---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 40: لقب یک جنگجو (۲) • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 40: لقب یک جنگجو (۲)

0

روزی که‌کسری​ باران بارید، چشمانش‌هیچ​ را باز کرد.

نامی نداشت. شکلی نداشت. می‌شد آن را یک سایه نامید. در‌مسیر​ آن روز بارانی، می‌شد آن را یک سایه خواند، و وقتی‌قبل​ چشمانش را باز کرد، اولین فرم از حیات را به چشم دید.

-قور قور.

به این فکر کرد که چیست. چیزهای‌سریع‌تر​ زیادی بود که نمی‌دانست. فقط صداها... صدای‌مشکی​ باران. مدام صدای قور قور قورباغه‌ها را می‌شنید.

باران، عطر لذیذی داشت.

مانند یک مار، هرچند نمی‌دانست مار چیست، به‌چشمانم​ سمت موجود زنده‌ی مقابلش خزید. موجود زنده نمی‌دانست‌پادشاه​ که چیزی در حال نزدیک شدن به اوست.

موجود زنده‌صداهای​ هم عطر‌خود​ لذیذی داشت.

همه‌چیز در یک چشم به هم زدن تمام شد. آن موجودی که با آن صدای‌دائمی​ دوست‌داشتنی قور قور می‌کرد، در کسری از ثانیه بلعیده شد. قور قور! او هیچ دندانی نداشت،‌زامبی​ بنابراین بدن موجود زنده تکه‌تکه نشد. فقط ذوب شد. در معده‌اش افتاد و آرام‌آرام ذوب شد.

باران می‌بارید.

وقتی حیاتِ درون معده‌اش تقریباً از بین رفت، متوجه شد که پاهای جلویی دارد.‌طولانی​ پاهای عقبی هم داشت. پاهایش روی زمین قدم گذاشتند، اما نمی‌توانست روی آسمان قدم‌دستم​ بگذارد. باران، آسمان و زمین را به هم متصل می‌کرد. جهان کمی روشن‌تر شد.

آه.

لمس قطرات باران‌طولانی​ را از طریق پوستش‌سریع‌تر​ حس می‌کرد. حسِ حیات.

-قور قور.

دهانش را باز‌وجود​ کرد تا صداهای شادی‌بودم​ از خود سر دهد.

-قور قور.

باران می‌بارید.

می‌خواست کمی بیشتر زندگی کند.

۴.

در ابتدا،‌صداهای​ همه‌چیز با یک‌دهد​ حمله شروع شد.

با وجود اینکه اکسیر را نوشیده بودم، چشمانم حتی نمی‌توانستند‌ساعت​ مسیر حمله را دنبال کنند. یک ثانیه را طولانی کردم،‌فراموش​ اما حمله پادشاه اهریمن از آن یک ثانیه من سریع‌تر بود.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.]

یک روز.

با یک ماژیک مشکی دائمی، عدد ۱ را روی دستم کشیدم. تا در آینده این را فراموش نکنم. مثل خط‌هایی بود که زندانیان برای شمردن روزهای حبسشان روی دیوار می‌کشند.

-زامبی.

«بله.»

-تکنیک شمشیرزنی این یارو، به خودی خود چیز خارق‌العاده‌ای نیست.

اینجا مثل یک زندان بود. زندانِ زمان.

-بیشتر شبیه اینه که اون به طرز مسخره‌ای قویه. همین به تنهایی خیلی ترسناکه. چون می‌تونه با زور بازوش هر چیزی رو در هم بشکنه. اما...

«اما، اگه جهت حمله‌اش رو بدونم، می‌تونم ازش جاخالی بدم.»

-دقیقاً.

اگر در این زمان، ماموریت مثل همیشه ادامه پیدا می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

چند جنگجو در این جنگ کشته می‌شدند؟

هر بار که یک جنگجو می‌مرد، در حالی می‌مرد که حداقل ۲۰ سال دیگر از عمرش باقی مانده بود. آدم‌هایی که می‌توانستند ۲۰ سال دیگر زندگی کنند، بیهوده می‌مردند. اگر ۱۰ نفر می‌مردند، می‌شد ۲۰۰ سال. اگر ۱۰۰ نفر می‌مردند، می‌شد ۲۰۰۰ سال.

با فکر کردن به آن زمان‌ها، هیچ نقشی را انتخاب نکردم.

فقط با شمشیرم در برابر پادشاه اهریمن ایستادم.

و بعد، این بدن.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازگشته‌اید.]

باید برای یک مبارزه ابدی آماده می‌شد.

-اما مشکل اینجاست که حتی اگه بدونی، بازم جاخالی دادن برات سخته. ای ضعیفه‌ی بی‌عرضه! ای حرومزاده‌ی جسدِ زامبی‌مانند!

«اَه، لطفاً ساکت شو.»

-که‌که‌که‌که.

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازگشته‌اید.]

وقتی به یک روز قبل برگشتم، آن روز تکرار شد.

فقط تکرار نشد، بلکه مبارزه‌ی گذشته تکرار شد.

مرورش کردم.

-تو هنوز به استفاده از هاله عادت نکردی. این یه مشکل بزرگه. فقط کافیه هاله رو روی پاهات متمرکز کنی، همونم کافیه.

«اگه وقتی تمرکزم روی پاهامه حرکت کنم، گاردم به هم می‌ریزه.»

-پس باید کاری کنی که هاله تا ران‌ها و شونه‌هات جریان پیدا کنه. با تعادل.

«گفتنش برای تو آسونه...»

[شما مرده‌اید.]

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازگشته‌اید.]

-اگه نمی‌تونی انجامش بدی، می‌تونی بمیری.

«لعنت بهت.»

یک روز.

یک روز دیگر هم گذشت.

-گستاخ.

تا الان چند بار صدای خشمگین پادشاه اهریمن را شنیده بودم؟

-قدم‌هایت را درست بردار، ای جنگجوی الهه. آمدن به اینجا بدون انتخاب هیچ‌چیز، نهایت گستاخی است. تنها کسانی که...

«خیلی خب. بریم برای یه ضربه!»

-چه می‌گویی؟

دیگر حالم از حرف زدن با او به هم می‌خورد، برای همین فقط اکسیر را سر کشیدم. در آن بازه‌ای که زمان کند شده بود، به سمت پادشاه اهریمن دویدم. متأسفانه، حمله‌ام توسط پادشاه اهریمن دفع شد.

-تو...

«جنگجو، پادشاه اهریمن رو می‌شکافه.»

[شما مرده‌اید.]

«پادشاه اهریمن، جنگجو رو شکافت.»

[شما مرده‌اید.]

«دیگه چی داری که بگی؟»

-...

«بیا. پادشاه اهریمن.»

[شما مرده‌اید.]

«من شمشیر امپراتوری‌ام.»

-بسیار خب!

[شما مرده‌اید.]

-پس آن را در برابر من ثابت کن!

[شما مرده‌اید.]

-به من ثابت کن!

«حتماً.»

[شما مرده‌اید.]

«بهت نشون می‌دم.»

[شما به ۲۴ ساعت قبل بازگشته‌اید.]

جهان متوقف شد، و تنها چیزی که در این بازه زمانیِ متوقف‌شده، نشانه‌ای از گذر زمان به من می‌داد، شمشیرم بود.

شمشیرم تنها شیء متحرک بود.

برای اینکه زمان در این جهان جریان یابد، باید یک ثانیه از شمشیر من جریان می‌یافت.

تنها یک ثانیه از شمشیر من بود، اما این جهان با همان یک ثانیه دوباره نفس کشید.

با وجود اینکه می‌خواستم تا ابد زندگی کنم، تنها می‌توانستم برای یک ثانیه زنده بمانم.

من زندگی‌ام را کردم.

«کارت عالی بود، کیم گونگ‌جا!»

یک روز.

«خدای من! حتی یه ساعت هم نگذشته و به نظر می‌رسه قراره مرحله رو پاکسازی کنی!»

یک روز دیگر.

«احتمالاً کمتر از ۴۰ شکارچی مردن!»

و، از مدتی پیش.

«شایدم کمتر از این... آه! بهتر از این نمی‌شه!»

حرف‌های جادوگر کم‌کم شروع به تغییر کرد.

مرحله طبقه ۱۱.

این همان ماموریتی بود که در آن، با گرفتن دست ارباب اژدهای سیاه، به سمت هیولای باس تله‌پورت می‌شدم. این کاری بود که باید برای تکرار روزم انجام می‌دادم. با زندگی کردنِ روز به روز، شرایط طبقه ۱۱ کم‌کم شروع به تغییر کرد.

به آرامی.

«کارت عالی بود، کیم گونگ‌جا! خدای من! ما داریم مرحله رو تو کمتر از ۵۰ دقیقه پاکسازی می‌کنیم! احتمالاً کمتر از ۳۰ شکارچی مردن!»

اما با اطمینان.

«کمتر از ۴۰ دقیقه! احتمالاً کمتر از ۲۰ شکارچی مردن!»

کمی سریع‌تر.

کارآمدتر.

هر بار که روزی تکرار می‌شد، چهره جادوگر کمی هیجان‌زده‌تر می‌شد. صدایش روشن‌تر بود. وقتی می‌گفت فقط ۲۰ نفر مرده‌اند، خوشحال‌تر از زمانی به نظر می‌رسید که می‌گفت ۵۰ نفر مرده‌اند.

«آه...»

من روز به روز می‌مردم.

«باورنکردنیه... کارت عالی بود کیم گونگ‌جا! همون‌طور که گفتی، بعد از درمان شوالیه‌ای به اسم جاشوا با گولم روبرو شدیم، اما واو، احتمالاً کمتر از ۱۰ نفر مردن... کی فکرش رو می‌کرد همچین چیزی ممکن باشه. تو این میدان جنگ، ممم. این...»

من یک روز را زندگی می‌کردم.

-چطور جرئت می‌کنی.

یک روز، پادشاه اهریمن پرسید.

-چرا این کار رو می‌کنی؟

«چی رو؟»

-می‌پرسم چرا نیشت بازه.

لبخند زدم.

«چون خوشحالم.»

قلبم تندتند می‌تپید.

«چون خوشحالم می‌خندم.»

پادشاه اهریمن شمشیرش را بالا برد.

-با اینکه قراره بمیری بازم خوشحالی؟

«تو نمی‌فهمی. نمی‌تونی بفهمی.»

-چقدر مغروری، جنگجوی الهه.

«من فقط آدم ساده‌ایم.»

شمشیرم را چرخاندم.

-بیچاره.

شمشیر مرا برید.

شما مرده‌اید.

شما به ۲۴ ساعت قبل بازمی‌گردید.

اما تسلیم نشدم.

دلیلی برای این کار وجود نداشت.

شمشیرم از دیروز سریع‌تر بود.

فردا، حتی از این هم سریع‌تر می‌شد.

چون من داشتم زندگی می‌کردم.

چون من زنده بودم.

«...»

آن روز بی‌صدا فرا رسید.

جادوگر دستم را گرفت. او نمی‌دانست، اما روی کف دستم ۱۰۰ علامت سیاه وجود داشت. برای من مثل چین و چروک بودند. چروک‌هایی که به من می‌گفتند چقدر زمان گذشته است.

«همین الان...»

صدای جادوگر می‌لرزید.

«همین الان چک کردم. کیم گونگ‌جا. حتی یک نفر...»

دست جادوگر در دستم می‌لرزید.

«حتی یک نفر هم نمرد.»

لرزش او به گریه تبدیل شد.

«حتی معبد ده هزار هم چک شد و هیچ‌کس... چند تا احمق بودن که تیر خوردن، اما... اما. هیچ‌کس نمرد.»

اژدهای سیاه.

گیلدی که از همان ابتدای برج در صدر بود.

اژدهای سیاه توسط شکارچی رتبه ۲ اداره می‌شد. جادوگر سیاه ده‌ها بار طبقه دهم را به چالش کشیده بود. هر بار که این کار را می‌کرد، شکست می‌خورد. شکست می‌خورد، اما همیشه شکارچیان را به سلامت برمی‌گرداند.

او چنین آدمی بود.

«ممنونم...»

چنین آدمی سرش را به من تکیه داد.

«واقعاً، ممنونم...»

جادوگر گریه می‌کرد.

او همچنین می‌خندید.

می‌خواستم کمی بیشتر زندگی کنم.

و این‌گونه.

زمان گذشت.

در قلبم جریان یافت.

-چطور جرئت می‌کنی!

لحظه‌ای که قلبم به تپش افتاد، شمشیرم را چرخاندم.

-چطور جرئت می‌کنی خودت به تنهایی جلوم رو بگیری! اونم بدون هیچ کمکی از طرف امپراتوری!

«آره.»

دشت وسیعی بود.

در دنیایی که زمان متوقف شده بود.

با قلبی تپنده شمشیرم را به سمت دشمنم نشانه رفتم.

«گفتم که یک جنگجو به تنهایی می‌جنگه.»

-احمق!

پادشاه اهریمن با عصبانیت غرش کرد.

او نامی نداشت. فرمی نداشت. می‌شد او را یک سایه نامید. سایه شمشیر سرخی را بالا برد که به سرزندگی خون بود. هوا به طرز ناپایداری لرزید و من در تیررس شمشیر قرار گرفتم.

آن خون بود.

-تو...!

حمله بعدی.

و حمله بعد از آن.

-سایه من، شرارتِ تمام شما انسان‌هاست!

همان موقع بود که اوضاع تغییر کرد.

پادشاه اهریمن شمشیر سرخش را چرخاند. در حمله چهارم، صدای شکستن یک آینه نیز به گوش رسید. نور روی شمشیر درخشید.

«-ببخشید، پادشاه گونگ‌جا.»

کسی به آرامی کنارم فرود آمد.

موهای سیاه در باد به اهتزاز درآمدند.

«می‌خواستم همون‌طور که گفتی تو پذیرش بمونم. اما دیگه نتونستم تحمل کنم.»

ارباب اژدهای سیاه.

جادوگر گوشه لبش را بالا برد.

«حس می‌کردم اگه بیشتر از این اونجا بمونم می‌میرم. برای همین اومدم اینجا تا ببینم چی می‌گفتی... هومف. داشتی تنهایی برای خودت بازی‌های سرگرم‌کننده می‌کردی؟»

«بازی‌های جنگجویانه بود.»

«خوش گذشت؟»

لبخند زدم.

«لعنتی عالی بود.»

«حدس می‌زدم. هیولاییه که به نظر می‌رسه ارزش شکار کردن رو داره.»

۵ آینه به پرواز درآمدند.

«نمی‌تونم بذارم تمام تفریح مال خودت باشه. بذار منم ملحق بشم.»

«واو. همه‌چیز مال من بود. حالا داری می‌دزدیش؟»

«نمی‌دونستی؟ گرفتن شکار بقیه از همه چی خوشمزه‌تره.»

«با این حرفت موافقم.»

-شما...

پادشاه اهریمن غرید.

تنها موجودی که در این لحظه نمی‌توانست بخندد، احتمالاً پادشاه اهریمن بود.

«ببخشید. هی-»

شمشیرم را بالا بردم.

«می‌خواستم خودم حسابتو برسم. اما فکر کنم درسته که جنگجوها با هم به حساب پادشاه اهریمن برسن. این برای پز دادن به تاریخ و سنته، مگه نه؟»

-چقدر گستاخید!

فاضلاب روی بدن پادشاه اهریمن به جوش آمد.

-دیگه از این شمشیر علیه شما استفاده نمی‌کنم!

فاضلاب به زمین ریخت.

گویی منبع آن بی‌نهایت بود، فاضلاب مدام روی زمین می‌ریخت و دشت را سیاه می‌کرد.

انگار سایه بزرگی زمین را پوشانده بود.

-هیولاها، به صدای من پاسخ دهید.

بررر. غل‌غل.

سایه به جوش آمد و حباب‌هایی از آن بیرون زد.

-کییییررررک!

-کییییک، کیییی!

درون سایه هر یک از حباب‌ها، هیولاهایی وجود داشتند. آب سیاه تغییر شکل داد.

برخی حباب‌ها تبدیل به گابلین‌ها شدند و برخی دیگر تبدیل به اورک‌ها.

یک اورک سرش را تکان داد. با جریان یافتن حباب‌ها، هزاران هیولا ما را احاطه کردند.

-کوووووو!

جانوران با درندگی فریاد کشیدند.

«این...»

جادوگر پس از نگاه کردن به اطرافش اخم کرد.

«این چیزی نیست که خودمون بتونیم از پسش بربیایم. قدیس شمشیر! اونجا چیکار می‌کنی که خیره شدی؟ حتی کمکمون هم نمی‌کنی.»

«می‌خواستم یکم بیشتر تماشا کنم. هنوز حتی ۳۰ ثانیه هم از شروع مبارزه اون جوون نگذشته. کی می‌دونست اون فاضلاب قراره هیولا احضار کنه.»

قدیس شمشیر، که حدود ۳۰ ثانیه مرا تماشا کرده بود، به حرف آمد.

«درسته. داشتم فکر می‌کردم که آیا باید بعد از یک دقیقه درخواست کمک کنم یا نه.»

با نگاه کردن به صورتش که بیش از ۳۰ هفته مرا تماشا کرده بود، لبخند زدم.

«امان از دست مردا... به هر حال. کیم گونگ‌جا، دستم رو بگیر. باید از اینجا بریم. قدیس شمشیر! تو هم بیا اینجا. اینا رو نمی‌بینی؟»

جادوگر فریاد زد و دستش را به سمتم دراز کرد.

«نه. مشکلی نیست.»

اما دستش را نگرفتم.

جادوگر اخم کرد و با تعجب به من نگاه کرد.

به جای جواب دادن به او، به آرامی زمزمه کردم.

«احضار صد شبح.»

مکث.

پادشاه اهریمن برای لحظه‌ای دستپاچه شد.

-تو. الان چی...؟

صدای من سریع‌تر از پادشاه اهریمن بود.

مهارت شما در حال فعال شدن است.

صدایی بود که صلاحیتم را ثابت می‌کرد.

به زودی، کل دشت زیر و رو شد.

ناولها | novelha.net