چپتر 84: عطر برف. (۳)
0۵.
استاد بلافاصلهواقعاً تحت عملخیلی جراحی قرار نگرفت.
«متاسفم. من،چقدر من فقط بایدبودم کمی استراحت کنم...»
درست بعد از پایان عمل ارباب موریم بود. هم کیمیاگر و هم پادشاه دارو از انجامچطوره جراحی خسته شده بودند. کیمیاگر از حال رفت و به خواب فرو رفت، و پادشاه دارو باجدید فکی آویزان و در حالی که کاملاً گیج و مبهوت بود، به سمت چشمههای آب گرم رفت.
«...»
استاد اخم کردشگفتانگیزه و به اربابچشمهات موریم خیره شد.
«پیرمرد. شنیدم پایینتنهات رورختخواب از دست دادی، برایکردی همین اومدم خودم ببینمش.»
«اولین ملاقاتکنندهام از وقتی کهملاقاتکنندهام بیمار شدم واقعاً شگفتانگیزه. خیلی خب،خیلی بیا و چشمهات رو روشن کن.»
«حالت چطوره؟»
ارباب موریم کهشگفتانگیزه روی حصیر درازچشمهات کشیده بود، قهقههای زد.
«احساس سبکی میکنم.حیف حس میکنم ممکنهنتونستم همین الان عروج کنم.»
«چرند میگی. تو حتیاولین نمیتونی یه آدم جدید بشی،واقعاً چه برسه به عروج کردن...»
ارباب موریم پوزخند زد.
«خب، قیافه تو هم سبکتربیا به نظر میرسه. مادو. توروی هم تصمیم گرفتی جراحی کنی؟»
«...آره.»
استاد آهی کشید.
«همین الان به اندازه یه سال انرژی براینتونستم چرخاندن شمشیرم صرف کردم. این آخرین بار تو زندگیماستیصال بود که میتونستم اینطوری با چی خودم بازی کنم.»
«اوهو!»
چشمان ارباب موریم برقی زد.
«باید منظره باشکوهی بوده باشه. چقدروقتی حیف شد که وقتی تو رختخواب درازچشمهات کشیده بودم نتونستم ببینمش. خب؟ چیکار کردی؟»
«سعی کردم زمستان رو ببرم،حیف اما نتونستم. اون مرحله ازکردی استیصال مرگبار برای من خیلی دوره.»
«اوه، مایه تأسفه. خب. غمت نباشه. مگه اون یهچطوره مرحله بیسابقه نیست؟ اگه به همین راحتی بود، تاریخ دنیاالان تا حالا حداقل شش بار زیر و رو شده بود.»
ارباب موریم دوباره قهقهه زد.
استاد با نگاهببینمش به خندههای پیرمرد،وقتی لب به سخن گشود.
«نامگونگ وون. تو...»
«من اصلاً پشیمون نیستم.»
ارباب موریمچقدر قاطعانه حرفشرختخواب را قطع کرد.
«دنیا خیلی وقت پیش از هم پاشید، اما ما با یه سرنوشت عجیب سه سال دوام آوردیم. این یه سرنوشت عجیب بود که دکترهایمیکنم دنیای بیرون تونستن ما رو درمان کنن. اینکه تونستم یه شاگرد نهایی داشته باشم، اینکه فرقه صالح که فکر میکردم به پایان میرسه ادامه پیدااندازه میکنه—همه اینها یه بازی عجیب سرنوشته! اگه تمام این تصادفهای عجیب روی هم قرار بگیرن، مگه بهش نمیگن معجزه؟ من فقط برای این معجزه سپاسگزارم.»
«...»
«همم. تنها چیزی که بابتش حسرت میخورم اینه. ما هیچوقت نتونستیمحصیر جنگ خیر و شر خودمون رو به پایان برسونیم، مادو. خب،میگی چیزی به اسم زندگی بینقص وجود نداره. شاگردهامون بهش رسیدگی میکنن.»
«آره. همینطور میشه.»
استاد لبخند محوی زد. لبخندی تنها و غریبشدم بود. با این حال، در چشمان استاد وقتیچطوره به من نگاه میکرد، ایمان قدرتمندی نهفته بود.
«اگه این پایانباشه زندگی منه، بارختخواب کمال میل میپذیرمش.»
این یک پذیرششگفتانگیزه شادمانه نبود. اماچشمهات به آن نزدیک بود.
آبنبات هر چقدر هم که شیریننتونستم باشد، پیش از آنکه بتوانی آناما را ببلعی باید در دهانت آب شود.
شاید استاد داشتببینمش با دقت بهوقتی پایان زندگیاش فکر میکرد.
«همم.»
سرم را تکان دادم.
«استاد. منچقدر باید برای لحظهایبودم به جایی برم.»
«همم؟ با اونببینمش وضعیتی که بیرون داره،بیمار دقیقاً کجا میتونی بری؟»
«فکر کنید شاگردتونباشه میره تا کمیرختخواب هوا بخوره. نگران نباشید.»
«...با اینواقعاً حرفی که زدیبیا بیشتر نگران شدم.»
استاد بهچقدر آرامی ابروهایشرختخواب را پایین انداخت.
«قصد نداری خودتببینمش رو درگیر یه کاربیمار خطرناک کنی، مگه نه؟»
«قطعاً قبل ازباشه اینکه عمل استادرختخواب تموم بشه برمیگردم.»
مشتم را با دستخیلی دیگرم در مقابل سینهامحالت پوشاندم و تعظیم کردم.
حالت دستهایم احتمالاً کاملاً ناشیانهبودم به نظر میرسید، اما تمامزمستان قلبم را در این حرکت گذاشتم.
«لطفاً با خیال راحت درمان بشید،وقتی استاد. وقتی دوباره چشمهاتون رو بازبیا کنید، شاگرد بیلیاقتتون منتظرتون خواهد بود.»
استاد این را پذیرفت.
حالا، زمان آن رسیدهخیلی بود که زندگی استادحالت را به او بازگردانم.
۶.
از غار خارجببینمش شدم و ازوقتی دشت برفی گذشتم.
در حالی که از دشت برفی میگذشتم، تصور کردم این دنیا قبلزمستان از نابودی چگونه به نظر میرسید. موریم. جنگل هنرهای رزمی. آیا آنجانباشه جنگلی انبوه وجود داشت؟ گانگهو. رودخانهها و دریاچهها. آیا آنجا آبی جریان داشت؟
«سرورم.»
در آنچقدر سوی دشترختخواب برفی بود.
«دستور را اجرا کردم.»
در وسط دشت برفی، جایی کهرختخواب درختان روییده بودند و رودخانه جریان داشت،ببرم پرتا روی یک زانو زانو زده بود.
«همهشون رو پیدا کردی؟»
پرتا با سری افکنده گفت: «بله.» برف سفید مانندسعی غبار روی موهایش نشسته بود. دانههای برف ثابت میکردند کهمایه او چه مدت در آن حالت زانو زده بوده است.
«همانطور که سرورمان دستور دادند.»
چند روزبوده پیش به پرتاحیف دستوری داده بودم.
«جیانگشیهایی در این حوالی هستندبیا که میتونن از هنرهای رزمیروی استفاده کنن و تنها موندن.»
«پیداشون کن.»
«اعضای فرقه شیطانی رو با لباسهایوقتی فرم سیاهشون پیدا کن. مبارزان جوانمردبیا رو با لباسهای سفیدشون پیدا کن.»
در طول سه سال گذشتهحیف از نبرد بزرگ خیر وکردی شر، بسیاری از جیانگشیها «ناپدید شدهاند».
اجساد جنگجویان توسط کولاک وبیا برفِ همراه با باد جاروروی شده و از بین رفته بودند.
«۴۳۹ جیانگشی از فرقه شیطانی گمنتونستم شده بودند. از فرقه صالح، ۴۷۸ جیانگشی.اون در مجموع، ۹۱۷ نفر مفقود شده بودند.»
این همه ماجرا نبود.
«۵۶۰ عضو از فرقه شیطانی گم نشدهاند، بلکه درچیکار همین حوالی هستند. اعضای فرقه صالح که در اینمرگبار حوالی هستند، ۵۲۱ نفر. در مجموع، ۱۹۹۸ نفر. تمام آنها.»
پرتا کمی بیشتر تعظیم کرد.
از روی شانه نحیفش.
«من آنها راببینمش در اینجا برایوقتی شما جمعآوری کردهام.»
جیانگشیها دربوده دشت برفی بهحیف صف شده بودند.
هنگ اسکلتهای من، جیانگشیها را از هر دو طرف اسیر کرده بودند. صبحکشیده بود. هیچ راهی وجود نداشت که جیانگشیهای ضعیف بتوانند در نور خورشید حرکتجدید کنند، اما حتی اگر ابرها خورشید را میپوشاندند، آرایش جنگی آنها از هم نمیپاشید.
«خوبه. کارت عالی بود.»
سرم را تکان دادم.
«حالا، جیانگشیهابوده رو یکیچقدر یکی برام بیار.»
«بله. همانطور که فرمان میدهید.»
اسکلتها اجساد سرد را به جلو کشیدند. تا زمانی که اولینببرم جسد به من رسید، شمشیر مقدس را در دست گرفته بودم. زمستانمگه سرد بود. اما تیغه من که هوای زمستان را میشکافت، سردتر بود.
...بارایا...
باد وزید. درست همانطور که باران در یک دریاچه جمع میشد،سعی باد با خشم به درون دره میوزید. وقتی باد در درهتأسفه جمع میشد، صدای آن شبیه به صدای انسانها به نظر میرسید.
...بارایا...
در دوردستها.چقدر باد، سوترارختخواب را فریاد میزد.
این صدا، همانطور کهاولین به پایین سرازیر میشد، بهواقعاً صدای تمام انسانها شباهت داشت.
صدای بادی را کهچقدر به پایین میغلتید شنیدمنتونستم و شمشیرم را چرخاندم.
...آگابارایا...
و قاطعانه بریدم.
سر جیانگشی شکافت.
«هاف.»
اجساد را یکیشگفتانگیزه پس از دیگریچشمهات بریدم و بریدم.
بدون هیچ استراحتی.
با متلاشی شدن سراولین جیانگشیها، قطعات و بقایایشدم آنها به همه جا پاشید.
«بعدی!»
«بله!»
اسکلتها به سرعت جسد بعدی را آوردند. پرتا ارتش استخوانها را طوری هدایت میکرد کهاستیصال به شکل مورد نیاز حرکت کنند. وقتی روی یک ریتم ثابت افتادم، پرتا به سرعتحالا اجساد را به من تقدیم میکرد، و وقتی احساس خستگی میکردم، کمی سرعت را پایین میآورد.
«سریعتر! امروز قبلببینمش از غروب آفتاب کاربیمار همهشون رو تموم میکنم!»
«بله، سرورم!»
مانند بادِ درشگفتانگیزه جریان، ما بهچشمهات اعدامهای خود ادامه دادیم.
در مجموع ۱۹۹۸ جسد.
مهم نبود چقدر بیحرکت یاملاقاتکنندهام مطیع بودند، بریدن آنها باشگفتانگیزه یک ضربه کار آسانی نبود.
«هاف، هاف... هوو...!»
در تمام اینشگفتانگیزه مدت داشتم بهچشمهات آن فکر میکردم.
«چطور میتونمچقدر به پایانرختخواب بینقص برسم؟»
چه نوع پایانیببینمش تضمین میکرد کهوقتی استاد کاملاً راضی باشد؟
«زندگی یکبوده انسان چطورچقدر میتونه کامل بشه؟»
میخواستم بدون حتیشگفتانگیزه یک دروغ بهچشمهات آن دست پیدا کنم.
بنابراین، به یک نتیجه رسیدم.
«اینکه منخودم شاگردش باشماولین کافی نیست.»
وقتی استاد دیوانه میشود، آن پایان بد است.نتونستم قطعاً یک نتیجه ضعیف. اما، آیا تنها بامرحله [معرفی یک شاگرد] واقعاً یک پایان خوش رقم میخورد؟
آیا استاد باشگفتانگیزه این پایان خوشحالچشمهات و راضی میشد؟
«نه.»
پایان معمولی.
[معرفی یک شاگرد] به هیچ وجهرختخواب یک پایان کامل نیست. این بهزمستان سختی معیار یک پایان را برآورده میکرد.
حتی اگر اعلام میکردم که کار با اینحالت تمام شده است، کتابدار، آن صورت فلکی، احتمالاًسبکی آن را میپذیرفت و طبقه ۲۲ام همانطور پاکسازی میشد...
«هاف! هوو...!»
اما من هرگز راضی نمیشدم.
«سرورم، لطفاً قویباشه بمانید! حالا فقط نیمیبودم از آنها باقی ماندهاند!»
[شاینی با تمام توان برای مبارزه جنگجو هورا میکشد!]
خورشید غروب کرد.
آسمان سرخ شدباشه و دشت برفیرختخواب به رنگ بنفش درآمد.
«هوو... هاف! هوو...!»
نمیدانم چقدر طول کشید. هفت ساعت؟ هشت ساعت؟ باید تقریباً همینقدرببرم بوده باشد. به هر حال، بدون توقف شمشیرم را چرخاندم. لباسهایمنباشه غرق در عرق و تکههای اجسادی شده بود که بریده بودم.
«ده تایخودم آخر دارناولین میان! سرورم!»
۱۰ نفر.
به روبهرویم نگاه کردم. همانطور که انتظار میرفت، از فرقه شیطانیحصیر و فرقه صالح، از هر کدام فقط ۵ نفر باقی ماندهمیگی بود. نفس عمیقی کشیدم و دسته شمشیرم را محکم در مشت فشردم.
فقط کمی دیگر.
«پنج تا موندن!»
فقط اندکی دیگر.
«آخری! این آخریشه!»
سر یکی از اعضای فرقه شیطانی که یونیفرم سیاهی به تن داشت را خردمرحله کردم. مغز یخزده جیانگشی مثل یخ تکهتکه شد. سرانجام، پس از بریدن هزار وتاریخ نهصد و نود و هشتمین جیانگشی، بدنم وا داد و زانوهایم روی برفها افتاد.
«هاه، هاه...! هاه، هووو...»
«خسته نباشید،بوده سرورم! کارچقدر بزرگی انجام دادید!»
پرتا طوری به نظر میرسید که انگار آماده بود از شدتحصیر خوشحالی به هوا بپرد. جای تعجب هم نداشت، چرا که او نیزحتی بیش از نیمی از روز را در کنار من زجر کشیده بود.
از زمانی که او را به عنوان بخشی از سایهامزمستان جمعآوری کرده بودم، پرتا همیشه رفتاری خشک و خشن داشت. اینغمت اولین باری بود که چنین شادی صادقانهای را در او میدیدم.
«از چی اینقدر خوشحالی؟»
این را بعد از اینکه تنفسم به حالت عادی برگشت پرسیدم.سعی آنگاه، پرتا تازه متوجه شد که مدتی است احساساتش روی چهرهاش نمایانغمت شده و به سرعت به همان حالت سرد و معمول خود بازگشت.
«...وقتی به صحنهای که قراره سرورم به نمایش بذاره فکر کردم، قلبم ناخودآگاه لبریزقهقههای از احساس شد. من هنوز نتونستم استادِ سرورم رو از نزدیک ببینم، اما... فکربرسه میکنم ایشون خوشحال میشن. و نه فقط یه خوشحالی ساده، بلکه... واقعاً، از صمیم قلب.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
لبخندی زدمخودم و رویاولین برفها دراز کشیدم.
«امیدوارم خوشش بیاد.»
درمان ساخته شده بود.
به عنوانچقدر شاگرد استادرختخواب پذیرفته شده بودم.
در نهایت، حتیببینمش اجازه به هو-ریونگوقتی را هم گرفته بودم.
رسیدن بهبوده اینجا اصلاًچقدر کار آسانی نبود.
سرانجام... آماده بودمشگفتانگیزه تا پایان اینچشمهات دنیا را ببینم.
۷.
یک هفته گذشت.
«همم. بدون انرژیباشه درونی پایین شکمم، یهبودم جورایی احساس پوچی میکنم.»
به مدت یک هفته، استاد و ارباب موریم در حال استراحت و تجدیدکشیده قوا بودند. خوشبختانه، نیازی به پیدا کردن مکان جداگانهای برای این کار نبود.جدید همین غار با چشمه آب گرم روبازش، بهترین استراحتگاه برای بهبودی به شمار میرفت.
«حتی اگه تنفسم رو هم تنظیم کنم، باز هم انرژیزمستان درونم جمع نمیشه. نداشتن کی واقعاً حس ناخوشایندیه. آره، اینتأسفه همون درد آدمهای بیچارهایه که نمیتونن هنرهای رزمی تمرین کنن...»
«شخصاً، الان خیلی راحتترم. راستش رو بخوای، با اینکه زنده بودم امابیا اصلاً حس نمیکردم دارم زندگی میکنم! هر روز باید جلوی تاکگی رومیکنم میگرفتم و مطمئن میشدم که قلبم هنوز میتپه. وای من، وای من.»
ارباب موریم آهی کشیدچقدر و بیشتر در آبنتونستم گرم چشمه فرو رفت.
«چون الان میتونم بدون فکر کردن نفس بکشم،حالت احساس میکنم تازه دارم یه کم زندگی میکنم!سبکی و همه اینها به لطف بچههای دنیای بیرونه.»
«شـ... شما خیلیحیف خوب تونستید ایننتونستم همه مدت دوام بیارید...»
کیمیاگر باخودم تردید به معاینهملاقاتکنندهام استاد پایان داد.
«درمان امروز تموم شد. حال هر دوتون خوبه. حتیچیکار میتونیم بگیم که کاملاً درمان شدید. حـ... حتی اگهمرگبار جیانگشی دوباره شما رو گاز بگیره، دیگه آلوده نمیشید...»
«ممنونم.»
استاد دستش را بالا آورد و سرچیکار کیمیاگر را نوازش کرد. کیمیاگر با تکانیمرحله ناگهانی برای لحظهای خودش را عقب کشید.
«من و اون پیرمرد به خاطروقتی نجات جونمون بهت مدیونیم. کمک کردنبیا به یه غریبه اصلاً کار آسونی نیست.»
«اوه، اصلاً اینطور نیست...چقدر من فقط کاری رونتونستم کردم که طبیعی بود...»
«همین که فکر میکنی این کار طبیعی بوده، خودش شگفتانگیزه. و شگفتانگیزتر اینهکشیده که همون چیزی رو که طبیعی میدونستی، تا آخرش پیش بردی و بهجدید سرانجام رسوندی. بچه جون. تو حتی تو این سن کمت هم آدم بزرگی هستی.»
«آه. منظورمچقدر اینه که،رختخواب نه، یعنی...»
در حالی که استاد همچنان به نوازش کردن سرش ادامه میداد، کیمیاگر نمیتوانست تکان بخورد. باچطوره وجود اینکه به شدت خجالت کشیده بود، اما به نظر نمیرسید از این کار بدش بیاید.آدم آنها شبیه دو خواهر صمیمی به نظر میرسیدند، و تماشای آنها باعث میشد احساس خوشحالی کنم.
«همم.»
اما منواقعاً نمیتوانستم فقط بهبیا همین قانع باشم.
«رئیس. این یعنیحیف الان هر دوشوننتونستم میتونن راحت حرکت کنن؟»
«آه. بـ... بله! محض احتیاط، ازشون خواستمبیمار مدت بیشتری استراحت کنن. حتی اگه الان حرکتحالت کنن و ورزش هم بکنن، مشکلی پیش نمیاد.»
بسیار خب.
«استاد. ارباب موریم.شگفتانگیزه میشه کمی باچشمهات من قدم بزنید؟»
«قدم بزنیم؟»
استاد سرش را کج کرد.
«خوشحالم که میتونم با شاگردم کمی هوای تازه بخورم... اما چرا میخوای اینببرم خرفت پیر رو هم با خودت بیاری؟ گونگجا. حتی یه مسیر دلپذیر همبیسابقه اگه با این پیرمرد همراه بشی، به یه جاده کثیف و منزجرکننده تبدیل میشه.»
«خب. اگه قراره قدم زدن با یه اهریمن پیرچطوره و یه اهریمن جوون باشه، این منم که ترجیحممکنه میدم ردش کنم. شما فرقهایهای احمق میتونید خودتون دوتایی برید.»
واکنش آنهاچقدر کاملاً قابلرختخواب پیشبینی بود.
«نه.»
آرام سرم را تکان دادم.
«هر دوی شما باید بیاین.»
«ها...؟»
استاد و ارباب موریم به یکدیگر نگاه کردند. به نظر میرسید متوجهبیا شده بودند که من پیشنهاد یک قدم زدن معمولی را ندادهام. حالتمیکنم چهرهشان نشان میداد که نمیدانند قضیه از چه قرار است، اما کنجکاو شدهاند.
«میفهمم. شاگرد من حتماً نقشههای مخفیانهای تو سرشنتونستم داره. من دلم نمیخواد با این پیرمرد احمقمرحله قدم بزنم، اما حاضرم فریب شاگرد کندذهنم رو بخورم.»
«خب. از اونجایی که یه بچه اهریمنروشن این نقشه رو کشیده، احتمالاً چیز مهمیقهقههای نیست. من که اصلاً انتظار زیادی ندارم.»
غار را ترک کردیم.
هوا سرد بود. درست مانند روزوقتی اولی که به درون [رویدادنامههای اهریمنبیا آسمانی] سقوط کردیم، هنوز زمستان بود.
تفاوت این روز با آن روز در این بود که نهسعی استاد و نه ارباب موریم دیگر نمیتوانستند از کی خود استفادهتأسفه کنند. آنها برای همیشه این توانایی را از دست داده بودند.
با دست راستم، دست استاد را گرفتم. با دستچطوره چپم، دست ارباب موریم را. به این ترتیب، میتوانستمممکنه از هاله برای گرم کردن هر دوی آنها استفاده کنم.
«استاد.»
«بله.»
«ارباب موریم.»
«بله.»
«شما دو نفر این رو گفته بودید. تنها حسرت شما اینه که نتونستیداون نبرد خیر و شرِ خودتون رو به پایان برسونید. اینکه جای تأسف داره،اگه اما این مشکلیه که ما، کسانی که شاگردان شما شدیم، باید حلش کنیم...»
آن دو به گرمایاولین من تکیه دادند و ازواقعاً جاده سرد زمستانی عبور کردند.
«اما منبوده به چیزچقدر دیگهای فکر کردم.»
آیا به این دلیل بود که برای اولین بار در طول یک هفتهکشیده بیرون میآمدند؟ یا بدنهایشان که حالا باید بدون انرژی درونی از آنها استفادهجدید میکردند، برایشان ناآشنا بود؟ قدمهای استاد و ارباب موریم کمی نامتعادل و لرزان بود.
«نبرد بزرگ خیر و شر، آیین و رسومی بین شما دو نفره. حتی اگه من و ارباب چن مو-مون با هم مبارزه کنیم،مگه فقط یه مبارزه تمرینی و معمولیه؛ هیچوقت نمیتونه یه نبرد بزرگ باشه. تنها مبارزه بین شما دو نفر میتونه اون نبرد بزرگ باشه.قطع به این دلیل که تا به امروز، این شما دو نفر بودید که فرقه شیطانی و فرقه صالح رو سر پا نگه داشتید.»
«شاگرد...؟»
«از شما ممنونم.»
به دشت برفی رسیدیم.
«ممنونم کهچقدر توی این ۳بودم سال تسلیم نشدید.»
مکانی که روزگاری اجساد در آن مانند یک جنگلواقعاً پراکنده شده بودند. جنگلی از سایهها. حالا، این مکانحصیر چیزی جز یک دشت برفیِ پاک و دستنخورده نبود.
«ممنونم که هر روز صبح برای جمعآوری دوباره جیانگشیها میاومدید. اگهسعی تسلیم میشدید، اگه با اونها فقط مثل اجساد معمولی رفتار میشد وغمت رها میشدن تا از بین برن، من هرگز نمیتونستم اونها رو برگردونم.»
زندگیای کهواقعاً هر دوی شمابیا از دست دادید.
منظرهای کهچقدر باید ازرختخواب آن لذت ببرید.
برای بازگرداندن آنها،ببینمش به آرامی دهانموقتی را باز کردم.
«تناسخ صد شبح.»
سایهام روی برفها گسترده شد.
[مهارت شما در حال فعال شدن است.]
در میان سایه، پیکرههایی مانند آدمبرفیها از زمین برخاستند. یکی، دو تا، تعداد زیادی. برخیاون از سایهها رداهای سیاه بر تن داشتند. آستینهای سفید برخی دیگر از سایهها در هوا تکاندنیا میخورد. آنها به تدریج شکل انسانی به خود گرفتند و با شگفتی به دستهایشان خیره شدند.
«شاگرد، این دیگه چه...»
با این حال، هیچکدامرختخواب از آنها به اندازه استادسعی و ارباب موریم شگفتزده نبودند.
«میتونید این رو به چشم یه رویا ببینید. ایرادی نداره اگه فقط ازش بگذرید و بگید این ازحصیر عوارض از دست دادن انرژی پایین شکمتونه. هیچ اشکالی نداره اگه فرض کنید من یه هنر رزمی عجیبکردن یاد گرفتم تا خاطرات و بدنهای مردگان رو برای مدتی فرا بخونم و اونها رو مثل قبل کنم.»
«استاد. ارباب موریم.»
تناسخ صدواقعاً شبح کاملخیلی شده بود.
«فرقه شیطانیچقدر هنوز بهرختخواب پایان نرسیده.»
اعضای نخبهخودم فرقه شیطانی.اولین ۱,۰۰۰ نفر.
«جنگ هنوز جوانمردی روچقدر فراموش نکرده، و جوانمردی همچیکار جنگ رو از یاد نبرده.»
نخبگان فرقه صالح. ۱,۰۰۰ نفر.
«فرقه شیطانی به خاطر جیانگشیهابودم نابود نمیشه، و فرقه صالح همببرم توسط مشتی جسد بلعیده نخواهد شد.»
نبرد بزرگخودم و حقیقیاولین خیر و شر.
این همان چیزیباشه بود که آنرختخواب دو آرزویش را داشتند.
«اگه فرقه شیطانی از این دنیا محو بشه، فقط بایدروی به دست تیغه فرقه صالح باشه. اگه قراره فرقه صالحعروج نابود بشه، باید به خاطر نوک انگشتان شرور فرقه شیطانی باشه.»
«...»
«همونطور که استاد فرقهاولین شیطانی گفت و همونطور کهواقعاً رهبر فرقه صالح آرزو داره.»
لبخندی زدم.
سپس، یک دستمشگفتانگیزه را روی مشتم گذاشتمروشن و ادای احترام کردم.
«مبارزه کنیدچقدر تا ارباب نهاییبودم این دنیا باشید.»