چپتر 42: چپتر ۴۲
0لی شیکان با آن دو درنگاهی یک مکان کاملاً رسمی قرار گذاشت؛نوبه شعبه هانگژو آژانس سرگرمیاش، یعنی سرگرمی هواروی.
وقتی مسئول پذیرش، شو هوایسونگ و روان یو را به سمت اتاق جلسه راهنمایی میکرد، صدای مردانهای به صورت گنگ و خفه از داخلکمی به گوششان رسید: «چند وقته که خودسرانه راه افتادی و ماجراهای عاشقانهت رو برای خبرنگارا رو میکنی؟ بعد از اینهمه حاشیه و اخبار منفی، بایددعوت یه مدت آفتابی نشی. تو اگه از این کار بیای بیرون، میتونی بری سراغ ارث و میراث خانوادگیت، ولی این شرکت هنوز باید پول دربیاره!»
به محض پایان یافتن این حرفها، درِ اتاق جلسه باز شدهنوز و مردی چاق و عینکی با عصبانیت بیرون زد. او باعینکی دیدن آن دو نفر، قدمهایش کمی کند شد و مکث کرد.
شو هوایسونگ در جواب،دستشان سرش را به نشانهشیر تایید برایش تکان داد.
دو طرف بدوناضافه هیچ حرفی ازنگاهی کنار یکدیگر گذشتند.
داخل اتاق جلسه، لی شیکان کهولی روی مبل نشسته بود، از جا برخاستیافتن و آنها را به نشستن دعوت کرد.
از آنجا که در اتاق تنها مبلهای تکنفره چیده شده بود، شو هوایسونگدربیاره و روان یو هر کدام در یک سمت نشستند. لی شیکان به دستیارشقدمهایش اشاره کرد تا دو فنجان چای از قوری بریزد و به دستشان بدهد.
اما برای روان یو،دستشان یک لیوان شیر همشیر اضافه بر سازمان آورده شد.
شو هوایسونگ نگاهی گذرا به سفیدی خیرهکننده لیوانسفیدی شیر انداخت. سپس او و روان یو، هرکردند دو به نوبه خود از دستیار تشکر کردند.
لی شیکان لپتاپش را باز کرد، وارد سایت ویبو شد و صفحه مانیتور را به سمت آنها چرخاند: «استودیو دقیقاً از همون متنقدمهایش روابط عمومی شما استفاده کرد، و حالا افکار عمومی تا حد زیادی به نفع من چرخیده. روش شایعهسازی اون پست اولی، غیر ازبرخاست استفاده از کلمات دوپهلو و مبهم، بیشتر روی به هم ریختن زمانبندی عکسها و سوءاستفاده از خطای دید تو عکسهای یواشکی تمرکز داشت.»
دو عکس اول در لابی پرنوری گرفته شده بودند و نشان میدادند که سوژههامحض در روز روشن وارد هتل میشوند. اما دو عکس بعدی در تاریکی پارکینگ زیرزمینیکند ثبت شده بودند و نورپردازیشان به گونهای بود که انگار در دل شب گرفته شدهاند.
کنار هم قرار گرفتن این دو مجموعه عکس، این توهم دروغین رانگاهی در ذهن مخاطب ایجاد میکرد که سوژهها مدت زمان طولانی را دروارد هتل سپری کردهاند و از این طریق، افکار عمومی را فریب میداد.
عکس سوم، صرفاً به خاطر زمانبندی تصادفی عکاس پاپاراتزی،خیرهکننده زاویهای پیدا کرده بود که انگار لی شیکان دستشوارد را دراز کرده تا دور کمر شو هوآیشی حلقه کند.
لی شیکان گفت: «این دو تا مورد رو میشه با پخش کردن فیلم دوربینهای مداربسته کاملاً شفافسازی کرد.»چاق سپس روی هر چهار عکس زوم کرد و ادامه داد: «تازه، حتی بعد از پردازش و واضحسازی حرفهای،بدون باز هم اجزای صورت تو عکسها تار و نامشخصه. با این حساب، دیگه نباید مشکل چندان بزرگی باشه.»
شو هوایسونگ با صدایبری بمی «اوهوم» کوتاهی گفت وولی نگاهی به ساعت مچیاش انداخت.
لی شیکان که به خوبی متوجه منظورلیوان او شده بود، رو به دستیارش کردسفیدی و پرسید: «فیلم مداربستهها کِی آماده میشه؟»
دستیار از اتاق بیرون رفتآورده تا پیگیری کند و پنجانداخت دقیقه بعد برگشت: «شیکان، آمادهست.»
روان یو و شو هوایسونگ به دنبال لی شیکان راهی سالن کنفرانس شدند. ازحرفها لابهلای پردههای کرکرهای، سایههای آشفتهای را میدیدند که در تکاپو بودند. با باز شدنجواب در، موجی از صدای زنگ تلفنها و همهمهی درهمتنیدهی آدمها بیوقفه به بیرون هجوم آورد.
هیچکس آنقدر وقتمیتونی آزاد نداشت که حتیمیراث نیمنگاهی به آنها بیندازد.
لی شیکان جلو رفت و ضربهاما آرامی به شانه تکنسینی که پشتنگاهی یکی از سیستمها نشسته بود، زد.
مرد جوان که تا آن لحظه با سرعتی دیوانهوار مشغولانداخت تایپ بود، با شنیدن صدای او که میگفت: «فیلم مداربستهویبو رو بیار تا خانوادهشون ببینن و تایید کنن.» به عقب چرخید.
تکنسین جواب داد: «آها، حتماً.» سپس ویدیو را باز کرد ومحض رو به شو هوایسونگ توضیح داد: «چهرهها تو فیلم مداربسته قبلنفر از پخش عمومی شطرنجی میشن، از این بابت خیالتون راحت باشه.»
شو هوایسونگ دوباره با یک «اوهوم»ارث کوتاه تایید کرد و چشمانش راپول برای دقت بیشتر به مانیتور ریز کرد.
تکههایی از فیلم با برچسبهای زمانی کاملاً واضح روی صفحه نقش بست: لی شیکان و شو هوآیشی که وارد آسانسور هتل میشدند؛کردند لحظاتی بعد در طبقه بالا، لی شیکان که با فاصلهای از آسانسور به تنهایی منتظر ایستاده بود؛ و در نهایت شو هوآیشیشایعهسازی که با چمدانش از اتاق بیرون آمد و به دنبال لی شیکان به سمت پارکینگ زیرزمینی رفتند تا منتظر رسیدن لیو ماو بمانند.
درست وقتی که فیلم به این نقطهگذرا رسید، صدای شو هوایسونگ و روان یودستیار به طور همزمان و هماهنگ بلند شد.
«نه.»
«صبر کن.»
لی شیکان نگاهی گذرا بهبدهد شو هوایسونگ انداخت، اما اول ازآورده روان یو پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
روان یو انگشتش را به سمت کولهپشتیای که در تصویرانداخت روی دوش شو هوآیشی بود نشانه رفت و گفت: «اینویبو کولهپشتی نباید تو تصویر باشه... ممکنه هویت موکل رو لو بده.»
کولهپشتی آبیرنگ و متمایز دبیرستان شماره ۱ سوژو برای لحظهای کوتاه در گوشهای از کادر ویدیو نمایانمردی شده بود. هرچند آرم مدرسه به وضوح دیده نمیشد و احتمالاً عموم مردم متوجه آن نمیشدند، اماداد باز هم این خطر وجود داشت که همکلاسیهای شو هوآیشی از همین سرنخ کوچک همهچیز را بفهمند.
چهرههای شناختهشده، سپر دفاعی محکمتری در برابر قضاوتها و موشکافیهای جامعههنوز داشتند، اما برای دانشآموز سادهای مثل شو هوآیشی، حتی همان شایعات وعصبانیت پچپچهای داخل مدرسه هم کافی بود تا او را در هم بشکند.
لی شیکان بلافاصله به تکنسین دستور داد: «تکتک فریمهایی که این کولهپشتینگاهی توش معلومه رو کاملاً تار کن.» سپس رو به شو هوایسونگ چرخیدوارد و پرسید: «وکیل شو، شما هم میخواستید به همین موضوع اشاره کنید؟»
شو هوایسونگ با همان لحن آرام و خونسردش «اوهوم»ی گفت و اضافه کرد: «ضمن اینکه، بعد ازلپتاپش پخش ویدیو، به مانیتورینگ دقیق افکار عمومی نیاز داریم. تمام کلمات کلیدی مربوط به اطلاعات شخصی خواهرمزیادی باید تو همه پلتفرمهای آنلاین رصد بشه. اگه تیم شما از پسِ این کار برنمیاد، خودم با...»
لی شیکان با تکان دادن سر میان حرفشهنوز پرید: «نیازی به این کار نیست. من صفرباز تا صدِ این قضیه رو به عهده میگیرم.»
شو هوایسونگ در جوابش سر تکان داد. پس ازولی آنکه مطمئن شد ویدیوی تدوینشده هیچ نقصی ندارد، اولیندرِ نفری بود که از آن سالن کنفرانس پرهیاهو خارج شد.
روان یو نیز بادستشان لی شیکان خداحافظی کرد واضافه به دنبال او بیرون رفت.
شو هوایسونگ چند قدم جلوتر درنگاهی حال مکالمه با تلفن بود: «معلمنوبه هه، هوایسونگ هستم. یه درخواستی ازتون داشتم...»
او تمام ماجرا را به روشنی و با جزئیات توضیح داد و سپس ادامه داد: «بله، من اینا روعینکی صرفاً برای پیشگیری خدمتتون عرض میکنم. این موضوع فقط به حریم شخصی خواهر من مربوط نمیشه، پای اعتبار وحرفی آبروی مدرسه هم در میونه. به نظرم شما بهترین و مناسبترین فرد برای کنترل کردن شایعات داخل مدرسه هستید.»
روان یو تمام مسیربری را تا اتاق پذیرش، درولی سکوت به دنبال او رفت.
اتاق خالیِ خالی بود. شو هوایسونگ پس ازشیر پایان تماسش، روی مبل نشست و با انگشتانشانداخت میان دو ابرو و پل بینیاش را فشرد.
روان یو به سمتشسازمان قدم برداشت، کمی خمسفیدی شد و پرسید: «خیلی...»
کلمه «خستهای» هنوز روی لبانش نیامده بود که شو هوایسونگ مچ دستشپایان را گرفت. با یک کشش ناگهانی، تعادل روان یو به هم خوردکمی و مستقیم در آغوش مرد افتاد، به طوری که دقیقاً روی پاهایش نشست.
روان یو در حالی که سعی میکردمیراث خودش را عقب بکشد، با صدایی خفهمحض و هولزده گفت: «هی! داری چیکار میکنی؟»
شو هوایسونگ بازوانش را محکم دور کمر او حلقه کرد و راهنگاهی فرارش را بست. سپس نگاهی به لیوان شیری انداخت که بیصدا رویوارد میز جا خوش کرده بود: «اون از کجا میدونست تو شیرچای دوست داری؟»
روان یو لحظهای مکث کردآورده و بعد توضیح داد: «زمانانداخت دانشگاه یه برخوردهایی با هم داشتیم.»
لحن مرد جدی و محکم شد: «من اون عکس رو دیدم. همونپایان موقعی که سال اول دانشگاه تو یه مسابقه شرکت کرده بود وکمی روی صحنه داشت پیانو میزد... تو اون موقع تو جمعیت تماشاچیا بودی؟»
«آره...» روان یو صورتش را جمع کرد و گفت:ولی «ولی اینکه اون موقع شبیهت بود، دلیل نمیشه کهدرِ اتفاقی بینمون افتاده باشه! وگرنه الان تو هیچ شانسی نداشتی—»
مردمکهای شوقوری هوایسونگ ناگهاندستشان تنگ شد.
روان یو فورا دهانشسازمان را بست و لبخندسفیدی ساختگی و چاپلوسانهای تحویلش داد.
درست در همانارث لحظه، دستگیره درِولی پشت سرشان چرخید.
درست همان لحظه که شوسراغ هوایسونگ او را رها کرد،شرکت روان یو بیاختیار از جا پرید.
لی شیکان بهبریزد محض ورود، دراما چهارچوب در خشکش زد.
روان یو با دستپاچگی چندآورده بار پلک زد و بعدانداخت در سکوت سر جایش برگشت.
شو هوایسونگ با خونسردی لیوان شیر راشرکت در چایش ریخت، با قاشق فلزی آنحرفها را هم زد و بعد جرعهای نوشید.
لی شیکان لبخند کمرنگی زدسراغ و گفت: «فکر کردم رفتین.»شرکت برای همین در نزده بود.
شو هوایسونگ فنجانش را روی میز گذاشت و نگاهش کرد. «آقایآورده لی، اگه براتون مقدوره، میخوام چند کلمه خصوصی باهاتون صحبت کنم.» بلندلپتاپش شد و لبهی پیراهنش را که کمی چروک شده بود، صاف کرد.
این لحن رسمی و ناگهانی دیگر از کجا پیدایشخیرهکننده شده بود؟ قبل از اینکه روان یو بتواند چیزیوارد بپرسد، دید که لی شیکان در تایید سر تکان داد.
آن دو پشت سر هم بیرون رفتند. پیشهنوز از رفتن، شو هوایسونگ نگاه معناداری به روانباز یو انداخت و اشاره کرد که همانجا منتظر بماند.
روان یو چارهای نداشت جز اینکه سر جایش بنشیند، اما آنقدر منتظر ماند که دهانش خشک شد، با این حال هنوزچاق خبری از برگشتنشان نبود. نگاهی به فنجان شیرچای روی میز انداخت که شو هوایسونگ برایش آماده کرده بود و وسوسه شد.کنار کمی مقاومت کرد، اما در نهایت نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ بلند شد، فنجان را برداشت و آن را سر کشید.
تازه وقتی تمام فنجان رابدهد خالی کرده بود، شو هوایسونگ بالاخرهآورده برگشت و خیلی کوتاه گفت: «بریم.»
روان یو که اثری از لی شیکان نمیدید، دنبالخیرهکننده او وارد آسانسور شد و با صدای آرامی پرسید:وارد «شما دوتا چیکار میکردین؟ که کتکش نزدی، مگه نه؟»
شو هوایسونگ با پوزخندمیراث محوی نگاهش کرد. «ازهنوز اینجور چیزا خوشت میاد؟»
«هی، بحثو عوض نکن! در مورد چی حرفخانوادگیت زدین؟» اگر موضوع شو هوآیشی بود، دلیلی نداشتیافتن که او را از بحث بیرون نگه دارد.
شو هوایسونگ جوابی نداد. در عوض، ناگهانلیوان به او نزدیکتر شد و پرسید: «خوشمزهسفیدی بود؟ شیرچایی که من ازش خورده بودم.»
واقعاً نباید قدرت بینایی و دقت یک وکیل راخیرهکننده دستکم میگرفت. گونههای روان یو سرخ شد. «بهخاطر اینکهوارد تو ازش خورده بودی نخوردمش... من که منحرف نیستم...»
شو هوایسونگ نگاهی به دوربین مداربستهی آسانسور انداخت و چیزی نگفت. تازه وقتی بهحرفها پارکینگ رسیدند و سوار ماشین شدند، به سمت صندلی شاگرد خم شد، چانهاش راجواب به آرامی گرفت و گوشهی لبهایش را که هنوز طعم شیرین شیرچای میداد، بوسید.
و بعدبیرون گفت: «ولیبری من هستم.»
با این حرف، روان یو بهاما کل فراموش کرد که پیگیر ماجراینگاهی بین او و لی شیکان شود.
شو هوایسونگ ماشین را به سمت آپارتمان راند، کمی غذا خوردسپس و برای جبران کمبود خوابش به رختخواب رفت. پیش از اینکه بهچرخاند خواب برود، نگاهی به وضعیت روابط عمومی و اخبار لی شیکان انداخت.
ویدئوی دوربین مداربسته، در کنار بیانیهی قاطع استودیو مبنی بردربیاره «پیگیری قانونی ماجرا»، به سرعت جنجال بزرگی در فضای مجازی بهدیدن پا کرد و کاربران اینترنتی یکصدا پاپاراتزیهای بیپروا را محکوم کردند.
لی شیکان برای مدت طولانی سکوت کرد و اجازه داد همدردی افکار عمومی نسبت به اویافتن به اوج برسد. سپس بیانیهی استودیو را بازنشر کرد و نوشت: «امیدوارم میکروفونی که در دستسرش دارم فقط برای آواز خواندن برای شما استفاده بشه، نه برای جنگیدن بهخاطر خانواده و دوستانم.»
استودیو نقش پلیس بد را بازی میکرد و او با احساسات مردم بازی میکرد. ویدئویخیرهکننده مداربسته، خطای دید و زمانبندی وقایع را روشن کرده بود و در عین حال، اشارهیاستودیو او به «خانواده و دوستان»، ماهیت دقیق رابطهی مورد بحث را با زیرکی مبهم نگه میداشت.
یک حرکتشیر بینقص درسازمان روابط عمومی.
با توجه به واکنش افکار عمومی، هر کسی که ذرهای شعورمحض داشت دیگر در مورد هویت شو هوآیشی کنجکاوی نمیکرد. و اگرنفر کسی چنین قصدی داشت، احتمالاً توسط طرفداران لی شیکان تکهتکه میشد.
تا زمانی که در دبیرستانسراغ مشکلی پیش نمیآمد، این پروندهشرکت را میشد مختومه فرض کرد.
با این فکر،بریزد شو هوایسونگ گوشیاش رالیوان کنار گذاشت و خوابید.
روان یو مزاحمش نشد. روی مبل پذیرایی چمباتمه زد و تبلتش را به دست گرفت تاکردند فیلمنامهای را که تیم نویسندگان فرستاده بودند، بررسی کند. تا تاریکی هوا همانجا ماند و بالاخرهحالا کشوقوسی به بدنش داد، بلند شد و تبلت را روی میز گذاشت تا شام درست کند.
همان موقع متوجه شد کهخانوادگیت لپتاپ شو هوایسونگ تمام ایندربیاره مدت روی میز روشن مانده است.
با کلیک روی موس صفحهی مانیتور را روشن کرد تا لپتاپهنوز را برایش خاموش کند. اما با خودش فکر کرد شاید فایلهایعینکی ذخیرهنشدهای داشته باشد، پس رمز عبور را وارد کرد تا چک کند.
و دید کهبریزد صفحهی مانیتور پر ازلیوان گزارشهای تحقیقات روانشناسی است.
روان یو خشکش زد. بهآورده علائم نوشتهشده در گزارشها خیرهانداخت شد و ناگهان همهچیز را فهمید.
درست در همان لحظه، شوخانوادگیت هوایسونگ از خواب بیدار شددربیاره و درِ اتاقخواب را باز کرد.
نگاهشان به هم گره خورد. اولین واکنش روان یو دستپاچگی بود؛ میترسیدپول شو هوایسونگ فکر کند که داشته در کامپیوترش فضولی میکرده. اما نگاهدیدن مستأصل شو هوایسونگ نشان میداد که اصلاً چنین فکری به ذهنش نرسیده است.
او فقط از دست خودش کلافه بودلیوان که فراموش کرده فایلها را ببندد وسفیدی اجازه داده روان یو آنها را ببیند.
دلش نرم شد. با دمپاییهای روفرشیاش به سمت او رفت. روبهرویش ایستاد،نوبه دستانش را دور کمر او حلقه کرد و صورتش را برای لحظهایاستودیو در سینهاش پنهان کرد. بعد زمزمه کرد: «شو هوایسونگ، تو خیلی خوبی.»
شو هوایسونگ آرامارث خندید و او راشرکت در آغوش فشرد. «گشنمه.»
روان یو رهایشمیتونی کرد و گفت:ارث «شام درست میکنم.»
«نمیخواد زحمت بکشی. بریم بیرون غذا بخوریم. بعدش تو رو برمیگردونم خونه و خودم میرمخیرهکننده موسسه تا در مورد پروندهی جو جون صحبت کنیم. ممکنه کارمون که تموم شد، هموناستودیو اطراف تو یه هتل بمونم. پس امشب باید تنها بخوابی. اگه خوابت نبرد بهم زنگ بزن.»
روان یوشیر سر تکان دادآورده و گفت: «آهان.»
شو هوایسونگ نگاهی به اوخانوادگیت انداخت، حالت صورتش را برانداز کردمحض و پرسید: «میخوای با من بیای؟»
با خنده گفت: «نه راستش.» سرش را بالا آورد تا با نگاه او روبهرو شود. «فقطیافتن میخواستم بپرسم... دستیار چایریز نمیخوای؟ از اونایی که همیشه در دسترسن، ساکت و حرفگوشکنن، و اونقدرسرش بامزهن که شاید فقط با یه نگاه بهشون الهام بگیری و تو پرونده پیشرفتی حاصل بشه؟»
شو هوایسونگ «نوچ» آرامیدستشان کرد و گفت: «حل کردناضافه پروندهها وظیفهی پلیسه، نه وکلا.»
«...»
روان یو رویش رامیراث برگرداند تا برود. «اصلاًهنوز فراموش کن چی گفتم.»
شو هوایسونگ مچ دستش را گرفت. «البته،میراث محرکهای مناسب میتونن پتانسیل مغز رو آزادمحض کنن... چیزی که وکلا هم بهش نیاز دارن.»
روان یو دوبارهبریزد به سمتش چرخید.اما «چه نوع محرکی؟»
شو هوایسونگ لبخنداضافه زد. «موسسهی ما...نگاهی مردهای مجردِ زیادی داره.»
یادداشت نویسنده: بر خود بلرزید ای سینگلهای دنیایهنوز وکالت! حتی هوایسونگ هم وقتی روان یو اینقدرباز لوس و چسبناک میشود، نمیتواند در برابرش مقاومت کند.