---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تو عشق مقدر منی

چپتر 55: چپتر 55 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 55: چپتر 55

0

این پاسپورت چیزی بود که روان یو‌ناخودآگاه​ بعد از آن ماجرای ناخوشایند بین شو‌هیچ‌وقت​ هوای‌سونگ و لی شی‌کان برایش درخواست داده بود.

تازه همین دیروز به دستش رسیده بود و برنامه‌ناخودآگاه​ داشت امروز بعد از جلسه در هوانشی، وقتی مرحله‌ی‌شنگ‌لان​ بعدی کارشان مشخص شد، در موردش با او صحبت کند.

ایده‌ی اولیه‌اش‌طبیعی​ موقع درخواست پاسپورت‌خوشحال​ خیلی ساده بود.

در دورانی که در دو کشور مختلف از هم دور بودند، هر روز با اختلاف زمانی و فاصله‌ی فیزیکی دست‌وپنجه نرم می‌کردند، اما باز هم در‌نداده​ ارتباطشان دچار مشکل می‌شدند. از آنجا که کار او محدود به مکان خاصی نبود و توانایی مالی‌اش را هم داشت، با خودش فکر کرده بود که‌محبت‌های​ دفعه‌ی بعد که شو هوای‌سونگ به آمریکا پرواز کرد، می‌تواند همراهش برود؛ تا زمانی که کارش تمام شود پیش او بماند و بعد با هم برگردند.

اما افکارش فقط تا همین‌جا پیش رفته بود.‌بازگشت​ وقتی برای پاسپورت درخواست داد، حتی یک لحظه‌شنگ‌لان​ هم به اقامت دائم در آمریکا فکر نکرده بود.

شو هوای‌سونگ به خاطر او به چین برگشته بود؛ روان یو باید خیلی وقت پیش این را می‌فهمید، تازه خود او هم چند روز پیش در سوژو این را به‌نمی‌آمد​ زبان آورده بود. اما شاید به این دلیل که شو هوای‌سونگ از همان ابتدا این تصمیم را خیلی راحت و بی‌اهمیت جلوه داده بود، و چون روان یو ناخودآگاه بازگشت او‌دارد​ را یک «بازگشت به وطن» طبیعی می‌دانست که خانواده‌اش هم از آن «خوشحال می‌شدند»، هیچ‌وقت به اندازه‌ی لو شنگ‌لان به این موضوع بها نداده بود و آن را این‌قدر بزرگ نمی‌دید.

از نظر احساسی، از طرز برخورد لو شنگ‌لان خوشش نمی‌آمد، اما از نظر منطقی، یک چیز ذهنش را درگیر‌خوشش​ کرده بود؛ در این رابطه، او واقعاً خیلی کمتر از شو هوای‌سونگ مایه گذاشته بود. بدتر از آن، داشت‌عادت​ کم‌کم در این نقطه‌ی امن غرق می‌شد، به دریافت محبت‌های او عادت می‌کرد و مهربانی‌اش را حق مسلم خودش می‌دانست.

او آدمی بود که همیشه به آینده نگاه می‌کرد و بیش از حد درگیر آن هشت سالی که از‌خانواده‌اش​ دست داده بودند، نمی‌شد. اما هر چیزی دو رو دارد. در حالی که او در زمان حال زندگی می‌کرد،‌ذهنش​ دردها و سختی‌هایی را که شو هوای‌سونگ ممکن بود در آن سال‌های ازدست‌رفته تحمل کرده باشد، نادیده گرفته بود.

روان یو نگاهی به شو هوای‌سونگ‌چون​ که در حال رانندگی بود انداخت و‌خوشحال​ موجی از پشیمانیِ غیرقابل‌وصفی قلبش را فشرد.

او هرگز خودش این حرف‌ها را‌بی‌اهمیت​ پیش نمی‌کشید، اما روان یو حداقل‌طبیعی​ می‌توانست سعی کند از او بپرسد.

چرا این‌طبیعی​ کار را‌خانواده‌اش​ نکرده بود؟

شو هوای‌سونگ بدون اینکه‌آورده​ چشم از جاده بردارد‌ابتدا​ پرسید: «تو جلسه دعوات کردن؟»

روان یو سرش را تکان داد‌چون​ و بعد از مکثی گفت: «فقط داشتم‌خوشحال​ فکر می‌کردم... من از اون آدمام که...»

«همم؟»

سرش را پایین انداخت‌خانواده‌اش​ و لبه‌ی دامنش را‌شنگ‌لان​ در مشت فشرد. «...خیلی خودخواهن؟»

شو هوای‌سونگ اخم کرد و‌شاید​ خواست بیشتر بپرسد که لرزش گوشی‌بی‌اهمیت​ روان یو، حرفش را قطع کرد.

روان یو نگاهی به او انداخت و بعد قفل گوشی‌اش را باز کرد.‌خوشحال​ پیامی از لی شی‌کان بود: «یادم رفت بگم، به نظر می‌رسه کارگردان وی‌برخورد​ به‌زودی برنامه‌ی سفر به خارج از کشور داره. می‌تونی یه مدت استراحت کنی.»

شو هوای‌سونگ در‌ابتدا​ میان اعلان‌های گوشی، نگاهش‌جلوه​ به اسم فرستنده افتاد.

روان یو سرش را بالا آورد‌هیچ‌وقت​ تا توضیح دهد: «داره بهم می‌گه‌این‌قدر​ کارگردان وی قراره به‌زودی بره خارج.»

شو هوای‌سونگ به یک «اوهوم» آرام بسنده کرد. دهانش را‌راحت​ باز کرد تا انگار بحث قبلی‌شان را ادامه دهد، اما بعد‌هیچ‌وقت​ به نظر رسید نظرش عوض شده است. «چی دوست داری بخوری؟»

بعد از شام به‌بی‌اهمیت​ خانه برگشتند و شو هوای‌سونگ‌وطن​ اول برای دوش گرفتن رفت.

روان یو روی مبل پذیرایی کز کرد و مدتی منتظر ماند، بعد‌طبیعی​ گوشی‌اش را برداشت تا به شن مینگ‌یینگ پیام بدهد. با حذف برخی‌نمی‌دید​ جزئیات خصوصی درباره‌ی شو هوای‌سونگ، اتفاقات آن روز را خلاصه‌وار برایش تعریف کرد.

مینگ‌یینگ: «صبر کن ببینم،‌خانواده‌اش​ داری می‌گی برنامه‌ت اینه که‌موضوع​ باهاش بری آمریکا زندگی کنی؟»

این موضوع به تعهدات یک‌عمر زندگی و ملاحظات خانوادگی مربوط می‌شد؛ معلوم است که روان یو چنین تصمیم عجولانه‌ای نمی‌گرفت. مکث کرد و‌شنگ‌لان​ خواست جواب بدهد که فقط دارد به این موضوع فکر می‌کند، که مینگ‌یینگ یک ردیف علامت سؤال فرستاد: «شما دو تا اصلاً چقدره‌کم‌کم​ با همید؟ نهایتاً دو ماه، که نصفش هم از راه دور بوده. مطمئنی از روی احساسات تصمیم نمی‌گیری؟ نظر خودش در این باره چیه؟»

روان یو دو سؤال اول را نادیده گرفت و جواب داد: «داره‌خانواده‌اش​ دوش می‌گیره. هنوز باهاش حرف نزدم.» به‌علاوه، حدس می‌زد که به‌محض باز‌احساسی​ کردن دهانش، با یک «نیازی نیست» یا حتی «غیرممکنه» دهانش بسته می‌شود.

مینگ‌یینگ: «خانواده‌ت چی؟»

روان یو: «اول باید‌خانواده‌اش​ خودم تکلیفم رو مشخص‌شنگ‌لان​ کنم، بعد بهشون بگم.»

روان یو اشتباه نمی‌کرد؛ نباید قبل از اینکه خودش به نتیجه‌ی قطعی برسد، بی‌دلیل پدر و‌وطن​ مادرش را نگران می‌کرد. اما از پشت صفحه‌ی گوشی، شن مینگ‌یینگ احتمالاً منظورش را اشتباه متوجه‌طرز​ شده بود و فکر می‌کرد روان یو می‌خواهد «اول کار خودش را بکند و بعد عذرخواهی کند».

برای همین منفجر شد: «وقتی تا خرخره عاشق می‌شی، فداکاری کردن برات شیرینه، اما‌هیچ‌وقت​ می‌تونی آینده رو تضمین کنی؟ بقیه‌ی چیزا به کنار، فقط اون زندگی رو تصور کن.‌منطقی​ قصد داری تا آخر عمرت مثل یه قناری تو قفس تو یه عمارت خارجی بمونی؟»

«اگه اون برگرده چین، فقط کارش رو از نو شروع می‌کنه. اما تو تو‌خانواده‌اش​ یه جای غریب می‌مونی که هیچ‌کس رو جز اون نداری. تو زندگی روزمره همیشه‌برخورد​ اختلاف پیش میاد؛ وقتی دعواتون بشه یا وقتی احساساتتون فروکش کنه، می‌خوای چی‌کار کنی؟»

«رک و پوست‌کنده بگم، اگه تو یه کشور غریب تنها باشی و کسی بهت زور‌نظر​ بگه، اون می‌تونه ازت محافظت کنه. اما اگه خودش کسی باشه که بهت زور می‌گه‌بدتر​ چی؟ نمی‌تونی این‌طوری بی‌گدار به آب بزنی و خودت رو به یه مرد گره بزنی!»

ساده بگویم، آدم‌ها همیشه طرف کسانی را می‌گیرند که‌تصمیم​ به آن‌ها نزدیک‌ترند. از دید خودش، شن مینگ‌یینگ داشت‌می‌دانست​ به خاطر صلاح روان یو این حرف‌ها را می‌زد.

نصیحت‌های تند اما دلسوزانه‌اش تند و بی‌وقفه می‌رسیدند. قبل از اینکه روان یو حتی بتواند جوابی تایپ‌موضوع​ کند، پیام‌ها پشت‌سرهم روی صفحه ظاهر می‌شدند. در همین حین، شو هوای‌سونگ از حمام بیرون آمده بود‌واقعاً​ و درحالی‌که موهای نمدارش را با حوله خشک می‌کرد، نگاهش بدون هیچ حرفی روی او ثابت مانده بود.

روان یو که حواسش پرت حرف‌های شن‌جلوه​ مینگ‌یینگ بود، با دیدن او برای لحظه‌ای‌خانواده‌اش​ گیج شد و بی‌اختیار گفت: «دوشت تموم شد؟»

شو هوای‌سونگ «اوهوم» محوی گفت.

روان یو گوشی‌اش را کنار‌شاید​ گذاشت و سشوار را برداشت. «بشین.‌بی‌اهمیت​ امروز من موهات رو خشک می‌کنم.»

شو هوای‌سونگ نگاهی به گوشی او که‌ناخودآگاه​ هنوز روی مبل از پیام‌های جدید وی‌چت‌هیچ‌وقت​ می‌لرزید انداخت و بعد روی صندلی نشست.

صدای سشوار، صدای‌ابتدا​ زنگ پیام‌ها را‌بی‌اهمیت​ در خود غرق کرد.

بعد از خشک کردن موهایش،‌خوشحال​ روان یو کنارش نشست و‌بها​ گفت: «هوای‌سونگ، باید باهات حرف بزنم...»

شو هوای‌سونگ حرفش را قطع کرد:‌دلیل​ «برو دوش بگیر و استراحت کن. فردا‌چون​ صبح زود باید برای کار برم سوژو.»

روان یو امروز به موسسه حقوقی نرفته بود‌بازگشت​ و از روند پیشرفت کارشان خبر نداشت. بعد‌شنگ‌لان​ از مکثی، سر تکان داد. «وقتی برگشتی حرف می‌زنیم.»

شو هوای‌سونگ حتماً‌ابتدا​ خیلی خسته بود، چون‌جلوه​ تقریباً بلافاصله خوابش برد.

صبح روز بعد، روان یو می‌خواست بپرسد که‌شنگ‌لان​ آیا می‌تواند با او برود یا نه، اما وقتی‌طرز​ چشم‌هایش را باز کرد، سمت دیگر تخت خالی بود.

یادداشتی روی پاتختی‌زبان​ به چشم می‌خورد:‌دلیل​ «صبحانه تو یخچاله.»

حس می‌کرد یک جای کار بین او و‌بازگشت​ شو هوای‌سونگ می‌لنگد؛ حالا یا به خاطر درگیری‌های ذهنی‌موضوع​ خودش بود، یا اینکه شو هوای‌سونگ هم مشکلی داشت.

چون نتوانست سر از کارش دربیاورد، به او پیام داد تا بپرسد‌طبیعی​ کی برمی‌گردد. وقتی جواب «عصر» را دریافت کرد، برای خرید مواد اولیه‌ی شام‌نظر​ بیرون رفت. در راه برگشت، به‌طور غیرمنتظره‌ای تماسی از طرف او دریافت کرد.

شو هوای‌سونگ پرسید: «خونه نیستی؟»

روان یو گیج شد: «ها؟‌شاید​ دارم از سوپرمارکت برمی‌گردم، الان‌راحت​ می‌خوام سوار آسانسور بشم. چطور مگه؟»

نیازی به جواب نداشت تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.‌وطن​ شو هوای‌سونگ که قرار بود در سوژو باشد، به‌بها​ خانه برگشته بود و ظاهراً تازه هم رسیده بود.

پلک زد.‌همان​ «چرا این‌قدر‌تصمیم​ یهویی برگشتی؟»

«لحظه‌ی آخر نظرم عوض شد.»

روان یو با لبخندی کیسه‌ی‌شاید​ خرید را بالا آورد. «چقدر به‌موقع.‌بی‌اهمیت​ می‌تونیم اینا رو برای ناهار بخوریم.»

وقتی به سمت آشپزخانه چرخید، شو هوای‌سونگ ناگهان قدمی به جلو برداشت، کیسه‌خوشحال​ را از دستش گرفت، آن را کناری گذاشت و بعد از پشت بازوانش‌برخورد​ را دور او حلقه کرد. غافلگیر شده بود و قلبش بی‌دلیل به لرزه افتاد.

شو هوای‌سونگ حلقه‌ی بازوانش را دور‌بی‌اهمیت​ او تنگ‌تر کرد و بی‌هیچ حرفی، چانه‌اش‌می‌دانست​ را در گودی شانه‌ی او فرو برد.

روان یو با‌می‌دانست​ گیجی سرش را‌هیچ‌وقت​ چرخاند: «چیزی شده؟»

بلافاصله جواب نداد. بعد از مکثی کوتاه پرسید: «من چند روز دیگه باید برگردم آمریکا. با‌وطن​ این وضعیتی که پرونده‌ی وی جین هنوز حل نشده، نگرانم که تو رو اینجا تنها بذارم.‌طرز​ دلت می‌خواد با من بیای؟ می‌تونیم کار پاسپورتت رو سریع‌تر پیش ببریم، برای ویزا هم آشنا دارم.»

روان یو در واقع خودش هم می‌خواست در این باره با او صحبت کند. با‌اندازه‌ی​ شنیدن اینکه او اول این موضوع را مطرح کرد، بدون هیچ تردیدی جواب داد: «باشه!» بعد‌ذهنش​ از مکثی کوتاه، چرخید و اضافه کرد: «من پاسپورت دارم، فقط تو گرفتن ویزا کمکم کن.»

نفوذ و آشناهای شو هوای‌سونگ در آمریکا واقعاً چشمگیر‌ناخودآگاه​ بود. روند صدور ویزای روان یو نه تنها تسریع‌شنگ‌لان​ شد، بلکه عملاً مثل برق و باد پیش رفت.

حتی چند روز بعد، وقتی چمدانش را به سمت ماشین می‌برد تا راهی فرودگاه‌نمی‌دید​ شوند، هنوز هم احساس می‌کرد همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده که فرصت هضم کردنش‌مایه​ را نداشته است. با این حال، حال و هوایش به طرز چشمگیری بهتر شده بود.

دیگر جای چه تردیدی بود؟ حالا برای جدی فکر کردن به آینده اصلاً دیر نبود. به جای اینکه‌می‌دانست​ در تنهایی غصه بخورد و خودش را عذاب دهد، چرا در مسیری که او قدم گذاشته بود قدم‌منطقی​ نگذارد و زندگی‌ای را که او تجربه کرده بود، به چشم نبیند؟ شاید این‌گونه، همه‌چیز خودبه‌خود روشن می‌شد.

هوای سپتامبر در هانگژو همچنان به شدت گرم و طاقت‌فرسا بود. روان یو روی صندلی شاگرد نشسته بود و از‌این‌قدر​ خنکای کولر لذت می‌برد، تا اینکه کم‌کم احساس خفگی کرد. پشت یک چراغ قرمز، شیشه را پایین داد و دستش‌نقطه‌ی​ را بیرون برد تا وزش باد را حس کند. با ملایمت گفت: «دمای هوای سانفرانسیسکو چقدر با اینجا فرق داره.»

شو هوای‌سونگ به او سپرده‌راحت​ بود که حتماً چند پلیور‌بازگشت​ و یک بادگیر در چمدانش بگذارد.

شو هوای‌سونگ نگاهی به او انداخت و‌اندازه‌ی​ گفت: «صبح‌ها و شبا هوا سرد می‌شه...‌نمی‌دید​ داریم راه می‌افتیم، دستت رو بیار تو.»

روان یو با گفتن «آهان» حرفش را گوش کرد و بعد‌بی‌اهمیت​ نگاهی به ترافیک پیش رویشان انداخت. صف طولانی ماشین‌ها با سرعت لاک‌پشتی‌شنگ‌لان​ به جلو می‌خزیدند. نگاهی به گوشی‌اش انداخت تا ساعت را چک کند.

شو هوای‌سونگ به او اطمینان داد: «می‌رسیم. از این تیکه که رد بشیم، راه باز می‌شه.» وقتی متوجه شد روان‌این‌قدر​ یو دلش هوای تازه می‌خواهد، کولر را خاموش کرد و با سرعتی یکنواخت به رانندگی ادامه داد. در عرض نیم ساعت،‌امن​ ترافیک به طرز چشمگیری سبک شد، مخصوصاً وقتی وارد پل دریایی شدند؛ حالا فقط چند ماشین پراکنده پشت سرشان دیده می‌شد.

روان یو با کنجکاوی به عقب نگاه کرد: «آخر هفته‌ست، چرا پل این‌قدر خلوته؟»‌خانواده‌اش​ اما پیش از آنکه شو هوای‌سونگ بتواند جوابی بدهد، ناگهان با تعجب گفت: «صبر‌برخورد​ کن ببینم، تو که گواهینامه‌ات رو تازه گرفتی... مگه رانندگیت تو بزرگراه ممنوع نیست؟»

شو هوای‌سونگ نگاهی گذرا به‌خوشحال​ او انداخت و گفت: «مگه‌بها​ خودت هفت ساله گواهینامه نداری؟»

آهان. یک راننده در دوره‌ی آزمایشی، در‌همان​ صورتی که یک راننده‌ی باتجربه کنارش نشسته‌ناخودآگاه​ باشد، مجاز است در بزرگراه رانندگی کند.

روان یو چشم‌غره‌ی بامزه‌ای به‌جلوه​ او رفت: «پس دلیل اصلی اینکه‌می‌دانست​ منو با خودت آوردی همین بود!»

شو هوای‌سونگ‌همان​ فقط لبخند زد‌راحت​ و چیزی نگفت.

بعد از طی کردن چند کیلومتر و با سرعت گرفتن ماشین روی پل،‌بزرگ​ نسیم دریایی که از پنجره‌ی باز به داخل می‌وزید آن‌قدر شدید شد که‌واقعاً​ شلاق‌وار به صورتشان برخورد می‌کرد. روان یو چرخید تا شیشه را کمی بالا بکشد.

هیچ ماشینی از پشت سر به آن‌ها نزدیک نمی‌شد، اما یک بی‌ام‌و‌جلوه​ مشکی در جلو سرعتش را به شدت کم کرد؛ طوری که انگار‌موضوع​ روی حداقل سرعت مجاز قفل کرده باشد، با کندیِ روی اعصابی پیش می‌رفت.

شو هوای‌سونگ که نگاهی به ساعت انداخته بود، راهنما زد و‌می‌دانست​ تغییر لاین داد تا از آن سبقت بگیرد. وقتی ماشینشان به‌نمی‌دید​ موازات بی‌ام‌و رسید، روان یو ناخودآگاه نگاهی به راننده‌ی آن انداخت.

بدنش خشکش زد.

شو هوای‌سونگ از ماشین‌خانواده‌اش​ سبقت گرفته بود که متوجه‌موضوع​ واکنش او شد: «چیزی شده؟»

«اون راننده...‌سوژو​ فکر کنم‌آورده​ وی جین بود...»

آن نگاه گذرا باعث شده بود کاملاً مطمئن نباشد،‌وطن​ اما خطوط تیز و آشنای چهره‌ی مرد، در کسری از‌نداده​ ثانیه زنگ هشدار را در ذهنش به صدا درآورده بود.

شو هوای‌سونگ با خونسردی گفت: «مگه لی‌جلوه​ شی‌کان نگفته بود که وی جین به همین‌خوشحال​ زودی‌ها می‌ره خارج؟ احتمالاً اونم داره می‌ره فرودگاه.»

روان یو سر تکان داد و یک بار دیگر از طریق آینه‌ی بغل به عقب نگاه کرد. با همان‌خوشش​ یک نگاه، متوجه شد که سرعت بی‌ام‌و مدام در نوسان است. ماشین مسیرش را با بی‌ثباتی طی می‌کرد و گاهی‌می‌کرد​ به لاین مجاور منحرف می‌شد و دوباره با یک حرکت ناگهانی به مسیر برمی‌گشت، درست مثل اینکه راننده‌اش مست باشد.

تازه می‌خواست بپرسد چه خبر است که دید‌ابتدا​ شو هوای‌سونگ نیز از آینه‌ی عقب به جاده‌وطن​ خیره شده و ابروهایش در هم گره خورده است.

شو هوای‌سونگ پرسید: «از وقتی‌جلوه​ اومدیم رو پل، چند تا‌طبیعی​ ماشین از کنارمون رد شدن؟»

روان یو که خودش هم از خلوتیِ عجیب جاده تعجب کرده‌وطن​ بود، جواب داد: «نهایتاً دو سه تا؟» بعد با تردید اضافه‌این‌قدر​ کرد: «حالا که دقت می‌کنم... از لاین مخالف هم ماشین زیادی نیومده.»

اخم‌های شو هوای‌سونگ عمیق‌تر شد.

روان یو با درک ناگهانی موضوع پلک‌همان​ زد: «نکنه بلافاصله بعد از اینکه ما‌ناخودآگاه​ وارد پل شدیم، مسیر رو بسته باشن؟»

این وضعیت بیش از حد غیرعادی‌چون​ بود. غیر از مسدود شدن مسیر توسط‌خوشحال​ پلیس، هیچ توضیح منطقی دیگری وجود نداشت.

اما چرا باید‌ابتدا​ پل را بدون‌بی‌اهمیت​ هیچ هشدار قبلی ببندند؟

از حالت چهره‌ی شو هوای‌سونگ که حالا به طرز غیرعادیِ جدی‌نداده​ شده بود و حرکات عجیب و خطرناک بی‌ام‌و، روان یو کم‌کم‌چیز​ داشت متوجه اوضاع می‌شد. دستش را روی کمربند ایمنی‌اش محکم کرد.

نگاهش مدام بین آینه‌ی بغل و جاده در گردش بود‌راحت​ تا اینکه چند لحظه بعد، دید وی جین ناگهان پایش‌خوشحال​ را روی گاز گذاشت و ماشینش را به موازات آن‌ها رساند.

روان یو با‌راحت​ لب‌هایی لرزان گفت:‌چون​ «می‌خواد چیکار کنه؟»

شو هوای‌سونگ شیشه را بالا کشید، دست روان یو‌ناخودآگاه​ را از روی کمربند جدا کرد و آن را‌شنگ‌لان​ محکم در دست خودش گرفت: «من اینجام. هیچ اتفاقی نمی‌افته.»

روان یو آرام گفت: «اوهوم.» و در حالی که بی‌ام‌و‌بها​ کاملاً هم‌سطح ماشین آن‌ها شده بود، مستقیم به روبه‌رو خیره‌نمی‌آمد​ ماند؛ حتی جرئت نمی‌کرد سرش را به سمت او بچرخاند.

شو هوای‌سونگ در حالی که یک دستش‌همان​ روی فرمان بود، نگاهی به سمت راست انداخت‌بازگشت​ و نگاهش با چشمان وی جین تلاقی کرد.

پس از آن تبادل نگاهِ‌جلوه​ کوتاه، بی‌ام‌و سرعتش را کم‌طبیعی​ کرد و دوباره عقب افتاد.

به نظر می‌رسید آن سرعت گرفتنِ‌بی‌اهمیت​ ناگهانی، فقط برای تأیید هویت آن‌ها‌طبیعی​ با همان یک نگاه بوده است.

شو هوای‌سونگ در حالی که سرعتش را‌اندازه‌ی​ ثابت نگه داشته بود، گفت: «یه زن رو‌نظر​ صندلی شاگردش نشسته. وضعیتش عادی به نظر نمی‌رسید.»

بدن روان یو‌زبان​ منقبض شد: «نکنه‌دلیل​ گروگان گرفته باشتش؟»

«احتمالش هست.»

پس واقعاً ممکن بود این‌راحت​ یک عملیات غافلگیرکننده‌ی پلیس برای‌بازگشت​ مبارزه با قاچاق مواد مخدر باشد.

با نگاهی به امواج‌خانواده‌اش​ متلاطم دریای زیر پل، ضربان‌موضوع​ قلب روان یو تندتر شد.

حالا که هر دو سمت پل مسدود شده بود‌تصمیم​ و تنها چند ماشین روی این پل شش‌بانده باقی مانده‌خانواده‌اش​ بودند، آنجا درست مثل یک جزیره‌ی دورافتاده به نظر می‌رسید.

آب دهانش را به سختی قورت داد. لحظه‌ای بعد، یک ماشین پلیس با آژیرهای‌هیچ‌وقت​ روشن از لاین مخالف به سرعت به سمتشان آمد. همزمان در آینه‌ی عقب دید‌نمی‌آمد​ که بی‌ام‌و دنده عقب گرفته و با سرعتی دیوانه‌وار در حال عقب رفتن است.

وی جین با یک دست فرمان را‌جلوه​ گرفته بود و با دست دیگرش داشت‌خانواده‌اش​ یک جلیقه‌ی نارنجی رنگ را به تن می‌کرد.

در یک‌طبیعی​ لحظه، روان یو‌خوشحال​ همه‌چیز را فهمید.

حالا که پل کاملاً مسدود شده‌دلیل​ بود، او داشت جلیقه‌ی نجات می‌پوشید‌جلوه​ تا خودش را به دریا بیندازد!

با نزدیک شدن ماشین پلیس از لاین مخالف،‌بازگشت​ بی‌ام‌و یک چرخش ۱۸۰ درجه‌ی تند و تیز کرد‌موضوع​ و در خلاف جهت مسیر شروع به حرکت کرد.

شو هوای‌سونگ ناگهان گفت: «محکم‌راحت​ بشین.» و با یک چرخش سریع،‌وطن​ به دنبال او تغییر مسیر داد.

روان یو‌طبیعی​ دستگیره‌ی بالای در‌خوشحال​ را محکم چسبید.

او خوب می‌دانست که‌آورده​ چرا شو هوای‌سونگ دست‌ابتدا​ به چنین کاری زده است.

برای وی جین، پریدن در آب‌چون​ یک قمار از سر ناامیدی بود؛‌خانواده‌اش​ یا فرار می‌کرد یا غرق می‌شد.

اما شو هوای‌سونگ‌ابتدا​ نمی‌توانست اجازه دهد‌بی‌اهمیت​ او چنین ریسکی بکند.

این عملیات، تنها‌می‌دانست​ سرنخ موجود برای‌هیچ‌وقت​ پرونده‌ای ده‌ساله بود.

خانواده‌های شو، جیانگ و وانگ،‌شاید​ ده سالِ تمام برای رسیدنِ‌راحت​ چنین روزی انتظار کشیده بودند.

وی جین نباید می‌مرد.

او باید با‌ابتدا​ عدالت روبه‌رو می‌شد و‌جلوه​ حقیقت را فاش می‌کرد.

شو هوای‌سونگ نگاهی به ماشین پلیس در آن سوی‌موضوع​ موانع انداخت، سپس پایش را روی پدال گاز فشرد و‌خوشش​ فاصله‌ی بین خودشان و وی جین را به حداقل رساند.

یادداشت نویسنده: سفر از هانگژو به شانگهای در دنیای واقعی نیازی‌بی‌اهمیت​ به عبور از پل دریایی ندارد. این تغییر صرفاً برای پیشبرد‌اندازه‌ی​ داستان انجام شده و از نظر جغرافیایی کاملاً دقیق نیست. (#^.^#)

ناولها | novelha.net