---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 61: جنون کتاب. (۲) • ⏱ 20 دقیقه

چپتر 61: جنون کتاب. (۲)

0

شکارچی‌ها در‌دهانش​ کتابخانه دور‌می‌کرد​ هم نشسته بودند.

«امم...»

شکارچی‌ها دایره‌وار و با فاصله نشسته بودند. در وسط آن‌ها، صدها [آخرالزمان] روی‌مانده​ هم تلنبار شده بود. از حالا به بعد، باید یکی از آن همه‌اطراف​ کتاب را انتخاب می‌کردند، اما هیچ‌کس با عجله به آن توده نزدیک نشد.

کاملاً طبیعی بود. همین چند لحظه پیش،‌جای​ همراهانشان توسط کتاب بلعیده شده بودند. آن‌خوشحال​ هم ۵۰ نفر. همه ترسیده یا افسرده بودند.

اگر کسی می‌توانست در‌می‌کرد​ این وضعیت با انرژی بخندد،‌نشانک​ احتمالاً یک دیوانه تمام‌عیار نبود؟

«هاهاهاها!»

در کمال تعجب،‌حالی​ چنین دیوانه‌ای در‌باشند​ جمع حضور داشت.

«باورم نمی‌شود که به محض شروع‌باشند​ کار ۵۰ نفر حذف شدند! این یک‌مانده​ ضربه بزرگ در همین ابتدای کار است!»

یک پسر مو بلوند. یک دیوانه‌سنگین‌تر​ تاییدشده و سرآمد تمام دیوانه‌های دنیای‌پرسه​ ما. مفتش بدعت‌کار چانه‌اش را نوازش کرد.

«اما برای پیشروی همیشه به فداکاری نیاز‌حالی​ است. بیایید فداکاری آن‌ها را فراموش نکنیم!‌آنچه​ ما باید برای پاکسازی برج سخت‌تر تلاش کنیم!»

«بیایید روحیه‌مان را حفظ کنیم! ما خوش‌شانسیم که تا الان فقط ۵۰ نفر را‌خوشحال​ از دست داده‌ایم، در حالی که ممکن بود نزدیک به ۱۰۰ نفر باشند. به‌می‌زدند​ جای غصه خوردن برای آنچه از دست رفته، باید برای آنچه باقی مانده خوشحال باشیم!»

هر چه مفتش بدعت‌کار‌ممکن​ بیشتر دهانش را باز‌غصه​ می‌کرد، فضا سنگین‌تر می‌شد.

خدمتکارهای نشانک هنوز در اطراف ما پرسه می‌زدند. آن‌ها قهوه داغ و چای‌می‌زدند​ سیاهی سرو می‌کردند که هیچ ایده‌ای نداشتیم از کجا آمده است و از‌شکارچی​ بین ۲۵۰ شکارچی، فقط مفتش بدعت‌کار گفت: «آه! سپاسگزارم!» و بلافاصله آن را پذیرفت.

«همم؟»

مفتش بدعت‌کار جرعه‌ای از‌ممکن​ چای سیاه نوشید و‌غصه​ سرش را کج کرد.

«همگی، شما قصد‌حالی​ ندارید بنوشید؟ با این‌جای​ حال بسیار خوشمزه است!»

«اول از همه...»

حرف مفتش‌خوش‌شانسیم​ بدعت‌کار را‌فقط​ قطع کردم.

اجازه دادن به یک‌ممکن​ سایکوپت برای اینکه طولانی‌مدت‌غصه​ حرف بزند، هیچ فایده‌ای نداشت.

«مفتش بدعت‌کار، لطفاً‌حالی​ یه مدت دهنت‌باشند​ رو بسته نگه دار.»

«ها؟ برای‌دهانش​ چه باید این‌فضا​ کار را بکنم؟»

«هر چی بیشتر حرف می‌زنی، روحیه‌مون بیشتر افت می‌کنه. داریم انگیزه‌مون رو از‌خوردن​ دست می‌دیم. اگه از این به بعد روحیه‌مون بیشتر از این افت کنه،‌می‌شد​ دردسر بزرگی می‌شه، پس لطفاً خفه شو تا وقتی که بگم مشکلی نیست.»

«اوه. اگر چنین‌حالی​ اتفاقی بیفتد، مشکل‌باشند​ بزرگی خواهد شد.»

مفتش بدعت‌کار‌داده‌ایم​ لبخند گشادی‌ممکن​ به من زد.

«بسیار خب، پادشاه‌باز​ مرگ! با کمال‌سنگین‌تر​ میل سکوت می‌کنم!»

شکارچی‌ها با نگاهی گیج‌فقط​ و سردرگم به من‌ممکن​ و مفتش بدعت‌کار خیره شدند.

اون‌طوری بهم نگاه نکنید.‌ممکن​ من فقط فهمیدم چطور باید‌خوردن​ با این دیوانه کنار بیام.

«خب.»

عمداً صدایم را بالا‌می‌کرد​ بردم تا حال و‌خدمتکارهای​ هوا را عوض کنم.

«همگی. مطمئنم حالا دیگه همه‌تون می‌دونید. نمی‌تونید همین‌طوری بی‌گدار به آب بزنید و‌خوردن​ با اون صورت فلکی دربیفتید. در حال حاضر، چاره‌ای نداریم جز اینکه دست‌می‌شد​ از پا خطا نکنیم و مأموریتی رو که کتابدار بهمون داده دنبال کنیم.»

نگاه شکارچی‌ها‌داده‌ایم​ آرام‌آرام روی‌ممکن​ من متمرکز شد.

غریزتاً احساس سنگینی کردم،‌ممکن​ اما آب دهانم را‌غصه​ به سختی قورت دادم.

«من الان رتبه ۳ هستم.»

سومین شکارچی‌خوش‌شانسیم​ قدرتمند اینجا با‌دست​ حقِ حرف زدن!

باید به جلب‌حالی​ توجه مردم عادت می‌کردم،‌جای​ درست مثل نفس کشیدن.

در حالی که بهترین چهره‌۱۰۰​ بی‌تفاوت خودم را به خود‌آنچه​ گرفته بودم، دهان باز کردم.

«اما فقط به این خاطر که داریم مأموریت رو‌نشانک​ دنبال می‌کنیم، به این معنی نیست که تو موقعیت‌سرو​ ضعیف‌تری هستیم. همگی، لطفاً به پنجره مأموریت نگاه کنید.»

نگاه شکارچی‌ها همراه‌الان​ با حرف‌هایم در‌داده‌ایم​ هوا خیره ماند.

همان هولوگرامی که من‌ممکن​ دیده بودم، باید در چشمان‌خوردن​ آن‌ها هم منعکس شده باشد.

پنجره اطلاعات

[بازسازی جهان. جلد ۱.]

درجه سختی: نامشخص

هدف مأموریت: همان‌طور که جهان‌های بی‌شماری وجود دارند، نابودی‌های بی‌شماری نیز در حال رخ دادن است. صورت فلکی «کتابدار بانگ گو-سوک» این را به عنوان یک سریال متوقف‌شده توصیف می‌کند. کتابدار بانگ گو-سوک می‌خواهد داستان جهان‌هایی که به دلایل ناعادلانه متوقف شده‌اند، دوباره ادامه یابد.

اول، یکی از آخرالزمان‌های متوقف‌شده را انتخاب کنید!

اگر در نجات جهان موفق شوید، آن جهان به عنوان طبقه ۲۲ شما ثبت خواهد شد.

※ با این حال، اگر مأموریت شکست بخورد، طبقه ۲۲ باز نخواهد شد.

«همه‌ش رو خوندید، درسته؟»

شکارچی‌ها سر تکان دادند. حتی بعضی از آن‌ها جواب دادند:‌آنچه​ «بله.» آیا این از اثرات خفه کردن مفتش بدعت‌کار بود؟ فعلاً،‌سنگین‌تر​ به نظر نمی‌رسید هیچ شکارچی‌ای بخواهد اقتدارم را زیر سؤال ببرد.

«مهم‌ترین چیز در اینجا بخش آخره. [اگر در نجات‌نشانک​ جهان موفق شوید، آن جهان به عنوان طبقه ۲۲‌سرو​ شما ثبت خواهد شد.] همه‌تون می‌دونید این یعنی چی؟»

شکارچی‌ها گیج شده بودند.

آن‌ها هنوز‌داده‌ایم​ نمی‌دانستند این پاداش‌۱۰۰​ چقدر بزرگ است.

گفتم:

«پاداش‌ها بسته به اینکه چه نوع جهانی رو نجات بدید‌هنوز​ تغییر می‌کنه. خب، بیایید فرض کنیم جهانی رو نجات دادیم‌ایده‌ای​ که پر از الماسه! اون‌وقت، اون جهان می‌شه طبقه ۲۲ ما.»

«...»

چهره شکارچی‌ها‌داده‌ایم​ شروع به‌ممکن​ تغییرات شدیدی کرد.

«الماس فقط یه مثاله. برای آدم‌هایی مثل ما که توی برج زندگی‌باقی​ می‌کنن، نیازی به انتخاب اون آشغال‌ها نیست. اما اگه جهانی باشه که‌نشانک​ پر از منابع فراوان غذا، آب و انواع سنگ‌های معدنی باشه چی؟»

«خودکفایی...»

جادوگر زیر لب زمزمه کرد.

«پس واقعاً‌داده‌ایم​ خودکفا شدن‌ممکن​ ممکن می‌شه.»

«دقیقاً همینه.»

از جایم بلند شدم. و توده‌ای از کتاب‌ها‌خدمتکارهای​ در وسط. به سمت آخرالزمان‌هایی رفتم که کتابدار به‌سیاهی​ ما گفته بود «از بین این کتاب‌ها انتخاب کنید».

«هـ-هی صبر کن! پادشاه مرگ!»

فریاد مار سمی‌حالی​ (افعی) از پشتم‌باشند​ به گوش رسید.

«اگه بی‌گدار‌داده‌ایم​ بهش دست بزنی،‌۱۰۰​ اون‌وقت هیولای شاخک‌دار...!»

یک کتاب را به‌طور تصادفی از روی توده برداشتم. هوووک!‌هنوز​ شکارچی‌ها جیغ کشیدند و چشمانشان را بستند. حتی شکارچی‌ای بود‌ایده‌ای​ که از ترس اینکه هیولای شاخک‌دار دوباره بیرون بپرد، فرار کرد.

اما حتی پس از‌فقط​ گذشت یک، دو و‌ممکن​ سه ثانیه، هیچ اتفاقی نیفتاد.

آخرالزمان مطیعانه و بی‌حرکت‌ممکن​ در دستانم قرار داشت،‌غصه​ گویی یک کتاب معمولی بود.

«آه، هــــا؟»

چشمان مار‌دهانش​ سمی (افعی) در‌فضا​ سکوت گشاد شد.

«هیچ اتفاقی نمی‌افته...؟»

«هور هور.»

کتابدار که‌داده‌ایم​ در هوا‌ممکن​ شناور بود، خندید.

«درسته! تا زمانی که منِ بزرگوار قدرت‌هایم را فعال نکنم، آخرالزمان‌ها فقط کتاب‌های قدیمی‌قهوه​ و ساده‌ای هستند. البته، کتاب‌های ممنوعه‌ای هم وجود دارند که فقط دست زدن به آن‌ها‌بلافاصله​ می‌تواند خطرناک باشد. آن کتاب‌ها در جای خلوتی مهر و موم شده‌اند، پس نگران نباشید.»

«بله.»

سرم را تکان دادم.

و وقتی کتابِ توی‌ممکن​ دستم را باز کردم،‌غصه​ هولوگرام دیگری ظاهر شد.

اطلاعاتی درباره کتاب بود.

پنجره اطلاعات

[افسانه‌های آکادمی سورموین]

ژانر: عاشقانه، فانتزی

سطح دشواری: کلاس D

محدودیت بازیکن: ۴ تا ۵ نفر

※ در حال حاضر انتشار سریال متوقف شده است.

مقدمه: سورموین یک آکادمی جادوی تاریخی است. این یک آکادمی معمولی است که در آن دوستی و رقابت، عشق و حسادت در جریان است. این آخرالزمان می‌توانست به عنوان یک آکادمی معمولی باقی بماند؛ اگر و تنها اگر آن آرتیفکت در سطح نابودی جهان، در زیرزمین آکادمی مهر و موم نشده بود!

دلیل توقف: بانوی شرور نامزد خود ولیعهد را به دختر مدرسه‌ای که دو بار تناسخ یافته بود، باخت. سپس او به سمت تاریکی تغییر کرد و مهر و موم آرتیفکت را شکست، شیاطین بزرگ را آزاد کرد و باعث نابودی جهان شد.

دلیل توقف، یا به‌فقط​ طور خلاصه، علت نابودی‌ممکن​ جهان، بسیار رقت‌انگیز بود.

خیلی بهتر می‌شد اگر‌ممکن​ جهان به خاطر شهاب‌سنگ‌ها‌غصه​ یا سونامی‌ها نابود می‌شد.

«چه مایه تأسف.‌حالی​ جهان به خاطر دعواهای‌جای​ عاشقانه بچه‌ها نابود شده.»

کاملاً واضح بود‌باز​ که چرا کتابدار‌سنگین‌تر​ عصبانی شده است.

بیایید بهش فکر کنیم.

یادداشت مترجم: خوانندگان عزیز، این قطعاً رمان شکارچی انتحاری کلاس SSS است، لطفاً گیج نشوید و به خواندن ادامه دهید.

«آهههه.»

همچون ترکی بر پیکره‌ی یک‌دست​ جواهر آبی‌رنگ، چشمان سرد و یخی‌جای​ ولیعهد شروع به درک حقیقت کرد.

آن سوءتفاهم طولانی که در تمام این مدت‌غصه​ میان آن دو فاصله انداخته بود، سرانجام پس‌بیشتر​ از زندگی دوم ذوب شد و فرو ریخت.

«نیمه‌ی گمشده‌ام اینجا‌حالی​ بود. سیلویا عزیز.‌باشند​ او نیمه‌ی من بود.»

ولیعهد در حالی که زیر لب زمزمه می‌کرد، آهی‌نشانک​ کشید و روی یک زانو نشست. سیلویا در سکوت‌سرو​ هق‌هق می‌کرد، گویی نفسش را در سینه حبس کرده بود.

آن دو ناخودآگاه دریافتند که‌دست​ تا لحظه‌ی مرگ، هرگز این‌باشند​ لحظه را فراموش نخواهند کرد.

درست در همان لحظه.

با صدای انفجاری‌حالی​ مهیب، ولیعهد به‌باشند​ طور کامل متلاشی شد.

«ایــــک؟»

لحظه‌ای بعد،‌خوش‌شانسیم​ سیلویا نیز‌فقط​ متلاشی شد.

آنچه در لحظه‌ی از هم‌۱۰۰​ پاشیدن به هوشیاری سیلویا خطور کرد،‌رفته​ موجی از جیغ و فریاد بود.

«کیااااااااک!»

«این شیطان‌دهانش​ است! شیطان‌می‌کرد​ ظاهر شده است!»

«چه بدشانسی‌ای.»

جهان.

این لحظه‌ای‌داده‌ایم​ بود که همه‌چیز‌۱۰۰​ به پایان رسید.

تصور کنید رمان عاشقانه‌ای که می‌خواندید‌داده‌ایم​ به خاطر چنین چیزی متوقف می‌شد.‌غصه​ هر خواننده‌ای از کوره در می‌رفت.

حتی در یک رمان هم‌۱۰۰​ وضع این‌طور بود، پس اگر دنیای‌رفته​ واقعی بود، اوضاع خیلی بدتر می‌شد.

«به هر حال.»

این موضوع الان اهمیتی نداشت.

«همگی! بیایید اینجا‌الان​ و یه نگاهی‌داده‌ایم​ به این کتاب بندازید.»

بر سر شکارچی‌ها فریاد زدم.

«هر کتاب سطح دشواری و محتوای متفاوتی داره. در بین این‌رفته​ کتاب‌ها، سطوحی هستن که می‌تونیم راحت‌تر پاکسازیشون کنیم. ما باید از‌می‌شد​ بین این‌ها، کتاب‌هایی رو انتخاب کنیم که بیشترین نفع رو برامون دارن!»

چند نفر از‌باز​ شکارچی‌ها از جای‌سنگین‌تر​ خود بلند شدند.

اما هنوز، اکثریت‌الان​ فقط به یکدیگر‌داده‌ایم​ خیره شده بودند.

-احمق. اونا این‌طورین چون داری با احترام‌جای​ باهاشون حرف می‌زنی. هنوز نفهمیدی چقدر سخته‌خوشحال​ که این حرومزاده‌های شکارچی به حرفت گوش بدن؟

به هو-ریونگ گفت.

-الان ۲۵۰ تا شکارچی هستن که باید باهاشون سر‌نشانک​ و کله بزنی. ۲۵۰ نفر. باید اون لحن محترمانه‌سرو​ رو بذاری کنار تا حداقل به حرفت گوش بدن.

«واقعاً؟»

-هر بار که سطح می‌گیری، می‌شنوی [حضور شما واضح‌تر شده است]، درسته؟ می‌دونی‌مانده​ این یعنی چی؟ یعنی [غرور شما قوی‌تر شده است]. ذاتاً، هر چی سطح‌اطراف​ یه شکارچی بالاتر باشه، غرورش هم قوی‌تره. اونا عمراً به حرفت گوش بدن.

در واقع همین‌طور بود.

سخنرانی قاطعانه‌ای ایراد‌باز​ کردم که سرشار‌سنگین‌تر​ از هاله‌ام بود.

«صدها آخرالزمان اینجا ریخته،‌فقط​ چطور می‌تونم همه‌شون رو‌ممکن​ تنهایی بخونم؟! پاشید بیاید بخونید!»

یکه خوردند.

تازه آن موقع بود‌ممکن​ که شکارچی‌ها باسن‌های سنگینشان را‌خوردن​ از روی زمین بلند کردند.

«همه گوش کنن!»

بدون وقفه‌خوش‌شانسیم​ به دستور‌فقط​ دادن ادامه دادم.

«بیاید به چند گروه تقسیم بشیم. اونایی که چند تا رمان‌رفته​ یا کتاب تاریخی خوندن، برن سمت چپ! اونایی که واقعاً هیچی‌می‌شد​ از رمان یا تاریخ نمی‌دونن، برن سمت راست! یالا بجنبید! سریع‌تر!»

قدم‌هایشان تندتر شد.

تاپ تاپ تاپ!

جمعیت به‌خوش‌شانسیم​ دو دسته‌فقط​ تقسیم شدند.

«کسایی که کتاب خوندن، بر اساس ژانرهای مورد علاقه‌شون تقسیم بشن! عاشقانه‌های‌باقی​ رمانتیک برن تو گروه عاشقانه! طرفداران فانتزی برن تو گروه فانتزی! اگه طرفدار‌هنوز​ رمان‌های معمایی هستید، برید تو گروه معمایی! یالا، یالا، همین الان انجامش بدید!»

سرانجام، فضای‌داده‌ایم​ کتابخانه کمی شلوغ‌۱۰۰​ و پرجنب‌وجوش شد.

شکارچیان تحت فرمان من‌می‌کرد​ شروع به حرکت به‌خدمتکارهای​ این‌طرف و آن‌طرف کردند.

«خب. از الان‌الان​ به بعد، همه‌مون‌داده‌ایم​ قراره کتاب بخونیم!»

یک آخرالزمان را‌حالی​ برداشتم و روی‌باشند​ آن ضربه زدم.

«ما این صدها کتاب رو به ژانرهای مختلف تقسیم می‌کنیم. گروه [عاشقانه]‌باقی​ کتاب‌های عاشقانه رو می‌خونه. گروه‌های دیگه هم، کتاب‌ها رو بر اساس ژانر‌نشانک​ خودتون بخونید! کتاب رو بخونید و خودتون تصمیم بگیرید که شاهکاره یا آشغال.»

«هوپ! هوپ!»

مفتش بدعت‌کار‌خوش‌شانسیم​ بازویش را‌فقط​ محکم تکان داد.

او هنوز دهانش را‌ممکن​ بسته نگه داشته بود‌غصه​ و از دستوراتم پیروی می‌کرد.

«...بله، می‌تونی حرف بزنی.»

«پادشاه مرگ! من نمی‌دانم منظور از یک اثر افتضاح چیست! لطفاً‌اطراف​ معیار آن را به من بگویید! آیا اگر داستان خوب باشد‌کجا​ یعنی شاهکار است، و اگر داستان بد باشد یعنی افتضاح است؟»

«نه. اصلاً این‌طور نیست.»

یک آخرالزمان را‌حالی​ باز کردم و‌باشند​ به او نشان دادم.

«مثلاً، این یکی یه افتضاحه.»

پنجره اطلاعات

[از آتشفشان جان سالم به در ببر!]

ژانر: بقا، عاشقانه

سطح دشواری: رتبه D

محدودیت بازیکن: ۲ نفر

※ انتشار در حال حاضر متوقف شده است.

مقدمه: این دنیا بر اثر جنگ هسته‌ای ویران شده است. اما سرزندگی بشریت شگفت‌انگیز است! حتی روی زمینی که در آن جنگ هسته‌ای درگرفته، شخصیت اصلی و معشوقه‌اش زنده مانده‌اند. پس از غلبه بر تمام ناملایمات و سختی‌ها، زوج اصلی داستان عهد می‌بندند که آدم و حوای جدید باشند.

دلیل توقف: از بین تمام مکان‌های ممکن، زوج اصلی داستان مجبور شدند آخرین شب خود را در منطقه آتشفشان فعال بگذرانند. آتشفشان در طول شب فوران کرد. شخصیت اصلی و معشوقه‌اش با سنگی که از آتشفشان پرتاب شد، له شدند و جان باختند. بدین ترتیب بشریت نابود شد.

با لحنی درمانده گفتم:

«این فقط یه‌الان​ افتضاحِ معمولی نیست،‌داده‌ایم​ یه آشغالِ خالصه.»

مفتش بدعت‌کار سرش‌حالی​ را کج کرد‌باشند​ و پرسید: «چرا؟»

«آدم و حوای‌حالی​ جدید. مگر رمانتیک‌باشند​ و زیبا نیست؟!»

«نجات دادن این دنیا هیچ‌فضا​ فایده‌ای نداره. این دنیاییه که همین‌اطراف​ الانش هم توش جنگ هسته‌ای شده.»

آهی کشیدم‌خوش‌شانسیم​ و کتاب‌فقط​ را بستم.

«اگه یه دنیای پر از تشعشعات رادیواکتیو‌جای​ بشه طبقه ۲۲، ما می‌تونیم چی کار‌خوشحال​ کنیم؟ می‌خوای همه‌مون از آلودگی رادیواکتیو بمیریم؟»

«آها.»

برای مثال، در گذشته، امپراتور‌فضا​ شعله کتابخانه بزرگ را به‌هنوز​ روشی حیرت‌انگیز پاکسازی کرده بود.

از طبقه ۲۲ تا ۲۹، او‌داده‌ایم​ فقط دنیاهایی را هدف قرار داده‌غصه​ بود که [مواد مذاب] یا [آتشفشان] داشتند.

'عجب عوضی روانی‌ای.'

امپراتور شعله در برابر آتش مصون بود. حتی در یک‌آنچه​ دنیای فاجعه‌بار که در آن مواد مذاب جریان داشت و‌فضا​ آتشفشان‌ها فوران می‌کردند، او می‌توانست با خیال راحت قدم بزند.

او آخرالزمان‌ها را صرفاً‌می‌کرد​ بر اساس معیارِ [چقدر راحت‌نشانک​ می‌تواند حمله کند] انتخاب می‌کرد.

او واقعاً حتی ذره‌ای هم به این‌حالی​ فکر نمی‌کرد که باید چه نوع آخرالزمانی را‌رفته​ نجات دهد تا برای همه ما مفید باشد.

'اگه کارش رو درست انجام‌۱۰۰​ می‌داد، این شانس وجود داشت که‌رفته​ بتونه هشت گنجینه به دست بیاره!'

در هر صورت، مردی‌ممکن​ که از غرور خودش‌غصه​ تغذیه می‌کنه، هیچ کمکی نمی‌کنه.

در نهایت، این به‌می‌کرد​ ضرر بقیه افرادی بود‌خدمتکارهای​ که توی برج زندگی می‌کردند.

'این بار، من فقط‌فقط​ بهترین آخرالزمان‌های ممکن رو انتخاب‌۱۰۰​ می‌کنم تا به نفع‌مون باشه.'

آخرالزمان‌هایی که هیولاهایی از آن‌ها بیرون می‌آمدند که می‌توانستند به شکارچی‌ها در کسب تجربه جنگی کمک کنند، یا آخرالزمان‌هایی‌می‌کرد​ که پر از مواد معدنی کمیاب بودند، یا آخرالزمان‌هایی که در ویرانه‌هایی پر از گنجینه جریان داشتند، یا آخرالزمانی‌آمده​ که در آن مرغ‌های طعم‌دار و گوشت‌های ترش و شیرین در جنگل می‌دویدند و میگوهای سوخاری در دریا می‌رقصیدند.

نه. بیخیال آخری بشیم.‌ممکن​ اگه واقعاً وجود داشته‌غصه​ باشه خیلی ترسناک می‌شه.

به هر حال!

در حالی که کتاب‌ها را بین شکارچی‌ها‌حالی​ پخش می‌کردم، فریاد زدم: «یادتون باشه! اصلاً‌آنچه​ مهم نیست که داستان مزخرفه یا نه!»

«اینکه شخصیت اصلی سرطان داره، یا داستان هیچ جذابیتی نداره، به هیچ‌کدوم از‌مانده​ اینا توجه نکنید. فقط بخونیدش! از اول تا آخرش رو بخونید و ارزیابی‌اطراف​ کنید که آیا نجات دادن این دنیا به نفع همه‌مون هست یا نه...»

مکث کردم.

وقتی داشتم‌دهانش​ کتابی را‌می‌کرد​ می‌دادم، متوقف شدم.

یکی از شکارچی‌ها‌الان​ با من ارتباط‌داده‌ایم​ چشمی برقرار کرد.

«...ببخشید. جادوگر اژدهای سیاه؟»

«همم. مشکلی پیش اومده؟»

او جادوگر بود.

به آرامی‌خوش‌شانسیم​ دهانم را‌فقط​ باز کردم.

«اینجا گروه [معمایی]ـه.»

جمعی از افرادی که‌ممکن​ در حالت عادی از‌غصه​ خواندن رمان‌های معمایی لذت می‌بردند.

به دلایلی،‌دهانش​ جادوگر با افتخار‌فضا​ آنجا نشسته بود.

این شخص، مگه همین الان‌دست​ که پنجره وضعیت کاراکترش باز شد،‌جای​ نشون نداد که طرفدار ژانر عاشقانه‌ست؟

جادوگر طوری که‌حالی​ انگار کاملاً طبیعی بود،‌جای​ سر تکان داد: «می‌دونم.»

«فکر کردی‌داده‌ایم​ بدون اینکه بدونم‌۱۰۰​ کجام، اینجا می‌نشستم؟»

«اوه... جادوگر اژدهای‌باز​ سیاه. شما همیشه ژانر‌می‌شد​ معمایی رو دوست داشتید؟»

«البته.»

هورت.

جادوگر با متانت‌حالی​ کمی از قهوه‌باشند​ سیاهش را نوشید.

«من یک زن باهوشم.»

«.........»

دیوانه‌ست.

چرا این رهبر گیلد ناگهان داشت ادای آدم‌های عادی رو درمیاورد؟ او‌باقی​ درام دوست داشت. او عاشقانه دوست داشت. هرکسی که او را می‌شناخت حتی‌هنوز​ با یک نگاه می‌توانست بگوید که او خواننده مشتاق رمان‌های عاشقانه و بی‌محتواست.

'امکان نداره.'

متوجه چیزی شدم.

'نکنه نمی‌خواد اطرافیانش‌حالی​ بفهمن که عقده‌ی‌باشند​ رمان‌های عاشقانه رو داره...؟'

حالا که بهش فکر می‌کنم، گروه [عاشقانه] به طور خاص‌آنچه​ شکارچی‌های بسیار کمی داشت. حتی یک مرد هم بین‌شان نبود. از‌سنگین‌تر​ طرف دیگر، به دلایلی، گروه [هنرهای رزمی] پر از مرد بود.

به شما اطمینان می‌دهم که کمتر‌سنگین‌تر​ از انگشتان یک دست در میان‌پرسه​ آن‌ها واقعاً رمان‌های هنرهای رزمی می‌خواندند.

'واو.'

ذهنم خالی شد.

'این آدما حتی‌حالی​ تو این وضعیت هم‌جای​ دارن نقش بازی می‌کنن!؟'

-بهت که گفتم.

به هو-ریونگ‌خوش‌شانسیم​ با دلخوری‌فقط​ زمزمه کرد.

-شکارچی‌های سطح بالا با غرورشون زنده‌ن. تازه، همه‌شون آدمایی‌ان که لقب گرفتن.‌باقی​ ترجیح می‌دن بمیرن تا اینکه آبروشون بره. ندیدی؟ همین الان، اون ۵۰‌نشانک​ نفری که یهو با هم خودکشی دسته جمعی زدن؟ همه‌شون یه مشت روانی‌ان.

این داشت دیوانه‌ام می‌کرد.

«نه، جادوگر اژدهای‌باز​ سیاه... هر چقدر‌سنگین‌تر​ هم که دلتون بخواد...»

«منظورت از هر‌الان​ چقدر هم که‌داده‌ایم​ دلم بخواد چیه؟»

جادوگر با آرامش پاسخ داد.

چهره‌ی آرام او‌حالی​ حس یک قلعه‌ی‌باشند​ تسخیرناپذیر را داشت.

با استیصال به این‌می‌کرد​ فکر کردم که چه‌خدمتکارهای​ بگویم و به آرامی گفتم:

«نه... من فکر می‌کردم شما آدم کاملاً رمانتیکی هستید...‌۱۰۰​ این‌طوری فکر می‌کردم. برای همین دیدن اینکه شما توی گروه‌باشیم​ [عاشقانه] نیستید، بلکه توی گروه [معمایی] هستید، یه کم غافلگیرکننده‌ست...»

دستی که با‌حالی​ آن قهوه می‌نوشید، در‌جای​ میانه راه متوقف شد.

«هممم. که این‌طور؟»

صدایش دقیقاً مثل همیشه بود.

«آیا من شبیه‌الان​ کسی هستم که‌داده‌ایم​ با عاشقانه جور درمیاد؟»

«بله. به همین دلیله که عجیبه شما توی‌غصه​ گروه [عاشقانه] نیستید و جای دیگه‌ای نشستید... حسش‌بیشتر​ مثل اینه که لباسی پوشیدید که اصلاً بهتون نمیاد...»

«هاا.»

جادوگر فنجان‌دهانش​ قهوه را پایین‌فضا​ گذاشت و ایستاد.

«اگه پادشاه مرگ این‌طور می‌گه، چاره‌ای ندارم. من تو تمام عمرم رمان عاشقانه نخوندم، اما خب.‌باقی​ شاید بهتره از این فرصت استفاده کنم تا این بار به یه ژانر جدید عادت کنم؟ به‌قهوه​ عنوان یک شکارچی، این نگرش درستیه که فارغ از نوع وظیفه، چیزهای جدید رو به چالش بکشم.»

«دقیقاً همون‌طوریه که می‌گید...»

«اوهوم. فهمیدم.»

جادوگر با قدم‌هایی‌باز​ سبک به سمت‌سنگین‌تر​ گروه [عاشقانه] رفت.

مثل یک گاوچران در یک‌دست​ فیلم وسترن بود که به‌باشند​ سمت دوردست‌های بیابان قدم برمی‌داشت.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم‌۱۰۰​ و با احساسی بسیار پیچیده‌آنچه​ به پشت سرش نگاه کردم.

«کارتان عالی بود، پادشاه مرگ!»

مفتش بدعت‌کار با چشمانی درخشان‌فضا​ به من نگاه کرد. او‌هنوز​ هم در گروه معمایی نشسته بود.

«وقتی جادوگر اژدهای سیاه جایی می‌نشیند،‌داده‌ایم​ به این راحتی‌ها بلند نمی‌شود. آها.‌غصه​ واقعاً یک تازه‌کار شگفت‌انگیز پیدا شده است!»

«...رهبر گیلد معبد‌حالی​ ده هزار. شما‌باشند​ هم رمان‌های معمایی می‌خونید؟»

مفتش بدعت‌کار‌داده‌ایم​ مانند یک‌ممکن​ فرشته لبخند زد.

«من شرلوک هلمز را می‌شناسم!»

«اوه. دکتر‌خوش‌شانسیم​ واتسون را‌فقط​ هم می‌شناسم.»

فرمان را‌داده‌ایم​ به آرامی در‌۱۰۰​ ذهنم زمزمه کردم.

'پنجره وضعیت کاراکتر.'

شینگ.

پیام‌هایی جلوی چشمانم درخشیدند.

پنجره اطلاعات

نام: مفتش بدعت‌کار

میزان علاقه: ۵۰

ژانرهای مورد علاقه: [افسانه پریان] [اسطوره‌شناسی] [افسانه]

ژانرهای نامطلوب: هیچ‌کدام

شخصیت‌های مورد علاقه: [انسان]

شخصیت‌های نامطلوب: هیچ‌کدام

پیرنگ‌های ترجیحی: [بیشترین خوشبختی برای بیشترین تعداد]

پیرنگ‌های نامطلوب: هیچ‌کدام

وضعیت روانی: 'من شرلوک هلمز را می‌شناسم! اوه. دکتر واتسون را هم می‌شناسم.'

دیوانه‌ست.

مو به تنم سیخ شد.

'چطور ممکنه رفتار‌حالی​ ظاهری و عمیق‌ترین افکار‌جای​ درونیش دقیقاً یکی باشن؟'

علاوه بر این، هیچ چیزی‌۱۰۰​ وجود نداشت که از آن‌آنچه​ متنفر باشد یا بدش بیاید.

'اون واقعاً یه انسانه؟'

من واقعاً‌خوش‌شانسیم​ احساس ترس‌فقط​ و شوک کردم.

در معنای واقعی‌حالی​ کلمه، او خالصانه یک‌جای​ روانیِ دیوانه‌ی مادرزاد بود.

«همم؟ مشکلی‌داده‌ایم​ پیش آمده،‌ممکن​ پادشاه مرگ؟»

روانیِ دیوانه‌دهانش​ سرش را‌می‌کرد​ کج کرد.

داشتم به این‌الان​ فکر می‌کردم که چطور‌حالی​ با او برخورد کنم.

سپس خودکاری بیرون آوردم‌ممکن​ و حروفی را پشت‌غصه​ دست مفتش بدعت‌کار نوشتم.

[افسانه پریان]

با چهره‌ای جدی گفتم:

«جناب مفتش بدعت‌کار.»

«بله!»

«شما از این‌حالی​ به بعد توی‌باشند​ گروه [افسانه پریان] هستید.»

«فرمودید افسانه پریان!»

«درسته. جناب مفتش بدعت‌کار تنها فردِ این گروهه. شما‌۱۰۰​ باید تمام کتاب‌هایی که وارد این گروه می‌شن رو‌خوشحال​ به تنهایی بررسی و غربال کنید، جناب مفتش بدعت‌کار.»

«اوووه! چه مسئولیت سنگینی!»

چشمان روانیِ دیوانه برق زد.

سر تکان دادم.

«بله، خیلی مهمه. برای‌فقط​ همین این کار رو‌ممکن​ به دستان توانمند شما می‌سپارم.»

«آهاهاها. نگران نباشید! پادشاه‌ممکن​ مرگ. من آن‌ها را‌غصه​ به درستی غربال خواهم کرد!»

درسته.

در میان صدها‌باز​ آخرالزمان، حتی یک افسانه‌می‌شد​ پریان هم وجود نداشت.

با دقت جستجو کردم تا ببینم آیا شکارچی دیگری هم هست که‌غصه​ سعی کند ادای آدم‌های عادی را دربیاورد یا نه. نتیجه غیرقابل باور‌فضا​ بود. از بین ۲۵۰ نفر، حدود ۱۰۰ نفرشان در مورد سلیقه‌شان دروغ می‌گفتند.

'این عوضی‌های روانی...'

در نهایت، فقط سه ساعت‌۱۰۰​ طول کشید تا آن‌ها را‌آنچه​ به گروه‌های مختلف تقسیم کنم.

در مجموع ۱۱۲ نفر‌می‌کرد​ از این نقش‌بازها به‌خدمتکارهای​ جایگاه‌های اصلی‌شان فرستاده شدند.

اما حتی برای او هم...

به عنوان‌داده‌ایم​ آخرین نفر، چاره‌ای‌۱۰۰​ جز سکوت نداشت.

پنجره اطلاعات

نام: مار سمی (افعی)

میزان علاقه: ۳۲

ژانرهای مورد علاقه: [داستان جهان‌های دیگر]، [داستان قوی‌ترین‌ها]، [داستان نابودی]، [داستان هارم] ...

ژانرهای نامطلوب: [داستان سیاسی]، [داستان جنایی]

شخصیت‌های مورد علاقه: [خواهر بزرگ‌تر]، [خواهر کوچک‌تر]، [زن متأهل]، [پاکدامن]، [خجالتی]، [دختران جوان] ...

شخصیت‌های نامطلوب: [مافیا]، [گانگسترها]، [قلدر مو بلوند و برنزه]

پیرنگ‌های ترجیحی: [من به این دنیا احضار شده‌ام، و معلوم شد که خون قوی‌ترین اژدهای جهان و قدرتمندترین امپراتریس قلمروهای اهریمنی در رگ‌هایم جریان دارد، می‌خواهم به شما نشان دهم که یک شخصیت چیتِ کاملاً بی‌رقیب چیست، اما به نظر می‌رسد مشکلی وجود دارد؟]، [فکر می‌کنم خواهر کوچک‌ترم به خاطر من تبدیل به خدای آفرینش شد، اما من فقط می‌خواهم یک دانش‌آموز دبیرستانی معمولی باشم که دلش یک روز آرام می‌خواهد، و این فقط دارد برایم دردسر درست می‌کند] و مواردی از این قبیل [تقلب]، [بی‌رقیب]، [هارم]، [خب خب، به نظر می‌رسه چاره‌ای جز پیش‌قدم شدن ندارم]

پیرنگ‌های نامطلوب: [خیانت عاشقانه]

وضعیت روانی: 'واو، لعنتی. فاز این اتاق بایگانی قدیمی چیه؟ قضیه این گروه هنرهای رزمی چیه؟ هر بار که یه خط می‌خونم، حس می‌کنم چشمام داره درمیاد و انگار یه نشانه‌ست، پر از مردهای عرق‌کرده‌ست. لعنت. این برای خواننده‌ها بیش از حد بی‌ملاحظگی نیست؟'

آن شخص چشم‌بندی‌الان​ داشت که یکی‌داده‌ایم​ از چشمانش را می‌پوشاند.

آن شخص شمشیرزنی‌حالی​ به نام استاد‌باشند​ چن مو-مون بود.

آن شخص...‌داده‌ایم​ ...امپراتور لایت‌ممکن​ ناول‌ها بود.

«ها؟»

مار سمی‌خوش‌شانسیم​ (افعی) به‌فقط​ من نگاه کرد.

«چیه، به چی‌حالی​ نگاه می‌کنی؟ سرم‌باشند​ شلوغه دارم می‌خونم.»

و مار سمی‌حالی​ (افعی) در گروه‌باشند​ [هنرهای رزمی] نشسته بود.

«هیچی...»

دلم نیامد چیزی بگویم.

«ببخشید که وسط‌حالی​ خوندنت مزاحم شدم.‌باشند​ به خوندنت ادامه بده...»

«باشه.»

پشتم را‌دهانش​ کردم و با‌فضا​ بی‌حالی قدم برداشتم.

این بار که به‌فقط​ طبقه ۲۱ آمدم، با‌ممکن​ اطمینان متوجه یک چیزی شدم.

شکارچی‌های رده‌بالا همه‌شان دیوانه بودند.

و من مجبور‌حالی​ بودم جورِ این‌باشند​ مجنون‌های دیوانه را بکشم.

ناولها | novelha.net