---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 41: لقب یک جنگجو (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 41: لقب یک جنگجو (۳)

0

بزرگ‌تر شد.

یک قورباغه... بله. حالا می‌دانست چیزی که‌عقبش​ خورده، یک قورباغه بوده است. خیلی بیشتر از‌داد​ قبل می‌دانست. درباره قورباغه‌ها، مارها و عقاب‌ها می‌دانست.

لذت لمس‌پوست​ باران، وقتی که‌عمیق‌تر​ یک قورباغه بود.

لذت خزیدن روی‌روبرو​ زمین، وقتی که‌حالی​ یک مار بود.

لذت سپردن پیکرش‌ببلعد​ به آسمان، وقتی‌روده‌ها​ که یک عقاب بود.

از لذت‌پوست​ آسمان و‌روده‌ها​ زمین آگاه بود.

-گرررر.

و به یک شیر‌نمی‌شد​ تبدیل شد و لذت‌سرش​ کشتن را درک کرد.

گوشت گوزن لذیذ بود. عطرش دلپذیر بود.‌عمیق‌تر​ لحظه‌ای که دندان‌هایش را در گردن گوزن‌شدند​ فرو برد، آه، می‌توانست با خوشحالی همین‌گونه بمیرد.

-آه...

اگر با...

-هیک!

...یک موجود زنده‌ببلعد​ پر سر و‌روده‌ها​ صدا روبرو نمی‌شد.

-کیاااا!

موجود زنده در حالی‌روده‌ها​ که پشت سرش را نگاه‌جلویش​ می‌کرد، پا به فرار گذاشت.

به طور‌صدا​ غریزی، به دنبال‌کیاااا​ موجود زنده دوید.

-کـ-کمکم کن...!‌چیز​ بابا! بابا!‌پوست​ کمکم کن!

موجود زنده پر سر و‌عمیق‌تر​ صدا و کند بود. حتی‌می‌شدند​ خودش را روی زمین انداخت.

داشت چه کار می‌کرد؟

مفهوم «افتادن» را نمی‌دانست. نباید هم می‌دانست. چرا که در آسمان‌فرار​ پرواز کرده و روی زمین خزیده بود. این اولین باری بود‌انداخت​ که با موجود احمقی روبرو می‌شد که روی پاهای خودش می‌افتاد.

-نمی‌خوام بمیرم! بابا! کمک...

پیش از آنکه موجود پر سر و صدا بلندتر فریاد بکشد، دندان‌هایش‌شدند​ را در بدن او فرو برد. خون از میان دندان‌هایش فواره زد.‌جاری​ وقتی دهانش پر از خون شد، لحظه‌ای مکث کرد. شوکه شده بود.

چه عطر لذیذی!

این دیگر چه عطری بود؟!

معتاد و مستِ این خون شد. دندان‌هایش را در بدن موجود زنده فرو برد‌شدند​ و سعی کرد همه چیز را ببلعد. خون... پوست... استخوان! حتی روده‌ها. همه چیز دلپذیر‌روستای​ بود. هر چه دندان‌هایش عمیق‌تر فرو می‌رفت، پاهای عقبش کوتاه‌تر و پاهای جلویش بلندتر می‌شدند.

پاهای عقبش تبدیل به پا، و‌می‌رفت​ پاهای جلویش تبدیل به دست شدند.‌شدند​ یال شیر به مو تبدیل شد.

همه چیز در یک لحظه رخ داد. با آرامش‌جلویش​ بقایای موجود زنده را خورد. وقتی حتی آخرین تکه‌ها‌خورد​ را بلعید، خاطرات موجود زنده در ذهنش جاری شد.

-...

انسان.

این چیزی‌پوست​ بود که‌روده‌ها​ موجود زنده می‌گفت.

این انسان در یک روستای دورافتاده به دنیا آمده بود. او‌دست​ با عشق خانواده‌اش بزرگ شد. هیچ کمبودی از نظر محبت نداشت.‌خاطرات​ اما هنوز چیزی کم بود. سلامتی انسان رو به وخامت گذاشته بود.

بیماری.

در این روستای دورافتاده راهی برای درمان بیماری این کودک وجود نداشت. حتی‌دست​ اگر بود هم، پولی نداشتند. انسان‌ها یکی یکی در خانواده‌اش می‌مردند. و این‌جاری​ انسان جوان حاضر نبود در حالی که روی تخت دراز کشیده است، بمیرد.

-می‌خوام اون‌قدر‌پوست​ راه برم‌روده‌ها​ تا دیگه نتونم!

-می‌خوام هوای بیرون رو‌روده‌ها​ نفس بکشم، حتی اگه‌کوتاه‌تر​ شده فقط یه ذره.

این یک اشتباه بود.

انسان خیلی دور شده بود. او‌روده‌ها​ امتحان کرده بود که قبل از‌می‌شدند​ مرگ تا کجا می‌تواند پیش برود.

و با مرگ‌استخوان​ روبرو شده بود.‌می‌رفت​ در معده این هیولا.

-بچه! استل!

نه.

-تو اینجایی!

او دیگر خودش نبود.

-مگه نگفتم تنهایی بیرون نرو! نزدیک جنگل خطرناکه.‌کوتاه‌تر​ معلوم نیست کِی ممکنه یه جانور وحشی پیدا‌آرامش​ بشه. تنهایی بیرون نـ... ولی چرا لباست این‌طوری شده!

-...

دخترک دهانش را باز کرد.

-بابا.

لبخند زد.

-فکر کنم الان دیگه سالمم.

استل.

این اولین‌پوست​ نامی بود که‌عمیق‌تر​ پادشاه اهریمن داشت.

صدایی در سرم پیچید.

[مهارت شما در حال فعال شدن است.]

میدان نبرد‌پوست​ شروع به‌روده‌ها​ دگرگونی کرد.

آغاز تغییر از زیر پاهایم بود. سایه‌ها.‌عقبش​ سایه‌ها از زیر پایم شروع به گسترش‌لحظه​ کردند. سایه‌ام میدان نبردِ سوخته را پوشاند.

-گووووو...

چیزی از‌چیز​ درون سایه‌پوست​ بیرون جهید.

-گووووو!

یک استخوان بود.

یک استخوان کاملاً سفیدِ انسان از‌حالی​ درون سایه بیرون آمد. شبیه اهریمنی بود‌طور​ که سعی داشت از زندان فرار کند.

«امپراتور شمشیر.»

در حالی که به‌روده‌ها​ سایه‌های اطرافم نگاه می‌کردم،‌کوتاه‌تر​ در ذهنم حرف زدم.

«می‌خواستی بدونی چرا‌استخوان​ [احضار صد شبح] رو‌عقبش​ انتخاب کردم، مگه نه؟»

-اوه، آره. می‌خواستم.

«اولش منم‌چیز​ یه مهارت‌پوست​ دیگه رو می‌خواستم.»

مهارتی بود‌پوست​ که هاله‌روده‌ها​ را تقویت می‌کرد.

مسیر سرخ پادشاه اهریمن واقعاً ترسناک‌می‌رفت​ بود. چقدر خفن می‌شد اگه یه‌شدند​ روز منم می‌تونستم اون کار رو بکنم؟

اما بعد از اینکه‌نمی‌شد​ یکم بیشتر بهش فکر‌سرش​ کردم، نظرم عوض شد.

«کارت مهارت باز شو.»

+

[احضار صد شبح]

رتبه: SS

اثرات: کسانی که کشته‌اید به عنوان هیولا احضار خواهند شد. مردگان نمی‌توانند از توانایی‌های زمان حیات خود استفاده کنند. همچنین چیزی از آن دوران به یاد نمی‌آورند. آن‌ها به شکل گابلین‌ها، اورک‌ها، زامبی‌ها، اسکلت‌ها و غیره احضار خواهند شد.

※ با این حال، شما فقط می‌توانید هفته‌ای یک‌بار آن‌ها را احضار کنید.

+

یک کارت طلایی درخشان بود.

«احضار کسایی‌عطر​ که خودم کُشتم‌عطری​ به شکل هیولا...»

در حالی که‌شوکه​ به کارت نگاه می‌کردم،‌دیگر​ با خودم زمزمه کردم.

«ولی یه مشکلی هست.‌دیگر​ فکر می‌کنی من تا‌سعی​ حالا چند نفر رو کُشتم؟»

-اوه.

به هو-ریونگ‌عطر​ ابروهایش را‌دیگر​ در هم کشید.

-اون طاعون شعله‌شوکه​ و خودت. روی‌لذیذی​ هم نمی‌شه ۲ نفر؟

«آره. این‌طور به نظر می‌رسه.»

خندیدم.

«پس چرا فکر می‌کنی [بصیرت‌عطری​ کارآگاه] که قدیس شمشیر داره،‌چیز​ می‌گه آمار قتل‌های من ۴۰۰۰ نفره؟»

-چی؟

«راستش خیلی افتضاحه. و عجیب. می‌دونم که خودکشی برام تبدیل به یه سبک‌استخوان​ زندگی روزمره شده بود، ولی مگه من آدم رهگذری رو کشتم؟ خداییش، فقط‌آرامش​ خودم بودم. پس چرا آمار قتل‌هام بالای ۴۰۰۰ نفره؟ منطقاً باید ۲ نفر باشه.»

-...

«پس معنیش اینه.»

به مقابلم نگاه کردم.

«روش خاصی برای‌لذیذی​ شمارش مرگ تو‌معتاد​ این برج وجود داره.»

در میدان نبرد سایه‌ها.

«حتی اگه یه نفر‌دیگر​ دو بار کشته بشه،‌سعی​ [۲] حساب می‌شه، نه [۱].»

هیولاهایی که‌مکث​ از درون‌شده​ سایه‌ام بیرون می‌آمدند.

دسته‌ای از اسکلت‌ها را‌دیگر​ دیدم که سعی داشتند‌سعی​ از زندانم فرار کنند.

«خب. پس‌پوست​ بذار دوباره‌روده‌ها​ ازت بپرسم.»

این یک ارتش بود.

انبوهی از‌مکث​ هیولاها میدان نبرد‌عطر​ را پوشانده بودند.

«فکر می‌کنی‌عطر​ آمار مرگ‌های من‌عطری​ به چند رسیده؟»

۴۰۹۷ بار خودکشی. اولین شکار یو‌می‌رفت​ سو-ها، و مجبور شدن به کشتن دوباره‌اش‌یال​ چون اول توسط قدیس شمشیر کشته شدم.

پس این‌عطر​ یعنی ۴۰۹۹‌دیگر​ بار مرگ.

ردپای مرگ‌هایم در‌شوکه​ این دشت وسیع‌لذیذی​ به وضوح پیدا بود.

«عجب...»

سرم را تکان دادم و‌عمیق‌تر​ با رضایت به جزیره مرگی‌می‌شدند​ که ساخته بودم نگاه کردم.

«واو، چقدر زیاد مردم.»

همان موقع بود.

-گوووووو!

ارتش استخوان‌ها فریاد برآوردند.

-کاااااا!

اسکلت‌ها دندان‌هایشان را نشان دادند. همه شبیه هم بودند. بدن‌ها‌مستِ​ و قد و قامتشان درست مثل من بود. مگر غیر از‌کوتاه‌تر​ این انتظار می‌رفت؟ آن‌ها هیولاهایی بودند که مرگ‌های مرا اثبات می‌کردند.

«حتی سلاحشان هم یکی است.»

یک خنجر.

تمام اسکلت‌ها‌عطر​ همان خنجر را‌عطری​ در دست داشتند.

این همان سلاحی بود که‌عطر​ با آن جان خودم را‌مستِ​ گرفتم و یو سو-ها را کشتم.

«امکان نداره...!»

اما من تنها کسی بودم که با آرامش‌کوتاه‌تر​ به سلاح‌های اسکلت‌ها نگاه می‌کردم. جادوگر و قدیس‌آرامش​ شمشیر با چهره‌هایی شوکه به اطراف خیره شده بودند.

«این دیگه‌عطر​ چیه؟ کیم گونگ‌جا.‌عطری​ این مهارت توئه؟»

«آره.»

«شوخیت گرفته؟!»

جادوگر جا خورده بود.

«خدای من. مهارتی که هزاران هیولا رو‌مستِ​ احضار می‌کنه! تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم!‌عمیق‌تر​ پس این‌طوری طبقه ۱۰ رو تنهایی پاکسازی کردی!»

«آه.»

به نظر می‌رسید جادوگر درباره نحوه پاکسازی طبقه‌سعی​ ۱۰ دچار سوتفاهم شده است. قبل از اینکه‌می‌رفت​ بتوانم اشتباهش را اصلاح کنم، با شگفتی ادامه داد.

«نه، قضیه این نیست اما...»

ممم.

بیخیال.

«خب، فکر کنم. آره.»

«می‌دونستم!»

«بیا بعداً‌عطر​ در موردش‌دیگر​ حرف بزنیم.»

الان نیازی‌مکث​ نبود این سوتفاهم‌عطر​ را برطرف کنم.

حرف زدن جلوی‌لذیذی​ پادشاه اهریمن باید‌معتاد​ حد و مرزی می‌داشت.

-تو... چطور‌پوست​ مهارتی شبیه‌روده‌ها​ من داری...

پادشاه اهریمن‌عطر​ هم غافلگیر‌دیگر​ شده بود.

سر جایش خشکش زده بود. هیچ‌لذیذی​ حالت چهره‌ای نداشت، اما از صدایش‌همه​ می‌توانستم حس کنم چقدر متعجب شده است.

حیف شد.

اگر می‌توانستم چهره‌اش‌استخوان​ را ببینم، حتماً اخم‌عقبش​ کردنش را تماشا می‌کردم.

«کنجکاوی؟»

افکارم را‌مکث​ جمع کردم‌شده​ و پوزخند زدم.

«اما چیکار‌عطر​ می‌شه کرد؟ دلم‌عطری​ نمی‌خواد بهت بگم.»

-······.

«می‌تونی به کنجکاویت ادامه بدی.‌عطری​ یا شایدم باید درباره وضعیت‌چیز​ زندگیت بهت بگم؟ این چطوره؟»

-نمی‌تونم ببخشمت...! این غیرقابل قبوله!

پادشاه اهریمن‌عطر​ مانند شیری‌دیگر​ زخمی فریاد کشید.

-تا کی می‌خوای منو به بازی‌می‌رفت​ بگیری! الهه! نفرت من! حسرت من! تو‌یال​ قول دادی همه رو بپذیری! چطور تونستی...!

«قدیس شمشیر!»

به حرف‌های پادشاه اهریمن گوش ندادم. او کار خودش را داشت‌سعی​ و من هم نقش خودم را. پادشاه اهریمن دشمن من بود.‌جلویش​ اگر دشمن حواسش پرت بود، برای من یک فرصت محسوب می‌شد.

«لطفاً همراه اسکلت‌ها‌لذیذی​ بجنگید! اگه کمک‌معتاد​ کنید، عقب نمی‌مونیم!»

«همم.»

قدیس شمشیر‌عطر​ با لحنی‌دیگر​ آزرده جواب داد.

«خیلی خب. جنگیدن کنار‌شده​ هیولاها چندش‌آوره اما... بهتر‌عطری​ از کمک کردن به توئه.»

«ممنون! و ارباب اژدهای سیاه،‌عطری​ لطفاً کمکم کن! ما می‌تونیم‌چیز​ خودمون پادشاه اهریمن رو شکست بدیم!»

«می‌دونم. فقط‌پوست​ دست و‌روده‌ها​ پاگیرم نشو!»

قدیس شمشیر شمشیرش را تاب داد و جادوگر هاله خود را منفجر کرد.‌استخوان​ به نظر می‌رسید این دو تصمیم گرفته‌اند تا زمان شکست پادشاه اهریمن از‌آرامش​ دستوراتم پیروی کنند. سرم را تکان دادم و رو به مرگ‌هایم فریاد زدم.

«صد شبح!»

استخوان‌ها غریدند.

«بهشون نشون‌پوست​ بدین تو چه‌عمیق‌تر​ کاری بهترین هستین!»

فرمان دادم.

«بکشید، و کشته شوید!»

ارتش از فرمانم اطاعت کرد.

-گووووو!

اسکلت‌ها به سوی میدان نبرد دویدند. چون فقط استخوان‌همه​ بودند، وزن سبکی داشتند. یکی از آن‌ها روی سر‌کوتاه‌تر​ یک اورک پرید و با خنجر سرش را برید.

اسکلت دیوانه‌وار خنجر را به اطراف تکان می‌داد. تیغه خنجر، چشم‌ها، دهان و گردن‌ببلعد​ اورک را درید. اورک جیغی کشید و روی زمین افتاد. به خاطر شدت ضربه،‌داد​ دست چپ اسکلت شکست، اما متوقف نشد. فقط مستقیم به سمت شکار بعدی رفت.

-کییییک!

از جای دیگری، یک گابلین از درد فریاد کشید. اسکلتی‌می‌شدند​ آنجا بود که آن‌قدر آسیب دیده بود که فقط جمجمه‌اش‌تکه‌ها​ باقی مانده بود. او با دندان‌هایش بازوی گابلین را کنده بود.

-گوووو!

-کیییی!

دور گابلین، اسکلت‌های دیگری هم‌عطری​ بودند. همگی اسکلت‌هایی بودند که‌چیز​ از جایی آسیب دیده بودند.

یک دست شکسته. یک‌روده‌ها​ پای از دست رفته.‌کوتاه‌تر​ یک سر کنده شده.

اما همه آن‌ها خنجر داشتند. کیییک! گابلین دست‌سعی​ و پا می‌زد، اما بی‌فایده بود. اسکلت‌ها دور‌می‌رفت​ گابلین جمع شدند و خنجرها را فرود آوردند.

خون به هوا فواره زد.

-واو، لعنتی.

به هو-ریونگ نوچ‌نوچ کرد.

-ببین چقدر سرسختن. برام سواله به کی‌مستِ​ رفتن. یه ارتش هیولا که از مرگ‌روده‌ها​ نمی‌ترسه. چه کوفتی. این دیگه خیلی ترسناکه!

قتل‌عامی در‌مکث​ سراسر دشت‌شده​ رخ داد.

پادشاه اهریمن‌عطر​ از خشم‌دیگر​ به خود لرزید.

-چطور جرئت می‌کنی!

سایه پادشاه اهریمن همچنان به تولید پساب ادامه می‌داد.‌همه​ اگر آن پساب خون بود، فکر می‌کردم خون پادشاه‌کوتاه‌تر​ اهریمن است. پادشاه اهریمن در یأس فرو رفته بود.

-تو صلاحیتش رو نداری!

یأس او‌عطر​ در آسمان‌دیگر​ طنین‌انداز شد.

-کسی از یک دنیای دیگه.

او ضربه‌ای به زمین کوبید.

-کسی که هیچ زندگی، نیت شوم،‌لذیذی​ یا نفرتی نسبت به این دنیا‌همه​ نداره! چطور جرئت می‌کنی جلوم رو بگیری؟!

صدایش در‌عطر​ آسمان و‌دیگر​ زمین پژواک یافت.

«چه اهمیتی‌پوست​ داره از‌روده‌ها​ کجا اومدم؟»

در برابر‌عطر​ آن پژواک‌ها لب‌عطری​ به سخن گشودم.

«من الان اینجام.‌شوکه​ اما اگه هنوزم‌لذیذی​ می‌گی صلاحیت ندارم...»

هنوز پژواک‌ها آرام نگرفته بودند.

صدایی در سرم شنیدم.

[برج در حال اعطای یک لقب به شماست.]

گویی کسی که مدت‌ها مرا تماشا می‌کرد،‌مستِ​ در حال دعای خیر برایم بود. انگار‌روده‌ها​ داشتند آزادی‌ام از زندان زمان را تبریک می‌گفتند.

[لقب شما پادشاه مرگ است.]

صدا طنین‌انداز شد.

[ادای احترام به پادشاهی که مرگ را درو می‌کند.]

بله.

کسی مرا به یاد می‌آورد.

با وجود‌عطر​ اینکه بارها و‌عطری​ بارها مرده بودم.

کسی دلیل‌پوست​ حضورم در‌روده‌ها​ اینجا را می‌دانست.

همین کافی بود.

«دخالت نکن.»

شمشیرم را‌عطر​ بالا بردم‌دیگر​ و گفتم.

«برج صلاحیت‌پوست​ من رو‌روده‌ها​ تأیید می‌کنه.»

پادشاه مرگ.

این نام دوم من بود.

ناولها | novelha.net