---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 36: مرگ من (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 36: مرگ من (۱)

0

آره. برگشته بودم.

حالا دیگر آمدن‌تنها​ به این مکان‌تبدیل​ را «برگشتن» می‌نامیدم.

مهارت‌های پادشاه اهریمن باران پاییزی به‌طور تصادفی در حال کپی شدن هستند.

زندان من. ورطه‌ای از آگاهی.

مردم به من می‌گفتند بازنده. بودم. و اینجا مکانی بود که به من یک شانس داد. وقتی در آتش امپراتور شعله می‌سوختم، آخرین فرصتی را که برج به من داد از دست ندادم.

چرا؟

کارت‌های مهارت در حال ایجاد شدن هستند.

چرا برج چنین مهارتی به من داد؟

این همان سوالی بود که می‌گفت: «چرا این مهارت به یک بیمار روانی مثل یو سو-ها داده شد؟» چرا؟ چرا به آدم بی‌مصرفی مثل من که فقط در اینترنت می‌چرخید، تقدیم شد؟

- مهارت‌ها رو دیدم.

به هو-ریونگ این را گفت.

- می‌خوای الان برات بخونمشون؟

«آره، لطفاً.»

- باشه!

با گوش دادن به حرف‌های به هو-ریونگ، به ذهنم خطور کرد که شاید برج پشیمان شده بود. چون از نگرش شکارچی‌ها ناامید شده بود.

+

[نفرت همچون باران می‌بارد]

رتبه: S-

تأثیرات: تو نگاه نمی‌کنی. تو نمی‌توانی ببینی. مردم آنچه را که نمی‌توانند ببینند، ناموجود می‌پندارند. «احمق‌های کور.» درست است. «جاهل.»

پس، به آن‌ها نشان بده.

به آن‌ها نشان بده که چند جان به خاطر جهل از دست رفته است. به همان اندازه‌ای که خون در این جهان ریخته شده، آسمان باران سرخ خواهد بارید.

※ با این حال، تنها خونی که دیده‌ای تبدیل به باران خواهد شد.

+

امپراتور شعله، یو سو-ها،‌دیده‌ای​ قطعاً مرحله طبقه ۱۰‌طبقه​ را پاکسازی کرده بود.

اما نه به روشی درست.

او احتمالاً ناامیدی و نفرت عروسک‌ها‌آن‌ها​ را نادیده گرفته و فقط با‌جهل​ زور از میانشان رد شده بود.

آیا برج‌جاهل​ این را‌نشان​ مایه شرمساری نمی‌دانست؟

آیا ناامید نشده بود؟

«مهارت بعدی چیه؟»

- این یکی.

به هو-ریونگ گفت.

+

[قلب با پژواک می‌گرید]

رتبه: A+

تأثیرات: احساساتت هاله تو را تقویت خواهند کرد. هرچه احساساتت قوی‌تر باشد، هاله تو واکنش بیشتری نشان خواهد داد. انتقام. تنفر. اندوه. می‌تواند هر احساسی باشد. آتش فارغ از نوع هیزم، خواهد سوخت.

※ با این حال، تو به آرامی به آن احساس معتاد می‌شوی.

+

«...»

درست است.‌قطعاً​ برج قطعاً‌طبقه​ ناامید شده بود.

«همه طبقه‌ها‌مرحله​ یک مأموریت‌پاکسازی​ مخفی دارن.»

همان‌طور که مأموریتی برای‌قطعاً​ تسلی دادن عروسک‌ها در‌کرده​ اقامتگاه آتش دوزخی وجود داشت.

شاید... در طبقه‌تنها​ ۱۲ هم یک مأموریت‌قطعاً​ مخفی وجود داشته باشد.

روی حرف‌های‌قطعاً​ به هو-ریونگ‌طبقه​ تمرکز کردم.

+

[احضار صد شبح]

رتبه: SS

تأثیرات: کسانی که کشته‌ای به عنوان هیولا احضار خواهند شد. مردگان نمی‌توانند از توانایی‌های زمان حیاتشان استفاده کنند. آن‌ها حتی آن را به یاد هم نمی‌آورند. آن‌ها به شکل گابلین‌ها، اورک‌ها، زامبی‌ها، اسکلت‌ها و غیره احضار خواهند شد.

※ با این حال، تنها هفته‌ای یک‌بار می‌توانی آن‌ها را احضار کنی.

+

به غیر‌جاهل​ از این، مهارت‌های‌بده​ زیادی وجود داشت.

اما این سه‌خونی​ مورد بیشتر از همه‌مرحله​ توجهم را جلب کردند.

«...خوبه.»

سرم را تکان دادم.

«تصمیمم رو گرفتم.»

اینکه از چه مهارتی استفاده‌تبدیل​ کنم و چگونه طبقه ۱۲،‌کرده​ نه، طبقه ۲۰ را پاکسازی کنم.

«همین رو انتخاب می‌کنم.»

- ها؟

انتخابم غیرمنتظره بود؟

به هو-ریونگ‌تنها​ سرش را‌دیده‌ای​ کج کرد.

- می‌خوای‌آن‌ها​ اون رو انتخاب‌چند​ کنی؟ ممم؟ نمی‌دونم.

«نه. این‌کور​ بهترین انتخابه، حداقل‌جاهل​ تا طبقه ۲۰.»

- نمی‌دونم... خب. هر کاری دلت‌چند​ می‌خواد بکن. نمی‌دونم تو سرت چی می‌گذره.‌جهان​ احتمالاً دوباره داری یه حقه‌ای سوار می‌کنی.

«منتظرش باش.»

در حالی که دستم‌بده​ را برای برداشتن کارت‌جهل​ دراز می‌کردم، مکث کردم.

«امپراتور شمشیر. تو از‌است​ برنامه روزانه قدیس شمشیر‌بده​ خوب خبر داری، مگه نه؟»

- ها؟ آره. برنامه بابابزرگ مارکوس از وقتی‌خاطر​ که سحر بیدار می‌شه تا وقتی که می‌خوابه‌سرخ​ کاملاً مشخصه. اون یه بابابزرگ به تمام معناست.

«برنامه عصرش رو‌خونی​ بهم بگو. یه‌قطعاً​ جایی به دردم می‌خوره.»

- باشه، می‌گم.

کارت را برداشتم.

صدایی در تاریکی طنین‌انداز شد.

انتخاب کامل شد. مهارت در حال کپی شدن است.

شما در حال بازگشت به ۲۴ ساعت قبل هستید.

و به این ترتیب، یک روز به عقب برگشتم.

کلاس فعلی شکارچی شما کلاس D است.

مهارتی که دارید دارای یک مجازات است.

تروما دشمنی که شما را کشته است در حال بازسازی است.

البته که مجازاتی در کار بود.

در نهایت تروما پادشاه اهریمن باران پاییزی را دیدم اما...

الان باید مشکل طبقه ۱۲ را حل می‌کردم.

شدت مجازات در سطح متوسط است.

مجازات «جاده ارواح گرسنه» است.

بگذارید بعداً درباره مجازات صحبت کنیم.

۲.

به هو-ریونگ اهمیت یک ثانیه را به من آموخت.

اینکه برای بیشتر مردم سخت است که حتی یک ثانیه را به درستی زندگی کنند.

این بار آن را با تمام وجودم احساس کردم.

«- داری می‌ری؟»

در کافه.

جادوگر از روی صندلی‌اش نگاهی به من انداخت.

فقط جادوگر نبود. تمام رهبران کلن‌های بزرگ با حالت‌های مختلفی به من نگاه می‌کردند.

حتی کنت، که در اثر حمله پادشاه اهریمن در طبقه ۱۲ مرده بود، لبخند محوی به من می‌زد.

من به کافه طبقه ۱ برگشته بودم، جایی که با اربابان گیلد معامله کرده بودم.

«یک روز.»

فهمیدم ۲۴ ساعت چقدر طولانی است.

سرگیجه‌آور بود.

ما عصر جدیدی را آغاز کرده بودیم، طبقه ۱۱ را پاکسازی کرده بودیم و در عرض یک روز با پادشاه اهریمن در طبقه ۱۲ جنگیده بودیم. اما خدای من. همه این‌ها در کمتر از یک روز اتفاق افتاده بود.

«...آره. طبقه ۱۱ کمی دیگه باز می‌شه.»

کمی بغض کرده بودم.

سرفه آرامی کردم و گفتم:

«اگه نمی‌خوام عقب بیفتم، باید از همین الان آماده شدن رو شروع کنم.»

«وقتی نمی‌دونی طبقه ۱۱ چطوریه، چطور می‌خوای آماده بشی؟»

«...»

در طبقه ۱۱ هیچ مشکلی وجود نداشت.

مشکلات از طبقه ۱۲ شروع می‌شد، زمانی که پادشاه اهریمن شروع به مداخله کرد.

آنجا، شماها از هم جدا خواهید شد.

کسی به شما خیانت خواهد کرد و کسی از آن خیانت در هم خواهد شکست.

حتی کسی هست که می‌میرد.

«...کیم گونگ‌جا؟»

جادوگر ابروهایش را در هم کشید.

«حالت خوبه؟ قیافه‌ات یه جوری شد. احساس بدی داری؟»

«ممم. حالم خوبه. فقط بودن در اینجا کنار آدم‌های فوق‌العاده‌ای که گیلدها رو رهبری می‌کنن، کمی احساساتیم کرد.»

با بی‌خیالی به او جواب دادم.

به هو-ریونگ در سکوت نگاهم می‌کرد.

«به هر حال، آره. حق با شماست. همگی. من می‌دونم طبقه ۱۱ چطوریه. نه تنها این، بلکه می‌دونم مأموریتش چیه.»

«...!»

نگاهشان تغییر کرد.

اطلاعات به اندازه جان یک انسان اهمیت داشت. من عملاً گفته بودم: «من چیزی درباره زندگی شما که در خطر است می‌دانم.» قابل درک بود که رنگشان بپرد.

«این اطلاعات به عنوان پاداش پاکسازی طبقه ۱۰ به من داده شد.»

«...و دلیلی که الان دارم این رو می‌گم.»

جادوگر دهان باز کرد تا حرف بزند:

«می‌تونیم این‌طور برداشت کنیم که قراره اون رو با ما به اشتراک بذاری؟»

«البته.»

انگشت اشاره‌ام را بالا آوردم.

«با این حال، یه شرطی داره.»

«بگو. با کمال میل بهش گوش می‌دیم.»

«لطفاً هر وقت در آینده ازتون درخواستی کردم، برام انجامش بدین.»

به تک‌تک شکارچی‌هایی که دور میز نشسته بودند نگاه کردم. همه آن‌ها به نظر می‌رسید غرق در افکارشان شده‌اند.

یک لطف. چیز ساده‌ای بود، اما در عین حال سخت.

«چه جور لطفی؟»

«الان نمی‌تونم بهتون بگم.»

«...»

«با این حال، می‌تونم بهتون اطمینان بدم که جونتون رو به خطر نمی‌ندازه. ربطی به پول هم نداره. ازتون نمی‌خوام جون کسی رو بگیرین. اگه فکر می‌کنین این غیرممکنه، پس فقط درخواستم رو رد کنین.»

«ممم.»

مفتش بدعت‌کار چانه‌اش را نوازش کرد.

با همان دست راستی که دفعه قبل توسط قدیس شمشیر قطع شده بود.

«به نظر من که مشکلی نداره. راستش رو بخواین، من واقعاً از این شرط خوشم میاد! آهاها. اگه از قبل درباره چیزی اطلاعات داشته باشین، تقریباً هیچ‌چیز نمی‌تونه غافلگیرتون کنه. من موافقم!»

«همم. اگه می‌تونیم ردش کنیم... من هم موافقم.»

مفتش بدعت‌کار و کنت تأیید کردند.

وقتی بقیه شکارچی‌ها هم افکارشان را جمع‌وجور کردند، قول دادند که شرطم را بپذیرند.

«عالیه.»

یک کار انجام شد.

«پس حالا می‌گم. از طبقه ۱۱ تا طبقه ۲۰، ماجرا تو دنیایی به اسم امپراتوری اِگیم اتفاق می‌افته. اونجا تحت حمله پادشاه اهریمن قرار داره و طبقه ۱۱...»

صدایم به آرامی در کافه پیچید.

اربابان گیلد با شنیدن حرف‌هایم شروع به همهمه کردند.

«...همم. پس تا طبقه ۱۰ فقط بخش آموزشی بوده. و از طبقه ۱۱ قراره وسط یه جنگ تمام‌عیار پرت بشیم.»

«می‌بینم که اطلاعات بی‌قیمتیه.»

«آره! از این به بعد مبارزات هم متفاوت می‌شن!»

«باید این اطلاعات رو به اعضای گیلدمون بدم. هوف. اما بچه‌های سانگریون ما اصلاً تو مبارزه استعدادی ندارن و...»

شکارچی‌ها نظراتشان را با هم در میان گذاشتند.

سرم را تکان دادم.

«حالا با این اطلاعات، پاکسازی طبقه ۱۱ خیلی راحت‌تر می‌شه.»

همه‌چیز از همین حالا در حال تغییر بود. از زمان شروع این بازگشت، چیزهای زیادی تغییر کرده بود.

اما هنوز کافی نبود.

«پس من دیگه رفع زحمت می‌کنم... آه، جنگجوی صلیبی.»

«همم؟»

جنگجوی صلیبی سرش را چرخاند. او در حال مکیدن سومین آمریکانوی خود با نی بود.

«چرا صدام کردی؟»

«شما معاون گیلد شبه‌نظامیان مدنی هستید. مایلید با من قدم بزنید؟ موضوعی هست که باید باهاتون در میون بذارم.»

«همم.»

جنگجوی صلیبی نگاهی به اطراف انداخت و شانه‌هایش را بالا انداخت.

«خب. به هر حال قصد داشتم کم‌کم بلند شم. تا وقتی که خیلی طول نکشه...»

«زیاد طول نمی‌کشه. ۳۰ دقیقه کافیه.»

«پس مشکلی ندارم.»

جنگجوی صلیبی فنجان قهوه‌اش را پایین گذاشت.

«درخواست قرارت رو قبول می‌کنم.»

۳.

در شهری که پر از هیاهوی مردم بود، شکارچی‌ها روی نیمکت‌های کنار فواره‌ها، رستوران‌های فضای باز و در بازارها درباره طبقه ۱۰ صحبت می‌کردند.

«با توجه به اینکه هیچ اطلاعیه‌ای پخش نشده، حتماً یه تازه‌کار بی‌نام‌ونشان پاکسازیش کرده!»

«امکان نداره. گیلدهای رده‌بالا دارن کنترلش می‌کنن.»

«واقعاً کی این کار رو کرده...»

«منم دلم می‌خواد یه مرحله رو پاکسازی کنم.»

برای کسانی که فردایشان لغو شده بود، فتح طبقه ۱۰ تازه اتفاق افتاده بود.

احساس می‌کردم تنها من هستم که در زمانِ حذف‌شده قدم می‌زنم.

-هی، زامبی.

خب، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، تنها نبودم.

-داره تعقیبمون می‌کنه.

چون به هو-ریونگ را داشتم.

«مطمئنی؟»

-کاملاً. و به پشت سرت نگاه نکن.

برای پاکسازی بی‌خطر طبقه ۱۲، به دو چیز نیاز بود.

اولی، اتحاد با رهبران گیلدهای بزرگ.

و دومی... این بود که قدیس شمشیر نسبت به من خصومتی نداشته باشد.

«اگه بذارمش برای طبقه ۱۲، خیلی دیر می‌شه.»

این بار آن را حس کرده بودم.

«این موضوع باید قبل از بالا رفتن از برج حل بشه.»

رابطه بین قدیس شمشیر و اربابان گیلد افتضاح بود. اگر خیانت هم به این ترکیب اضافه می‌شد؟ آن‌وقت میانبری به سوی نابودی طی می‌کردیم.

-لعنتی، به‌سختی می‌تونم متوجهش بشم. مهارت‌های تعقیب کردنش رو ببین. حتی اگه برگردی هم احتمالاً نمی‌تونی بفهمی. اون یه مهارت مربوط به این کار داره.

«فهمیدم، پس لطفاً فقط حواست باشه که داره دنبالمون میاد یا نه.»

در حال حاضر داشتم برای قدیس شمشیر طعمه می‌گذاشتم.

از قبل برنامه روزانه قدیس شمشیر را از به هو-ریونگ پرسیده بودم و عمداً کاری کردم که متوجه من شود. بعد از اینکه دید از کنار رستوران فضای بازی که معمولاً در آن غذا می‌خورد رد می‌شوم، شروع به تعقیبم کرد.

البته.

«کیم گونگ‌جا. داریم کجا می‌ریم؟»

جنگجوی صلیبی که کنارم بود، از این موضوع خبر نداشت.

«اگه از این طرف بریم، فقط محله‌های تاریک و ترسناک هستن...»

«مغازه‌ای هست که می‌خوام بهتون پیشنهادش بدم.»

«مغازه؟»

«بله. مغازه‌ایه که یه داروساز بی‌نام‌ونشان ادارش می‌کنه. کارش فوق‌العاده‌ست. اگه اسمش شناخته‌شده بود، همین الان حسابی معروف می‌شد. اما اوضاعش خوب پیش نمی‌ره. اگه فکر می‌کنید کارش خوبه، لطفاً به فروششون کمک کنید.»

«همممم...»

جنگجوی صلیبی به صورتم نگاه کرد.

می‌دانستم دارد چه کار می‌کند.

«اون مهارت تشخیص دروغ خودش رو فعال کرده.»

جنگجوی صلیبی دهانش را باز کرد.

«چیزهایی که گفتی حقیقت داره؟»

«بله. البته. چرا باید بهتون دروغ بگم؟»

واقعاً قصد داشتم او را به مغازه معرفی کنم، بنابراین دروغ نبود.

«داری برای کار مشکوکی نقشه‌ می‌کشی؟»

«من فقط دارم سعی می‌کنم ازتون کمک بگیرم. حتی اگه اتفاقی هم بیفته، جون من در خطر می‌افته، نه شما. بهم اعتماد کنید.»

«همم.»

او به آرامی سرش را تکان داد.

احتمالاً همه‌چیز به عنوان حقیقت ثبت شده بود.

«ببخشید.»

او لبخند زد.

«زیاد می‌شنوم که آدم به شدت شکاکی هستم. بیا ادامه بدیم.»

عالیه. قبول شد.

از خیابان گذشتیم و به مغازه داروساز رسیدیم. او در حال جابه‌جا کردن چیزی بود که بسیار سنگین به نظر می‌رسید. در ابتدا، با دیدن نزدیک شدن ما سرش را کج کرد، اما وقتی چهره‌ام را دید، لبخند درخشانی زد.

«آه! قربان!»

«الان باز هستید، خانم مغازه‌دار؟»

«آهاها. بسته‌ست، اما برای شما همیشه بازه! شما اولین مشتری ثابت من هستید. هوپ!»

چیزی را که حمل می‌کرد، زمین گذاشت.

تا همین چند روز پیش کاملاً کثیف و ژولیده به نظر می‌رسید، اما حالا کاملاً مرتب بود. حالا واقعاً حس و حال یک مغازه‌دار را منتقل می‌کرد.

«هوف. آه، ببخشید. ایشون...؟»

«ایشون شکارچی‌ای هستن که به عنوان معاون گیلد شبه‌نظامیان مدنی فعالیت می‌کنن. اسمشون رو شنیدید، درسته؟ اسمشون جنگجوی صلیبی هست.»

«...بله؟»

چشمانش از پشت عینک لرزید.

«مـ، معاون گیلد شبه‌نظامیان مدنی؟!»

«آره.»

«مقامشون خیلی بالاست!»

این یک واکنش طبیعی برای شکارچی‌ها بود.

«چـ، چرا همچین شخصی باید تو این مغازه محقر... هین؟! مواد مخدر؟! اومدین برای سرکوب مواد مخدر؟ مـ، من هیچی درست نکردم! درسته تو همچین جایی کار می‌کنم، اما حداقل به مواد مخدر دست نزدم، نه، حتی یه گرم از هیچ چیز بدی نساختم!»

«...»

«من با وجدان زندگی کردم! و به همین کار ادامه می‌دم! پس لطفاً بازجوییم نکنید!»

او کاملاً روی زمین خم شد و به خاک افتاد.

این یک واکنش طبیعی نبود.

«همم...»

جنگجوی صلیبی چهره‌ای معذب به خود گرفت. از آنجایی که احتمالاً مهارت تشخیص دروغ گفته بود که همه حرف‌هایش حقیقت دارد، به نظر می‌رسید در حال سبک‌وسنگین کردن این است که داروسازِ روبه‌رویش را یک روانی بداند یا یک تاجر باوجدان.

«آروم باشید، آروم باشید، خانم مغازه‌دار. نگران نباشید.»

تق تق.

آرام روی شانه‌اش زدم.

«من نیومدم اینجا تا پیش جنگجوی صلیبی چغلیتون رو بکنم. شما آدم خیلی خوبی هستید.»

«پس...؟»

«فروشتون با کیفیت کارتون همخونی نداره. برای همین خواستم کارتون رو به معاون گیلد معرفی کنم.»

داروساز سرش را بالا آورد و دهانش از تعجب باز ماند.

«مـ، معرفی...؟»

«دقیقاً همون چیزی که گفتم. سعی کنید معجون‌های مختلفی به جنگجوی صلیبی بدید تا امتحان کنه. کی می‌دونه؟ اگه خوشش بیاد، شاید باهاتون قرارداد ببنده.»

«...»

«اگه شبه‌نظامیان مدنی از معجون‌های شما استفاده کنن، براتون راحت‌تر نمی‌شه؟»

داروساز پلک زد.

به نظر می‌رسید مدتی طول کشید تا متوجه منظورم شود.

لحظه‌ای بعد، دستانم را گرفت.

«فـ، فرشته...!»

من فرشته نبودم، بلکه گونگ‌جا بودم.

«وقتی مغازه‌م داشت به فروش می‌رفت کمکم کردید، یه سفارش خیلی بزرگ دادید، و اوه. اوه. حالا حتی دارید به فروشم هم کمک می‌کنید. شما یه فرشته‌اید... چطور می‌تونم این رو جبران کنم...؟»

و درست زمانی که چشمان ارباب قلعه کیمیاگریِ آینده می‌درخشید.

شخصی قدم به خیابان ساکت گذاشت. صدای قدم‌ها کاملاً سنگین بود، بنابراین هر سه نفرمان سرمان را چرخاندیم تا نگاه کنیم.

«-همونجا.»

صاحب قدم‌ها لباس رسمی مشکی به تن داشت.

«می‌شه همه به جز اون یارو برن کنار؟»

و با سردی به من خیره شد.

قدیس شمشیر.

او پیرمردِ این بازگشت بود که هنوز مرا باور نداشت.

صدای بم او در کوچه طنین‌انداز شد.

«می‌خوام با اون شخص تنها صحبت کنم.»

برای من که مشکلی نبود.

وقت آن رسیده بود که شرط دوم را هم پاکسازی کنم.

ناولها | novelha.net