چپتر 40: تلهی شیرین
0روان یو به پشت دراز کشیدهدوستم بود که پیام را دید. دستش چنانزیر لرزید که گوشی محکم روی صورتش افتاد.
آخ دردناکی از دهانش پرید و بالاخره، صداییدست از بیرون در به گوش رسید. شو هوایسونگبخوابد سه بار در زد و پرسید: «چی شده؟»
روان یو پیشانیاش را چسبید، از شدت درد مثلتمرکز یک میگو در خودش جمع شد و با صداییاونوقت خفه جواب داد: «چیزی نیست، فقط گوشیم افتاد تو صورتم...»
راهرو برای لحظهای در سکوتچقدر فرو رفت، تا اینکه دوباره صدایکاری شو هوایسونگ بلند شد: «زودتر بخواب.»
و بعد، صدایمیزنید قدمهایی به گوش رسیدداره که کمکم دور میشدند.
حالا دیگر روان یو حتی نمیتوانست روی دردش تمرکز کند.مرد گوشیاش را چنگ زد و با حرص شروع به تایپ کرد:بگزید گوشی افتاده تو صورتم، اونوقت حتی نیومد تو ببینه حالم چطوره!
شن مینگیینگ: اصلاًمیشدند چرا گوشیت بایدحتی بیفته تو صورتت؟
روان یو:مؤدب چرا نیومدمیزنید تو حالمو بپرسه؟
شن مینگیینگ: وای خدای من، امان از شما دخترایی که تازه عاشق میشید... اگه طرف زیادی مؤدب باشه، غراجازه میزنید که چقدر سرده، اصلاً دوستم داره؟ ولی اگه واقعاً کاری کنه، لابد میزنید زیر گریه و میگید «ماعمیقاً تازه با هم قرار گذاشتیم، چطور به خودش اجازه داد بهم دست بزنه؟» مرد بودن هم اصلاً آسون نیستا.
شن مینگیینگ بعد از فرستادن این پیام رفت کهبزنه بخوابد و روان یو را زیر پتو تنها گذاشتتنها تا لبش را بگزید و گوشیاش را در مشت بفشارد.
آن سوی در، شو هوایسونگ هم عمیقاً اخم کرده بود و انگشتانشچنگ هر از گاهی روی تاچپد لپتاپ میلغزید. روی صفحهی نمایشگر روبهرویش، یکاصلاً صفحهی کامل از گزارشهای روانشناسی به دو زبان چینی و انگلیسی باز بود.
با وجود اینکه لو شنگلان فقط گذرا به این موضوع اشاره کرده و گفته بودگریه که احتمالاً چیز مهمی نیست، شو هوایسونگ در تمام طول پرواز برگشت، با یکی ازبخوابد همکلاسیهای دوران دبیرستانش که حالا روانشناس شده بود، دربارهی وضعیت روان یو مشورت کرده بود.
دوستش به او گفته بود که حتی تماشای یک فیلم ترسناک هم میتواند ترسی ماندگار به جا بگذارد، بنابرایناجازه رفتار اخیر روان یو لزوماً نشاندهندهی یک مشکل عمیقتر نبود. او پیشنهاد کرد که چند روز دیگر هم او رااخم زیر نظر داشته باشد؛ اگر وضعیتش بهتر نشد یا حتی بدتر شد، آن وقت میتوانند به تشخیصهای دقیقتر فکر کنند.
این زیر نظر داشتن، به این معنا بوددست که ببیند آیا روان یو میتواند بدون تکیه برپتو صدای او، بهطور طبیعی به خواب برود یا نه.
در ابتدا قرار بود شو هوایسونگ بدون اینکه به او بگوید این یک آزمایش است، او را دراونوقت خانه تنها بگذارد و تمام تماسهای صوتی را قطع کند. اما دلش نیامد چنین کاری کند، بنابراین بهدخترایی یک راه میانه رضایت داد: او را در اتاقش تنها گذاشت و خودش در حالت آمادهباش بیرون ماند.
برای اینکه مزاحم استراحتش نشود، چراغ اصلی پذیرایی را روشن نکرده بود و تنها بهگریه نور یک آباژور ایستاده اکتفا کرد. درخشش صفحهی لپتاپ در آن نیمهتاریکی بیش از حد روشنپتو به نظر میرسید و بعد از خیره شدن طولانیمدت به آن، چشمانش از شدت خستگی میسوخت.
پس از خواندن دهمین گزارش روانشناسی، شو هوایسونگولی عینکش را درآورد و پل بینیاش را ماساژ داد.گذاشتیم درست در همان لحظه، گوشیاش با یک اعلان لرزید.
یک بهروزرسانی درقرار ویبو از طرفاجازه یک دنبالشوندهی ویژه.
ون شیانگ:دور به هزار امتیازدیگر رسیدم! [خیلی خوشحالم]
به همراه پیام، اسکرینشاتی ازچقدر رکورد بالایش در مینیگیم ویچت بهکاری نام پرش پرش ضمیمه شده بود.
«...»
او اینجا بود، چشمانش را برای تحقیق دربارهی وضعیت روانی او خستهآسون میکرد، در حالی که آن دختر کاملاً او را نادیده گرفته بود،سوی در اتاقش بازی میکرد و حتی برای طرفدارانش از امتیازش لاف میزد؟
شو هوایسونگ نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند...کند و شکست خورد. عینکش را دوباره به چشم زد، ازببینه جا بلند شد و رفت تا درِ اتاقش را بزند.
از داخل صدای خشخشی آمدچقدر و به دنبال آن صدایواقعاً روان یو شنیده شد: «چی شده؟»
«در رو باز کن.»
روان یو با عجله از زیر پتو بیرون خزید، نشست، موهابودن و لباس خوابش را مرتب کرد، چراغ خواب را روشن کردمشت و پیش از آنکه بگوید «قفل نیست»، کلاهک آباژور را تنظیم کرد.
شو هوایسونگ دستگیره را فشار داد و بادردش چهرهای جدی در آستانهی در ایستاد. «ساعت دوازدهکرد و نیم شبه و تو هنوز داری بازی میکنی؟»
روان یو همانطور که روی تخت نشستهدوستم بود پلک زد: «چطور اینقدر زود فهمیدی؟زیر نکنه ویبو منو رو حالت دنبالشوندهی ویژه گذاشتی؟»
کاملاً مشخص بودمیزنید که دارد خودش راداره به آن راه میزند.
شو هوایسونگمیگید هم حاشیه نرفت:چطور «البته که گذاشتم.»
روان یو خندهی خشکیحالا کرد: «وقتی خوابم نمیبره،دردش فقط چند دست بازی میکنم.»
شو هوایسونگ کمی منقبض شد و با خود فکر کردواقعاً که آیا وضعیت او واقعاً به یک تشخیص حرفهای نیازاجازه دارد یا نه، که ناگهان احساس کرد یک جای کار میلنگد.
چراغ سقفی اتاق خاموش بود و تنها یک چراغ خواب با نور گرمزیر فضا را روشن میکرد. به نظر میرسید کلاهک آباژور تنظیم شده تا تمام نورفرستادن را روی روان یو متمرکز کند و هالهای نرم و بینقص روی صورتش بیندازد.
او بهطورمیگید ویژهای زیباگذاشتیم به نظر میرسید.
پس از مکثی کوتاه،حالا ناگهان سرش را پاییندردش انداخت و به نرمی خندید.
پس او همباشه در تلهی اینسرده دختر افتاده بود.
روان یو سرفهیمیزنید مصلحتی کرد: «گفتم خوابمداره نمیبره... کجای این خندهداره؟»
شو هوایسونگ جوابی نداد. در عوض، برگشتبهم و آباژور پذیرایی را خاموش کرد. وقتی دوبارهاین بازگشت، گفت: «اگه پیشت بمونم، اونوقت میتونی بخوابی؟»
صدای کلیک بسته شدن در پشت سرش به گوش رسید. با دیدنچنگ لبخند پرمعنای او، زبان روان یو برای لحظهای بند آمد و ناگهاناصلاً احساس کرد که با دست خودش گرگ را به خانه دعوت کرده است.
درست همانطور که شن مینگیینگ گفته بود. وقتی ازولی او فاصله میگرفت، احساس بیقراری میکرد، اما حالا که برایچطور کشاندنش به اینجا نقشه کشیده بود، دوباره مضطرب شده بود.
مصداق بارزباشه یک احمقِچقدر عاشقپیشهی دردسرساز.
اما هیچکدام ازقرار چیزهایی که از آنهابهم میترسید، واقعاً اتفاق نیفتاد.
شو هوایسونگ فقط روی لبهی تختش نشست. «خیلیدردش خب، من همینجا میشینم. حالا میتونی با خیال راحتافتاده بخوابی. دراز بکش و گوشیت رو بده به من.»
دستورات ملایم گاهی اوقاتمیزنید بهتر از دستورات تندداره و سختگیرانه جواب میدادند.
روان یو با میل و رغبت اطاعت کرد، گوشیاش را به او داد و زیر پتو خزید. کولرچطور گازی با صدایی ملایم روی دمای مطبوع ۲۸ درجه زمزمه میکرد. با قرار گرفتن شو هوایسونگ در مسیربفشارد منبع نور، اتاق تا حد آرامشبخشی تاریک شد. بستن چشمانش، حسی شبیه به شناور شدن در نسیم بهاری داشت.
روان یو در حالی کهچطور لبهی پتو را در چنگمرد میفشرد، پنهانی زیر لب خندید.
آنها به تعادل بینقصی رسیده بودند؛ نهنمیتوانست آنقدر دور و نه بیش از حدشروع صمیمی. همهچیز دقیقاً همانطور که باید باشد، بود.
شو هوایسونگ با دیدن لبخند محوی که روی لبهایش نشسته بود، با یک دست چتریهای او راقرار کنار زد و با دست دیگر گوشیاش را بیرون آورد تا به دوست پزشکش پیام بدهد: «اگه دارهبگزید نقشه میکشه تا دوستپسرش رو بکشونه تو اتاقش، معنیش این نیست که ترومای روانیش خیلی هم شدید نیست؟»
جو لی: «نمیشه نصفهشبی فقط سؤالت رو بپرسی و اینقدرکاری پز رابطهت رو به رخ منِ سینگل نکشی؟ دوستدخترت ممکنهبهم حالش خوب باشه، ولی الان منم که تروما گرفتم، فهمیدی؟»
شو هوایسونگ با دیدن پیام اواجازه تکخندهای زد، اما ناگهان سرمایی راآسون در امتداد ستون فقراتش احساس کرد.
سرش را که چرخاند، دیددیگر روان یو با چشمانی گردشدهکند به او خیره مانده است.
ناخودآگاه صفحه گوشیاش را قفل کردسرده و بعد صدای خفهی روان یو رالابد شنید: «نصفهشبی داری به کی پیام میدی؟»
بلافاصله جواب داد:میزنید «یکی از همکلاسیهایدوستم پسرِ دوران دبیرستان.»
«پس چرا قیافهتقرار شبیه این نوجوونایی شدهبهم که... تازه عاشق شدن؟»
شو هوایسونگ مکثی کرد ودیگر بعد به خنده افتاد: «چونکند داشتیم دربارهی تو حرف میزدیم.»
روان یومؤدب کنجکاو شد:میزنید «دربارهی من چی؟»
«بهتره ندونی.»
روان یو اخمیقرار کرد و نیمخیز شد:بهم «داشتی پشتم غیبت میکردی؟»
شو هوایسونگدور سرش راحالا تکان داد: «نه.»
روان یو باباشه چشمان ریزشده نگاهش کرد:دوستم «خیلی خب، اصلاً نگو.»
شو هوایسونگ که خندهاش گرفته بود، گلویش را صافواقعاً کرد: «خیلی خب... داشتیم در این مورد بحث میکردیمچطور که چطور گول خوردم و کشیده شدم تو اتاق دوستدخترم.»
«...»
با دیدن چهرهی مبهوت روان یو، در حالیدردش که نگاهش تا حدودی معصومانه به نظر میرسید، باافتاده صدایی بم اضافه کرد: «بهت که گفتم بهتره ندونی.»
صورت روان یو در یک چشمبههمزدن از خجالت گر گرفت و سرخ شد. نفس عمیقی کشید،میگید پتو را بالا کشید و در حالی که پشتش را به او کرده بود، زیر آنتنها خزید. صدایش از زیر پتو خفه و مبهم به گوش رسید: «شو هوایسونگ، دیگه میتونی بری.»
شو هوایسونگ با خنده خم شد و خودش را بهکاری او نزدیکتر کرد: «عصبانی شدی؟ خب اگه خودت اصرار نمیکردی کهدست ته و توی قضیه رو دربیاری، منم دستت رو رو نمیکردم.»
روان یو گوشهایشقرار را گرفت تااجازه حرفهایش را نشنود.
شو هوایسونگ روی تخت رفت و بازنمیتوانست هم نزدیکتر شد: «باشه بابا، اصلاً ایدهشروع خودم بود که بیام پیشت بمونم، خوبه؟»
«اگه یه بار دیگه این قضیهسرده رو پیش بکشی، خوابیدن تو پذیراییکنه رو هم باید تو خواب ببینی!»
شو هوایسونگ تسلیم شد: «باشه، دیگهدوستم حرفش رو نمیزنم. حالا بیا بیرون،لابد اون زیر خفه میشیا، نمیتونی راحت بخوابی.»
روان یو از روی لجبازی زیر پتو نمانده بود؛ صورتشمرد آنقدر داغ شده بود که انگار هر لحظه ممکن بودلبش از آن خون بچکد. چارهای نداشت جز اینکه همانجا پنهان بماند.
شو هوایسونگ که از حالدیگر او بیخبر بود، روی یک آرنجشگوشیاش تکیه داد و پتویش را کشید.
«هی، داری چیکار میکنی؟!» روان یو ناامیدانه به این آخرین ذره از غرورش چنگ انداخته بود و نمیگذاشت پتوچطور را کنار بزند. اما بعد از یک کشمکش کوتاه، شو هوایسونگ بالاخره موفق شد او را از زیر پتوسوی بیرون بکشد. روان یو در حالی که نفسنفس میزد، موهایش را مرتب کرد و با حرص به او چشمغره رفت.
شو هوایسونگ با خنده گفت: «تو هر سیصد و خردهایکاری پیام من رو خوندی، دستم رو خوندی و فهمیدی چهبهم حقههایی تو آستینم دارم، ولی بازم لام تا کام حرف نزدی.»
«حقت بود! تا تو باشی که اونقدر با پرروییبزنه رمانم رو نخونی و مجبورم نکنی از روش بخونم...»تنها حرفش را خورد و ناگهان دهانش را محکم بست.
او واقعاًدور دست روی نقطهدیگر حساسی گذاشته بود.
همانطور که انتظار میرفت، ثانیهای بعد شو هوایسونگ صدای «هیس»واقعاً آرامی از بین لبهایش بیرون داد و طوری که انگاراجازه واقعاً گیج شده باشد، پرسید: «مجبورت کردم چی رو بخونی؟»
روان یو رویش راچقدر برگرداند تا دوباره درازولی بکشد: «هیچی. بیا بخوابیم.»
شو هوایسونگ مچقرار دستش را گرفت: «اولبهم توضیح میدی، بعد میخوابیم.»
روان یو منمن کرد، اما بعد به این نتیجه رسید که این موضوع واقعاً نیاز به شفافسازی دارد. دستش را مثلحالم حالت قسم خوردن بالا آورد و با لحنی کاملاً جدی اعلام کرد: «پس بذار یه چیزی رو روشن کنم... اون قسمتزیادی کاملاً تخیلی بود، فقط برای سرگرم کردن خوانندهها نوشته شده بود. من اصلاً و ابداً هیچوقت همچین کاری... همچین کاری نکردم...»
شو هوایسونگ سرش را پایین انداخت و لبخندیداره زد. با صدایی چنان آرام که حتی خودش همقرار بهسختی آن را میشنید، زمزمه کرد: «ولی من کردم.»
«چی گفتی؟»
سرش را بالا آورد و با پوزخند گفت: «گفتمبزنه خیلی واقعی و متقاعدکننده نوشته بودیش. تا حالا با کسیگذاشت تو رابطه نبودی، ولی صحنههای بوسه رو اینقدر طبیعی مینویسی؟»
روان یو دستی به چتریهایش کشید، کمرش را صاف کرد وگوشیاش با اعتمادبهنفس ساختگیای گفت: «معلومه! تو کار ما، مگه میشه بدون مهارتمینگیینگ واقعی دووم آورد؟ آدم شاید تا حالا گوشت خوک نخورده باشه، ولی...»
در اواسط جملهاش بود که ناگهان متوجهدوستم شد شو هوایسونگ عینکش را از رویزیر چشم برداشته و دارد به او نزدیک میشود.
روان یو که حسابی جا خورده بود، بهولی صورت او که حالا تنها چند سانتیمتر باقرار او فاصله داشت خیره ماند: «دا... داری چیکار میکنی؟»
شو هوایسونگ پلک زد؛ مژههای بلندش سایهی محوی دربزنه زاویه دید روان یو انداخت. او لبخندی زد و گفت:گذاشت «فکر کردم بد نیست بذارم طعم گوشت خوک رو بچشی.»
«...؟»
پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، چیزی نرم و خنک روی لبهایش نشست... شوگریه هوایسونگ که یکوری روی تخت نشسته بود، در حالی که یک دستش را روی بالشبخوابد تکیه داده و با دست دیگرش صورت او را قاب گرفته بود، او را بوسید.
انگار نور سفید و خیرهکنندهای در ذهن روان یوواقعاً منفجر شد. قلبش دیوانهوار به تپش افتاد و در میاناجازه آن بهت و گیجی، ناخودآگاه خودش را به عقب کشید.
شو هوایسونگ بوسه را عمیقتر نکرد و پس از همانمرد تماس کوتاه، از او جدا شد... اما با اینکه لبهایشان ازبگزید هم فاصله گرفته بود، نوک بینیهایشان هنوز مماس بر هم بود.
در آن فاصلهی نفسگیر،حالا هر دو نفسهایشان رادردش در سینه حبس کرده بودند.
روان یو ملحفه را چنگ زده بود و درولی حالی که تمام تلاشش را میکرد تا به نفسنفسگذاشتیم نیفتد، مشتهایش را گره کرد. صورتش ثانیهبهثانیه سرختر میشد.
شو هوایسونگ لبخندی زد و پیش از آنکه عقب بکشد، نوککنه بینیاش را به آرامی به بینی او مالید. سپس سرش رابزنه کمی کج کرد؛ هالهای از رضایت و آرامش در چهرهاش موج میزد.
او کاملاً خونسرد و بیتفاوت به نظر میرسید؛ درستبزنه مثل هشت سال پیش، زمانی که بدون ذرهای احساستنها عذابوجدان، دروغ گفته بود که «دستم رو اشتباهی گرفتی».
اما روان یو نمیتوانست مثل او خونسرد باشد. آن بوسهی گذرا و نگاهی که درتایپ چشمان شو هوایسونگ بود، او را چنان گیج و منگ کرده بود که انگار هزاران فشفشهیبپرسه رنگارنگ جلوی چشمانش در حال منفجر شدن بودند. او چرخید تا از روی تخت فرار کند.
شو هوایسونگ از پشت او راسرده گرفت، به آغوش خودش کشید و گوشلابد چپ روان یو را روی قلبش گذاشت.
روان یو برای لحظهای خشکش زد و بعد صدای خندانکاری او را از بالای سرش شنید: «از روی ظاهر نمیشهبهم فهمید. باید گوش کنی... صدای تپشهاش خیلی شدیدتر از انفجار فشفشههاست.»
یادداشت نویسنده: شوکهکننده! کارگردان معروف،چطور گو لیائوژی، بالاخره به خیابونهامرد اومد تا گوشت خوک بفروشه!