چپتر 100: شرور (۳)
0۳.
سومین روزی بودآرمان که به اینباشید آخرالزمان سقوط کرده بودیم.
بانوی زنبقزدند نقرهای درکنند آکادمی غایب بود.
«میگن توزمانی رختخواب افتاده چونباشد حالش خوب نیست.»
«که اینطور...»
«آره. اون زود به زودداشته مریض میشه، پس معلومه که بعددستیابی از بازجوییِ تمامشبِ خدمتکاراش، مریض میشه!»
مفتش بدعتکار جرعههای کوچکی از چایتمام سیاه که حاوی مقدار زیادی سدیم"پیشخدمت" و برای سلامتیاش مفید بود، نوشید.
«آمادگی جسمانی، قدرت یک ملت است! حتی اگر آرمان بزرگی داشته باشید،شخص زمانی که بدنتان ضعیف باشد، دستیابی به اهدافتان دشوار خواهد بود. امم، چهلطف حیف. بانوی زنبق نقرهای شخص بااستعدادی است که میتواند امپراتوری را واژگون کند...»
«شنیدم که ولیعهد هم غایبه.»
«آهاها. بله، بله. همه اینها به لطف شماست،بدنتان پیشخدمت. شاید شوک بیش از حدی به اوحیف وارد شده است. حتی ممکن است درخواست مرخصی بدهد.»
ما در گوشهای از باغ بودیم وپهناور کنار گلهای مگنولیا چای مینوشیدیم. دانشآموزان دیگری که"پادشاه از باغ میگذشتند، با دیدن ما جا خوردند.
«این همونزمانی زوج اربابضعیف و خدمتکار دیوانهست!»
«بانوی دردسرساز!»
«نباید نزدیکشون بشید!»
دختران جوان لبههای پیراهنشان را بالاتمام گرفتند و پسران جوان پاچههای شلوارشان"پیشخدمت" را تا زدند تا فرار کنند.
به لطف این موضوع،ضعیف تمام باغ پهناور دردشوار اختیار خودمان بود. عالیه.
«مفتش بدعتکار، الان مندیدن رو "پیشخدمت" صدا زدی،ارباب نه "پادشاه مرگ". حواست باشه.»
«آه! عذرخواهی میکنم. اشتباه از من بود. کنترل کردن خودم دشوار است،اهدافتان چرا که نرخ غوطهوری من بالای ۲۰ درصد است. اوه، همچنین، اینولیعهد چای نمکی به طرز شگفتانگیزی دلپذیر است! یک فنجان دیگر لطفاً، پیشخدمت.»
«دوباره که گفتی پیشخدمت...»
آهی کشیدم وبدنتان چای بیشتری دردستیابی فنجان بانو ریختم.
چکه.
«اوهوم.»
شروع کردم به زمزمه کردن. بعد از بر عهده گرفتن نقش پیشخدمت، متوجه شدم که"پادشاه مراسم چای چقدر عمیق است. روشی که چای قطرهقطره از قوری میریخت و در فنجان جمعهمچنین میشد، روشی که مایع هنگام ریختن موج برمیداشت—زیبا بود. این فرهنگ واقعاً برازنده بانوی جوان بود...
غوطهوری در شخصیت عمیقتر شده است.
در حال حاضر، نرخ غوطهوری شما ۱۰٪ است.
«کیااا؟!»
مفتش بدعتکار از جا پرید.
«پیشخدمت، چرا ناگهان چای راداشته روی من ریختی؟! داغ است!باشد قطعاً به موهای ظریفم آسیب میرساند!»
«منظورت از "کیااا" چیه! تو که هیچوقت اینطوری جیغخودمان نمیزنی! نکنه روح و جسمت با بانوی ابریشم طلایی شکوفهعذرخواهی آلو یکی شده؟ این رو بهم بگو. وقتی بهار میآد؟!»
«مگنولیاها میریزندزمانی و موهای پیشخدمتباشد هم خواهد ریخت.»
«آاااخ!»
برای لحظهای، وحشتآرمان از دست دادنباشید موهایم را تجربه کردم.
آرام شدیم و دست از دعواتمام برداشتیم. مثل یک خدمتکار واقعی رفتار کردمصدا و موهای مفتش بدعتکار را شانه زدم.
موهای مفتش بدعتکار در چند روز گذشته کمی بلندتر شده بود. آیاشخص این تأثیر تکنیک مقدس تغییر شکل او بود؟ یا به این خاطراینها بود که داشت بیشتر و بیشتر شبیه بانوی ابریشم طلایی شکوفه آلو میشد؟
«حالت چهرهات خیلی بیشتردیدن از قبل احساسات روارباب نشون میده، مفتش بدعتکار.»
انگشتانم را میان موهای طلاییاش کشیدم. تا به حالضعیف نه موهای کسی را شانه کرده بودم و نه کسیمیتواند موهایم را شانه کرده بود، اما دستانم خودبهخود حرکت میکردند.
«تو قبلاً همیشه لبخند میزدی. از یه نگاه دیگه،خودمان انگار اصلاً لبخند نمیزدی. به جای اینکه چون خوشحالیباشه لبخند بزنی، حس میشد لبخند زدن برات یه حالت پیشفرضه.»
«آها. آیا اکنون متفاوت شدهام؟»
«آره. احساساتیتر شدی. یا بهتره بگم سرزندهتر؟ حالا، حسخدمتکار میکنم وقتی لبخند میزنی، دلیلش رو میفهمم. چه بهپیراهنشان خاطر اینکه خوشحالی لبخند بزنی، چه وقتی داری تظاهر میکنی.»
«متوجهم. خودم هم به اینداشته موضوع واقفم. پادشاه مرگ، آیاباشد فکر میکنید این چیز خوبی است؟»
در سکوت به پشت سر مفتش بدعتکار خیره شدم. سر کوچکیالان بود. بدن کوچک. شانههای کوچک. بازوهای کوچک. به این فکر کردم کهکردن با وجود این جثه کوچک، او باید چند نفر را کشته باشد.
مفتش بدعتکار.
از اروپا، بهمیگذشتند طور دقیقتر بلغارستان، وزوج یک شکارچی نسل اول.
سن: نامعلوم.
تعداد قتلها: نامعلوم.
«...آره. فکر میکنم روند خوبیه.»
دهانم را باز کردم.
«راستش رو بخوای، همشبزرگی در این فکر بودم کهضعیف باید با تو چیکار کنم.»
«امم؟ منظورتان چیست؟»
«تو یهزمانی قاتل روانیضعیف و دیوانهای.»
آرام موهای پشت سر مفتش بدعتکارهمون را بستم. این کار مرا به یادنزدیکشون مراقبت از بچههای کوچکتر در پرورشگاه میانداخت.
«اما نمیتونستم بدون دلیل بکشمت. گیلد اژدهای سیاه و حتی قدیسدستیابی شمشیر، که بیشتر از همه از آدمایی مثل تو متنفره، توکند رو زنده نگه داشتن. این یعنی دلیلی برای نکشتنت وجود داره.»
مفتش بدعتکار خندید. به نظر نمیرسید ازپهناور شنیدن اینکه در فکر کشتنش بودم تعجبزدی کرده باشد. در عوض، انگار برایش جالب بود.
«تشخیص دقیقی است!»
«چرا آدمها رو میکشی؟»
بالاخره سؤالی راآرمان پرسیدم که خیلیباشید دلم میخواست بپرسم.
«تو ممکنه یه سایکوپت باشی، اما سایکوپتی هستی کهخودمان میتونه گوش بده. تو میدونی چطور بقیه رو بهباشه روش خودت درک کنی. پس چرا به قتل میرسونیشون؟»
«همم.»
مفتش بدعتکار چانهاش را نوازش کرد. هالهای از تفکرخدمتکار عمیق از او ساطع میشد. در دوردست، آن سوی بوتههایبالا گل در باغ، صدای آرام خنده دانشآموزان به گوش میرسید.
مفتش بدعتکار سرش رابزرگی برگرداند. سپس، شروع به زمزمهضعیف کرد تا فقط من بشنوم.
«قبل از هر چیز،کنند باید به شما بگویماختیار که من بسیار بااستعدادم.»
مفتش بدعتکارزمانی چند علامت باباشد دستانش نشان داد.
«تکنیک مقدس، روح پنهان!»
یکی ازاگر دستکشهای مفتشبزرگی بدعتکار ناپدید شد.
«این یکی از تکنیکهای مقدسی است که میتوانم استفاده کنم. میتوانم هر چیزیصدا را، مهم نیست چه باشد، از این دنیا محو کنم. البته، از این تکنیکغوطهوری میتوانم برای از بین بردن مدارک و اجساد پس از قتل نیز استفاده کنم.»
انگشتان برهنهاشزمانی در هواضعیف تکان خورد.
«اگر یک فرد قدرتمند آدم نمیکشد، به این دلیل نیست که آدم خوبینزدیکشون است! پادشاه مرگ، آنها صرفاً پنهان کردن جسد را دردسرساز میدانند و میترسندکنند که بعداً دستشان رو شود. اما من نیازی نیست نگران دردسر یا ترس باشم!»
«...»
«برج درزدند نسل اولکنند واقعاً گیجکننده بود.»
چهره مفتش بدعتکار درخشان شد.
«احیای بردهداری. تبعیض نژادی و ملیگرایی. تروریسم. دستکاری افکار. نسلکشی. تحریک و دروغپردازی. درگیریهای ایدئولوژیک. کمی شبیه بهپیراهنشان این بود که تمام تاریخ بشر را فشرده کنید و در دهانتان آب شود. این احساس که "بازدی این وضع، همه ما نابود خواهیم شد" به جنگسالاران کوچک و متوسط، یعنی همین پنج گیلد فعلی، سرایت کرد.»
اژدهای سیاه. سانگریون.آرمان معبد ده هزار.باشید چن مو-مون. شبهنظامیان مدنی.
«آن پنجزدند نفر گردکنند هم آمدند.»
مفتش بدعتکار طوری صحبتضعیف میکرد که گویی دردشوار حال خواندن یک حماسه بود.
«ارباب گیلددیگری اژدهای سیاهدیدن اول صحبت کرد!»
«حرفهای بیهوده را کناربزرگی میگذارم. بیایید یک پیمانبدنتان عدم تجاوز ابدی ببندیم.»
«کنت یک شرط اضافه کرد.»
«تضمین کنید که سانگریونضعیف حقوق انحصاری تأمین منابع ازخواهد دنیای بیرون را داشته باشد.»
«و مندیگری این رادیدن اضافه کردم!»
«من میخواهم هر گیلد قلمرو انحصاریباشید خودش را داشته باشد! این شرطاهدافتان من برای همکاری در این سرپوشگذاری است!»
«مار سمی شکایت کرد.»
«خب، دیوانهترین آدمها قابلاعتمادترینها هستن. نوچ، نوچ. واقعاً آخرالزمانه...خواهد اما چرا این قهوه اینقدر تلخه؟ کی به من قهوهایولیعهد داده که حتی سفارش ندادم؟ هوی. این رو ببین. هی؟!»
«قدیس شمشیردیگری اوضاع را سرخوردند و سامان داد!»
«من نمیگویم "کاری را که باید انجام دهید، بکنید." منباشد میگویم "کاری را که میخواهید انجام دهید، بکنید." امشب، ماامپراتوری آدمها را با اعتقادات، قضاوتها و روشهای خودمان خواهیم کشت.»
«آن شب، ۴,۶۵۳ نفر مردند.»
لبخند مفتشزمانی بدعتکار همچنانضعیف درخشان بود.
«شب بعد، ۱۰,۱۷۱ نفر مردند. سپس شب بعدارباب از آن، ۸,۲۷۵ نفر. و شب بعد، ۷,۴۱۲جوان نفر، و شب پس از آن، ۲۳,۷۸۱ نفر.»
مردند.
مردند.
مردند. مفتش بدعتکاربدنتان به تکرار ایندستیابی ترجیعبند ادامه داد.
پس ازدیگری مدتی، با خوشحالیخوردند گفت: «و سپس،»
مفتش بدعتکار گفتآرمان که آن روزباشید ناگهان فرا رسید.
«آن شب، هیچکس نمرد.»
این پایانزمانی یک عملیاتضعیف پاکسازی طولانی بود.
او گفت کهمیگذشتند جادوگر اژدهای سیاههمون آن شب گریه کرد.
و امااگر در موردبزرگی قدیس شمشیر...
«من مسئولیت رافرار به عهده میگیرمتمام و استعفا میدهم.»
قدیس شمشیر دربدنتان آن زمان فرماندهدستیابی شبهنظامیان مدنی بود.
«و دیگر هرگز در این باره صحبت نخواهم کرد. من اجازه قتلعام را دادم. در آنجوان شرکت کردم. با اینکه میدانستم نباید این کار را بکنم، اما انجامش دادم. من تا ابدعالیه از همه شما متنفر خواهم بود. و کمی بیشتر از آن، از خودم متنفر خواهم بود.»
او رفت.
پس از آن روز،کنند جایگاه فرمانده شبهنظامیان مدنیاختیار برای همیشه خالی ماند.
«از آن زمان به بعد،باشد جنگجوی صلیبی مسئولیت شبهنظامیان مدنیامم را بر عهده داشته است.»
جنگجوی صلیبی.
معاون رهبر شبهنظامیان مدنی. جنگجوی صلیبیباشید همیشه خودش را اینگونه معرفی میکرداهدافتان و همیشه به همین نام خوانده میشد.
«جنگجوی صلیبیزدند از اینکنند کار پشیمان شد.»
ناگهان شبی را به یاد آوردم که جنگجوی صلیبیخواهد به همراه کیمیاگر راه قدیس شمشیر را بستند. آیا دلیلولیعهد تنش نامحسوس بین جنگجوی صلیبی و قدیس شمشیر همین بود؟
«اما من پشیمانمیگذشتند نشدم! این یکهمون فداکاری ضروری بود!»
مفتش بدعتکار پوزخند زد.
«اما، شاید به این دلیل که دارمپهناور در شخصیت بانوی ابریشم آلوی طلایی غوطهور میشوم؟"پادشاه همین الان فکر عجیبی به ذهنم خطور کرد.»
«چه فکری؟»
«پادشاه مرگ. فکر میکنم اگرخوردند شما آنجا بودید، ممکن بوددیوانهست اوضاع جور دیگری پیش برود.»
«چقدر جالب. من هرگزبزرگی قبلاً چنین حال وبدنتان هوایی را احساس نکرده بودم.»
مفتش بدعتکار سرش را بالا آورد.تمام او از زمزمه کردن دست کشید. درصدا آسمان، گلهای ماگنولیا در حال شکفتن بودند.
«آیا شما انسانها همیشه در چنین حال و هوایی زندگی میکنید؟ اگرشخص فقط آن زمان کاری کرده بودم. اگر آن اتفاق در آن زمان میافتاد.لطف آیا شما در میان این افکار سرگردان میشوید، پرسه میزنید و زندگی میکنید؟»
«شگفتانگیز است.»
مفتش بدعتکار با تاسف گفت.
شکارچی رتبه ۵ با آهی گفت:تمام «خب، به همین دلیل است که"پیشخدمت" انسانها اینقدر زیبا و دوستداشتنی هستند.»
«مفتش بدعتکار...»
«اگر مندیگری هم مثلدیدن بقیه بودم...»
مفتش بدعتکار برایآرمان لحظهای از صحبتباشید کردن دست کشید.
او ادامه داد: «همم. هممم.»
و سپس.
«دردسرساز است، پیشخدمت. مندیدن مدام بیشتر و بیشتر دلمخدمتکار میخواهد در این دنیا بمانم.»
لحظهای کهاگر مفتش بدعتکار لبخندداشته زد، صدایی شنیدم.
[غوطهوری در شخصیت عمیقتر میشود.]
[در حال حاضر، نرخ غوطهوری شما ۱۱٪ است.]
آن زمان بود که فهمیدم.
احتمالاً هرگززمانی نمیتوانستم اینضعیف شخص را بکشم.
نمیتوانستم کسی رامیگذشتند بکشم که میدانستهمون چگونه احساس پشیمانی کند.
«بانوی من.»
«بله.»
«وقتی بهار از راه برسد.»
مفتش بدعتکار دستش را تکان داد. دستکش گمشده ناگهان بازگشتدیوانهست و دست برهنهاش را پوشاند. این یک دستکش سفید باگرفتند طرح گلبرگهای گل بود. مفتش بدعتکار با خوشحالی لبخند زد.
«بهار زیباست.اگر دوست داری بهداشته پیادهروی برویم، پیشخدمت؟»
انگار زمان از حرکت ایستاد.
نمیدانستم چه حالتی به چهرهام گرفتهام. سپس، مفتش بدعتکار بهامم صورتم نگاه کرد و در حالی که میخندید گفت: «پفففت!»غایبه او آنقدر شدید میخندید که مجبور شد شکمش را بگیرد.
«آهاهاها! ها! رنگ و رویت فوقالعادههمون است، پادشاه مرگ! در یک لحظهنباید کبود شد! شبیه یک جسد شدی!»
«واقعاً، تو... حتیآرمان اگر شوخی همباشید باشد، یک همچین چیزی...»
«متاسفم. حدس میزنم داشتن احساسات باعث شده کمی اهل شوخی شوم!الان آه، میفهمم. حالا میدانم وقتی با شما هستم معمولاً چه حسی دارم،کردن پادشاه مرگ! احساس میکنم دارم به یک برادر بزرگتر قابلاعتماد نگاه میکنم!»
«برادر بزرگتر... تو ازضعیف نسل اولی. مگر دردشوار واقع از من بزرگتر نیستی؟»
«نظری ندارم!»
اما سپس، مفتش بدعتکار ادامه داد: «واضح است که دارم به سرعت در نقش بانوی ابریشم آلوی طلایی غوطهورمیتواند میشوم! حتی در طول همین مکالمه، غوطهوری من ۱ درصد افزایش یافت. نرخ غوطهوری من الان ۳۲٪ است. فردا،شده ممکن است به بیش از ۵۰ درصد برسد! این نشان میدهد که چقدر به احساس کردن عواطف معتاد شدهام.»
مفتش بدعتکار پشت سرشکنند را، جایی که موهایشاختیار را بسته بودم، لمس کرد.
«من پروتاگونیست داستان این آخرالزمان هستم. اما در نهایت تو شخصیت اصلیشخص خواهی بود. پادشاه مرگ، قبل از اینکه در احساسات غرق شوم واینها جذب بانوی ابریشم آلوی طلایی شوم، لطفاً پایان داستان را نجات بده.»
«این کار را میکنم.»
سرم را تکان دادم.
«قول میدهم.»
مفتش بدعتکار لبخند زد.
«به تودیگری ایمان دارم،دیدن پیشخدمت من.»
آن شب، نرخآرمان غوطهوری مفتش بدعتکارباشید از ۵۰ درصد گذشت.
۴.
«در نهایت، این بانویضعیف زنبق نقرهای است که اینخواهد دنیا را نابود خواهد کرد.»
به بهانه بررسی وضعیتدیدن سلامتیاش، به سمت اقامتگاهارباب بانوی زنبق نقرهای رفتم.
«او کلید ماجراست. باید درکش کنم. عشق، حسادت، تحمل، غرورباشد و انحصارطلبیاش... اگر میخواهم این آخرالزمان را به پایان برسانم، بایدواژگون همه اینها را درک کنم. و این کار را خواهم کرد.»
برخلاف دیروز،زدند اقامتگاه بانو پرموضوع از خدمتکار بود.
مودبانه گفتم: «ببخشید،بدنتان امکانش هست که بانویاهدافتان جوان دوکنشین را ببینم؟»
«تو کی هستی؟»
«از طرفاگر بانوی ابریشم آلویداشته طلایی فرستاده شدهام.»
چهره خدمتکاران در هم رفت. همه میدانستند که ارباب آنها و بانوی"پیشخدمت" ابریشم آلوی طلایی رابطه بدی با هم دارند. یکی از خدمتکاران فریاد زد:چرا «لطفاً یک لحظه صبر کنید!» و به سمت اقامتگاه بانوی زنبق نقرهای دوید.
پس اززمانی مدتی، خدمتکار باباشد چهرهای تلخ بازگشت.
«...دنبالم بیا. بانو بهدیدن تو اجازه داده تاارباب با ایشان ملاقات کنی.»
«سپاسگزارم.»
خدمتکار مرا نه به سالن پذیرایی یا اتاق خوابخودمان بانوی زنبق نقرهای، بلکه به دفتر کارش راهنمایی کرد.باشه خدمتکاران متعددی با گزارشهای مختلف در رفت و آمد بودند.
«بانوی من،زمانی این نامهای ازباشد منطقه لپانور است.»
«آن را درمیگذشتند سمت چپ میزهمون من قرار بده.»
«بانوی من، بانوی کاج سبز این را به جای رئیسباشد خانواده وایکانت فرستاده است. با توجه به فصلی که درامپراتوری آن هستیم، به نظر میرسد درخواستی برای تبادل محصولات کشاورزی باشد...»
«آن را برایفرار بررسی به بخش مالیپهناور بفرست و سپس بازگردان.»
«بانوی من.»
«همم.»
بانوی زنبق نقرهای که در حال بررسی چند سند پشتباشد میزی در مرکز دفتر بود، سرش را بالا آورد. چشمانامپراتوری قرمزش نگاهی به سرتاپایم انداخت. او با لحنی بیتفاوت گفت:
«مهمانی اززدند راه رسیده است.موضوع همگی، خارج شوید.»
بانوی زنبق نقرهایبدنتان ساعت شنی رویدستیابی میزش را برگرداند.
«به شمادیگری ۱۵ دقیقهدیدن استراحت میدهم.»
خدمتکاران با عجله بیرون رفتند.
در دفتر کار جادار،کنند تنها من و بانویاختیار زنبق نقرهای باقی ماندیم.
«خب.»
بانوی زنبقدیگری نقرهای قلمپرشدیدن را پایین گذاشت.
«میگویی بانوی ابریشم آلوی طلایی تو را به اینجا فرستاده است؟ قابل تحسیندشوار است. تا همین چند روز پیش، هر وقت مرا میدید دندانهایش را بهآهاها هم میسایید. از آن زمان به بعد تبدیل به آدم دیگری شده است.»
«...ایشان شنیده بودند که شما بهتمام دلیل بیماری غش کردهاید. سالم به"پیشخدمت" نظر میرسید. چقدر جای تعجب دارد.»
«من هنوز یک دانشآموز هستم. برای رسیدگی به امورخواهد خارج از کلاس به یک بهانه مناسب نیاز دارم.شنیدم با این حال، اغراق است اگر بگویم کاملاً سالم هستم.»
بانوی زنبق نقرهای سرفه کرد.
«من عملکرد تو را زیر نظر داشتهام. در مدت کوتاهی، توانستهای متوجه جاسوسانی که درامم استخدام من هستند بشوی. نه تنها بانوی تو تغییر کرده، بلکه تو نیز تغییر کردهای. بهشماست نظر میرسد برای این بازیگر، شخص باهوشی انتخاب شده است. چقدر برای امپراتوری مایه خوشبختی است.»
«اگر حداقل تا اینکنند حد باهوش نبودی، بهاختیار تو اجازه ملاقات نمیدادم.»
برای لحظهای،زمانی نتوانستم متوجهضعیف منظورش بشوم.
«...ببخشید؟»
«همم.»
بانوی زنبقزدند نقرهای چشمانشکنند را ریز کرد.
«فکر میکردم باهوشی،بدنتان اما مثل اینکهدستیابی روی احمقانهای هم داری.»
«منظورتان... چیست...؟»
«من در دور چهاردهم هستم.»
صدای آرامزدند و متینکنند او ادامه داد:
«اما با این وجود، من فقط یک بازگشتکننده هستمخواهد که ده روز آخر این زندگی را تکرار میکند.شنیدم این سیزدهمین باری است که بازیگری مثل تو را میبینم.»
سپس، صدایی شنیدم.
آن صدا مرا بیکلام گذاشت.
[یک قلب نقرهاندود به شما نگاه میکند.]
بانوی زنبق نقرهای.
«تو در دور چندم هستی؟»
او یکزدند بازگشتکننده درکنند این دنیا بود.