چپتر 41: لقب یک جنگجو (۳)
0بزرگتر شد.
یک قورباغه... بله. حالا میدانست چیزی کهاستخوان خورده، یک قورباغه بوده است. خیلی بیشتر ازدست قبل میدانست. درباره قورباغهها، مارها و عقابها میدانست.
لذت لمسبکشد باران، وقتی کهمیان یک قورباغه بود.
لذت خزیدن رویخون زمین، وقتی کهدهانش یک مار بود.
لذت سپردن پیکرشمعتاد به آسمان، وقتیهمه که یک عقاب بود.
از لذتسعی آسمان وچیز زمین آگاه بود.
-گرررر.
و به یک شیرمیان تبدیل شد و لذتشوکه کشتن را درک کرد.
گوشت گوزن لذیذ بود. عطرش دلپذیر بود.چیز لحظهای که دندانهایش را در گردن گوزنعقبش فرو برد، آه، میتوانست با خوشحالی همینگونه بمیرد.
-آه...
اگر با...
-هیک!
...یک موجود زندهمعتاد پر سر وهمه صدا روبرو نمیشد.
-کیاااا!
موجود زنده در حالیخون که پشت سرش را نگاهشوکه میکرد، پا به فرار گذاشت.
به طوربدن غریزی، به دنبالفواره موجود زنده دوید.
-کـ-کمکم کن...!عطری بابا! بابا!مستِ کمکم کن!
موجود زنده پر سر وببلعد صدا و کند بود. حتیمیرفت خودش را روی زمین انداخت.
داشت چه کار میکرد؟
مفهوم «افتادن» را نمیدانست. نباید هم میدانست. چرا که در آسمانلذیذی پرواز کرده و روی زمین خزیده بود. این اولین باری بودرودهها که با موجود احمقی روبرو میشد که روی پاهای خودش میافتاد.
-نمیخوام بمیرم! بابا! کمک...
پیش از آنکه موجود پر سر و صدا بلندتر فریاد بکشد، دندانهایشکوتاهتر را در بدن او فرو برد. خون از میان دندانهایش فواره زد.تکهها وقتی دهانش پر از خون شد، لحظهای مکث کرد. شوکه شده بود.
چه عطر لذیذی!
این دیگر چه عطری بود؟!
معتاد و مستِ این خون شد. دندانهایش را در بدن موجود زنده فرو بردعقبش و سعی کرد همه چیز را ببلعد. خون... پوست... استخوان! حتی رودهها. همه چیز دلپذیرخاطرات بود. هر چه دندانهایش عمیقتر فرو میرفت، پاهای عقبش کوتاهتر و پاهای جلویش بلندتر میشدند.
پاهای عقبش تبدیل به پا، وپوست پاهای جلویش تبدیل به دست شدند.کوتاهتر یال شیر به مو تبدیل شد.
همه چیز در یک لحظه رخ داد. با آرامششوکه بقایای موجود زنده را خورد. وقتی حتی آخرین تکههاهمه را بلعید، خاطرات موجود زنده در ذهنش جاری شد.
-...
انسان.
این چیزیسعی بود کهچیز موجود زنده میگفت.
این انسان در یک روستای دورافتاده به دنیا آمده بود. اوعطر با عشق خانوادهاش بزرگ شد. هیچ کمبودی از نظر محبت نداشت.استخوان اما هنوز چیزی کم بود. سلامتی انسان رو به وخامت گذاشته بود.
بیماری.
در این روستای دورافتاده راهی برای درمان بیماری این کودک وجود نداشت. حتیمیرفت اگر بود هم، پولی نداشتند. انسانها یکی یکی در خانوادهاش میمردند. و اینآخرین انسان جوان حاضر نبود در حالی که روی تخت دراز کشیده است، بمیرد.
-میخوام اونقدرسعی راه برمچیز تا دیگه نتونم!
-میخوام هوای بیرون روخون نفس بکشم، حتی اگهمکث شده فقط یه ذره.
این یک اشتباه بود.
انسان خیلی دور شده بود. اوهمه امتحان کرده بود که قبل ازعمیقتر مرگ تا کجا میتواند پیش برود.
و با مرگهمه روبرو شده بود.پوست در معده این هیولا.
-بچه! استل!
نه.
-تو اینجایی!
او دیگر خودش نبود.
-مگه نگفتم تنهایی بیرون نرو! نزدیک جنگل خطرناکه.مکث معلوم نیست کِی ممکنه یه جانور وحشی پیدامستِ بشه. تنهایی بیرون نـ... ولی چرا لباست اینطوری شده!
-...
دخترک دهانش را باز کرد.
-بابا.
لبخند زد.
-فکر کنم الان دیگه سالمم.
استل.
این اولینسعی نامی بود کهببلعد پادشاه اهریمن داشت.
صدایی در سرم پیچید.
[مهارت شما در حال فعال شدن است.]
میدان نبردسعی شروع بهچیز دگرگونی کرد.
آغاز تغییر از زیر پاهایم بود. سایهها.دهانش سایهها از زیر پایم شروع به گسترشعطری کردند. سایهام میدان نبردِ سوخته را پوشاند.
-گووووو...
چیزی ازعطری درون سایهمستِ بیرون جهید.
-گووووو!
یک استخوان بود.
یک استخوان کاملاً سفیدِ انسان ازدهانش درون سایه بیرون آمد. شبیه اهریمنی بودعطری که سعی داشت از زندان فرار کند.
«امپراتور شمشیر.»
در حالی که بهچیز سایههای اطرافم نگاه میکردم،رودهها در ذهنم حرف زدم.
«میخواستی بدونی چرابدن [احضار صد شبح] رودهانش انتخاب کردم، مگه نه؟»
-اوه، آره. میخواستم.
«اولش منمعطری یه مهارتمستِ دیگه رو میخواستم.»
مهارتی بودسعی که هالهچیز را تقویت میکرد.
مسیر سرخ پادشاه اهریمن واقعاً ترسناکفواره بود. چقدر خفن میشد اگه یهلذیذی روز منم میتونستم اون کار رو بکنم؟
اما بعد از اینکهمیان یکم بیشتر بهش فکرشوکه کردم، نظرم عوض شد.
«کارت مهارت باز شو.»
+
[احضار صد شبح]
رتبه: SS
اثرات: کسانی که کشتهاید به عنوان هیولا احضار خواهند شد. مردگان نمیتوانند از تواناییهای زمان حیات خود استفاده کنند. همچنین چیزی از آن دوران به یاد نمیآورند. آنها به شکل گابلینها، اورکها، زامبیها، اسکلتها و غیره احضار خواهند شد.
※ با این حال، شما فقط میتوانید هفتهای یکبار آنها را احضار کنید.
+
یک کارت طلایی درخشان بود.
«احضار کساییرودهها که خودم کُشتمعقبش به شکل هیولا...»
در حالی کهحالی به کارت نگاه میکردم،میکرد با خودم زمزمه کردم.
«ولی یه مشکلی هست.پوست فکر میکنی من تامیرفت حالا چند نفر رو کُشتم؟»
-اوه.
به هو-ریونگرودهها ابروهایش رامیرفت در هم کشید.
-اون طاعون شعلهحالی و خودت. روینگاه هم نمیشه ۲ نفر؟
«آره. اینطور به نظر میرسه.»
خندیدم.
«پس چرا فکر میکنی [بصیرتعقبش کارآگاه] که قدیس شمشیر داره،شدند میگه آمار قتلهای من ۴۰۰۰ نفره؟»
-چی؟
«راستش خیلی افتضاحه. و عجیب. میدونم که خودکشی برام تبدیل به یه سبکدست زندگی روزمره شده بود، ولی مگه من آدم رهگذری رو کشتم؟ خداییش، فقطجاری خودم بودم. پس چرا آمار قتلهام بالای ۴۰۰۰ نفره؟ منطقاً باید ۲ نفر باشه.»
-...
«پس معنیش اینه.»
به مقابلم نگاه کردم.
«روش خاصی برایببلعد شمارش مرگ تورودهها این برج وجود داره.»
در میدان نبرد سایهها.
«حتی اگه یه نفرمیرفت دو بار کشته بشه،میشدند [۲] حساب میشه، نه [۱].»
هیولاهایی کهکیاااا از درونپشت سایهام بیرون میآمدند.
دستهای از اسکلتها راپوست دیدم که سعی داشتندمیرفت از زندانم فرار کنند.
«خب. پسمستِ بذار دوبارههمه ازت بپرسم.»
این یک ارتش بود.
انبوهی ازکیاااا هیولاها میدان نبردسرش را پوشانده بودند.
«فکر میکنیچیز آمار مرگهای مناستخوان به چند رسیده؟»
۴۰۹۷ بار خودکشی. اولین شکار یوببلعد سو-ها، و مجبور شدن به کشتن دوبارهاشکوتاهتر چون اول توسط قدیس شمشیر کشته شدم.
پس اینرودهها یعنی ۴۰۹۹میرفت بار مرگ.
ردپای مرگهایم درحالی این دشت وسیعنگاه به وضوح پیدا بود.
«عجب...»
سرم را تکان دادم وچیز با رضایت به جزیره مرگیعمیقتر که ساخته بودم نگاه کردم.
«واو، چقدر زیاد مردم.»
همان موقع بود.
-گوووووو!
ارتش استخوانها فریاد برآوردند.
-کاااااا!
اسکلتها دندانهایشان را نشان دادند. همه شبیه هم بودند. بدنهاطور و قد و قامتشان درست مثل من بود. مگر غیر ازکار این انتظار میرفت؟ آنها هیولاهایی بودند که مرگهای مرا اثبات میکردند.
«حتی سلاحشان هم یکی است.»
یک خنجر.
تمام اسکلتهارودهها همان خنجر راعقبش در دست داشتند.
این همان سلاحی بود کهسرش با آن جان خودم راطور گرفتم و یو سو-ها را کشتم.
«امکان نداره...!»
اما من تنها کسی بودم که با آرامشاستخوان به سلاحهای اسکلتها نگاه میکردم. جادوگر و قدیسدست شمشیر با چهرههایی شوکه به اطراف خیره شده بودند.
«این دیگهرودهها چیه؟ کیم گونگجا.عقبش این مهارت توئه؟»
«آره.»
«شوخیت گرفته؟!»
جادوگر جا خورده بود.
«خدای من. مهارتی که هزاران هیولا روجلویش احضار میکنه! تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم!بقایای پس اینطوری طبقه ۱۰ رو تنهایی پاکسازی کردی!»
«آه.»
به نظر میرسید جادوگر درباره نحوه پاکسازی طبقهمیرفت ۱۰ دچار سوتفاهم شده است. قبل از اینکهلحظه بتوانم اشتباهش را اصلاح کنم، با شگفتی ادامه داد.
«نه، قضیه این نیست اما...»
ممم.
بیخیال.
«خب، فکر کنم. آره.»
«میدونستم!»
«بیا بعداًرودهها در موردشمیرفت حرف بزنیم.»
الان نیازیکیاااا نبود این سوتفاهمسرش را برطرف کنم.
حرف زدن جلویببلعد پادشاه اهریمن بایدرودهها حد و مرزی میداشت.
-تو... چطورمستِ مهارتی شبیههمه من داری...
پادشاه اهریمنرودهها هم غافلگیرمیرفت شده بود.
سر جایش خشکش زده بود. هیچنگاه حالت چهرهای نداشت، اما از صدایشدنبال میتوانستم حس کنم چقدر متعجب شده است.
حیف شد.
اگر میتوانستم چهرهاشسعی را ببینم، حتماً اخمپوست کردنش را تماشا میکردم.
«کنجکاوی؟»
افکارم راکیاااا جمع کردمپشت و پوزخند زدم.
«اما چیکارچیز میشه کرد؟ دلماستخوان نمیخواد بهت بگم.»
-······.
«میتونی به کنجکاویت ادامه بدی.عقبش یا شایدم باید درباره وضعیتشدند زندگیت بهت بگم؟ این چطوره؟»
-نمیتونم ببخشمت...! این غیرقابل قبوله!
پادشاه اهریمنچیز مانند شیریپوست زخمی فریاد کشید.
-تا کی میخوای منو به بازیببلعد بگیری! الهه! نفرت من! حسرت من! توکوتاهتر قول دادی همه رو بپذیری! چطور تونستی...!
«قدیس شمشیر!»
به حرفهای پادشاه اهریمن گوش ندادم. او کار خودش را داشتغریزی و من هم نقش خودم را. پادشاه اهریمن دشمن من بود.مفهوم اگر دشمن حواسش پرت بود، برای من یک فرصت محسوب میشد.
«لطفاً همراه اسکلتهاببلعد بجنگید! اگه کمکرودهها کنید، عقب نمیمونیم!»
«همم.»
قدیس شمشیررودهها با لحنیمیرفت آزرده جواب داد.
«خیلی خب. جنگیدن کنارپشت هیولاها چندشآوره اما... بهترفرار از کمک کردن به توئه.»
«ممنون! و ارباب اژدهای سیاه،استخوان لطفاً کمکم کن! ما میتونیمکوتاهتر خودمون پادشاه اهریمن رو شکست بدیم!»
«میدونم. فقطمستِ دست وهمه پاگیرم نشو!»
قدیس شمشیر شمشیرش را تاب داد و جادوگر هاله خود را منفجر کرد.داد به نظر میرسید این دو تصمیم گرفتهاند تا زمان شکست پادشاه اهریمن ازدورافتاده دستوراتم پیروی کنند. سرم را تکان دادم و رو به مرگهایم فریاد زدم.
«صد شبح!»
استخوانها غریدند.
«بهشون نشونمستِ بدین تو چهچیز کاری بهترین هستین!»
فرمان دادم.
«بکشید، و کشته شوید!»
ارتش از فرمانم اطاعت کرد.
-گووووو!
اسکلتها به سوی میدان نبرد دویدند. چون فقط استخواندست بودند، وزن سبکی داشتند. یکی از آنها روی سرتکهها یک اورک پرید و با خنجر سرش را برید.
اسکلت دیوانهوار خنجر را به اطراف تکان میداد. تیغه خنجر، چشمها، دهان و گردنکمکم اورک را درید. اورک جیغی کشید و روی زمین افتاد. به خاطر شدت ضربه،کرده دست چپ اسکلت شکست، اما متوقف نشد. فقط مستقیم به سمت شکار بعدی رفت.
-کییییک!
از جای دیگری، یک گابلین از درد فریاد کشید. اسکلتیعمیقتر آنجا بود که آنقدر آسیب دیده بود که فقط جمجمهاشداد باقی مانده بود. او با دندانهایش بازوی گابلین را کنده بود.
-گوووو!
-کیییی!
دور گابلین، اسکلتهای دیگری هماستخوان بودند. همگی اسکلتهایی بودند کهکوتاهتر از جایی آسیب دیده بودند.
یک دست شکسته. یکهمه پای از دست رفته.استخوان یک سر کنده شده.
اما همه آنها خنجر داشتند. کیییک! گابلین دستمیشدند و پا میزد، اما بیفایده بود. اسکلتها دورخورد گابلین جمع شدند و خنجرها را فرود آوردند.
خون به هوا فواره زد.
-واو، لعنتی.
به هو-ریونگ نوچنوچ کرد.
-ببین چقدر سرسختن. برام سواله به کیجلویش رفتن. یه ارتش هیولا که از مرگآرامش نمیترسه. چه کوفتی. این دیگه خیلی ترسناکه!
قتلعامی درکیاااا سراسر دشتپشت رخ داد.
پادشاه اهریمنچیز از خشمپوست به خود لرزید.
-چطور جرئت میکنی!
سایه پادشاه اهریمن همچنان به تولید پساب ادامه میداد.دست اگر آن پساب خون بود، فکر میکردم خون پادشاهتکهها اهریمن است. پادشاه اهریمن در یأس فرو رفته بود.
-تو صلاحیتش رو نداری!
یأس اوچیز در آسمانپوست طنینانداز شد.
-کسی از یک دنیای دیگه.
او ضربهای به زمین کوبید.
-کسی که هیچ زندگی، نیت شوم،نگاه یا نفرتی نسبت به این دنیادنبال نداره! چطور جرئت میکنی جلوم رو بگیری؟!
صدایش درچیز آسمان وپوست زمین پژواک یافت.
«چه اهمیتیمستِ داره ازهمه کجا اومدم؟»
در برابررودهها آن پژواکها لبعقبش به سخن گشودم.
«من الان اینجام.حالی اما اگه هنوزمنگاه میگی صلاحیت ندارم...»
هنوز پژواکها آرام نگرفته بودند.
صدایی در سرم شنیدم.
[برج در حال اعطای یک لقب به شماست.]
گویی کسی که مدتها مرا تماشا میکرد،عمیقتر در حال دعای خیر برایم بود. انگارشدند داشتند آزادیام از زندان زمان را تبریک میگفتند.
[لقب شما پادشاه مرگ است.]
صدا طنینانداز شد.
[ادای احترام به پادشاهی که مرگ را درو میکند.]
بله.
کسی مرا به یاد میآورد.
با وجودچیز اینکه بارها واستخوان بارها مرده بودم.
کسی دلیلمستِ حضورم درهمه اینجا را میدانست.
همین کافی بود.
«دخالت نکن.»
شمشیرم راچیز بالا بردمپوست و گفتم.
«برج صلاحیتمستِ من روهمه تأیید میکنه.»
پادشاه مرگ.
این نام دوم من بود.