چپتر 51: چپتر 51
0شو هوایسونگ که نمره هشتاد و دو را گرفتهمنم بود، یک هفته تمام زیر نگاههای دقیق و مراقبکردن روان یو، مفاد قانونی را از حفظ تکرار میکرد.
هفت شب متوالی، برنامه پیش از خوابشان این شده بود که شانهخیره به شانه روی تخت بنشینند و در حالی که زیر کوهی از کتابهایبار حقوقی غرق شده بودند، روان یو یکییکی مفاد قانونی را از او بپرسد.
با این حال، این جلسات پرسش و پاسخمنم معمولاً با بیحوصله شدن روان یو و بهکاری خواب رفتنش در آغوش او به پایان میرسید.
یک هفته بعد، ژانگ لینگ تماس گرفتسمتش تا بپرسد آیا میخواهد برای تحقیقات پروندهمیخوای جو جون به سوژو برود یا نه.
نزدیک به ده روز از ورود پرونده به مرحله پیگرد قانونی میگذشت. ژانگنگاهی لینگ و چن هوی در این مدت مشغول مصاحبه با افراد کلیدی مرتبط باخیره پرونده بودند و این سفر به سوژو برای بررسی دقیق پیشینه متهم انجام میشد.
از آنجایی که شو هوایسونگ همکلاسی دوران کودکی و همسایه جونمیدونی" جون در همان محله بود، حضورش میتوانست به جلب همکاری مصاحبهشوندگانهوانشی کمک کند و اطلاعات بیشتری به نفع متهم به دست بیاورد.
او بدون تردیداینکه از ژانگ لینگکرد درباره زمان حرکت پرسید.
روان یو که کنارش مشغول بازنویسی یک فیلمنامه بود، مکالمهشانباهات را شنید. بعد از اینکه شو هوایسونگ تلفن را قطعکنی کرد، به سمتش خم شد و پرسید: «منم میتونم باهات بیام؟»
شو هوایسونگ نگاهی به او انداخت:قطع «میخوای حتی تو سفر کاری همبیام روی حفظ کردن قانون نظارت کنی؟»
روان یو با نگاهی پر از سرزنش کهمیگفت میگفت "قدر خوبیم رو نمیدونی" به او خیره شد:لبخندی «میدونی که منم با سوژو آشنام. میخوام کمک کنم.»
شو هوایسونگ لبخندیاینکه زد: «برای دوکرد روز آینده جلسهای نداری؟»
روان یو برنامه کاریاشتلفن در هوانشی را چک کرد:میتونم «تا سه روز دیگه نه.»
جلسات هوانشی تقریباً هر ده روز یک بار برگزار میشد. از آن شبینگاهی که وی جین و سون میائوهان را در آپارتمان دیده بود، دیگر بهنمیدونی" شرکت نرفته بود و ترجیح میداد فیلمنامه را از راه دور بازنویسی کند.
با این حال، بعد از اینکه فهمید ممکن است"قدر ساخت فیلم لغو شود، انگیزهاش به طرز قابل درکی کمجلسهای شده بود و بازدهی کاریاش به شدت افت کرده بود.
شو هوایسونگ با دیدن اینکه چطور بیحوصله ومنم بیروح روی فیلمنامه کار میکرد، تصمیم گرفت روزکاری بعد او را با خود به سوژو ببرد.
چن هوی رانندگی میکرد و ژانگ لینگ که روی صندلی شاگرد نشسته بود، به شو هوایسونگ که در صندلی عقب بود گزارش داد: «همونطور که قبلاً گفتم، دلیل اصلیمیخوام که موکل ما به اشتباه فکر میکرد مقتول برای تلافی دست به خودکشی زده، عکسی از رگهای زدهشده بود که یک ماه قبل از مرگش تو شبکههای اجتماعی پستفیلم کرده بود. من این موضوع رو بررسی کردم و مطمئن شدم که عکس از اینترنت دانلود شده؛ یعنی مقتول هیچوقت واقعاً دست به چنین کار افراطی و خطرناکی نزده بوده.»
«دادستانی ممکنه دو تا سوال در این مورد مطرح کنه: اول اینکه، موکل و مقتولمیخوای پونزده ماه با هم تو رابطه بودن؛ اون باید مچ دست دوستدخترش رو میشناخت. دوممیخوام اینکه، مقتول چطور تونسته مچ دستهای سالمش رو برای یک ماه تمام از اون مخفی کنه؟»
«اما طبق گفته موکل، واکنش اولیهاش به عکس فقط وحشت بوده و فرصتی برای بررسی دقیق نداشته. عکسآینده هم خیلی زود پاک شده و بعد از اون، مقتول تا مدتها باندپیچی میکرده و بعدش هم همیشه ساعتمیداد میبسته. اون هیچوقت شک نکرده بود که دوستدخترش بهش دروغ بگه، برای همین هیچوقت هم موضوع رو بررسی نکرده.»
در این لحظه،اینکه روان یو باکرد لحنی متفکرانه گفت: «هوم...»
شو هوایسونگشنید به سمتشتلفن برگشت: «هوم؟»
روان یو بعد از لحظهای تامل گفت: «داشتمسمتش روانشناسی مقتول و موکل رو تو ذهنم تصورحتی میکردم، اما این فقط در حد حدس و گمانه.»
شو هوایسونگ که میدانست قدرت تخیل او از هر کسخوبیم دیگری در ماشین بیشتر است، فکر کرد شنیدن حرفهایش ارزشنداری دارد: «بگو. تحقیقات یعنی همین فرضیههای جسورانه و بررسیهای دقیق.»
«موکل شب دعواشون تو حالت مستیکرد خیانت کرده و مقتول هم صبح روزانداخت بعد عکس رگزدنش رو پست کرده، درسته؟»
«درسته.»
«پس من فکر میکنم شاید مقتول قبل از پست کردن اون عکسها از خیانت موکلمیخوای خبر داشته. یا دقیقتر بگم، دقیقاً به خاطر اینکه متوجه خیانت شده، اون عکسها رو گذاشتهکنم تا با جعل کردن ماجرای رگزدن، اون رو با احساس عذاب وجدان به خودش پایبند کنه.»
«بعد از اون، با موکل آشتی کرده و فکر کرده این روش جواب داده.آشنام اما اون روز تو ماشین، دوباره سوابق چتهای موکل با اون دختری که باهاش رابطهسون یکشبه داشته رو دیده و همین باعث شده همون لحظه از نظر روانی فرو بپاشه.»
«و موکل هم به خاطر عذاب وجدانی که از خیانتش داشته، احتمالاً ناخودآگاه ازمیخوای روبهرو شدن با مقتول در مورد اون جای زخم دوری میکرده. برای همین هیچوقتآشنام خودش پیگیر ماجرا نشده، یا حتی اگه شده باشه، مقتول اون رو پنهان کرده.»
ژانگ لینگ لحظهای سکوت کردقطع و بعد پرسید: «اما چه مدرکیبیام برای اثبات این فرضیهها وجود داره؟»
این دیگر خارج از حیطه دانش روان یو بود. او بهباهات عنوان یک نویسنده رمانهای عاشقانه میتوانست با استفاده از روانشناسی روابط، بهمیگفت طور منطقی چنین نتیجهای بگیرد، اما جمعآوری مدارک تخصص یک وکیل بود.
شو هوایسونگ کمی فکر کردنظارت و پرسید: «مقتول قبل ازخوبیم مرگش دوست صمیمی دختری نداشت؟»
«دو تاشنید هماتاقی ازتلفن دوران دانشگاه داشت.»
او سر تکان داد: «وقتی رسیدیم سوژو، ژانگ لینگ باباهات این دو نفر تماس میگیره. من و چن هوی همکنی طبق برنامه پیش میریم و اطراف محل زندگی موکل تحقیق میکنیم.»
روان یو، شو هوایسونگاینکه را تا نزدیکی خانهسمتش جو جون همراهی کرد.
آدرس اصلی خانه جو جون در همان محلهای بود که خانه روانخیره یو و مادربزرگ شو هوایسونگ قرار داشت. بعد از اینکه آن منطقهتقریباً تخریب شد، او به این خانههای موقت اسکان مجدد نقل مکان کرد.
از آنجایی که خانههای اسکان مجدد در یک منطقه روستایی با مسیرهای رفتانداخت و آمد نامناسب قرار داشت، نه خانواده روان و نه خانواده شو هیچکدامخیره این خانهها را نپذیرفتند و به جای آن غرامت مالی را انتخاب کردند.
چن هوی با کیفی در دست و برنامهایمنم مشخص، جلوتر از بقیه با عجله قدم برمیداشتکاری و راه را برای آن دو نفر نشان میداد.
پس از یک روزاینکه کامل، این سه نفر بامنم پنج خانواده مصاحبه کرده بودند.
ششمین مصاحبهشونده، دوست مشترک جو جون و مقتول بود. خانواده این دوست وضعیت مالی متوسطی داشتند و خودش در بازار محلیکاریاش کار میکرد. وقتی آن سه نفر عصر به خانهاش رسیدند، همسرش گفت که او هنوز مشغول ماهیفروشی است و برنگشته. چنداست تماس تلفنی هم بیپاسخ ماند، احتمالاً به این دلیل که بازار آنقدر شلوغ و پرسرصدا بود که صدای زنگ را نمیشنید.
شو هوایسونگشنید نگاهی بهتلفن ساعت مچیاش انداخت.
از آنجایی که این آخرین ایستگاه آنها بود، روانمیتونم یو حدس زد که او نمیخواهد بیش از اینقانون معطل شوند و پیشنهاد داد: «پس بیاید بریم بازار.»
وقتی او بهعنوان یک دختر جوان با این دردسرمنم مشکلی نداشت، شو هوایسونگ و چن هوی هم طبیعتاًکردن مخالفتی نکردند. آنها با ماشین به سمت بازار رفتند.
آن دو مرد با کتوشلوار و کفشهای چرمی واکسخوردهشان، در میان آن بساط ماهیپاککردن ومیخوام ساطور زدن گوشتها، حسابی وصله ناجور بودند. بعد از پیاده شدن از ماشین، هر دومیائوهان دم در ورودی مکث کردند و برای لحظهای نمیدانستند چطور باید قدم به داخل بگذارند.
در این میان، روان یو که زیاد به خرید میرفت و آشپزی میکرد، راه و چاهکاری را بهتر میدانست. سرکی به داخل کشید و به ردیفی از غرفههای غذاهای دریایی اشاره کرد.آینده در حالی که آن دو را از میان راسته قصابها راهنمایی میکرد، گفت: «باید اونجا باشه.»
درست وقتی میخواستند از راسته قصابهاکرد رد شوند، یک بطری خالی نوشابه باانداخت صدای تقوقی غلتید و زیر پایشان افتاد.
شو هوایسونگ، روان یو را به عقب کشید و هشدار داد: «مراقب باش.»نگاهی هنوز حرفش تمام نشده بود که مردی میانسال با زیرپوشی عرقگیر و چرکمردهنمیدونی" جلو آمد، خم شد، بطری را برداشت و داخل یک کیسه پلاستیکی انداخت.
کیسه پلاستیکی همین حالا هم پرکنی از بطریهای خالی بود که احتمالاًخیره میخواست آنها را به ضایعاتیها بفروشد.
دیدن چنین صحنههایی در مناطق حاشیهای و روستایی چندان عجیب نبود. اما درست زمانی که آن سهکردن نفر میخواستند از کنارش رد شوند، مرد میانسال سرش را بالا آورد و با دیدن شو هوایسونگنداری در جایش خشکش زد. چشمان کدر و بیفروغش را ریز کرد و با لکنت گفت: «و... وکیل شو؟»
شو هوایسونگ دو بار پلک زد؛ انگار در حافظهاش به دنبالبیام چهره این مرد میگشت اما نتوانست فوراً او را به جامیگفت بیاورد. بعد از مکثی کوتاه، با لحنی مؤدبانه جواب داد: «سلام.»
مرد آنقدر هیجانزده شد که دستش شل شد و کیسه بطریها با سرنگاهی و صدا روی زمین افتاد. دستش را دراز کرد تا با شو هوایسونگ دستخیره بدهد، اما با دیدن کف دستهای سیاه و چرکمردهاش، دستش در هوا خشک شد.
شو هوایسونگ باکردن گیجی پرسید: «شماکنی من رو میشناسید؟»
«وکیل شو، من رو یادتونقطع نمیاد؟ ده سال پیش، شماباهات تو پروندهام بهم کمک کردین...»
شو هوایسونگ جا خورد. او چطور میتوانست ده سال پیش وکالت کسی را برمیخوای عهده داشته باشد؟ لحظهای بعد، چیزی در ذهنش جرقه زد و گفت: «شاید منظورتونآشنام پدرمه؟» کمی اخم کرد و با دقت بیشتری به چهره مرد خیره شد. «آقای جیانگ؟»
جیانگ یی لحظهای ماتش برد. «آه، پس شما پسر وکیلمیتونم شو هستین. اشتباه گرفتم...» خنده معذبی کرد. «آره دیگه، مگه کسیکنی با گذشت زمان جوونتر هم میشه؟ اما خیلی شبیه پدرتون هستین...»
روان یو که کاملاًقانون گیج شده بود، نگاهیمیگفت به شو هوایسونگ انداخت.
نگاه شو هوایسونگ مدت طولانی رویکرد جیانگ یی ثابت ماند تا اینکهنگاهی بالاخره پرسید: «این سالها حالتون چطور بوده؟»
جیانگ یی کیسه پلاستیکیاش را ازکرد روی زمین برداشت و جواب داد: «خوبم،انداخت خدا رو شکر خیلی خوبم. پدرتون چطورن؟»
شو هوایسونگ قبل ازاینکه اینکه جواب بدهد، مکثیسمتش کرد: «ایشون هم خوبن.»
در همین لحظه، کسی بیرون از بازار بطری خالیاش را داخل سطل زبالهمیدونی انداخت که صدای بلندی داد. جیانگ یی با شنیدن این صدا سرش را چرخاند،شبی با عجله از شو هوایسونگ خداحافظی کرد و دوید تا آن بطری را بردارد.
شو هوایسونگ همانجا میخکوبتلفن شد و در سکوت، لبهایشمیتونم را محکم روی هم فشرد.
نه روان یو و نه چن هوی جرئت نکردند چیزی بپرسند، تا اینکه صدای زن میانسالی از غرفهقانون غذاهای دریاییِ همان حوالی بلند شد که با طعنه میگفت: «ببین تو رو خدا! قاتل داره راستراست واسههوانشی خودش میگرده و زندگیاش رو میکنه، وکیلی هم که ازش دفاع کرده حالش خوبه. این دیگه چه دنیاییه؟!»
زن با گفتن این حرف، لگنقطع آبِ ماهیهایی که تازه پاک کرده بودنگاهی را برداشت و به سمت آنها پاشید.
شو هوایسونگ با واکنشیقانون سریع، روان یو رامیگفت پشت سر خودش کشید.
آب خونآلود روی نوک کفشهایش پاشید، اماسمتش او هیچ حرفی نزد. فقط رو به چنحتی هوی کرد و گفت: «بریم. هنوز کار داریم.»
وقتی از بازار بیرون آمدند، هوا کاملاً تاریک شده بود. کارِ شو هوایسونگ و چن هوی بیدردسر تمام شده بود،کنی اما ژانگ لینگ که با خانواده و دوستان مقتول سر و کار داشت، با وضعیت پیچیدهتری روبهرو بود. بعد ازبرگزار یک روز کامل تلاش، تازه توانسته بود با یک نفر ارتباط بگیرد و هنوز هیچ اطلاعات مفیدی دستگیرش نشده بود.
چن هوی پیشنهاد داد: «من اولقطع شما و داداش سونگ رو میرسونمبیام هانگژو، فردا برمیگردم دنبال خواهر ژانگ.»
شو هوایسونگ نگاهی به رواننظارت یو انداخت و گفت: «نظرتخوبیم چیه امشب خونه من بمونی؟»
«خاله خونهست؟»
«آره.»
رفت و آمدِ مدام برای چن هوی واقعاً دردسر میشد، اما اینکه بدوننگاهی اطلاع قبلی و سرزده به خانه خانواده شو برود هم دور از ادبنمیدونی" بود. روان یو بعد از کمی فکر گفت: «شاید بهتر باشه یه هتل بگیریم؟»
شو هوایسونگ سر تکان داد و به چن هوی سپرد که پیش خواهر ژانگ بماند. سپس او وآینده روان یو جایی را برای شام انتخاب کردند. بعد از صرف غذا، گوشیهایشان را چک کردند و متوجهترجیح شدند هتلی در فاصله چند صد متریشان قرار دارد، به همین خاطر تصمیم گرفتند پیاده تا آنجا بروند.
در مسیر خلوت پیادهرو، حالا که بالاخره تنها شده بودند،باهات روان یو دیگر نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد. «اون مردیکنی که تو بازار دیدیم... متهم پرونده قتلِ ده سال پیش بود؟»
از زمان روبهرو شدن با جیانگ یی، شو هوایسونگ در خودش فرو رفته بود. به آرامیکاری گفت: «اوهوم.» و بعد از مکثی ادامه داد: «اون الان فقط سی و سه سالشه. وقتیآینده اون اتفاق افتاد، تازه از دانشگاه تجارت سوژو فارغالتحصیل شده بود. احتمالاً آینده درخشانی در انتظارش بود.»
روان یو یکه خورد.
با توجه به ظاهر و سروشکلیکنی که آن مرد داشت، اگر میگفتند چهلمیدونی و سه سالش است هم تعجب نمیکرد.
ده سال زمان، آن جوانِقطع آیندهدار را به طرز وحشتناکیباهات پیر و شکسته کرده بود.
«حالش خوبه»؟ چهاینکه کسی این حرفکرد را باور میکرد؟
روان یو باشنید اخم پرسید: «پروندهاش دقیقاًکرد در مورد چی بود؟»
«تجاوز و قتل.»
روان یوشنید نفسش را درقطع سینه حبس کرد.
شو هوایسونگ دستش را نوازشوارقطع روی سر او کشید. «بیاباهات دیگه در موردش حرف نزنیم. میترسونتت.»
آن دومکالمهشان در نزدیکتریناینکه هتل اتاق گرفتند.
شاید چون فکر شو هوایسونگ درگیر بود، تمام مدت حواسش پرت بهخیره نظر میرسید. روان یو هم با شنیدن کلمات «تجاوز و قتل» آشفته شدهبار بود و در هالهای از گیجی، به دنبال او از پلهها بالا رفت.
تازه وقتی کارت را کشیدند و وارد اتاق شدند، فهمیدند که این هتل کمی غیرعادیحتی است؛ حمامی با دیوارهای شیشهایِ کاملاً شفاف، یک آینه بزرگ روی سقف و انواع وکنم اقسام وسایلی شبیه به تجهیزات ورزشی که در گوشه و کنار اتاق به چشم میخورد.
به نظر میرسید کهتلفن آنها... به جای بسیارمنم عجیب و غریبی قدم گذاشتهاند.
یادداشت نویسنده: خدا میداند که اینقطع داستانِ هتل عاشقانه، بر اساس تجربه شخصینگاهی خودم در دوران دانشجویی نوشته شده. :)