چپتر 96: غرق شدن (۲)
0۲.
کلیشه ۱ فانتزی عاشقانه
«هر مردی کهبدن نزدیک شخصیت اصلی باشد،واقعاً در ابتدا مشکوک است.»
کلیشه ۲ فانتزی عاشقانه
«مردی که عادیترینبتوانم به نظر میرسد،برج در واقع خارقالعادهترین است.»
۳.
قلبم میتپید. مضطرب بودم. مثل کلاویههای شکستهواقعاً یک پیانو، قلبم داشت خارج از نت مینواخت.زیادی لبخند مفتش بدعتکار تا این حد شوم بود.
حس شومی داشتم کهکنم قرار است تا تهدنیا این سراشیبی لغزنده سقوط کنیم.
و اینکه چهبتوانم چیزی در انتهای آنتمام بود را نمیتوانستم ببینم.
«مفتش—»
«به نظرآمدید میرسد آسیبی ندیدهاید،تعریف بانوی ابریشم طلایی.»
قبل از اینکه بتوانم گفتن لقب او دردنیا برج را تمام کنم، بانوی زنبق نقرهای زودتراما از لقب شخصیت اصلی در این دنیا استفاده کرد.
«شنیدم که مورد حمله یک قاتل قرار گرفتهاید... اما شما دختریزودتر هستید که در مرزها بزرگ شدهاید. تار و پود زندگی شما بههستید سرسختی علفهای هرز است. یک قاتل تنها نباید برایتان مسئله مهمی باشد.»
«همم.»
گوشه لب مفتشبدن بدعتکار به سمتکنید بالا متمایل شد.
کمی بعد، میفهمیدمتمام که این ازنقرهای روی تمسخر بوده است.
کلماتی که مفتش بدعتکارگفتن هرگز به زبان نمیآورد،کنم از لبانش جاری شد.
«آیا عمداً اینقدر دیر بیرون آمدید تا از بدن سالم من تعریف کنید؟ واقعاً ازدختری شما سپاسگزارم، بانوی من. اعلیحضرت هم همین کار را کردند. خوشحالم که افراد زیادی بهمهمی این خودِ بیتجربهام اهمیت میدهند! آنقدر که بدشانسیهای امشب برایم شبیه به شانس به نظر میرسند!»
چشمان بانویآمدید زنبق نقرهایسالم درنده شد.
مفتش بدعتکار همینتمام الان دو خارنقرهای در کلماتش کاشته بود.
'مگر شما همانبتوانم کسی نیستید کهبرج قاتل را استخدام کردید؟'
ارعاب.
'ولیعهد شخصاًآمدید به دیدنم آمدتعریف چون نگرانم بود.'
تحریک.
«...سر شما هم مثل یک علف هرز آشفته است. مرز باریکی بین تخیل وکرد توهم وجود دارد. انتخاب ما برای اینکه از آن مرز عبور کنیم یا نه،پود شأن انسانی ما را تعیین میکند. بهعنوان یک نجیبزاده، لطفاً با وقار رفتار کنید.»
«آه، متأسفم! پس سیلی زدن به صورت کسی در یکحمله مهمانی رقص خلاف وقار نیست. خب، من در حومه شهرتار بزرگ شدهام، بنابراین آداب معاشرت دختر یک دوک را نمیدانم!»
«...»
«اگر بیاحترامی نیست، کِی مرا به سالن خود دعوت میکنید؟ دلم میخواهد درسهای آدابقاتل معاشرت را مستقیماً از یک بانوی شگفتانگیز دریافت کنم. من به کتک زدن مردمهرز عادت ندارم، بنابراین فکر میکنم باید در مورد زاویه و قدرت دستم چیزهایی یاد بگیرم.»
انگار موتورقبل یک موتورسیکلت رویلقب زبانش روشن بود.
با خودم فکر کردم صدای موتور از کجا میآید،مورد اما بعد از اینکه با دقت بیشتری گوش دادم،بزرگ متوجه شدم آن صدای دیوانهکننده، صدای قلب خودم است.
تاپ. تاپ.
وحشت دوربرج قلبم پیچید وزنبق گلویم را فشرد.
«بانوی من! گستاخ نباشید!»
«دختر یک بارون سادهزودتر از حومه شهر داردشنیدم چنین حرفهای نسنجیدهای میزند...»
خدمتکاران دوکنشین از والسِ زبانِ مفتش بدعتکار خشمگین شدند. برخی از خدمتکارانکردند احتمالاً به ارباب خود خیانت کرده و متعلق به ولیعهد بودند. نمیدانستم فقطشانس یکی بود یا خائنان بیشتری وجود داشتند، اما الان این موضوع اهمیتی نداشت.
«من عذرخواهی میکنم!»
با عجله بینبتوانم بانوان طلایی وبرج نقرهای مداخله کردم.
بانوی زنبقزنبق نقرهای اخمهایش رادنیا در هم کشید.
«تو...»
«بانوی من امروز به خاطر اتفاقات عجیبی که رخ داد به شدت شوکه شدهاند. طبق درکاما این خدمتکار حقیر، ایشان به شدت نیاز به استراحت دارند. از آنجایی که پاسی از شبمسئله گذشته است، آیا بانوی من اجازه میدهند که ما مرخص شویم؟ سوءتفاهم فردا برطرف خواهد شد.»
«...»
بانوی زنبقزنبق نقرهای لبانشزودتر را بست.
پشت سرآمدید او، خدمتکاران درتعریف حال پچپچ بودند.
وقتی اربابشان دست راستش را بالا برد، همگی از حرکت ایستادند. درمورد یک لحظه، سکوت راهرو را فرا گرفت. اگر او از همان ابتداپود زیردستانش را در کنترل شدید خود نگه نمیداشت، انجام چنین کاری غیرممکن بود.
«ببخشید، پیشخدمت.قبل داری در موردلقب چی حرف میزنی؟»
در عوض، این مفتشزودتر بدعتکار، یعنی بانوی ابریشمشنیدم طلایی بود که اعتراض کرد.
«من هنوز حرفهای زیادی برای گفتنکنید به ایشان دارم. تو نمیتوانی همینطوریکردند به میل خودت به مکالمه پایان دهی...»
«ساکت شو.»
مچ دست مفتش بدعتکار را گرفتم. آن را گرفتم و در حالی که او را به دنبال خودم میکشیدم،گرفتهاید به راه افتادم. مفتش بدعتکار گفت: «آه، صبر کن، پیشخدمت! یه لحظه صبر کن!» او تقلا میکرد، اما منهمم هرگز مچ دستش را رها نکردم. ما واقعاً نمیتوانستیم اجازه دهیم میزان غرق شدن در نقشمان در اینجا بیشتر شود.
«بانوی من.»
درست قبل از خروج از راهرو،کنید به عقب نگاه کردم. بانوی زنبق نقرهایخوشحالم با حالتی مبهم به ما نگاه میکرد.
«...موضوع چیست؟»
«من همیشه رفتار درست و شرافتمندانه خدمتکارانتمام دوکنشین را تحسین کردهام. امشب، همراهان شما برخلافشنیدم یک مرد عامی مثل من، بسیار بافضیلت بودند.»
مؤدبانه سرمزنبق را برایشزودتر خم کردم.
«من متوجه چیزهای زیادیسالم شدهام. این حقیر بهسپاسگزارم بانوی من ادای احترام میکند.»
«حالا، لطفاً ما را ببخشید.»
با این حرف،بتوانم مفتش بدعتکار رابرج از سالن بیرون کشیدم.
مفتش بدعتکار کهنقرهای در ابتدا سرکشاستفاده بود، آرام شده بود.
بین سالن رقص و خوابگاه،تعریف باغ وسیعی وجود داشت. علاوههمین بر این، یک شب بهاری بود.
مگنولیاهای تازه شکفته، با سرهای سنگینشان آویزان شده بودند. شب غرق در عطرحمله گلها بود که در زیر درختان سفید غلیظ میشد. با هر قدمی کهسرسختی به جلو برمیداشتیم، گلبرگهای رنگپریده مگنولیا میریختند و نوک پاهایمان را لمس میکردند.
«خدای من.»
مفتش بدعتکار روینقرهای یک گلبرگ افتادهاستفاده مگنولیا پا گذاشت.
«آه.»
او ایستاد و به آسمان شب نگاه کرد. پس ازکرد مدتی، مفتش بدعتکار سرش را چرخاند و به من نگاهمرزها کرد. چهرهاش بیتفاوت بود. به نظر میرسید که گیج شده است.
شکارچیای که گفته میشد دیوانهترین فرد برج است،کنم طوری با خودش زمزمه کرد که انگار نمیتوانست کاریحمله را که به تازگی انجام داده بود باور کند.
«پادشاه مرگ...زنبق من اونجازودتر چی گفتم؟»
۴.
به محض اینکه درِکنم اقامتگاهمان را بستم، گفتم:دنیا «یک رمز عبور انتخاب کن.»
در حالی که به سمت خوابگاه میرفتیم، ساکت بودیم. هیچنقرهای کلمهای بین ما رد و بدل نشد. راه رفتن کمیاما دشوار بود، زیرا مچ پاهایم با سکوت بسته شده بود.
آیا به دلیل افزایش غرق شدن درکرد شخصیت بود؟ من مسیر باغ تا خوابگاهها رادختری طوری بلد بودم که انگار کاملاً طبیعی بود.
شاید هرچه بیشتر غرق میشدیم، خاطرات شخصیتها واضحترسپاسگزارم میشد. در حال حاضر، قضاوت در مورد اینکهخودِ این موضوع خوب بود یا بد، دشوار بود.
«یک رمز عبور...»
مفتش بدعتکار پلک زد.
«منظورت یک رمز عبور مخفیه...؟»
«اگه اوضاع رو همینطور رهاتعریف کنیم، برای هردومون خیلی خطرناکهمین میشه. باید خودت رو جمعوجور کنی.»
«باید بکنیم.برج پادشاه مرگ، حقزنبق با توئه. آره...»
به نظر میرسید مفتش بدعتکار برای حرف زدن تقلا میکند. او مدامدنیا میلغزید. صدایش سریعتر از یک تصادف در جادهای لغزنده، دچار لغزش میشد. اینبزرگ یک چراغ قرمز بود که نشان میداد شخص روبهروی من در خطر است.
من با هر دو دستم صورت مفتشکرد بدعتکار را محکم گرفتم. سپس، او راشما مجبور کردم تا به چشمانم نگاه کند.
«وقتی بهار میاد، مگنولیاها میریزن.»
«چی...؟»
«وقتی من میگم "وقتی بهار میاد"، تو، یعنی مفتش بدعتکار، جواب میدیدنیا "مگنولیاها میریزن". این رمز عبور ماست. این جملهایه که بهمون میگه بایدمرزها به خودمون بیایم. حالا، اگه متوجه شدی، بهم بگو. وقتی بهار میاد؟»
«مگنولیا...»
«دوباره. وقتی بهار میاد.»
«مگنولیاها میریزن.»
کمکم چشمان مفتش بدعتکار نشان داد که دارد به خودش بازمیگردد. او شروعاستفاده کرد به نگاه کردن به روبهرویش، نه اینکه بیتفاوت به فضا خیره شود. مفتشتار بدعتکار سرش را تکان داد و گفت: «همم» و «خب!» سپس، سر تکان داد.
«بله! من برگشتم!»
«باشه. کارت خوب بود.»
«ممنون، پادشاه مرگ! آها. واقعاًزنبق امروز طوفانی از غافلگیریها بود.کرد هیچوقت این روز رو فراموش نمیکنم.»
«میخوای استراحتقبل کنی و یهلقب فنجون چای بخوری؟»
«لطفاً!»
خوبه. هنوز تموم نشدهسالم بود. برای تسلیم شدن تواعلیحضرت این دور خیلی زود بود.
یک پتو دست مفتش بدعتکار دادم و به سمت آشپزخونه رفتم. از اونجایی که اینجاگرفتهاید خوابگاه آکادمیای بود که اشراف و خانوادههای سلطنتی توش درس میخوندن، یک آشپزخونه کوچیک تونباید اقامتگاه خصوصی بانوی ابریشم طلایی وجود داشت. برگهای چای و کتری رو به راحتی پیدا کردم.
«واو.»
داشتم چای درستنقرهای میکردم، اما ایناستفاده دیگه مسخره بود.
«بدنم داره خودبهخود حرکت میکنه...»
من هیچوقت جز چای کیسهای، چای دیگهای درست نکرده بودم. کلشنیدم زندگیم همینطور بود، اما دستهام طوری ناخودآگاه حرکت میکردن که انگارشدهاید سالهاست چای دم میکنم. این یکی از عوارض جانبی غوطهوری بود.
بدنم حتی ازبتوانم درست کردن چایبرج احساس [لذت] میکرد.
«بانو بیشتر از همه دوستدنیا داره که من شیر وحمله یک قاشق عسل بهش اضافه کنم.»
داشتم زیر لب زمزمه میکردم.
«این عسل ارزشمند رو از یکی از کارکنان آکادمی برای همچینشنیدم مواقعی گرفتم. یهکم گرون دراومد، اما بانوی من معمولاً اونقدر صرفهجوییشدهاید میکنه که این اصلاً اسراف نیست. اینقدر تجملات که اشکالی نداره...»
[غوطهوری در شخصیت عمیقتر میشود.]
[در حال حاضر، نرخ غوطهوری شما ۶٪ است.]
خیلی هم اشکال داشت!
اصلاً و ابداً اوکی نبود!
لعنت!!
این رمانتیکبازی احمقانه! اضافه کردن عسل به چای سیاه کجاشکرد اینقدر لذتبخش بود؟ نکنه باید جمجمهام رو باز کنم و رویبزرگ نورونهام عسل بمالم؟! یا یه کندوی عسل تو سرم فرو کنم؟!
[شاینی نگران وضعیت جنگجو است...]
[با این حال، شاینی فکر میکند لباس پیشخدمتی جنگجو بسیار جذاب است.]
سلاحم از روی خوشحالی خودبهخود درخشید. شاید به خاطر این بود که شاینیاستفاده خوشحال بود، اما رنگ درخشان شمشیر نفیستر به نظر میرسید. و من، صاحبشدهاید اون شمشیر، در حالی که سرم رو از درد گرفته بودم، چمباتمه زدم.
«نمیتونی بذاریزنبق یه پیشخدمت ذهنتدنیا رو تسخیر کنه.»
دندونهام رو به هم فشردم.
«عمراً. من تاتمام الان برای پاکسازینقرهای مراحل خیلی زحمت کشیدم!»
مصمم بودم.
حتی اگه چای درست میکردم، قرار نبود مثل شخصیت اصلی درستش کنم.گرفتهاید از کتریای استفاده کردم که او معمولاً ازش استفاده نمیکرد و فنجونیعلفهای متفاوت با همیشه بیرون آوردم. همونطوری، چای رو به مفتش بدعتکار دادم.
«پادشاه مرگ.»
مفتش بدعتکار چندتمام جرعه نوشید ونقرهای سرش رو کج کرد.
«بله.»
«طعم این چای عجیبه!»
«خب که چی؟»
«اگه پرزهای چشاییمتمام درست کار کنن، اینزودتر طعم مشکوک نمکه، درسته؟»
«طعم این چای همینه.»
«اوهو. این بیشتر از اینکه شبیه چای باشه، شبیه آبنمک نیست؟قاتل اگه فقط میزان شوریش رو اندازه بگیری، فکر کنم خیلی سادهزندگی به عنوان آبنمک قضاوت بشه، نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر.»
«فقط خفه شو و بخور.»
«متوجهم! خفه میشم و میخورم!»
مفتش بدعتکارقبل چای روگفتن هورت کشید.
«ممنون بابت چای! شور بود!»
مفتش بدعتکار لبخند پهنی زد. آره. همهچیزواقعاً باید همینطوری میبود. روانیِ بالفطره ما بالاخرهافراد اون بیریایی خودش رو پس گرفته بود.
«خب، فکر میکنیتمام از حالا بهنقرهای بعد باید چیکار کنیم؟»
«باید مطمئن بشیمبتوانم که زن شرور وتمام شاهزاده با هم میمونن.»
آهی کشیدم.
«یا حداقل [خط عشقی] بین بانوی ابریشمواقعاً طلایی و ولیعهد رو پودر کنیم. بیا یکیزیادی از این دو تا پایان رو هدف بگیریم.»
«عملیات یواشکی یواشکی...؟»
مفتش بدعتکارقبل خودش اسم عملیاتلقب رو انتخاب کرد.
خب، مهم نبود.نقرهای من هم پایاناستفاده دوم رو ترجیح میدادم.
من قبلاً هیچوقت قرارسالم نذاشته بودم، برای همینسپاسگزارم چیز زیادی نمیدونستم، اما—
«خراب کردن یهتمام چیزی خیلی راحتترنقرهای از ساختنش نیست؟»
جوش دادن وصلت ولیعهد و بانوی زنبقتمام نقرهای کار سختی بود، اما به هم زدنشنیدم رابطه بانوی ابریشم طلایی با اون آسون بود.
تو این بخش، منزودتر و مفتش بدعتکار صددرصدشنیدم با هم همنظر بودیم.
«برای این کار، عشقسالم شاهزاده به بانوی ابریشم طلاییاعلیحضرت باید سرد بشه! نقشهای داری؟»
«دارم.»
وقتی موقع درست کردن چای داشتم عقلمتمام رو از دست میدادم، متوجه یه چیزی شدم.شنیدم باید برای این مرحله اقدامات ویژهای انجام بدیم.
«یه راهی هست.»
نه تنها محبت شاهزاده رو نسبت به شخصیت اصلیاعلیحضرت کم میکرد، بلکه برای اینکه هر دوی ما، مخصوصاًاهمیت من، بتونیم هوشیاریمون رو حفظ کنیم هم خیلی مؤثر بود.
«نقشه چیه؟»
«در نهایت، هرچی تو بیشتر شبیه [بانوی ابریشمکنم طلایی] رفتار کنی و من بیشتر شبیه یهمورد [پیشخدمت] رفتار کنم، بیشتر تو نقشهامون غوطهور میشیم.»
پس اگهزنبق این فکرزودتر رو برعکس کنیم...
«پس چی میشه اگه تو [کاری رو بکنیسپاسگزارم که بانوی ابریشم طلایی هرگز انجام نمیده] وخودِ من [کاری رو بکنم که پیشخدمت هرگز انجام نمیده]؟»
«ممکنه نرخ غوطهوری در شخصیتزنبق پایین بیاد. حتی اگه پایین همشنیدم نیاد، دیگه بالا نمیره. نظرت چیه؟»
چشمهای مفتش بدعتکار درخشید.
«...اوه. دقیقاً. روش ساده اما خوبیه. همونطور که از پادشاهحمله مرگ انتظار میرفت! تو شکارچیای هستی که طبقه سرسخت ۱۰تار رو در هم شکست و طبقه ۲۰ رو پاکسازی کرد!»
«بهم لطف داری.بدن ممم. به هرکنید حال، نتیجهگیری ما سادهست.»
دستم رو تکونتمام دادم و یهنقرهای مهارت رو فعال کردم.
«از حالا به بعد، بیالقب تبدیل بشیم به یه [دخترنقرهای بد] و یه [پیشخدمت بد].»
مفتش بدعتکارزنبق سرش روزودتر کج کرد.
«چی؟»
تناسخ صد شبح فعال شد. نیازی نبود مثلدنیا وقایعنگاری اهریمن آسمانی ارواح زیادی رو احضار کنم.اما ما فقط به یه شبح خاص نیاز داشتیم.
سایهام پیچوتاب خوردبتوانم و شکل یک انسانتمام رو به خودش گرفت.
«...»
موهای دماسبی در پشت سرش.
چشمهایی که ازتمام هر موجود دیگهاینقرهای تو جهان عوضیتر بود.
«هی...»
امپراتور شعله.زنبق اون یوزودتر سو-ها بود.
یو سو-ها به محض اینکه احضار شد،واقعاً اخم کرد. حالت چهرهاش مثل دستمال کاغذیافراد مچاله شد و دهنش رو باز کرد.
«لعنت بهت، حرومزاده سگصفت.کنم این بار میخوای مجبورمدنیا کنی چه غلطی بکنم—»
«یالا، بیا ساکت باشیم. هیس.»
«—ممف مممف!! مممففف!»
مهم نبود چقدر سعی میکرد من رو بترسونه، اون شبحی بود کهکردند نمیتونست از دستوراتم سرپیچی کنه. یو سو-ها مثل گروگانی که دهنش توسطشبیه یه تروریست بسته شده باشه، با صداهای «ممف! ممف!» و امثالهم فریاد میکشید.
دیدن قیافه امپراتور شعله، حالوهوای افسردهام رو بهتر کرد. چی میتونستم بگم؟ یهحمله جورایی حس بستن درِ یه سطل زباله رو داشت. گرد و غبار توی قلبمعلفهای به طرز طراوتبخشی تمیز شد. امپراتور شعله. اون مثل مخزن زباله داخل جاروبرقی بود.
«مفتش بدعتکار.»
«بله، پادشاه مرگ!»
«بهت که نگاه میکنم، ظاهرتعریف بیرونیت بیش از حد شبیههمین یه شاگرد ممتاز و نمونهست.»
حالت چهرهام رو جدی کردم.
«حرکات و رفتارهات خیلی معصومانه به نظر میرسن. بازنبق این حال، اگه واقعاً میخوای به یه [دختر بد]قاتل تبدیل بشی، نمیتونی با این وضعیتت ادامه بدی. غیرممکنه.»
«آه.»
گوشهای مفتش بدعتکار تیز شد.
«اگه چیزی کمتمام دارم، لطفاً بهمنقرهای بگو! یاد میگیرم!»
«آره، و بهت آموزش دادهلقب میشه. این یه جلسه تدریسنقرهای خصوصی تکبهتک و دقیقه نودیه.»
آروم بهزنبق یو سو-هازودتر نگاه کردم.
«بزرگترین معلم خصوصی بهتسالم یاد میده که چطورسپاسگزارم یه آدم بد باشی.»
«آها. بیصبرانه منتظرشم!»
«ممف—، ممف!! ممم ممف!»
مفتش بدعتکار مثل یه تولهسگ جوون با خوشحالی خندید.مورد یو سو-ها مثل یه سگ ماده اخم کرد. بینبزرگ تولهسگ و اون سگ، با جدیت سرم رو تکون دادم.
«حالا. بیا بد باشیم.»
روز بعد،برج آکادمی سورموینکنم منفجر میشد.