چپتر 72: چپتر 72
0در طول آن سه روزِ برگزاری کنکور، شو هوآیشی پیشقدمآمد نشد تا با ژائو یی حرفی بزند، چون میترسید صحبتبرخورد کردن با او ناخواسته فشار بیشتری به او وارد کند.
ژائو یی هم غرق در خرخوانیهای لحظه آخری بود. بعد از هر امتحان، هر وقتحالی همکلاسیها از او میپرسیدند: «چطور بود؟» جوابش همیشه یکی بود: «فکر کنم باید چهار سالیاد دیگه هم صبر کنم تا بتونم تجارت خانوادگیمون رو به ارث ببرم. چه حیف شد.»
بقیه فکر میکردند که او فقط داردنزدیک شوخی میکند، اما تنها شو هوآیشی بودضربه که میدانست این موضوع واقعاً جای افسوس دارد.
روز آخر، زیر آسمانِ آبی و زلال، دانشآموزان در حالی که با تمام وجود هورا میکشیدند از سالنهای امتحانمیگردی بیرون ریختند. بالاخره خیال شو هوآیشی کاملاً راحت شد. در مسیر برگشت به کلاس، یاد ژائو یی افتاد وپیش سر دوراهی ایستاد؛ نگاهش را در میان جمعیت چرخاند تا ببیند آیا او هم بیرون آمده است یا نه.
لبهی پلهها روی پنجهی پا ایستاده بود و گردن میکشید تاخیلی بهتر ببیند. اصلاً متوجه نشد کسی از پشت به او نزدیککوچیک میشود، تا اینکه دستِ بزرگی به نرمی روی شانهاش ضربه زد.
جا خورد، برگشت و ژائو ییجای را دید که با نیشِ بازآبی نگاهش میکند: «دنبال کسی میگردی؟ دنبال عشقت؟»
«...»
برای یک لحظه زبانش بند آمد اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد: «آره،خورد راستش رو بخوای سر جلسهی امتحان یه برخورد عاشقانهی کوچیک برام پیش اومد. پسریجمعوجور که جلوم نشسته بود کپیِ داداش شیکان بود. تو فکرمه که برم مخشو بزنم.»
ژائو یی میدانست که دارد سر به سرش میگذارد. تازه میخواستخیلی بگوید: «آره، جونِ عمهت»، که ناگهان پسرِ خوشقیافه و سفیدرویی درکوچیک حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، جلوی شو هوآیشی ایستاد.
آن دو نگاهی به هم انداختند و بعد پسرآخر به شو هوآیشی خیره شد و با لکنت گفت:هورا «اِهم... همکلاسی... الان گفتی میخوای بیای مخِ منو بزنی؟»
شو هوآیشی خشکش زد.متوجه امکان نداشت! چقدر احتمالمیشود داشت همچین اتفاقی بیفتد؟
پلکپلک زد ومتوجه پرسید: «تو همونی هستیمیشود که جلوم نشسته بود؟»
گوشهای پسر حسابی سرخدنبال شد و سرش رازبانش به نشانهی تایید تکان داد.
این دیگهمیدانست چه سوءتفاهمِموضوع بزرگی بود!
تازه میخواست دستهایش را در هوا تکان دهد و ماجرادستِ را توضیح دهد که ژائو یی با کلافگیِ تمام، مچمیگردی دستش را گرفت و او را به دنبال خودش کشید.
پسر همانجا مات و مبهوت ایستاده بود، امااینکه بعد به دنبالشان دوید: «هی، همکلاسی، نیازی نیستنیشِ تو بیای مخ منو بزنی... راستش من خودم...»
ژائو یی در حالی که با قدمهای بلند راه میرفت و اوزود را به دنبال خودش میکشید، سرش را برگرداند و فریاد زد: «راستشپیش تو خودِ یه پدیدهی کارستی هستی! کوری؟ نمیبینی این خانم صاحب داره؟»
«...»
شو هوآیشی که تلوتلومتوجه میخورد، با لکنت گفت:میشود «کی... کی صاحب داره؟!»
ژائو یی او را تمام مسیر تا ساختمان مدرسه به دنبالنرمی خودش کشید و بعد ایستاد. صبر کرد تا جمعیت عبور کنند،زبانش بعد او را به گوشهای کشید و پرسید: «خودت چی فکر میکنی؟»
«اگه میدونستم که دیگه نمیپرسیدم!»
«واقعاً نمیدونی؟»
شو هوآیشی با چهرهای کاملاًکسی جدی خودش را به کوچهیدستِ علیچپ زد: «نه. خودت بگو!»
ژائو یی دستهایش را توی جیبش فرو برد، بیرونشان آورد و دوباره توی جیبش چپاند. بعدنیشِ از اینکه چند بار این کار را تکرار کرد، گفت: «نمرههام رو تخمین زدم. باید بتونمبخوای دانشگاه قبول بشم... اگه دانشگاهِ سطح دو نشد، دیگه حداقل یه دانشگاهِ سطح سه رو میارم.»
شو هوآیشی سعی کرد خودشمیگردی را بیتفاوت نشان دهد: «اما بیشترخیلی رشتههای دانشگاه هانگژو سطح یک هستند.»
«قبلاً آمارش را درآوردهام. چندتا رشته سطح دو هم توی همان پردیس دانشگاه هست.دانشآموزان اگر هم نمرهام به سطح دو نرسد، یک کیلومتر بالاتر به سمت شمال وبرگشت سه کیلومتر آنطرفتر به سمت شرقِ دانشگاه هانگژو، دانشگاههای سطح سه هم پیدا میشود.»
شو هوآیشی نگاهی به آسمان انداخت ونزدیک زیر لب غرید: «یکی را از قلم انداختی...خورد پنج کیلومتر به سمت غرب هم یکی هست...»
ژائو یی لحظهای مکث کرد ونزدیک بعد زد زیر خنده: «تو تاشانهاش این حد دقیق آمارش را درآوردهای؟»
شو هوآیشی نگاهی گذرا به او انداخت و گفت:بند «وقتی هدفم دانشگاه هانگژو است، معلوم است که بایدبخوای جغرافیای اطراف و فرهنگ محلیاش را هم بررسی کنم.»
ژائو یی در حالی که بهجای زور جلوی خندهاش را میگرفت، گفت:آبی «اوهوم... داریم از بحث اصلی دور میشویم.»
با دیدن چهره جدی او، شو هوآیشی ناگهان دستپاچه شد. دستهایش که درشانهاش دو طرف بدنش آویزان بود، مشت شد و چنگ کوچکی به دامنش زد.خیلی نگاهش را به نوک کفشهای کتانیاش دوخت و زیر لب زمزمه کرد: «آهان.»
ژائو یی گلویی صاف کرد. نگاهش را به فرق سر دخترک دوخت و گفت: «خب، فقط چند کیلومتر فاصلهست. باعشقت این پاهای دراز و قدمهای دو متریِ من، تا وقتی که خودت بخواهی، حتی اگر کلاسهای مطالعه شبانه طول بکشدپسری و هوا تاریک شود و چشم چشم را نبیند، باز هم میتوانم تا پایین پلهها همراهیات کنم... به عنوان دوستپسرت.»
نگاه پسرک مثل پرتو لیزر بود؛ شو هوآیشی حس میکرد پوستخیلی سرش از حرارت این نگاه گر گرفته است. دستی به موهایش کشید،برام نوک کفشش را به زمین کوبید و دوباره زیر لب گفت: «آهان.»
ژائو یی کلافه شد: «من کهجای همه حرفهایم را زدم. نمیخواهی یکآبی جواب درست و حسابی به من بدهی؟»
شو هوآیشی با همان کلافگی سرش رانزدیک بالا آورد: «مگر معامله زوری است؟ تو کهخورد اصلاً چیزی نپرسیدی... چرا من باید جواب بدهم؟»
ژائو یی جا خورد و تمام آنمیشود اعتمادبهنفسِ ساختگیاش فرو ریخت. دستی به بینیاش کشیددید و منمنکنان گفت: «پس... تو... حاضری دوستدخترم بشوی...؟»
شو هوآیشی هومِ آرامی زیر لبعشقت گفت و با شیطنت خندید: «عمراً!» بعدخودش بلافاصله چرخید و پا به فرار گذاشت.
ژائو یی با حرص خندید، دستش راافسوس کشید و او را مستقیم توی آغوششدانشآموزان انداخت: «خودت داری مجبورم میکنی که زورت کنم!»
ناگهان صدای کشدار ومتوجه شیطنتآمیزِ «اوووووه...» از بالایمیشود ساختمان مدرسه طنینانداز شد.
هر دو سرشان را بالا آوردند و دیدنداینکه جمعیتی از دانشآموزان از روی نردهها خم شدهاندنیشِ و با چشمانی درشت، صحنه را تماشا میکنند.
صورت شو هوآیشی از شدت خجالت مثل لبو سرخ شد. باخیلی عصبانیت ژائو یی را به عقب هل داد و پایش راکوچیک محکم روی کفش کتانی پسرک کوبید: «اصلاً نمیتونی یه کم مراعات کنی؟!»
یادداشت نویسنده: داستان فرعی شو و ژائو فعلاًروز همینجا به پایان میرسد. آنها بعداً در فصلهای ویژهوجود مربوط به زوج اصلی، دوباره حضور افتخاری خواهند داشت!
یادداشت مترجم
پدیدهی کارستی (Karst landform) یک اصطلاح زمینشناسی است که ژائو یی به خاطر امتحانات کنکور به صورت طنز و بیربط برای ساکت کردن پسر استفاده میکند!