چپتر 66: نبرد خیر و شر (۱)
0۱.
من پیش ازپایمان این هرگز رماناینکه هنرهای رزمی نخوانده بودم.
نه تنها عادت به کتاب خواندن نداشتم، بلکه در نسل ما «هنرهای رزمی» دیگرهیچ یک ژانر رو به افول بود. گاهی اوقات فیلمهای قدیمی هنرهای رزمی در اینترنتکفشهایمان پست میشد. با این حال، تکنولوژی ضعیف جلوههای ویژهشان فقط باعث میشد مایه خنده شوند.
دوران، دورانی بود که هر چیزیفریادم را که در گذشته جدی وغیرمبارز شرافتمندانه تلقی میشد، به مسخره میگرفت.
در این دوره وپایمان زمانه، دیگر جایی برای هنرسمی و رزم باقی نمانده بود.
یک ژانر رو به افول.
یک دنیای رو به افول.
در چنینمحض جایی، برفمار به آرامی میبارید.
«سرده!»
ما، گروه اعزامی بدون هیچ رویا یا امیدی، به سلامت واردبلافاصله دنیای آخرالزمان شدیم، جایی که یک دشت برفی وسیع به استقبالبکنند گروهمان آمد. وقتی کفشهایمان روی برف قدم میگذاشتند، صدای جیرجیر بامزهای میدادند.
اما سرمایی کهباقی به ما زدچنین اصلاً بامزه نبود.
با عجله فریاد زدم: «همه!»
«هالهتون رو آزادانگشتهای کنید و ازمحض بدن خودتون محافظت کنید!»
سرمای استخوانسوز یک کولاک بود.
حتی اگر بیحرکت میماندیم، انگشتهای پایمان یخ میزد. به محض اینکهگروه مار سمی فریادم را شنید، بلافاصله هالهاش را آزاد کرد. امابرفی افراد غیرمبارز، یعنی کیمیاگر و پادشاه دارو، نتوانستند این کار را بکنند.
«مـ-من... من یاداینکه نگرفتم چطور ازفریادم هاله استفاده کنم...»
«هاپچووو! آآآه، چوووو! ایگووو،پایمان این پیرمرد داره میمیره!مار دارم از سرما یخ میزنم!»
فقط ۲۰ ثانیه از ورودمان به دنیای این آخرالزمان گذشته بود. همین الانش هم رنگ ویعنی روی دو نفر چنان پریده بود که انگار داشتند میمردند. اما خب، من برای یادگیری هالهایگووو به هر دری زده بودم. شکارچیهای پشتیبان از کجا باید میدانستند چطور از هاله استفاده کنند؟
«تچ.»
سریع دست به کار شدم.
«ارباب چن مو-مون!انگشتهای لطفاً هوای پادشاهمحض دارو رو داشته باش!»
«حله.»
مار سمی پادشاه دارو را کول کرد. صرف نظر از اینکهگروه او امپراتور لایتناولها بود یا مردی که برای غرورش زندگی میکردبرفی و میمرد، مار سمی بدون شک یک شکارچی مبارز ردهبالا بود.
هاله بنفش رنگشاینکه بلافاصله بدن پادشاهفریادم دارو را احاطه کرد.
«ایگووو. بالاخره میتونم نفس بکشم...»
پادشاه دارو با خیال راحت آهی کشید. چهرهاش مثل پیرمردیشنید که تازه وارد یک چشمه آبگرم روباز شده باشد، آرامنتوانستند شد. سرم را تکان دادم و بعد دست کیمیاگر را گرفتم.
«شما دنبال من میاید، رئیس.»
«ها، چـ-چی؟»
«دستتون رو بدید به من.»
هالهام از دستم به دست کیمیاگر جریان پیدا کرد.فریادم یک هاله قرمز. هالهای که هنوز مشخص نبود نماد آتشدارو است یا خون، بدن کیمیاگر را با گرما احاطه کرد.
«آه.»
کیمیاگر تعظیم کرد.
«مـ-ممنونم. پادشاهمیماندیم مرگ. اما ایـ-اینمیزد یکم قلقلک میده...»
«میدونم خجالت میکشید. منممیزد خجالت میکشم. اما الانسمی وقت این احساسات نیست.»
به اطراف نگاه کردم. کولاک مثل مه غلیظ بود. مشکلسرده افت دمای بدن به طور اورژانسی حل شده بود، اما فقطدشت همین. گیج شده بودم که اینجا کجاست و باید کجا برویم.
«کتابدار یه صورت فلکیه، برای همین به راحتی میتونه از کلماتی مثل «شاهکار» وکیمیاگر «انتشار سریالی» استفاده کنه. اما اینجا قطعاً یه دنیای دیگهست. یه کتاب معمولی نیست.چوووو ما اینجاییم تا این دنیا رو نجات بدیم. این رو که میدونید، مگه نه؟»
«...»
کیمیاگر سرش را بالا آورد.
«...بله. میدونم. فکرباقی کنم خیلی دستکم گرفتمش.برف تـ-تمام تلاشم رو میکنم.»
«تنها کاری که باید بکنید اینه که روی نقش خودتون تمرکز کنید. من الانکیمیاگر با هالهام ازتون محافظت میکنم، اما وقتی لازم بشه بیماری همهگیر رو درمان کنید،چوووو شما و پادشاه دارو باید قدم پیش بذارید. این کار رو به دستهای قابلاعتمادتون میسپارم.»
«بله، پادشاه مرگ.»
-گووووه.
کولاک از کنار گوشهایمان زوزه کشید. با چشمهای کاملاًمیبارید باز سعی کردیم یک جوری جغرافیای اطراف را درک کنیم.آخرالزمان آخرین جمله از تواریخ اهریمن آسمانی را به یاد آوردم.
«اهریمن آسمانی بهاینکه خاطر یک بیماریفریادم همهگیر ناشناخته، ناگهان درگذشت.»
«به زودی، بقیه هم مردند.»
یک جمله مختصر.
این جمله که کمتر از ۵۰ حرف طول داشت، هیچ اشارهای به «سرمای استخوانسوز» نکردهرویا بود و حرفی هم از «برفی که تا ساق و زانو میرسید» در آن نبود.قدم فقط اطلاعات اولیهای را بیان میکرد که نشان میداد در چه جور دنیایی افتاده بودیم.
بقیهاش را ازاینکه حالا به بعدفریادم باید خودمان میفهمیدیم.
دقیقاً چه اتفاقی افتادپایمان که شخصیت قدرتمندی مثلمار «اهریمن آسمانی» را کشت؟
آن «بیماری همهگیر ناشناخته» کهمحض باعث انقراض بشریت در اینشنید دنیا شد، دقیقاً چه بود؟
«آه.»
تاپ.
کیمیاگر در حالی که دستمیزد راستم را کمی محکمتر گرفت،فریادم به آن طرف کولاک اشاره کرد.
«اونجا رو نگاه کن، پادشاهمحض مرگ! فکر کنم همین الانشنید اونجا چند نفر رو دیدم!»
همه سرمان راباقی به سمتی که کیمیاگربرف اشاره کرده بود چرخاندیم.
حق با او بود. به خاطر بارش شدید برف نمیتوانستم خوب ببینم... اما سایهکیمیاگر یک نفر آنطرف طوفان بود. سایههای بیشماری وجود داشت. به نظر میرسید دهها نفرچوووو آنجا باشند، نه فقط یکی دو نفر. شاید حتی بیشتر از صد نفر بودند.
آنجا جنگلی از سایهها بود.
«باشه.»
من پیشقدمرزم شدم ونمانده جلوتر راه افتادم.
«فعلاً بیاید بریم اونجا!»
برف در هوا میرقصید. فقط از آسمان نمیبارید؛ باد آن را به همههالهاش طرف میکوبید و دیدمان را کم میکرد. وقتی کولاک ما را پوشاند، فقطچطور سایههایمان دیده میشد. نزدیک به هم راه میرفتیم تا از هم جدا نشویم.
-هی زامبی.
به هو-ریونگ به حرف آمد. اوچنین داشت به اطراف نگاه میکرد واعزامی نقش چشمهای من را بازی میکرد.
-یه چیزی عجیبه.اینکه هیچ صدایی ازفریادم اون سمت نمیشنوم.
«شاید به خاطر اینهپایمان که کولاک انقدر شدیدهمار که صداشون رو خفه کرده؟»
-شاید اینطور باشه.
به هو-ریونگ باباقی چشمهای ریز شده بهبرف جنگل سایهها نگاه کرد.
-اما فقط صدا نیست که نمیشنوم... اونشنید چیزها، اصلاً تکون نمیخورن. حتی یه اینچ همپادشاه جابهجا نمیشن. بیشتر شبیه مجسمهان تا آدم، نه؟
خوشبختانه کولاک خیلی زود فروکش کردمحض و با آن، دید ما هم واضحترهالهاش شد. اما این تنها چیز خوشایند بود.
از منظرهای کهپایمان جلوی چشمهایمان آشکار شدهمار بود، زبانمان بند آمد.
«...چی. اینا دیگه چیان؟»
مار سمیمحض نفسهای سفیدشمار را بیرون داد.
«چرا همه آدمها یخ زدن؟»
درست در وسط دشت برفی.
صدها انسان درباقی حالی که ایستاده بودند،برف کاملاً یخ زده بودند.
۲.
«...اونا آدمهای واقعیان.»
کیمیاگر به انسانپایمان یخزده نگاه کرداینکه و این را گفت.
در حالی که دستکشهای لاتکسدنیای پوشیده بود، با یک انبرسرده تکهای از گوشت جسد را کند.
«طبق مهارت [تشخیص حیات] من، دو سال و سههالهاش ماه از مرگشون میگذره. علت مرگ یه بیماری مسری بوده.بکنند بر اساس تحلیل [بیمارستان سیار]، این هنوز یه بیماری ثبتنشدهست.»
«عجیبه!»
پادشاه دارو هم عینک تکچشمیش را درآورد و تمام زوایای جسد یخزدههالهاش را بررسی کرد. همانطور که یک شکارچی مبارز از مهارتهای هنرهای رزمینگرفتم استفاده میکرد، آنها هم با مهارتهای پشتیبانی انسانهای یخزده را معاینه میکردند.
«علت مرگ همه یکسانه. مرگ بر اثر سرمازدگی نیست. اون از یه بیماریبدون مرده، پس باید روی زمین میافتادن و میمردن... مگه همهشون سرپا نیستن؟ هوممم،آمد واقعاً که. به طرز ترسناکی عجیبه. وقتی همچین اتفاقی تو دره سیلیکون افتاد...»
«احتمال زیاد یهاینکه نفر عمداً اونا روشنید به اینجا منتقل کرده.»
کیمیاگر حرفمیماندیم پادشاه داروپایمان را قطع کرد.
حالت چهره کیمیاگر جدی شد،محض انگار که حرفهای قبلی منشنید را به یاد آورده بود.
«با اینکه علت مرگ یکسانه، اما تاریخ مرگشون با هم فرق داره. اینبدون یکی مال دو سال پیشه. اون یکی سه سال پیش مرده. فقط میتونمآمد به این فکر کنم که یه نفر از قصد جسدها رو جابهجا کرده...»
اخم کردم.
«اینجا یه جور قبرستونه؟»
«هوم.»
مار سمیرزم دستش رانمانده روی چانهاش کشید.
«قبرستون، ها. ازاینکه دور بیشتر شبیه ارتششنید سفالین به نظر میرسه.»
انسانهای یخزده هر کدام ژست متفاوتی داشتند. بعضیهامار با دستهای باز به آسمان نگاه میکردند. و یکییعنی دیگر مثل یک جانور دهانش را باز کرده بود.
«پنجره وضعیت کاراکتر.»
به نزدیکترین انسان یخزدهنمانده نگاه کردم و اینآرامی را در ذهنم زمزمه کردم.
حروف رویمحض دشت برفیمار سفید ظاهر شدند.
نام: جانگ سونگ-پا
میزان علاقه: -
ژانر مورد علاقه: -
ژانر نامطلوب: -
شخصیتهای مورد علاقه: -
شخصیتهای نامطلوب: -
پیرنگهای ترجیحی: -
پیرنگهای نامطلوب: -
وضعیت روانی: «سبک.»
«...»
پس پنجره وضعیتاینکه کاراکتر یک آدمفریادم مرده این شکلی بود.
شاید کلمه «سبک» در وضعیت روانیاش... آخرین فکری بود کهفریادم موقع مرگ داشت. ذهن جسد شبیه این بود که یکدارو نفر یک عبارت ثابت را روی سنگ قبر حک کرده باشد.
گروه در مواجههپایمان با این معمااینکه شروع به پچپچ کردند.
«قبرستون... اگه اینجاباقی یه گورستانه، چراچنین این شکلی ساخته شده؟»
«کی میدونه. امااینکه همهشون سلاحهایی دارن کهشنید از کمرشون آویزون شده.»
«جای خوبی برای موندنپایمان پیدا نمیشه؟ به لطفمار هاله یکم گرمه، اما...»
در همان لحظه بود.
«—اوهاهاهاها!»
صدای خندهای از دور به گوش رسید. گروه ما به طورافراد غریزی بدنهایمان را پایین کشیدیم. شاید صاحب خنده متوجه ما نشدهچطور بود، چون به نظر میرسید دارد سر کس دیگری فریاد میزند.
«فرقه اهریمنمیماندیم آسمانی امروزپایمان به پایان میرسه!»
«ها. حتی یه سگمیزد رهگذر هم برمیگرده وسمی به این حرفت میخنده.»
فقط یکرزم صدا نبود.نمانده دو تا بودند.
«تا زمانی که من زنده و سالمم، فرقه اهریمن آسمانیکرد هم زنده و سالم باقی میمونه. بو وول-سون، تو کسییاد هستی که باید آخرین خداحافظیهات رو با فرقههای صالح بکنی.»
صداها واضحتر شده بودند.
یکی صدای یک پیرمردمیزد بود و آن یکیسمی صدای یک زن جوان.
پیرمرد فریاد زد.
«مزخرف نگو! جوخه ارواح خونین که فرقه شیطانیات اینقدر به آن مینازید، با تیغ تبرهای من سرهایشاننتوانستند به باد رفت. بزرگان پوسیده و اهریمنیتان هم سرهایشان قطع شد و به رود زرد فرستاده شدند!سرما ۵۰۰ استاد رزمی از فرقه صالح از من پیروی میکنند. با چه جادویی میخواهی جلوی من را بگیری؟!»
«پوف.»
زن به نرمی خندید.
«این پیرمرد چه زبان درازی داره. ارواح خونین فقط بعد از دریافتاعزامی دستور مخفی من، برای مدتی از رادار خارج شدن و مخفی موندن.استقبال اونا اونقدر ضعیف نیستن که به دست کسی مثل تو کشته بشن.»
انگشتم را بالااینکه آوردم و بهفریادم بقیه اشاره کردم.
«هیسسس.»
آنها پلک زدند.
'بیاید بیسروصدا نزدیکتر بشیم. باشه؟'
گروه درمحض سکوت سرمار تکان دادند.
ما از میان گورستان انسانهای یخزده واینکه جنگل اجساد خزیدیم. صدای آن دو فرد ناشناسافراد رفتهرفته نزدیکتر میشد. کمی بعد، قامتشان نمایان شد.
«قبل از اینکه نگرانمیزد زیردستان من باشی، چطوره نگرانفریادم نوچههای خودت باشی، بو وول-سون؟!»
زن یونیفرمیرزم سیاه بهنمانده تن داشت.
«اون ستونهای کشوری که اینقدر بهشون افتخار میکردی کدومهالهاش گوری رفتن؟ هیولای پیر، که زمانی به عنوان رهبرکار جناح موریم مورد احترام بود، حالا چقدر رقتانگیز شده.»
«ها؟!»
پیرمرد رداییانگشتهای سفید بهمیزد تن داشت.
«به تو ربطی نداره. اونادنیای با دستورات مخفی من بهسرده سرعت تو کل دنیا پخش شدن!»
«میبینم کهمحض شما هم دستوراتسمی مخفی زیادی دارین.»
«همهش به خاطر این نیست که تو کل دنیاسمی رو به گند کشیدی، عوضی؟! آخ. اگه به خاطرکیمیاگر فرقه عقبمونده اهریمن آسمانی نبود، دنیا اینقدر غیرعادی نمیشد!»
«اگه ما احمقیم، پس شما آدمای فرقهمار صالح که از چنین احمقهایی شکست خوردین چیغیرمبارز هستین؟ درستتر اینه که بهتون بگیم احمقترینِ احمقها.»
«ها، توئه عوضی جرئت میکنی!؟»
«اگه عصبانی هستی،اینکه هر وقت خواستیفریادم میتونی بیای جلو، پیرمرد.»
دعوای بسیارمیماندیم سطح پایینیپایمان در جریان بود.
طبق چیزی که میگفتند، پیرمردِ رداپوش شخصیتی از فرقه صالح بود. وهالهاش به نظر میرسید زنِ سیاهپوش از طرف فرقه شیطانی باشد. پیرمرد فرقهنگرفتم صالح و زن فرقه شیطانی سلاحهایشان را به سمت یکدیگر نشانه رفتند.
«دیگه از این مزخرفات خسته شدم. دیگه نمیتونم سرکردههای اهریمنی لعنتیایگروه مثل تو رو تحمل کنم، عوضی! سرت رو دو شقه میکنم،برفی یکیش رو تقدیم امپراتور یشم میکنم و اون یکی رو به یومرا!»
«هه. منم منتظر یه موقعیت مرگ و زندگی بودم. بالاخرهکرد امروز آخرین گوشت و خون فرقه صالح رو قطع میکنمیاد و نشون میدم که فرقه اهریمن آسمانی زنده و سرحاله.»
با وجود اینکه سبکسرانه حرف میزدند،محض این یک مبارزه معمولی بین دو نفرهالهاش از فرقه صالح و فرقه شیطانی بود.
حالا اگر این دو نفر واقعاًاینکه نیروی خود را به کار میگرفتند وکرد شمشیربازی را شروع میکردند، همهچیز بینقص میشد.
اما یکرزم مشکل جدینمانده وجود داشت.
-هی زامبی.
به هو-ریونگمیماندیم با ناامیدیپایمان زمزمه کرد.
-اینا دارنانگشتهای چیکار میکنن، شاخهمحض درخت دستشون گرفتن...؟
درست بود.
پیرمرد و زن، آن دو فرد قدرتمند، تکه چوبی به نازکی یک عصایعنی در دست داشتند. این همان «سلاحی» بود که هر دو بیرون آورده بودند. هیچآآآه اثری از آن سلاحهای درخشانی که معمولاً در فیلمهای هنرهای رزمی دیده میشد، نبود.
«...»
«...»
به نظر میرسید هر دو از اینکه با تکه چوبسرده یکدیگر را نشانه گرفتهاند، خجالتزده بودند. نگاههای معذبی بینشان ردشدیم و بدل شد. زنِ سیاهپوش به آرامی دهان باز کرد.
«...هی بو وول-سون. اون تبر یشمی که اینقدر بهش مینازیدی رو کجاغیرمبارز گذاشتی که حالا یه تیکه چوب دستت گرفتی؟ به عنوان یه زبالهاستفاده از خانواده نانگونگ، تنها هنرت این بود که تبرت رو شجاعانه تاب میدادی...»
«خـ... خفه شو!»
صورت پیرمردانگشتهای از خجالتمیزد سرخ شد.
«خودت خفه شو، عوضی! شمشیر اهریمنی بافندهبرف خونت رو که مثل دخترت برات عزیز بودرویا کجا انداختی که حالا همچین عصایی دستت گرفتی؟!»
«اهم، منظورت از عصا چیه؟!»
زن نگاهش را دزدید.
«این دیگه خیلی بیانصافیه. حتی اگه اینشکلی به نظر برسه، این یه شمشیرکرد چوبیه که خودم شخصاً تراشیدم و ساختمش. این شمشیر حاوی جوهره فرقه شیطانی هزارسالهستاستفاده و من خودم شخصاً اسم "شمشیر صد شکافنده آسمان" رو روی این سلاح گذاشتم.»
«تو الان اسمباقی "شکافنده آسمان" روچنین چسبوندی به یه عصا؟»
«هممم، نمیتونممحض این کارمار رو بکنم...؟»
«...»
«...»
سکوت.
پیرمرد با آرامش گفت.
«اهم. با این حال، "شمشیر صدمحض شکافنده آسمان" دیگه خیلی اغراقآمیزه. چرا ازهالهاش یه اسم پیشپاافتاده مثل پیونته استفاده نمیکنی؟»
«کلمه پیونته قرارپایمان نیست دقیقاً بهاینکه معنی عصا باشه...»
«این کلمه اساساً یعنینمانده عصا، و اینم دقیقاًآرامی شبیه یه عصاست! احمق!»
زن بامحض اخم سرمار تکان داد.
«باشه پس. اگهانگشتهای تو اینطور میگی، اسماینکه "پیونته اهریمنی" براش کافیه.»
«تو وانگشتهای این اهریمنمیزد گفتنت! اهریمن!»
ریش سفید پیرمرد لرزید.
«چرا همه آدمای فرقه شیطانی انقدر اصرار دارن کلمه "اهریمن" رو بذارن روی اسمهاشون؟ تو و زیردستانت، همین الانشبکنند چهار تا اهریمن دارین: اهریمن خونین، اهریمن شمشیر، اهریمن روح شعله، ارباب اهریمنی سایه ماه! حتی لقبشون هم "چهارهمین ارباب اهریمنی" هست! شما حرومزادهها، قبل از اینکه هزار کلمه کلاسیک رو یاد بگیرین، اول کلمه "اهریمن" رو حفظ میکنین؟!»
«همم. مگهمیماندیم حس باکلاسیپایمان به آدم نمیده...؟»
«آاااه! باورم نمیشه کهمیزد شما عوضیها یه زمانیسمی قویترین به حساب میاومدین!»
درست در همان لحظه.
ابرهای تاریک خورشید را پوشاندند. ابرهای برفی آنقدر ضخیمهالهاش بودند که به سرعت روی دشت برفی فرود آمدند. دربکنند یک چشم به هم زدن، دنیا مانند غروب تاریک شد.
«ها!؟»
پیرمرد یکه خورد.
«سـ... سرکرده اهریمنی.باقی الان وقتش نیست کهبرف بین خودمون دعوا کنیم!»
«...!»
آن دو فرد موریم طوری به هماینکه تکیه دادند که انگار هرگز با هم بحثافراد نکرده بودند. عرق سردی بر پیشانی زن نشست.
«لعنت بهش. قانون بهشتمیزد این روزها هر طورسمی دلش میخواد عمل میکنه...»
«عوضی! مگهرزم مطمئن نبودی کهدنیای هوا امروز صافه؟!»
«پیشگویی گاهی درسته و گاهی غلط. من فقطبلافاصله هنر پیشبینی اهریمن روح شعله رو سرسری یاد گرفتهنتوانستند بودم. چطور میتونم درون زمین و آسمون رو ببینم؟»
«ایگووو! چرا نرم یه فالگیر از تو خیابون بیارمسمی و بکنمش رهبر فرقه مذهبی؟! بعد از اینکه گول حرفایپادشاه این عوضی رو خوردم، دیگه لیاقت این مقام رو ندارم!»
«خفه شو و برای مبارزه آمادهاینکه شو، پیرمرد. دارم همون ذره انرژیایهالهاش که ندارم رو هم از دست میدم.»
گروه ما گیج شده بود.
کیمیاگر کهمحض به من نزدیکسمی بود، زمزمه کرد.
«یـ... یهومیماندیم چه اتفاقیپایمان داره میافته...؟»
«مطمئن نیستم. واقعاً نمیـ...»
درست در همانباقی لحظهای بود که میخواستمبرف بگویم من هم نمیدانم.
-گرررررررررررر.
چیزی وول خورد.
در ابتدا، فکر کردم کسی در گروه ما صدایی درآوردهشنید است. اما وقتی صداهای غرش از چپ، راست، جلو ونتوانستند عقب به گوش رسید، فهمیدم که فکرم کاملاً اشتباه بوده است.
-گوووووو...
-کییییککک، گرررررر.
-گررررررر.
«هیییکککک!؟»
کیمیاگر جا خورد و به بازویم چسبید.برف از پشت عینک او، میتوانستم ببینم کههیچ رنگ صورتش مثل یک سوسک کبود شده است.
چهرههای مار سمی (افعی) و پادشاهفریادم دارو هم تفاوت چندانی نداشت. شایدغیرمبارز صورت من هم حالا کبود شده بود.
-کییییک!
-گوووو، اووووووو.
با یک نگاه میشدنمانده فهمید که تعداد انسانهایآرامی یخزده به هزاران نفر میرسد.
آنهایی که فکر میکردیم فقطسمی جسد هستند... دست و پاهایشانکرد را به آرامی تکان دادند.
-اووهههه.
چشمان اجساد مرده که تا پیش از این ثابت بودند، چرخیدند. مردمکهایشان گشاد شده بود و ابروهایشانکیمیاگر تقریباً از بین رفته بود. بدتر از همه، چشمان برخی از آنها طوری گود افتاده بود کهداره انگار کرمها آنها را خورده بودند. با این وجود، یکی از آن اجساد روی ما قفل کرد.
«...»
با یکی از آنها ارتباطسمی چشمی برقرار کردم. به محض اینکهافراد چشمان جسد را دیدم، متوجه شدم.
«این لعنتیـ...»
آخرالزمانی که باپایمان نام تواریخ اهریمناینکه آسمانی شناخته میشد.
کتاب بهرزم وضوح ایننمانده را گفته بود.
[تواریخ اهریمن آسمانی]
ژانر: هنرهای رزمی، تلفیقی
سطح دشواری: رتبه B
محدودیت بازیکن: ۲ تا ۴ نفر
※ انتشار در حال حاضر متوقف شده است.
مقدمه: فرقه صالح. دنیای کسانی که به «مو» احترام میگذارند، کسانی که از «مو» استفاده میکنند، کسانی که برای رسیدن به «مو» تلاش میکنند! یک اهریمن آسمانی در اینجا نزول کرد و سعی کرد تمام فرقهها را متحد کند. یک فرقه شیطانی با محوریت اهریمن آسمانی گرد هم آمد. نیروهای مخالف در برابر این فرقه شیطانی میایستادند. مبارزه بر سر کنترل جهان... احتمالاً کاری بود که آنها انجام میدادند.
البته اگر آن اپیدمی بزرگ و ناگهانی رخ نمیداد.
دلیل توقف: یک اپیدمی ناشناخته در جهان شایع شد و باعث مرگ اهریمن آسمانی گشت. فرقه شیطانی نابود شد. سایر نیروها نیز از بین رفتند. پایان.
اجسادی که فکرباقی میکردیم انسانهای یخزده هستند،برف به آرامی حرکت کردند.
حرکتشان کند و بیحال بود،سمی اما دیدن حرکت یک جسدکرد به خودی خود وحشتناک بود.
با تأخیر متوجه شدم کهمیزد آن «اپیدمی ناشناخته» که این دنیاشنید را به پایان رساند، چه بود.
«یعنی اونانگشتهای اپیدمی بزرگ، یهمحض [ویروس زامبی] بود؟!»
همزمان بارزم فریاد من، دهاندنیای جسد باز شد.
-اوووههههههه!
خورشید توسطمیماندیم ابرهای تاریکپایمان پوشیده شد.
و هزارانانگشتهای زامبی به سمتمحض ما هجوم آوردند.