چپتر 86: [بیارزشترینِ جهان. (۲)]
0«آها!»
استاد خندید.
«آهاهاها! هاها!»
استخوان بینیاش شکسته بود و خونریزی میکرد. دراهریمن حالی که خونش روی دشت برفی سفید میریخت،زدی هووش! استاد مشت گرهکردهاش را در هوا چرخاند.
«هااه؟!»
مشت درست به چانه ارباب موریم برخورد کرد. وقتی ارباب موریمداره تلوتلوخوران به عقب رفت، استاد حتی یک لحظه را هم هدراول نداد. دوید. به سمتش هجوم برد. و او را گاز گرفت.
«آخ!»
جر!
«آرغ، هاف! آخ...! تو... لعنتی...!»
ارباب موریم با عجله استاد را به عقب هل داد، اماداره گوشهایش از قبل غرق در خون شده بود. گوشت تنش بااول صدای چندشآوری پاره شد. «کوهاا!» فریاد خفهای در دشت برفی طنینانداز شد.
«تچ!»
استاد گوش خونآلود را روی برفها تف کرد.اهریمن دهان خودش هم به رنگ سرخ درآمده بود. طوریکمی لبخند میزد که انگار از نتیجه شکارش راضی است.
یک شیطان.
او شبیه یکگندیده روح خبیث وقبلاً تشنه به خون بود.
«پوف! طعم کثافتی میده! اونتنش فضایل والای خاندان نامگونگ هیچ کمکیخفهای به بهتر شدن طعم گوشتت نکرده!»
«آهای، مادو. هه. به نظر میرسهخودت دیگه از گوشت انسان لذت نمیبری.گندیده اصلا میتونی به خودت بگی اهریمن؟»
«تو اونقدر پیری که طعم اسفناجمیرسه گندیده میدی. اما تو حرفی کهمیتونی قبلاً زدی کمی حقیقت وجود داره.»
استاد دهانشاسفناج را با پشتحرفی دست پاک کرد.
«نبرد بزرگ خیر و شر باید همون روز اول تموم میشد. همطنینانداز تو و هم من داشتیم مدارا میکردیم. فکر میکردم دارم با تمام وجودمنتیجه میجنگم، اما در واقع، نمیتونستم. من واقعاً جونم رو به خطر ننداخته بودم!»
«...»
«مبارزه امروز فرصتآهای دوبارهایه که طبیعتمیرسه هرگز به ما نمیداد.»
استاد به من نگاه کرد.
چشمان ساکتشخون حاوی نگاهی گرمتنش و لطیف بود.
«ما نمیتونیم احمقانه همون اشتباهات روخودت تکرار کنیم. قدیس تبر. امروز، منگندیده از تمام چیزی که دارم استفاده میکنم.»
«...میخوای ازنکرده چیِ ذاتیاتمادو استفاده کنی؟»
«درسته.»
چیِ ذاتی.
این انرژیای بود که هر کس هنگام تولد با خود داشت. به عبارت دیگر، نیرویقبلاً حیاتشان بود. برخلاف انرژی درونی، چیِ ذاتی نمیتوانست به طور مصنوعی پرورش یابد. اگر استفاده میشد،اول دیگر وجود نداشت. و وقتی که کاملاً مصرف میشد، به معنای پایان «زندگی» یک رزمیکار بود.
آنها میمردند. یا فلج میشدند.
برای رزمیکاران، چیِگندیده ذاتی آخرین راهقبلاً چاره بود. نقطهای بیبازگشت.
ارباب موریم گفت: «...مادو.گوشت من و تو بهپاره هر حال ضعیف هستیم.»
آیا به خاطر از دستمیتونی دادن یک گوشش بود؟ اربابپیری موریم با حالتی ترسناک اخم کرد.
«اگه الان سعی کنیم چیِ ذاتیمون رو بیرون بکشیم، فقط میتونیم مثل یهخودت تازهکار یا کارآموز ازش استفاده کنیم، چه برسه به یه استاد. البته، بدون دانتیانداره هیچ انرژی درونیای وجود نداره. به نمایش گذاشتن مهارتهامون غیرممکن میشه... این رو نمیدونی؟»
«میدونم.»
«قصد داری چیِ ذاتیات رو هدرصدای بدی تا در بهترین حالت، هنرهایطنینانداز رزمی یه کارآموز رو به نمایش بذاری؟»
استاد لبخند زد: «البته.»
«عصبانی نشو، نامگونگ اون. من قصد ندارم جونمانسان رو دور بندازم. هرگز این کار رو نمیکنم.اونقدر فقط امیدوارم که آخرین روز اجتنابناپذیرم، همین امروز باشه.»
«...»
«من الان لذت کاملِ زنده بودن رو حس میکنم.کوهاا دو برابر همیشه سپاسگزارم. از خودم ممنونم که تا امروزسرخ زنده موندم، و از سرنوشت سپاسگزارم که ممکنه امروز بمیرم.»
«حتی بالذت وجود اینکهاصلا دنیا نابود شده؟»
«آره. من بابت تماممادو پیوندهایی که تا اینانسان لحظه برقرار کردم، سپاسگزارم.»
استاد به آرامی گارد گرفت.
دست راستخون جلو. دستگوشت چپ عقب.
«وقتی به گذشتهنمیبری نگاه میکنم، به عنوانبگی یه جنگجو واقعاً خوشحالم.»
هووااه!
برف در هوا به پرواز درآمد. این برف از آسمان نمیبارید. گردابدهانش کوچکی از برف به دور استاد چرخید. چیِ ذاتیِ او به بیرونمیشد تراوش کرده بود. باد با مرکزیت استاد، به شدت شروع به وزیدن کرد.
ارباب موریم با چهرهایگوشت روشن خواسته او راپاره پذیرفت: «...میفهمم. که اینطور؟»
«بسیار خب. مننمیبری هم مدتها در حسرتبگی روزی مثل امروز بودم.»
باد به عقب جریان یافت.
«بیا بااسفناج هم بمیریم،میدی اهریمن آسمانی.»
آن دوخون به سویگوشت یکدیگر دویدند.
و من، در حالی کهمیتونی نیروی حیاتشان روی دشت برفیپیری میریخت، به این منظره خیره شدم.
استاد با ضربهای دست ارباب موریم را پس زد. ارباب موریم پای استادخودت را لگد کرد. بازوانشان در هم گره خورد و پاهایشان در هم پیچید، چیِداره ذاتیشان بیوقفه از بدنهایشان میچکید. این نشتی بود که جانشان را به هدر میداد.
دشت برفی دائمی که خورشید همقبلاً نمیتوانست آبش کند، با جانِ ایندهانش دو جنگجو درآمیخت و ذوب شد.
استاد به پشت ارباب موریم ضربه زد. باد وزید.کوهاا باد در جهتی که نوک انگشتانش اشاره میکرد جریانرنگ یافت و برف نیز این مسیر را دنبال کرد.
در دنیایی پوشیده از برف، تنها مسیری که دستهااونقدر و پاهای این دو نفر از آن عبور میکرد،حقیقت به آرامی به زمینی برهنه و خاکی تبدیل میشد.
«...»
و این تمام ماجرا نبود.
ذرهذره، اما به سرعت، چیزهایی که سفید نبودند در اطراف نقطهای که استاد وخونآلود ارباب موریم میجنگیدند، روییدند. یک علف هرز. یک بوته. زمین در جاهای دیگر هنوزاست با برف یخ زده بود، اما در میان این دو مبارز، فصلها شکوفا شدند.
به هو-ریونگلذت با لحنیاصلا رک گفت:
- دارنگندیده از چیِحرفی ذاتی تغذیه میشن.
- واسه گیاهان مثل یه ضیافته،میتونی چون این چیِ ذاتیِ همچین استادهاییه.اسفناج اما با این حال، فقط موقتیه.
حتی اگر فقطغرق برای یک لحظهگوشت بود، فصلها زیبا بودند.
زمین چیِ ذاتیِ این دو نفر را نوشید. بدینپیری ترتیب، آسمان و زمین برای مدت کوتاهی به همان چیزیداره بازگشتند که پیش از غرق شدن در زمستان ابدی بودند.
آنجا جنگلیگندیده از شکوفههایحرفی هلو بود.
درخت هلویی رشد کرد و ضخیم شد، گویی زمان سرعت گرفته بود.اسفناج درختان هلو شبیه انگشتان انسان بودند. شاخههایی که از زمین بیرون میخزیدند،دست دستانشان را به سوی آسمان دراز میکردند، انگار میخواستند چیزی را چنگ بزنند.
گلها شکفتند.
از میان گلبرگهای صورتیرنگ، ازخودت لابهلای شکاف شاخههای انگشتمانند، استاداسفناج و ارباب موریم دوئل میکردند.
دستها و پاهایشانمیدی با قصد کشتنزدی یکدیگر حرکت میکرد.
با این حال، پوشیده در میان گلبرگها، شبیه به یک رقص به نظر میرسید، وحرفی از آنجا که جان دو نفر را میگرفت، مرگی غیرطبیعی بود. بسیاری از چیزها درهمون جهان وقتی با گلبرگهای گل پوشانده میشوند، زیبا هستند. حتی نیت قتل. حتی زهرِ استاد من.
- ...این یه اتفاق نادره.
دشت برفی سفید.
گلبرگهای سرخ هلومیدی در اطراف بهزدی پرواز درآمده بودند.
- به خاطر اینه که یه طرف با بدن ایدهآل یین به دنیا اومده و اونقبلاً یکی با بدنی مخصوص هنرهای رزمی؟ یین و یانگ تقریباً به طور کامل با هم ترکیباول شدن. اون دو نفر از همین الان تو دنیای خودشونن... تا حالا همچین منظره عجیبی ندیده بودم.
شکوفههای هلوقبل باز وخون بسته شدند.
بهار ماند،نمیبری و سپسمیتونی دوباره گذشت.
«رژه اهریمن آسمانی.»
استاد قدمی به جلونمیبری برداشت. با وزش کولاک،بگی شکوفههای هلو پراکنده شدند.
«نابودی ماه زرد.»
ارباب موریم مچ دست او را گرفتاهریمن و پیچاند. باد متوقف شد و شکوفههایقبلاً هلو بار دیگر در شکوفایی کامل قرار گرفتند.
«...»
سپس گلبرگها سوارلذت بر باد شدند وخودت شانهام را دفن کردند.
تازه آنقبل موقع بودخون که فهمیدم.
این گلهای سرخ،اصلا خونِ استاد بودند. خونِاهریمن ارباب موریم نیز بود.
گلبرگها از نوشیدنمیدی خون این دوزدی نفر شکوفا شده بودند.
«—من ازانسان تو ونمیبری آدمهات متنفرم.»
خودِ زمستانقبل در حالخون خونریزی بود.
استاد.
«ازتون متنفرم.»
«من از فرقه صالح متنفرم. از قهرمانها خوشم نمیاد. از نه مکتب بزرگ خوشم نمیاد.اهریمن از پنج قبیله اصیل متنفرم. همه شما خوشحالید در حالی که مردم عادی دارن فریاد میکشن.پاک خیلی دور و دستنیافتنی. اما این خوشحالی شما نیست که نمیتونم ببخشم. البته که این نبود.»
استاد.
«این بود کهغرق حتی آدمهایی مثل شماتنش هم میتونستن آسیب ببینن.»
شکوفههای هلو شکفتند و فرو ریختند. فصلهااهریمن گذشتند. اما تعداد گلهایی که میشکفتند کمترقبلاً شد و فصلها کوتاهتر و کوتاهتر شدند.
«حتی کسانی مثل شما هم میگفتن که همهچیز دردناکه. شما چهرهایدهانش دردمند به خودتون میگرفتید، از درد حرف میزدید، به دنبال آرامشتموم میگشتید و به بقیه آرامش میدادید. انگار داشتید تظاهر میکردید که انسانید.»
استاد در حال مرگ بود.
«من آدم نفرتانگیزیام.»
گلها فرو ریختند.
«پس چرا،»
فصلها گذشتند.
«چرا با بقیه مثلمادو یه هیولا رفتار میکردید، امالذت بین خودتون همیشه انسان بودید؟»
بیشمار شکوفهاسفناج هلو سایههای آنحرفی دو را پوشاند.
در نگاهی به گذشته،گوشت این یک رویای زودگذر بود،کوهاا صحنهای سریع در یک کتاب.
شاخهها خشک بودند. دیگر هیچ شکوفه هلویی نمیشکفت. باداونقدر وزید و برف دوباره زمین را پوشاند. در میانحقیقت گلبرگهای فروریخته، استاد و ارباب موریم استوار ایستاده بودند.
«...»
لرزش.
«...کک، اوه! پوف، هاا...!»
روی دشت گلهاینمیبری سرخ، رنگی بهخودت مراتب سرختر پاشیده شد.
این خون ارباب موریم بود.
مشت گرهکرده استاد به سینه ارباب موریم رسیده بود. پیرمرد مثلداره یک سراب تلوتلو خورد. سپس، به آرامی سقوط کرد. گلهای سرخ طوریتموم به هوا برخاستند که گویی میخواستند بدن پیرمرد را در آغوش بگیرند.
استاد بیحرکت ایستاده بود.
«استاد.»
وقتی صدایشنکرده کردم، هیچمادو جوابی نیامد.
«استاد.»
به سمتش قدم برداشتم. عجله کردم.صدای دویدم، و بدن استاد را کهطنینانداز هنوز استوار ایستاده بود، در آغوش گرفتم.
سرد بود.
بدنش مثلنکرده یک دشتمادو یخ، سرد بود.
«استاد...»
«من بردم.»
صدای استاد واضح بود. گرمای بدنی که از وجودش رخت بربسته بود، هنوزمیدی در صدایش حس میشد. اما بیش از حد سبک بود. انگشتان و بدنشبزرگ در یک لحظه چنان سبک شدند که گویی داشت به سرعت پیر میشد.
«آره، تونکرده بردی. تومادو بردی، استاد.»
«در اصل، باید سینهاش رو میشکافتم و قلبش روحقیقت بیرون میکشیدم. اما به جای شکافتن، فقط به ضربهخیر زدن اکتفا کردم. چهره شرمآوری به شاگردم نشون دادم.»
«اصلاً اینطور نیست. اینجوری نبود.»
«خب. قیافه من هنوز ازمیتونی قیافه الان تو بهتره. اینپیری دیگه چه قیافهایه به خودت گرفتی؟»
با احتیاط استاد را در آغوشم خواباندم. از هاله استفاده کردم تامیتونی بدنش را بپوشانم. با این حال، استاد ذرهای گرمتر نشد. لمس ناگهانی.کمی حتی نوک انگشتانی که گونهام را لمس کردند، مثل قندیل یخ سرد بودند.
«نگران نباش شاگرد.گندیده هنوز یکم وقتقبلاً دارم تا بمیرم.»
دو ساعت.
«برای خداحافظیلذت کردن وقتاصلا کافی نیست؟»
فقط دو ساعت فرصت داشتمنظر تا صدای این شخص رانمیبری بشنوم و نفسهایش را احساس کنم.
«...هنوز داری گریه میکنی.»
استاد غمگین به نظر میرسید.
«داری کار رو برای استادت سخت میکنی. خب، من هم کار رو برای تو سختقبلاً کردم. میخواستم سر فرصت همهچیز رو بهت بگم، اما لجبازی این پیرزن حتی مانع همین کاراول هم شد. نگرانم که قراره چی توی قلبت به جا بذارم، و چی بهت ارث بدم.»
استاد در حالی که سرفهای سردمیرسه و خونین میکرد، زمزمه کرد: «میترسم کهخودت یک جای خالی توی وجودت باقی بذارم.»
«آرزو میکنم من رو همونطور بهقبلاً یاد بیاری که آدم یک گلدهانش رو در لحظه شکفتنش به یاد میاره...»
«جناب پادشاه مرگ!»
فریاد عجولانهای شنیدم.
صدای کیمیاگر بود. شاید تازه متوجه شده بودند که نبرد بزرگاصلا خیر و شر در دشت برفی رخ داده است، چرا که کیمیاگرزدی و گروهی که از برج آمده بودند، داشتند به سمت ما میدویدند.
«جناب پادشاهاسفناج مرگ، ایـ...میدی این چیه...»
«هی! استاد؟!»
مار سمی (افعی)نمیبری از پیدا کردن ارباببگی موریم غافلگیر شده بود.
«حالتون خوبه؟! هی، استاد!مادو به من نگاه کنید!انسان چشماتون رو باز کنید!»
«حال پیرمرد خوبه.»
استاد دوباره سرفه کرد.
«ضربه آخر سطحی بود. عمیق فروخودت نرفت. داشت لاف میزد که امروزگندیده شانس باهاشه... فلج شدن، شانس اون یاروئه.»
«مـ... منظورتوننکرده از فلجمادو شدن چیه؟»
کیمیاگر دهانشاسفناج را بازمیدی و بسته کرد.
«من هرگز نمیذاشتم تو اون وضعیت قسر درپاره بره... بـ-به هر حال ما وقت این حرفادهان رو نداریم! هر دوتون به درمان نیاز دارید!»
«من حالملذت خوبه. بهاصلا پیرمرد برسید.»
«اما...!»
استاد گفت: «من بدنم روحرفی بهتر از هر کسی میشناسم.وجود کار من دیگه تمومه. و...»
«میخوام آخرینخون لحظاتم رو باتنش تنها شاگردم بگذرونم.»
«بچه. میشهلذت ما دو تامیتونی رو تنها بذاری؟»
کیمیاگر هم داروساز بود و هم پزشک. او نزدیک شدنمیبری و نبض استاد را گرفت. مهارتش را فعال کرد تامیدی وضعیت جسمانی بیمارش را بررسی کند. رنگ چهره کیمیاگر تیره شد.
«...مسکن دارم. یکم میخواید؟»
«نیازی نیست.»
استاد لبخند زد.
«باد زمستونی دوستداشتنیه. برای قلبم خنک ودیگه دلپذیره. وقتی به نیروانا رسیدم، دلم میخواد ایناهریمن باد رو همینطور که الان هست حس کنم.»
«...»
کیمیاگر ایستاد. سرش پایین افتاد. بیصدا به استاد تعظیم کرد. پادشاه دارو که بدونخونآلود هیچ حرفی در آنجا ایستاده بود، اشارهای کرد و بقیه اعضای گروه را دوراست هم جمع کرد. طولی نکشید که آنها همراه با ارباب موریم به غار برگشتند.
آنها داشتند مراعاتنمیبری حال من وخودت استاد را میکردند.
«...استاد.»
«گونگجا.»
استاد دستم را محکم گرفت.
«با این زمان باقیمونده چی کارخودت کنیم؟ میخواستی درباره بچگیم بشنوی؟ دوست داریمیدی بشنوی که مقر فرقه ما چقدر زیباست؟»
«لطفاً.»
من هماسفناج دست خشکمیدی استاد را فشردم.
هنوز چیزی باقی مانده بود.
زندگی او هنوز کامل نشده بود. هنوز یک قطعه گمشدهپیری از پازل وجود داشت، قطعهای که تضمین میکرد او ازداره بهترین لحظاتش لذت برده و پایانی کاملاً رضایتبخش داشته باشد.
«من یک درخواست دارم.»
«چیه؟»
«لطفاً با من مبارزه کنید.»
چشمان استاد گشاد شد.
«چقدر غیرمنتظره. همه شاگردا رویای پیشی گرفتن از استادشون رو دارن،اصلا اما همونطور که میبینی، من دیگه نمیتونم حرکتی بکنم. گونگجا. پیروزیقبلاً در برابر کسی که حتی نمیتونه تکون بخوره چه فایدهای داره؟»
«اگه مبارزهای نباشهگندیده که به بدنقبلاً نیاز داشته باشه چی.»
«همم؟»
«میخوام بالذت کلمات بااصلا استاد رقابت کنم.»
«یک نبرد کلامی، که اینطور.»
نبرد کلامی.
مبارزهای بود کهشده نه با بدن، بلکهچندشآوری با دهان انجام میشد.
یک نفر با توصیف اینکه از چه مهارتی و چگونهپیری استفاده میکند، شروع میکرد. وقتی شخص مقابل ضدحمله میزد، اوداره نیز توضیح میداد که چگونه با آن مقابله خواهد کرد.
بنابراین، هیچ نیازی به حرکتنظر دادن دست و پا نبود.نمیبری هیچ انرژی درونیای هم لازم نبود.
این مبارزهای بود که درکحرفی دو نفر از هنرهای رزمیوجود را در برابر هم قرار میداد.
تقابل دانش آنها.
«اوهو.»
استاد به نرمی خندید.
«شاگرد ما حسابی مغرور شده. اگه با بدنمون رقابت کنیم، گونگجا، تو پیروز میشی،دست اما توی یک نبرد کلامی شکستت حتمیه. من مهارتهای زیادی دارم که توی دورانفکر اوجم یاد گرفتم، اما تو فقط با دانش اندکی از هنر شیطانی آسمانهای دوزخی میجنگی!»
«من...»
دهانم را باز کردم.
«فکر نمیکنم که مبارزه با ارباب موریم بهترین مبارزهتون بوده باشه، استاد. خودتون هم ایناهریمن رو گفتید. در اصل، باید سینهاش رو میشکافتید و قلبش رو بیرون میکشیدید... حتی اگهدست فقط یک مبارزه کلامی باشه، میخوام استاد در نهایت به رضایتبخشترین مبارزه دست پیدا کنه.»
بزرگترین مبارزه بدون هیچ حسرتی.
این آرزویخون تمام هنرمندانگوشت رزمی بود.
«گونگجا. منظورت اینهنمیبری که میتونی این روبگی به من نشون بدی؟»
«بله.»
«همم...»
به نظر میرسید استاد پیشنهادم را جالب یافته است. آیا با خودشطنینانداز فکر میکرد که این روند فکری کودکانهی شاگرد جوانش است؟ به نظرانگار نمیرسید هیچ انتظاری داشته باشد که بتوانم مبارزهای رضایتبخش برایش فراهم کنم.
«بسیار خب. با این حال، حتی توی یک مبارزه کلامی هم بهتگندیده رحم نمیکنم. بهت اجازه میدم اول تو شروع کنی، اما اگه مبارزه رونبرد با یک ضربه تموم کردم، زیاد از دست استادت کینه به دل نگیر.»
«چشم.»
«وقتی مبارزه تموم شد، داستانهای دورانقبلاً جوونیم رو برات تعریف میکنم! حالا، نتایجپشت تمریناتت رو به این استاد نشون بده.»
استاد نیشخند زد.
لبخندی بود کهنمیبری حس یک شکوفهخودت هلو را میداد.
به چهره استاد نگاه کردم و به آرامی به سمت مردیاصلا که روبهرویم نشسته بود چرخیدم. به هنرمند رزمیای نگاه کردم کهقبلاً نه در اینجا، بلکه در دنیایی دیگر به قله رسیده بود.
-همم.
امپراتور شمشیر.
-حالا نوبت منه؟
او نیز کسی بود که درمیرسه دنیایی دیگر برخاسته بود تا بهمیتونی بزرگترین فرد تمام دورانها تبدیل شود.
با وجود اینکه به عنوان یک روحزدی نمیتوانست با بدنش بجنگد، میتوانست با قرضدست گرفتن دهان من، یک مبارزه کلامی انجام دهد.
«آره. لطفاً به اونگوشت قولی که موقع باختنپاره شرطبندی دادی عمل کن.»
-حتماً این کار رو میکنم.
به هو-ریونگ پوزخند زد.
-به هر حال خودممیدی هم میخواستم با رهبرکمی فرقه شیطانیِ اینجا سرشاخ بشم.
او دستخون به سینهگوشت روی برفها نشست.
-بزرگترین مبارزه تمام دورانها رو بهشخودت تقدیم میکنم. بهش بگو که سهگندیده حرکت اول رو بهش آوانس میدی.
با قرار گرفتن منمادو در مرکز، دو موجودانسان خداگونه رودرروی یکدیگر قرار گرفتند.