چپتر 72: [اهریمن آسمانی. (۳)]
0۳.
کیمیاگر گفت: «متأسفم.بجنگ تو این وضعیتنفسنفس نمیتونم درمانش کنم.»
او در حال معاینه ارباب موریم بود. در طول معاینه، چهره کیمیاگر درهم وروز گرفته بود. شبیه دکتری بود که از قبل میدانست بیمار هیچ امیدی ندارد، اماتموم مجبور بود معاینه را انجام دهد تا فقط این موضوع را به او ثابت کند.
«...»
اهریمن آسمانی درمیزد سکوت به اربابشده موریم خیره شد.
به هر حالبجنگ آنها انتظار هیچنفسنفس درمانی را نداشتند.
سپس، اهریمن آسمانیبگیرش با چهرهای بیحالتگفتم لب به سخن گشود.
«بلند شو.»
«متأسفم.»
«نمیخوام عذرخواهیت روبجنگ بشنوم. بلند شو.نفسنفس ارباب موریم، قدیس تبر.»
غار تاریک بود.
نفسهای اهریمن آسمانی آرامتر شد.
گویی رایحهاینفسنفس زهرآگین از دهانشپیر به بیرون میتراوید.
«مگر با منِ بزرگ عهد نبستی؟ مگر لاف نمیزدی که با فرقه صالح خودت، فرقهدووم شیطانی رو به چالش میکشی؟ مگر سعی نکردی با متحد کردن نُه مکتب بزرگ واگه پنج خاندان اصیل به جنگ بیایی؟ نمیتونی همینطوری تو بستر مرگ بمیری. تو چنین اجازهای نداری.»
«متأسفم.»
«بلند شو.»
بوی زهر کمی غلیظتر شد.
«بلند شو و سلاحت رو بردار. حتی نیازی نیست اون تبر بیمزهات رو دستتدیگه بگیری. از یه شمشیر چوبی استفاده کن. هر چیزی باشه قبوله. نیزه، شلاق، یامنم حتی یه تیکه چوب. برش دار. محکم تو دستت بگیرش و با منِ بزرگ بجنگ.»
«متأسفم.»
«بهت گفتم بلند شو.»
«ارباب اهریمن.»
ارباب موریم نفسنفس میزد.
او فقط دربگیرش یک شب، بهشدتگفتم پیر شده بود.
«متأسفم که از تو ضعیفترم.»
«...»
«سعی کردم یک روز دیگه هم دووم بیارم، اما حالا، دیگه سخته. حتماً خودت همدووم حسش کردی. اینکه انرژی درونیم از قبل ته کشیده بود. چیِ من تموم شده. منم خستهام.باشی اگه تو باشی، شاید بتونی یک سال دیگه هم دووم بیاری... اما کار من دیگه تمومه.»
سکوت برقرار شد.
پیرمرد در حالی که درازچیزی کشیده بود، زیر لب زمزمهتیکه کرد: «من از تو ضعیفتر بودم.»
«من رو بکش.»
«...»
چهره اهریمن آسمانی درهم رفت.
«نمیخوام مثل راهب اعظم شائولین بشم. قبل از اینکه بدنم بپوسه وبرش متلاشی بشه، من رو بکش. وقتی تبدیل به یک جیانگشی بشی، حتیضعیفترم اگه ببینی، در واقع نمیبینی، و حتی اگه زنده باشی، زندگی نمیکنی. پس...»
«پس میخوای تومیزد رو که توشده بستر افتادی بکشم؟»
گاز زهرآگینبگیرش به اوجبهت خود رسیده بود.
«این چیزیه کهبگیرش الان داری درگفتم موردش حرف میزنی؟»
بدن اهریمن آسمانی کوچک بود. از آنقبوله بدن کوچک، آتشی سیاه زبانه کشید. چیِمحکم او شکل گرفت و با شدت شعلهور شد.
نیت قتل.
انرژی او هنگام شعلهور شدن بوی دوده میداد. بویی بودشده که از زندگیای که زیسته و تحمل کرده بود حکایت داشت.کردی رایحه اهریمن آسمانی مانند علفهای هرز لهشده، تند و نافذ بود.
«این همون پایانبگیرش جنگیه که قولشگفتم رو داده بودی؟ این؟»
«...»
«ما باید قبل از اینها همدیگه رو از پا درمیآوردیم. برای چه افتخاریحالا تا الان این وضع رو تحمل کردیم؟ باید به تمام پیروان فرقه و مکتبباشی دستور میدادیم که با هم بمیرند. برای کدوم آینده روشن اینقدر سرسختانه عمل کردیم؟»
ارباب موریم نتوانست پاسخی بدهد.گفتم رد اشکهایی که پیرمرد ریختهشده بود روی گونههایش خشک شد.
«من...»
«نامگونگ وون. از زمان کنفوسیوس، تو به خاطر تولد با بنیه بدن آسمانی مورد تحسین و حسادت بسیاری از مردان قدرتمند قرار گرفتی، و در سن ۲۰ سالگیدووم به اوج آمادگیات رسیدی. حتی قبل از اینکه ۳۰ ساله بشی، رهبر خاندان نامگونگ شدی. وقتی دنیای شیطانی قدرت گرفت، تو بهعنوان ارباب انتخاب شدی تا برای عدالتزمزمه بجنگی. جوهره فرقه صالح در تو نهفته است و کینههای مسیر حق بر دوش تو سنگینی میکنه. اما... حالا اینطور منفعلانه گردنت رو برای منِ شرور برهنه میکنی؟»
«...»
«بسیار خب. میکشمت.»
اهریمن آسمانی ایستاد.
«اما نمیتونیشمشیر مرگ راحتیاستفاده داشته باشی.»
او به سمتی رفت. حتی پس از رفتن آن زن، بوی سوختگی دوده درسخته فضا باقی ماند. آنقدر غلیظ بود که میتوانست کسی را خفه کند. کیمیاگر و پادشاهبتونی دارو که هیچ مهارتی در هاله نداشتند، چهرههایی بهشدت آشفته و دردمند پیدا کرده بودند.
پس ازبگیرش مدتی، اهریمنبهت آسمانی بازگشت.
تبری در دست داشت.
«پیرمرد خاندان نامگونگ. این همونچیزی تبرزین بلوطیه که اینقدر نازش روچوب میکشیدی. که فراموشش نکردی، مگه نه؟»
«سو بک-هیانگ...»
«حرف بزن.»
اهریمن آسمانیمحکم تبر رابجنگ بالا برد.
«جنگ، جوانمردی راچوبی از یاد برده استقبوله و جوانمردی، جنگ را.»
«...»
«اگه اینبگیرش رو بگی، همونطورگفتم که میخوای میکشمت.»
جنگ، یعنیمحکم مو، جوانمردی رابهت از یاد برد.
جوانمردی، یعنیشمشیر هیوپ، جنگ راچیزی از یاد برد.
این بدان معنامیزد بود که این پایانضعیفترم کار فرقه صالح است.
ارباب فرقه شیطانی اینگونه گفت. اگر خودِ ارباب موریم به نابودی فرقهکردم اعتراف میکرد، اگر میتوانست آن را بپذیرد، قادر میشد از جان خود بگذرد.کشیده آنگاه، با عشقی زاده از نبردها و احترام متقابل، گلوی او را میبرید.
«حرف بزن.»
«چرا نمیتونی بگیش؟!»
لبان پیرمرد اندکی تکان خورد. دهانش باز شد و دندانهایش از هم فاصله گرفتند. اما نتوانستحسش فراتر از آن برود. کلمات بعدیاش بر زبان جاری نشد. به نظر میرسید پیرمرد زبانش را گمتمومه کرده است. بارها دهانش را باز و بسته کرد، اما هر بار نتوانست کلمات را شکل دهد.
پیرمرد با سرفه گفت:بهت «نمیتونم این کار روبهشدت بکنم. نمیتونم... نمیتونم بگم...»
اشکها دوباره بر روی رد اشکهایی که پیشترمیزد ریخته بود، جاری شدند. بر روی چین و چروکهایش،بیارم رد اشکها مانند لایههایی روی هم انباشته شده بود.
تشخیص لایههای اشکِ خشکشده از پوست چروکیده پیرمرد دشوارشلاق بود. گویی گوشت تن پیرمرد از اشکهایش ساخته شده بودنفسنفس و اشکها نه از چشمانش، بلکه از گوشت او میجوشیدند.
«نمیتونم بگم...»
«...»
«متأسفم. من رو ببخش، بک-هیانگ...»
اهریمن آسمانیشمشیر تبر رااستفاده تاب داد.
تیغه تبرنفسنفس گردن ارباببهشدت موریم را نشکافت.
تنها در هوابجنگ چرخید و درنفسنفس زمین فرو رفت.
تبر درست در کنار صورت ارباب موریم کوبیده شد. سنگ سخت کف غار به راحتیِدیگه پنیر توفو ترک برداشت. برای من دشوار بود که حدس بزنم اهریمن آسمانی، که حتیخستهام بلند کردن یک شلاق برایش سخت بود، چقدر انرژی صرف کرده تا آن سنگ را بشکافد.
اهریمن آسمانی زیر لب زمزمه کرد:باشه «گفتی وقتی تبدیل به یه جیانگشی بشی،دار حتی اگه زنده باشی هم زندگی نمیکنی؟»
«به هر حال، همهچیز بیربط شده. حتی اگه الان بمیری، واقعاً نمیمیری.بیارم چه فرقی بین زندگیای که زندگی نیست و مرگی که مرگ نیستمنم وجود داره؟ منِ بزرگ نمیتونم تفاوتی قائل بشم. هیچ فایدهای نداره. همهچیز بیمعنیه...»
او روی برگرداند.
«تمام دنیامحکم پوچ وبجنگ توخالی شده.»
روز بعد.
نامگونگ وون،نفسنفس ارباب موریم،بهشدت در سپیدهدم درگذشت.
علت مرگ او ویروس بود.
۴.
این دهمین روز ازاستفاده زمانی بود که ما بهشلاق درون آخرالزمان سقوط کرده بودیم.
روز نابودینفسنفس این دنیابهشدت فرا رسیده بود.
کیمیاگر گفت:بگیرش «...یه نمونه باارزشگفتم به دست آوردم.»
«آنالیز ویروس از روی کسانی که دو یا سه ساله تبدیلشده شدن، محدودیتهایی داره. به لطف این نمونه، تونستیم پیشرفت عفونت روکردی در لحظه مشاهده کنیم. این یه قدم بزرگ رو به جلو بود.»
در مقابلشمشیر کیمیاگر، ارباب موریمچیزی دراز کشیده بود.
بدنی بودنفسنفس که حتیبهشدت تکان هم نمیخورد.
بدن پیرمردبگیرش با زنجیربهت بسته شده بود.
«بلافاصله بعد از مرگ تبدیل به زامبی نمیشید... به نظرپیر میرسه تا زمان بیداری یه تأخیر جزئی وجود داره. حدسحتماً میزنم کمی طول میکشه تا عوامل عفونی به مغز سرایت کنن.»
«من نتایجشمشیر تحقیق رواستفاده گردآوری کردم.»
پادشاه دارونفسنفس پرونده رابهشدت تحویل داد.
او نوچنوچ کرد.
«این بچه شاید تو ساخت دارو مهارت داشته باشه، اماپیر تو توضیح دادن روند کار به بقیه هیچ مهارتی نداره. اصلاًحسش مهارت نداره. واقعاً. هومف، به خاطر همینه که آدمهای مغرور اینقدر...»
کیمیاگر بدون اهمیت دادن به توهینی که به شخصیتششلاق شده بود گفت: «من با تمام توانم روش تحقیق کردم.نفسنفس اما همونطور که انتظار میرفت، ساختن یه درمان غیرممکن بود.»
«زمان کافی نبود؟»
«بله. حداقل به ۹۰بهت روز دیگه نیاز داشتم. اگهپیر ممکن بود، حدود ۱۲۰ روز...»
جرینگ!
-گوووه.
با برخورد زنجیرها به هم، صدای خراشیدهایضعیفترم به گوش رسید. ما همزمان سرهایمان راسخته چرخاندیم. جسد ارباب موریم در حال لرزیدن بود.
-گوووه... اوغ، اووه...!
برای مدتی، در سکوت به اربابگفتم موریم نگاه کردیم—نه، به چیزی نگاهضعیفترم کردیم که زمانی ارباب موریم بود.
با دهانی باز، مدام تقلاچیزی میکرد تا خودش رو ازتیکه غل و زنجیر رها کنه.
«...»
در همون لحظهبجنگ بود که اهریمننفسنفس آسمانی به سمتش رفت.
تق. تق.
زن با قدمهایی بیصدا و لرزان نزدیک شد. زن سیاهپوش.تیکه اهریمن آسمانی، با موهای سیاه، جامهای سیاه و چشمانی سیاه،میزد شمشیری سیاه در دست داشت. شمشیرش از سایهاش هم تاریکتر بود.
«—رقتانگیزه.»
اهریمن آسمانیبگیرش به جسد اربابگفتم موریم خیره شد.
«دههها تلاش بیهوده، کاملاً بیثمر.»
ما بهطورشمشیر غریزی از اهریمنچیزی آسمانی فاصله گرفتیم.
قدرت زهرآگینش چنان شدیدبهشدت بود که اصلاً باکردم دیروز قابل قیاس نبود.
چی او فورانبجنگ کرد و تمامنفسنفس بدنش رو پوشوند.
«در نهایت، ذات تمام انسانها همینه. هیچ فرقی با یه جانور ندارن. میخورن،کردم میخورن و میخورن تا جایی که بدنشون دیگه نتونه تکون بخوره، فقط برای اینکهچیِ خیلی زود محو بشن. جنگ، جوانمردی را از یاد برده و جوانمردی، جنگ را.»
اهریمن آسمانیشمشیر دست چپشاستفاده رو دراز کرد.
«بخور.»
زامبی دهانش روبجنگ باز کرد ونفسنفس دستش رو گاز گرفت.
شلپ!
خون به اطراف پاشید.
گوشتش پاره شد و استخوانهایش در هم شکست. اهریمنروز آسمانی با بیتفاوتی به قامت ارباب موریم که مثلاینکه یه سگ دست چپش رو گاز میگرفت، نگاه کرد.
«هـ، هی.»
مار سمیمحکم یک قدمبجنگ نزدیکتر رفت.
«ببینم. داری... داری چیکاراستفاده میکنی؟ اگه تو هم تبدیلشلاق به یه جیانگشی بشی چی...؟!»
«نزدیکتر نرو.»
شونه ماربگیرش سمی رو گرفتمگفتم و متوقفش کردم.
«ها؟»
«دیگه کار از کار گذشته.»
«کار ازنفسنفس کار گذشته؟بهشدت منظورت چیه...»
صدای شکافتهبگیرش شدن گوشت درگفتم غار طنینانداز شد.
پوک!
تمام اعضای گروه ازاستفاده این صدای بیش ازنیزه حد وحشیانه به لرزه افتادند.
وقتی آروم نگاه کردیم،بهشدت دیدیم که دست چپکردم اهریمن آسمانی متلاشی شده بود.
و همچنین ارباببجنگ موریم، که حواسش رومیزد از دست داده بود.
اهریمن آسمانی، چی خودش روبهت درون دهان ارباب موریم منفجر کردشده و سرش رو در هم کوبید.
«هاف.»
در میان تماممیزد این اتفاقات، همه ماضعیفترم زبونمون بند اومده بود.
«هاف، هاها... آهاها.»
اهریمن آسمانیمحکم دهانش رو بازبهت کرد و خندید.
«آهاهاها! هاه! ها، آهاهاهاها!»
او واقعاًنفسنفس داشت بابهشدت قهقهه زوزه میکشید.
کولاک همچنان از سقف غار به داخل میوزید. با این حال، صدای خنده اهریمندیگه آسمانی غرش بوران رو در خودش غرق کرد، تا جایی که به صدایی ناچیزمنم تبدیل شد. خنده، غار رو پر کرد، در آسمان طنینانداز شد و دنیا رو بلعید.
-زامبی. مراقب باش.
به هو-ریونگشمشیر با لحنیاستفاده آروم گفت.
-اون دچار انحراف چی شده.
در همون لحظه.
اهریمن آسمانی سرش رو چرخوند و با ملایمت بهبهشدت ما نگاه کرد. زن با لطافت و فریبندگی لبخندحالا زد. صدای عجیبی از میان لبان بازش جاری شد.
«هوهو.»
موهای پسِ گردنم سیخ شد.
«آیا شما از فرقهبهت راه راست هستید که برایپیر ترور شخص عظیمالشأن من اومدین؟»
همین حالامحکم هم، چشماش رویبهت ما متمرکز نبود.
«چقدر لذتبخشه. بیاین.چوبی بیاین شمشیرهامون روباشه به هم گره بزنیم.»
«همه فرار کنین!»
درست همون لحظهای کهبهت فریاد زدم، اهریمن آسمانیبهشدت شمشیرش رو تاب داد.
چواااک!
فوارهای از خون به بیرون پاشید. این خون پادشاه داروتیکه بود. با گردنی بریده شده، پادشاه دارو حتی نتونست فریاد بکشهبهشدت و در حالی که زانوهاش پیچ خورده بود، روی زمین افتاد.
مرگی درجا و بیدرنگ بود.
مار سمی با دیدن مرگگفتم همرزمش درست جلوی چشماش، باشده تأخیر شمشیرش رو بیرون کشید.
«این، لعنتی...؟!»
او نمیتونست با چشماش الگوی شمشیر رو بخونه. بیشتر از اون، حتیبرش نمیتونست حرکتش رو ببینه. فقط میدونست لحظهای که اهریمن آسمانی شمشیرش روضعیفترم تاب داد، گلوی پادشاه دارو شکافته شد. حتی یک لحظه هم فاصله نبود.
-اون دیوونه شده.
به هو-ریونگ نالید.
-دیگه حتی جنگیری هم روش جواب نمیده. این به خاطر اینه که تمام انرژی و ارادهاشدووم رو تخلیه کرده، اما... الان، حتی اگه موقتی هم باشه، وارد وضعیتی بین مرگ و زندگیباشی شده. حتی اگه من تو دوران اوجم باهاش میجنگیدم، از ۱۰ بار ۴ بار شکست میخوردم.
این اهریمن آسمانی بود.
این قدرت او قبل ازپیر این بود که توسط جیانگشیدیگه گاز گرفته و ضعیف بشه.
او اولین کسیبجنگ بود که برنفسنفس این دنیا حکمرانی کرد.
«این مسخرهست.»
اهریمن آسمانیشمشیر زیر لب باچیزی خودش زمزمه کرد.
«راهب اعظم معبد شائولین. فکر کردی میتونی منِ عظیمالشأن رودیگه با اون قدرت ناچیزت بکشی؟ ای تائویستِ اسبچهره. چقدر مغروریدرونیم که فکر میکنی میتونی در برابر قدرت این فرقه مقاومت کنی.»
قدم به قدم،بجنگ اهریمن آسمانی بهنفسنفس ما نزدیکتر میشد.
«کوه سونگ در اندوهی که از دنیا سرریز شده، غرق گشته است.[۲] کینه آسمانروز و زمین، کوهستان را میسوزاند. فرقه شیطانی در قله دنیای موریم است و منتموم در قله فرقه شیطانی هستم. آیا شما لیاقت رویارویی با خدایِ خدایان را دارید؟»
«لعنت بهش!»
مار سمی شمشیرشمیزد رو بالا برد وضعیفترم به جلو هجوم برد.
«پادشاه مرگ!بگیرش کیمیاگر رو بردارگفتم و فرار کن!»
حتی بدون اینکهبگیرش اون بگه، داشتمگفتم همین کار رو میکردم.
کیمیاگر رو گرفتم و دویدم. فرار کردن غیرممکن بود، اما باچوب این حال، ما گریختیم. این کار رو کردیم تا تا آخرین لحظهشده تقلا کنیم. برای اینکه این پایان و این مرگ رو بیاهمیت نشمریم.
«شما فرارنفسنفس نخواهید کرد، ایپیر نوچههای راه راست!»
خندههای اهریمنبگیرش آسمانی از پشتگفتم سر تعقیبمون میکرد.
«نامگونگ اون!»
یک بار،شمشیر دو بار،استفاده سه بار.
صدای برخوردنفسنفس دو شمشیربهشدت به گوش رسید.
«نامگونگ اون کجاست؟!»
سپس، صدای شمشیرها متوقف شد.
مار سمی پس از تحملچیزی سه تبادل ضربه در برابرتیکه او، به مرز توانش رسیده بود.
«خاندان نامگونگ و خاندان تهسانگ رو صدا بزنید! ارباب موریم رو به اینجا احضار کنید! مهم نیستکردی جنگل چقدر انبوه باشه یا آسمان چقدر پهناور، در زیر این دنیای بهشتی تنها یک نفر هست کهپیرمرد میتونه شمشیر شخص عظیمالشأن من رو دریافت کنه! چهار ارباب اهریمنی! نامگونگ اون رو به پیشگاه من بیارید!»
صدای خنده،بگیرش سرسختانه بهبهت ما نزدیکتر میشد.
حتی اگه ما یک قدم فرار میکردیم، اون صدا ده قدم به ماکردم نزدیک میشد. نمیتونستیم باهاش رقابت کنیم. در نهایت، وقتی صدای خنده درست بهکشیده پشت سرم رسید، کیمیاگر که در آغوشم بود، لب به سخن باز کرد.
«جناب پادشاه مرگ.»
کیمیاگر به من نگاه کرد.
«من هنوز بهت ایمان دارم.»
سپس.
چیزی هرشمشیر دوی مااستفاده رو برید.
ما رو شکافت.
«—.»
آسمان کج شد. زمین کج شد.گفتم پاهام رو از دست دادم، تمام قسمتهایکردم پایینتنهام رو، و بالاتنهام روی برفها افتاد.
درسته.
دشت برفی، سفید بود.
ما ازبگیرش غار فراربهت کرده بودیم.
«...»
کمی دورتر، کیمیاگر هم افتاده بود. دشت فقط در نقطهای کهچوب او افتاده بود، سرخ بود. در ذهن تاریکشوندهام فکر کردم، درستپیر مثل یخ در بهشتی بود که روش شربت توتفرنگی ریخته باشن.
«آهاها. ها، هاهاها!»
برف به آرومی میبارید.
«آهاهاهاها! ها، آهاهاها...»
با بارش برف، هیچ تمایزی بین آسمانقبوله و زمین وجود نداشت. سفیدیِ تاریک. تنهامحکم میتونستم سایهای سرد و رنگپریده رو ببینم.
کسی داشت دورمیزد میشد و قدمهاششده رو روی برف میگذاشت.
به نظر میرسید این قدمها آسمان و زمین روپیر از هم میشکافن. با این حال، بوران همچنان درسخته حال خروش بود و حتی آخرین ردپاها هم مدفون شدن.
بیصدا.
بدون هیچ ردی.
بدون اینکهنفسنفس حتی بوییبهشدت به جا بمونه.
حتی دنیایی که مردمانش رو سوزانده بود. حتی مردمانی که توسط دنیا سوخته بودن.دیگه بدین ترتیب، دوده سیاه دفن شد و به خاک سپرده شد تا تنها دشتهایمنم برفیِ سفید باقی بمونن. بگذار تنها بورانی بیرنگ، بیبو و خاموش تا ابد ببارد.
دنیا نابود شده بود.
[شما مردهاید.]
اما، همه چیز همین بود.
برای من، پایان، آخر خط نبود.
[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمیگردید.]
حالا.
وقت اون بود که دنیای اونها رو نجات بدم.
~~~
[۱] جنگ، جوانمردی را از یاد برده و جوانمردی، جنگ را: این اشاره به دو واژه "مو" (武 - جنگ/هنرهای رزمی) و "هیوپ" (俠 - جوانمردی) دارد که در کنار هم کلمه "ووشیا" (武俠) را میسازند.
[۲] کوه سونگ: محل قرارگیری معبد شائولین که به عنوان زادگاه بودیسم ذن شناخته میشود.