چپتر 61: جنون کتاب. (۲)
0شکارچیها درخوردن کتابخانه دوررفته هم نشسته بودند.
«امم...»
شکارچیها دایرهوار و با فاصله نشسته بودند. در وسط آنها، صدها [آخرالزمان] رویهنوز هم تلنبار شده بود. از حالا به بعد، باید یکی از آن همهآمده کتاب را انتخاب میکردند، اما هیچکس با عجله به آن توده نزدیک نشد.
کاملاً طبیعی بود. همین چند لحظه پیش،آنچه همراهانشان توسط کتاب بلعیده شده بودند. آندهانش هم ۵۰ نفر. همه ترسیده یا افسرده بودند.
اگر کسی میتوانست دررفته این وضعیت با انرژی بخندد،بیشتر احتمالاً یک دیوانه تمامعیار نبود؟
«هاهاهاها!»
در کمال تعجب،باشیم چنین دیوانهای درباز جمع حضور داشت.
«باورم نمیشود که به محض شروعخوردن کار ۵۰ نفر حذف شدند! این یکبیشتر ضربه بزرگ در همین ابتدای کار است!»
یک پسر مو بلوند. یک دیوانهمانده تاییدشده و سرآمد تمام دیوانههای دنیایمیکرد ما. مفتش بدعتکار چانهاش را نوازش کرد.
«اما برای پیشروی همیشه به فداکاری نیازباقی است. بیایید فداکاری آنها را فراموش نکنیم!میکرد ما باید برای پاکسازی برج سختتر تلاش کنیم!»
«بیایید روحیهمان را حفظ کنیم! ما خوششانسیم که تا الان فقط ۵۰ نفر رااطراف از دست دادهایم، در حالی که ممکن بود نزدیک به ۱۰۰ نفر باشند. به۲۵۰ جای غصه خوردن برای آنچه از دست رفته، باید برای آنچه باقی مانده خوشحال باشیم!»
هر چه مفتش بدعتکارجای بیشتر دهانش را بازرفته میکرد، فضا سنگینتر میشد.
خدمتکارهای نشانک هنوز در اطراف ما پرسه میزدند. آنها قهوه داغ و چایفضا سیاهی سرو میکردند که هیچ ایدهای نداشتیم از کجا آمده است و ازسرو بین ۲۵۰ شکارچی، فقط مفتش بدعتکار گفت: «آه! سپاسگزارم!» و بلافاصله آن را پذیرفت.
«همم؟»
مفتش بدعتکار جرعهای ازبیشتر چای سیاه نوشید وفضا سرش را کج کرد.
«همگی، شما قصدباشند ندارید بنوشید؟ با اینآنچه حال بسیار خوشمزه است!»
«اول از همه...»
حرف مفتشجای بدعتکار راخوردن قطع کردم.
اجازه دادن به یکبیشتر سایکوپت برای اینکه طولانیمدتفضا حرف بزند، هیچ فایدهای نداشت.
«مفتش بدعتکار، لطفاًباشند یه مدت دهنتخوردن رو بسته نگه دار.»
«ها؟ برایخوردن چه باید اینباقی کار را بکنم؟»
«هر چی بیشتر حرف میزنی، روحیهمون بیشتر افت میکنه. داریم انگیزهمون رو ازباز دست میدیم. اگه از این به بعد روحیهمون بیشتر از این افت کنه،چای دردسر بزرگی میشه، پس لطفاً خفه شو تا وقتی که بگم مشکلی نیست.»
«اوه. اگر چنینباشیم اتفاقی بیفتد، مشکلباز بزرگی خواهد شد.»
مفتش بدعتکار۱۰۰ لبخند گشادیجای به من زد.
«بسیار خب، پادشاهآنچه مرگ! با کمالمانده میل سکوت میکنم!»
شکارچیها با نگاهی گیجخوردن و سردرگم به منمانده و مفتش بدعتکار خیره شدند.
اونطوری بهم نگاه نکنید.بیشتر من فقط فهمیدم چطور بایدسنگینتر با این دیوانه کنار بیام.
«خب.»
عمداً صدایم را بالارفته بردم تا حال وباشیم هوا را عوض کنم.
«همگی. مطمئنم حالا دیگه همهتون میدونید. نمیتونید همینطوری بیگدار به آب بزنید وباز با اون صورت فلکی دربیفتید. در حال حاضر، چارهای نداریم جز اینکه دستچای از پا خطا نکنیم و مأموریتی رو که کتابدار بهمون داده دنبال کنیم.»
نگاه شکارچیهاخوشحال آرامآرام رویبیشتر من متمرکز شد.
غریزتاً احساس سنگینی کردم،جای اما آب دهانم رارفته به سختی قورت دادم.
«من الان رتبه ۳ هستم.»
سومین شکارچیجای قدرتمند اینجا باآنچه حقِ حرف زدن!
باید به جلبباشیم توجه مردم عادت میکردم،میکرد درست مثل نفس کشیدن.
در حالی که بهترین چهرهغصه بیتفاوت خودم را به خودمانده گرفته بودم، دهان باز کردم.
«اما فقط به این خاطر که داریم مأموریت روبیشتر دنبال میکنیم، به این معنی نیست که تو موقعیتهنوز ضعیفتری هستیم. همگی، لطفاً به پنجره مأموریت نگاه کنید.»
نگاه شکارچیها همراهغصه با حرفهایم دررفته هوا خیره ماند.
همان هولوگرامی که منبیشتر دیده بودم، باید در چشمانسنگینتر آنها هم منعکس شده باشد.
[بازسازی جهان. جلد ۱.]
درجه سختی: نامشخص
هدف مأموریت: همانطور که جهانهای بیشماری وجود دارند، نابودیهای بیشماری نیز در حال رخ دادن است. صورت فلکی «کتابدار بانگ گو-سوک» این را به عنوان یک سریال متوقفشده توصیف میکند. کتابدار بانگ گو-سوک میخواهد داستان جهانهایی که به دلایل ناعادلانه متوقف شدهاند، دوباره ادامه یابد.
اول، یکی از آخرالزمانهای متوقفشده را انتخاب کنید!
اگر در نجات جهان موفق شوید، آن جهان به عنوان طبقه ۲۲ شما ثبت خواهد شد.
※ با این حال، اگر مأموریت شکست بخورد، طبقه ۲۲ باز نخواهد شد.
«همهش رو خوندید، درسته؟»
شکارچیها سر تکان دادند. حتی بعضی از آنها جواب دادند:مانده «بله.» آیا این از اثرات خفه کردن مفتش بدعتکار بود؟ فعلاً،نشانک به نظر نمیرسید هیچ شکارچیای بخواهد اقتدارم را زیر سؤال ببرد.
«مهمترین چیز در اینجا بخش آخره. [اگر در نجاتبیشتر جهان موفق شوید، آن جهان به عنوان طبقه ۲۲هنوز شما ثبت خواهد شد.] همهتون میدونید این یعنی چی؟»
شکارچیها گیج شده بودند.
آنها هنوزخوشحال نمیدانستند این پاداشدهانش چقدر بزرگ است.
گفتم:
«پاداشها بسته به اینکه چه نوع جهانی رو نجات بدیددهانش تغییر میکنه. خب، بیایید فرض کنیم جهانی رو نجات دادیمپرسه که پر از الماسه! اونوقت، اون جهان میشه طبقه ۲۲ ما.»
«...»
چهره شکارچیهاخوشحال شروع بهبیشتر تغییرات شدیدی کرد.
«الماس فقط یه مثاله. برای آدمهایی مثل ما که توی برج زندگیباشیم میکنن، نیازی به انتخاب اون آشغالها نیست. اما اگه جهانی باشه کهپرسه پر از منابع فراوان غذا، آب و انواع سنگهای معدنی باشه چی؟»
«خودکفایی...»
جادوگر زیر لب زمزمه کرد.
«پس واقعاًخوشحال خودکفا شدنبیشتر ممکن میشه.»
«دقیقاً همینه.»
از جایم بلند شدم. و تودهای از کتابهاباشیم در وسط. به سمت آخرالزمانهایی رفتم که کتابدار بهنشانک ما گفته بود «از بین این کتابها انتخاب کنید».
«هـ-هی صبر کن! پادشاه مرگ!»
فریاد مار سمیباشیم (افعی) از پشتمباز به گوش رسید.
«اگه بیگدار۱۰۰ بهش دست بزنی،غصه اونوقت هیولای شاخکدار...!»
یک کتاب را بهطور تصادفی از روی توده برداشتم. هوووک!دهانش شکارچیها جیغ کشیدند و چشمانشان را بستند. حتی شکارچیای بودپرسه که از ترس اینکه هیولای شاخکدار دوباره بیرون بپرد، فرار کرد.
اما حتی پس ازخوردن گذشت یک، دو ومانده سه ثانیه، هیچ اتفاقی نیفتاد.
آخرالزمان مطیعانه و بیحرکتبیشتر در دستانم قرار داشت،فضا گویی یک کتاب معمولی بود.
«آه، هــــا؟»
چشمان مارخوردن سمی (افعی) درباقی سکوت گشاد شد.
«هیچ اتفاقی نمیافته...؟»
«هور هور.»
کتابدار که۱۰۰ در هواجای شناور بود، خندید.
«درسته! تا زمانی که منِ بزرگوار قدرتهایم را فعال نکنم، آخرالزمانها فقط کتابهای قدیمیسنگینتر و سادهای هستند. البته، کتابهای ممنوعهای هم وجود دارند که فقط دست زدن به آنهانداشتیم میتواند خطرناک باشد. آن کتابها در جای خلوتی مهر و موم شدهاند، پس نگران نباشید.»
«بله.»
سرم را تکان دادم.
و وقتی کتابِ تویجای دستم را باز کردم،رفته هولوگرام دیگری ظاهر شد.
اطلاعاتی درباره کتاب بود.
[افسانههای آکادمی سورموین]
ژانر: عاشقانه، فانتزی
سطح دشواری: کلاس D
محدودیت بازیکن: ۴ تا ۵ نفر
※ در حال حاضر انتشار سریال متوقف شده است.
مقدمه: سورموین یک آکادمی جادوی تاریخی است. این یک آکادمی معمولی است که در آن دوستی و رقابت، عشق و حسادت در جریان است. این آخرالزمان میتوانست به عنوان یک آکادمی معمولی باقی بماند؛ اگر و تنها اگر آن آرتیفکت در سطح نابودی جهان، در زیرزمین آکادمی مهر و موم نشده بود!
دلیل توقف: بانوی شرور نامزد خود ولیعهد را به دختر مدرسهای که دو بار تناسخ یافته بود، باخت. سپس او به سمت تاریکی تغییر کرد و مهر و موم آرتیفکت را شکست، شیاطین بزرگ را آزاد کرد و باعث نابودی جهان شد.
دلیل توقف، یا بهخوردن طور خلاصه، علت نابودیمانده جهان، بسیار رقتانگیز بود.
خیلی بهتر میشد اگربیشتر جهان به خاطر شهابسنگهافضا یا سونامیها نابود میشد.
«چه مایه تأسف.باشند جهان به خاطر دعواهایآنچه عاشقانه بچهها نابود شده.»
کاملاً واضح بودآنچه که چرا کتابدارمانده عصبانی شده است.
بیایید بهش فکر کنیم.
یادداشت مترجم: خوانندگان عزیز، این قطعاً رمان شکارچی انتحاری کلاس SSS است، لطفاً گیج نشوید و به خواندن ادامه دهید.
«آهههه.»
همچون ترکی بر پیکرهی یکآنچه جواهر آبیرنگ، چشمان سرد و یخیبیشتر ولیعهد شروع به درک حقیقت کرد.
آن سوءتفاهم طولانی که در تمام این مدتفضا میان آن دو فاصله انداخته بود، سرانجام پسمیزدند از زندگی دوم ذوب شد و فرو ریخت.
«نیمهی گمشدهام اینجاباشند بود. سیلویا عزیز.خوردن او نیمهی من بود.»
ولیعهد در حالی که زیر لب زمزمه میکرد، آهیبیشتر کشید و روی یک زانو نشست. سیلویا در سکوتهنوز هقهق میکرد، گویی نفسش را در سینه حبس کرده بود.
آن دو ناخودآگاه دریافتند کهآنچه تا لحظهی مرگ، هرگز اینباشیم لحظه را فراموش نخواهند کرد.
درست در همان لحظه.
با صدای انفجاریباشند مهیب، ولیعهد بهخوردن طور کامل متلاشی شد.
«ایــــک؟»
لحظهای بعد،جای سیلویا نیزخوردن متلاشی شد.
آنچه در لحظهی از همدهانش پاشیدن به هوشیاری سیلویا خطور کرد،خدمتکارهای موجی از جیغ و فریاد بود.
«کیااااااااک!»
«این شیطانخوردن است! شیطانرفته ظاهر شده است!»
«چه بدشانسیای.»
جهان.
این لحظهای۱۰۰ بود که همهچیزغصه به پایان رسید.
تصور کنید رمان عاشقانهای که میخواندیدرفته به خاطر چنین چیزی متوقف میشد.دهانش هر خوانندهای از کوره در میرفت.
حتی در یک رمان همدهانش وضع اینطور بود، پس اگر دنیایخدمتکارهای واقعی بود، اوضاع خیلی بدتر میشد.
«به هر حال.»
این موضوع الان اهمیتی نداشت.
«همگی! بیایید اینجاغصه و یه نگاهیرفته به این کتاب بندازید.»
بر سر شکارچیها فریاد زدم.
«هر کتاب سطح دشواری و محتوای متفاوتی داره. در بین اینخوشحال کتابها، سطوحی هستن که میتونیم راحتتر پاکسازیشون کنیم. ما باید ازهنوز بین اینها، کتابهایی رو انتخاب کنیم که بیشترین نفع رو برامون دارن!»
چند نفر ازآنچه شکارچیها از جایمانده خود بلند شدند.
اما هنوز، اکثریتغصه فقط به یکدیگررفته خیره شده بودند.
-احمق. اونا اینطورین چون داری با احتراممیکرد باهاشون حرف میزنی. هنوز نفهمیدی چقدر سختهاطراف که این حرومزادههای شکارچی به حرفت گوش بدن؟
به هو-ریونگ گفت.
-الان ۲۵۰ تا شکارچی هستن که باید باهاشون سربیشتر و کله بزنی. ۲۵۰ نفر. باید اون لحن محترمانههنوز رو بذاری کنار تا حداقل به حرفت گوش بدن.
«واقعاً؟»
-هر بار که سطح میگیری، میشنوی [حضور شما واضحتر شده است]، درسته؟ میدونیهنوز این یعنی چی؟ یعنی [غرور شما قویتر شده است]. ذاتاً، هر چی سطحآمده یه شکارچی بالاتر باشه، غرورش هم قویتره. اونا عمراً به حرفت گوش بدن.
در واقع همینطور بود.
سخنرانی قاطعانهای ایرادآنچه کردم که سرشارمانده از هالهام بود.
«صدها آخرالزمان اینجا ریخته،خوردن چطور میتونم همهشون رومانده تنهایی بخونم؟! پاشید بیاید بخونید!»
یکه خوردند.
تازه آن موقع بودجای که شکارچیها باسنهای سنگینشان راباقی از روی زمین بلند کردند.
«همه گوش کنن!»
بدون وقفهجای به دستورخوردن دادن ادامه دادم.
«بیاید به چند گروه تقسیم بشیم. اونایی که چند تا رمانخدمتکارهای یا کتاب تاریخی خوندن، برن سمت چپ! اونایی که واقعاً هیچیهیچ از رمان یا تاریخ نمیدونن، برن سمت راست! یالا بجنبید! سریعتر!»
قدمهایشان تندتر شد.
تاپ تاپ تاپ!
جمعیت بهجای دو دستهخوردن تقسیم شدند.
«کسایی که کتاب خوندن، بر اساس ژانرهای مورد علاقهشون تقسیم بشن! عاشقانههاینشانک رمانتیک برن تو گروه عاشقانه! طرفداران فانتزی برن تو گروه فانتزی! اگه طرفدارکجا رمانهای معمایی هستید، برید تو گروه معمایی! یالا، یالا، همین الان انجامش بدید!»
سرانجام، فضای۱۰۰ کتابخانه کمی شلوغغصه و پرجنبوجوش شد.
شکارچیان تحت فرمان منرفته شروع به حرکت بهباشیم اینطرف و آنطرف کردند.
«خب. از الانغصه به بعد، همهمونرفته قراره کتاب بخونیم!»
یک آخرالزمان راباشیم برداشتم و رویباز آن ضربه زدم.
«ما این صدها کتاب رو به ژانرهای مختلف تقسیم میکنیم. گروه [عاشقانه]باشیم کتابهای عاشقانه رو میخونه. گروههای دیگه هم، کتابها رو بر اساس ژانرپرسه خودتون بخونید! کتاب رو بخونید و خودتون تصمیم بگیرید که شاهکاره یا آشغال.»
«هوپ! هوپ!»
مفتش بدعتکارجای بازویش راخوردن محکم تکان داد.
او هنوز دهانش رابیشتر بسته نگه داشته بودفضا و از دستوراتم پیروی میکرد.
«...بله، میتونی حرف بزنی.»
«پادشاه مرگ! من نمیدانم منظور از یک اثر افتضاح چیست! لطفاًباز معیار آن را به من بگویید! آیا اگر داستان خوب باشدقهوه یعنی شاهکار است، و اگر داستان بد باشد یعنی افتضاح است؟»
«نه. اصلاً اینطور نیست.»
یک آخرالزمان راباشیم باز کردم وباز به او نشان دادم.
«مثلاً، این یکی یه افتضاحه.»
[از آتشفشان جان سالم به در ببر!]
ژانر: بقا، عاشقانه
سطح دشواری: رتبه D
محدودیت بازیکن: ۲ نفر
※ انتشار در حال حاضر متوقف شده است.
مقدمه: این دنیا بر اثر جنگ هستهای ویران شده است. اما سرزندگی بشریت شگفتانگیز است! حتی روی زمینی که در آن جنگ هستهای درگرفته، شخصیت اصلی و معشوقهاش زنده ماندهاند. پس از غلبه بر تمام ناملایمات و سختیها، زوج اصلی داستان عهد میبندند که آدم و حوای جدید باشند.
دلیل توقف: از بین تمام مکانهای ممکن، زوج اصلی داستان مجبور شدند آخرین شب خود را در منطقه آتشفشان فعال بگذرانند. آتشفشان در طول شب فوران کرد. شخصیت اصلی و معشوقهاش با سنگی که از آتشفشان پرتاب شد، له شدند و جان باختند. بدین ترتیب بشریت نابود شد.
با لحنی درمانده گفتم:
«این فقط یهغصه افتضاحِ معمولی نیست،رفته یه آشغالِ خالصه.»
مفتش بدعتکار سرشباشیم را کج کردباز و پرسید: «چرا؟»
«آدم و حوایباشند جدید. مگر رمانتیکخوردن و زیبا نیست؟!»
«نجات دادن این دنیا هیچباقی فایدهای نداره. این دنیاییه که همینباز الانش هم توش جنگ هستهای شده.»
آهی کشیدمجای و کتابخوردن را بستم.
«اگه یه دنیای پر از تشعشعات رادیواکتیومیکرد بشه طبقه ۲۲، ما میتونیم چی کاراطراف کنیم؟ میخوای همهمون از آلودگی رادیواکتیو بمیریم؟»
«آها.»
برای مثال، در گذشته، امپراتورباقی شعله کتابخانه بزرگ را بهدهانش روشی حیرتانگیز پاکسازی کرده بود.
از طبقه ۲۲ تا ۲۹، اورفته فقط دنیاهایی را هدف قرار دادهدهانش بود که [مواد مذاب] یا [آتشفشان] داشتند.
'عجب عوضی روانیای.'
امپراتور شعله در برابر آتش مصون بود. حتی در یکمانده دنیای فاجعهبار که در آن مواد مذاب جریان داشت وخدمتکارهای آتشفشانها فوران میکردند، او میتوانست با خیال راحت قدم بزند.
او آخرالزمانها را صرفاًرفته بر اساس معیارِ [چقدر راحتبیشتر میتواند حمله کند] انتخاب میکرد.
او واقعاً حتی ذرهای هم به اینباقی فکر نمیکرد که باید چه نوع آخرالزمانی رافضا نجات دهد تا برای همه ما مفید باشد.
'اگه کارش رو درست انجامدهانش میداد، این شانس وجود داشت کهخدمتکارهای بتونه هشت گنجینه به دست بیاره!'
در هر صورت، مردیجای که از غرور خودشرفته تغذیه میکنه، هیچ کمکی نمیکنه.
در نهایت، این بهرفته ضرر بقیه افرادی بودباشیم که توی برج زندگی میکردند.
'این بار، من فقطخوردن بهترین آخرالزمانهای ممکن رو انتخابخوشحال میکنم تا به نفعمون باشه.'
آخرالزمانهایی که هیولاهایی از آنها بیرون میآمدند که میتوانستند به شکارچیها در کسب تجربه جنگی کمک کنند، یا آخرالزمانهاییچای که پر از مواد معدنی کمیاب بودند، یا آخرالزمانهایی که در ویرانههایی پر از گنجینه جریان داشتند، یا آخرالزمانیسرش که در آن مرغهای طعمدار و گوشتهای ترش و شیرین در جنگل میدویدند و میگوهای سوخاری در دریا میرقصیدند.
نه. بیخیال آخری بشیم.جای اگه واقعاً وجود داشتهرفته باشه خیلی ترسناک میشه.
به هر حال!
در حالی که کتابها را بین شکارچیهاباقی پخش میکردم، فریاد زدم: «یادتون باشه! اصلاًمیکرد مهم نیست که داستان مزخرفه یا نه!»
«اینکه شخصیت اصلی سرطان داره، یا داستان هیچ جذابیتی نداره، به هیچکدوم ازهنوز اینا توجه نکنید. فقط بخونیدش! از اول تا آخرش رو بخونید و ارزیابیآمده کنید که آیا نجات دادن این دنیا به نفع همهمون هست یا نه...»
مکث کردم.
وقتی داشتمخوردن کتابی رارفته میدادم، متوقف شدم.
یکی از شکارچیهاغصه با من ارتباطرفته چشمی برقرار کرد.
«...ببخشید. جادوگر اژدهای سیاه؟»
«همم. مشکلی پیش اومده؟»
او جادوگر بود.
به آرامیجای دهانم راخوردن باز کردم.
«اینجا گروه [معمایی]ـه.»
جمعی از افرادی کهجای در حالت عادی ازرفته خواندن رمانهای معمایی لذت میبردند.
به دلایلی،خوردن جادوگر با افتخارباقی آنجا نشسته بود.
این شخص، مگه همین الانآنچه که پنجره وضعیت کاراکترش باز شد،بیشتر نشون نداد که طرفدار ژانر عاشقانهست؟
جادوگر طوری کهباشیم انگار کاملاً طبیعی بود،میکرد سر تکان داد: «میدونم.»
«فکر کردی۱۰۰ بدون اینکه بدونمغصه کجام، اینجا مینشستم؟»
«اوه... جادوگر اژدهایآنچه سیاه. شما همیشه ژانرخوشحال معمایی رو دوست داشتید؟»
«البته.»
هورت.
جادوگر با متانتباشند کمی از قهوهخوردن سیاهش را نوشید.
«من یک زن باهوشم.»
«.........»
دیوانهست.
چرا این رهبر گیلد ناگهان داشت ادای آدمهای عادی رو درمیاورد؟ اوباشیم درام دوست داشت. او عاشقانه دوست داشت. هرکسی که او را میشناخت حتیمیزدند با یک نگاه میتوانست بگوید که او خواننده مشتاق رمانهای عاشقانه و بیمحتواست.
'امکان نداره.'
متوجه چیزی شدم.
'نکنه نمیخواد اطرافیانشباشیم بفهمن که عقدهیباز رمانهای عاشقانه رو داره...؟'
حالا که بهش فکر میکنم، گروه [عاشقانه] به طور خاصمانده شکارچیهای بسیار کمی داشت. حتی یک مرد هم بینشان نبود. ازنشانک طرف دیگر، به دلایلی، گروه [هنرهای رزمی] پر از مرد بود.
به شما اطمینان میدهم که کمترمانده از انگشتان یک دست در میانمیکرد آنها واقعاً رمانهای هنرهای رزمی میخواندند.
'واو.'
ذهنم خالی شد.
'این آدما حتیباشند تو این وضعیت همآنچه دارن نقش بازی میکنن!؟'
-بهت که گفتم.
به هو-ریونگجای با دلخوریخوردن زمزمه کرد.
-شکارچیهای سطح بالا با غرورشون زندهن. تازه، همهشون آدماییان که لقب گرفتن.نشانک ترجیح میدن بمیرن تا اینکه آبروشون بره. ندیدی؟ همین الان، اون ۵۰نداشتیم نفری که یهو با هم خودکشی دسته جمعی زدن؟ همهشون یه مشت روانیان.
این داشت دیوانهام میکرد.
«نه، جادوگر اژدهایآنچه سیاه... هر چقدرمانده هم که دلتون بخواد...»
«منظورت از هرغصه چقدر هم کهرفته دلم بخواد چیه؟»
جادوگر با آرامش پاسخ داد.
چهرهی آرام اوباشند حس یک قلعهیخوردن تسخیرناپذیر را داشت.
با استیصال به اینرفته فکر کردم که چهباشیم بگویم و به آرامی گفتم:
«نه... من فکر میکردم شما آدم کاملاً رمانتیکی هستید...خوشحال اینطوری فکر میکردم. برای همین دیدن اینکه شما توی گروهنشانک [عاشقانه] نیستید، بلکه توی گروه [معمایی] هستید، یه کم غافلگیرکنندهست...»
دستی که باباشیم آن قهوه مینوشید، درمیکرد میانه راه متوقف شد.
«هممم. که اینطور؟»
صدایش دقیقاً مثل همیشه بود.
«آیا من شبیهغصه کسی هستم کهرفته با عاشقانه جور درمیاد؟»
«بله. به همین دلیله که عجیبه شما تویفضا گروه [عاشقانه] نیستید و جای دیگهای نشستید... حسشمیزدند مثل اینه که لباسی پوشیدید که اصلاً بهتون نمیاد...»
«هاا.»
جادوگر فنجانخوردن قهوه را پایینباقی گذاشت و ایستاد.
«اگه پادشاه مرگ اینطور میگه، چارهای ندارم. من تو تمام عمرم رمان عاشقانه نخوندم، اما خب.سنگینتر شاید بهتره از این فرصت استفاده کنم تا این بار به یه ژانر جدید عادت کنم؟ بهآمده عنوان یک شکارچی، این نگرش درستیه که فارغ از نوع وظیفه، چیزهای جدید رو به چالش بکشم.»
«دقیقاً همونطوریه که میگید...»
«اوهوم. فهمیدم.»
جادوگر با قدمهاییآنچه سبک به سمتمانده گروه [عاشقانه] رفت.
مثل یک گاوچران در یکآنچه فیلم وسترن بود که بهباشیم سمت دوردستهای بیابان قدم برمیداشت.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرمدهانش و با احساسی بسیار پیچیدهمیشد به پشت سرش نگاه کردم.
«کارتان عالی بود، پادشاه مرگ!»
مفتش بدعتکار با چشمانی درخشانباقی به من نگاه کرد. اودهانش هم در گروه معمایی نشسته بود.
«وقتی جادوگر اژدهای سیاه جایی مینشیند،رفته به این راحتیها بلند نمیشود. آها.دهانش واقعاً یک تازهکار شگفتانگیز پیدا شده است!»
«...رهبر گیلد معبدباشیم ده هزار. شماباز هم رمانهای معمایی میخونید؟»
مفتش بدعتکار۱۰۰ مانند یکجای فرشته لبخند زد.
«من شرلوک هلمز را میشناسم!»
«اوه. دکترجای واتسون راخوردن هم میشناسم.»
فرمان راخوشحال به آرامی دردهانش ذهنم زمزمه کردم.
'پنجره وضعیت کاراکتر.'
شینگ.
پیامهایی جلوی چشمانم درخشیدند.
نام: مفتش بدعتکار
میزان علاقه: ۵۰
ژانرهای مورد علاقه: [افسانه پریان] [اسطورهشناسی] [افسانه]
ژانرهای نامطلوب: هیچکدام
شخصیتهای مورد علاقه: [انسان]
شخصیتهای نامطلوب: هیچکدام
پیرنگهای ترجیحی: [بیشترین خوشبختی برای بیشترین تعداد]
پیرنگهای نامطلوب: هیچکدام
وضعیت روانی: 'من شرلوک هلمز را میشناسم! اوه. دکتر واتسون را هم میشناسم.'
دیوانهست.
مو به تنم سیخ شد.
'چطور ممکنه رفتارباشیم ظاهری و عمیقترین افکارمیکرد درونیش دقیقاً یکی باشن؟'
علاوه بر این، هیچ چیزیغصه وجود نداشت که از آنمانده متنفر باشد یا بدش بیاید.
'اون واقعاً یه انسانه؟'
من واقعاًجای احساس ترسخوردن و شوک کردم.
در معنای واقعیباشیم کلمه، او خالصانه یکمیکرد روانیِ دیوانهی مادرزاد بود.
«همم؟ مشکلی۱۰۰ پیش آمده،جای پادشاه مرگ؟»
روانیِ دیوانهخوردن سرش رارفته کج کرد.
داشتم به اینغصه فکر میکردم که چطورباقی با او برخورد کنم.
سپس خودکاری بیرون آوردمبیشتر و حروفی را پشتفضا دست مفتش بدعتکار نوشتم.
[افسانه پریان]
با چهرهای جدی گفتم:
«جناب مفتش بدعتکار.»
«بله!»
«شما از اینباشند به بعد تویخوردن گروه [افسانه پریان] هستید.»
«فرمودید افسانه پریان!»
«درسته. جناب مفتش بدعتکار تنها فردِ این گروهه. شماخوشحال باید تمام کتابهایی که وارد این گروه میشن روخدمتکارهای به تنهایی بررسی و غربال کنید، جناب مفتش بدعتکار.»
«اوووه! چه مسئولیت سنگینی!»
چشمان روانیِ دیوانه برق زد.
سر تکان دادم.
«بله، خیلی مهمه. برایخوردن همین این کار رومانده به دستان توانمند شما میسپارم.»
«آهاهاها. نگران نباشید! پادشاهبیشتر مرگ. من آنها رافضا به درستی غربال خواهم کرد!»
درسته.
در میان صدهاآنچه آخرالزمان، حتی یک افسانهخوشحال پریان هم وجود نداشت.
با دقت جستجو کردم تا ببینم آیا شکارچی دیگری هم هست کهدهانش سعی کند ادای آدمهای عادی را دربیاورد یا نه. نتیجه غیرقابل باورقهوه بود. از بین ۲۵۰ نفر، حدود ۱۰۰ نفرشان در مورد سلیقهشان دروغ میگفتند.
'این عوضیهای روانی...'
در نهایت، فقط سه ساعتغصه طول کشید تا آنها رامانده به گروههای مختلف تقسیم کنم.
در مجموع ۱۱۲ نفررفته از این نقشبازها بهباشیم جایگاههای اصلیشان فرستاده شدند.
اما حتی برای او هم...
به عنوانخوشحال آخرین نفر، چارهایدهانش جز سکوت نداشت.
نام: مار سمی (افعی)
میزان علاقه: ۳۲
ژانرهای مورد علاقه: [داستان جهانهای دیگر]، [داستان قویترینها]، [داستان نابودی]، [داستان هارم] ...
ژانرهای نامطلوب: [داستان سیاسی]، [داستان جنایی]
شخصیتهای مورد علاقه: [خواهر بزرگتر]، [خواهر کوچکتر]، [زن متأهل]، [پاکدامن]، [خجالتی]، [دختران جوان] ...
شخصیتهای نامطلوب: [مافیا]، [گانگسترها]، [قلدر مو بلوند و برنزه]
پیرنگهای ترجیحی: [من به این دنیا احضار شدهام، و معلوم شد که خون قویترین اژدهای جهان و قدرتمندترین امپراتریس قلمروهای اهریمنی در رگهایم جریان دارد، میخواهم به شما نشان دهم که یک شخصیت چیتِ کاملاً بیرقیب چیست، اما به نظر میرسد مشکلی وجود دارد؟]، [فکر میکنم خواهر کوچکترم به خاطر من تبدیل به خدای آفرینش شد، اما من فقط میخواهم یک دانشآموز دبیرستانی معمولی باشم که دلش یک روز آرام میخواهد، و این فقط دارد برایم دردسر درست میکند] و مواردی از این قبیل [تقلب]، [بیرقیب]، [هارم]، [خب خب، به نظر میرسه چارهای جز پیشقدم شدن ندارم]
پیرنگهای نامطلوب: [خیانت عاشقانه]
وضعیت روانی: 'واو، لعنتی. فاز این اتاق بایگانی قدیمی چیه؟ قضیه این گروه هنرهای رزمی چیه؟ هر بار که یه خط میخونم، حس میکنم چشمام داره درمیاد و انگار یه نشانهست، پر از مردهای عرقکردهست. لعنت. این برای خوانندهها بیش از حد بیملاحظگی نیست؟'
آن شخص چشمبندیغصه داشت که یکیرفته از چشمانش را میپوشاند.
آن شخص شمشیرزنیباشیم به نام استادباز چن مو-مون بود.
آن شخص...۱۰۰ ...امپراتور لایتجای ناولها بود.
«ها؟»
مار سمیجای (افعی) بهخوردن من نگاه کرد.
«چیه، به چیباشیم نگاه میکنی؟ سرمباز شلوغه دارم میخونم.»
و مار سمیباشند (افعی) در گروهخوردن [هنرهای رزمی] نشسته بود.
«هیچی...»
دلم نیامد چیزی بگویم.
«ببخشید که وسطباشیم خوندنت مزاحم شدم.باز به خوندنت ادامه بده...»
«باشه.»
پشتم راخوردن کردم و باباقی بیحالی قدم برداشتم.
این بار که بهخوردن طبقه ۲۱ آمدم، بامانده اطمینان متوجه یک چیزی شدم.
شکارچیهای ردهبالا همهشان دیوانه بودند.
و من مجبورباشند بودم جورِ اینخوردن مجنونهای دیوانه را بکشم.