چپتر 80: فصل 80
0۳.
وقتی برای اولینداشت بار سعی کردم شمشیربکشم گرسنگی را یاد بگیرم.
«چی؟»
اهریمن آسمانی ناامید شده بود.
«یعنی طولانیترین زمانی کهکند تا حالا گرسنگی کشیدیدیگر فقط سه روز بوده؟»
او متوجه تلاشهایم نشد. از من قطع امید کرد.دیگر تسلیم شد. فقط برای مدت کوتاهی به شمشیر زدنمباشد نگاه کرد. سپس، به سادگی رویش را برگرداند و رفت.
«میبینم کهعنوان حرفام بهمیبست خرجت نمیره.»
«وقتی حتی این رو همچون نمیدونی، چطور میخوای هنر شیطانینداشت آسمانهای دوزخی رو بیدار کنی؟»
اهریمن آسمانی سعیکاری داشت کاری کند کهچون خودم پا پس بکشم.
چون دیگر هیچ انتظاری ازکند این دنیا نداشت. چون احساسهیچ میکرد که نباید هم داشته باشد.
«اشکالی نداره.»
«تقصیر من بود.»
این اتفاقی بود کهکند وقتی داشتم «گرسنگی» رادیگر یاد میگرفتم، رخ داد.
اما وقتی شروع بهکاری یادگیری «تشنگی» کردم، رفتارچون او کاملاً تغییر کرد.
۴.
اهریمن آسمانی در حالی که مبارزهامدیگر با جیانگشی را تماشا میکرد، گفت:میکرد «شمشیرت بیش از حد ساده است.»
احساس میکردم نگاهش به من کمکم در حال تغییر است. گاهیدنیا اوقات در شمشیر زدن دست و پا میزدم، و با اینکه اهریمنمیگرفتم آسمانی اخم میکرد، اما به من پشت نمیکرد. در عوض، راهنماییام میکرد.
«نمیتونم هیچ استفاده ماهرانهای ازش تو شمشیرتبکشم پیدا کنم. هیچ کاربردی نداره. صادقانه واحساس مستقیمه، اما به همون اندازه هم آسیبپذیره.»
اهریمن آسمانی داشت کمکممیبست به عنوان یک انسانبلکه به من امید میبست.
«انگار شمشیرت با انسانها نمیجنگه، بلکه باهیچ دنیا میجنگه. این شمشیر مکتب ما نیست، بلکهباشد شمشیر فرقه صالحه. تا حدودی دور از انتظاره.»
در ابتدا، من هم باخودم یک ضربه توسط یک زامبیانتظاری که هنرهای رزمی میدانست کشته میشدم.
اما با گذشت زمان، توانستم به راحتی ازچون پس زامبیهای رزمیکار بربیایم. این طبیعی بود. چون هرداشته شب، توسط جیانگشیهایی که پرتا برایم میآورد، کشته میشدم.
هرچه بیشتر در اعماق تروماهای اجسادیانسانها که از تشنگی جان داده بودندفرقه غرق میشدم، شمشیرم برندهتر و قدرتمندتر میشد.
«هسته اصلیکند سیمگیول مکتبمون روچون بهت آموزش میدم.»
وقتی شمشیرم تا حدودیکند قویتر شد، اهریمن آسمانیدیگر بالاخره آموزشم را شروع کرد.
«سیمگیول؟ اون دیگه چیه؟»
«...این یه راز حرفهایه، کلید روشهایانسانها ماست. میبینم که حرف زدن بافرقه بچهای از دنیای بیرون کار آسونی نیست.»
اهریمن آسمانی سرفهایخودم کرد و گلویشدیگر را صاف نمود.
«به زمانی فکر کن که شمشیربکشم گرسنگی رو یاد گرفتی. وقتی شمشیرتنداشت رو تاب میدادی به چی فکر میکردی؟»
«به گرسنگی فکر میکردم.»
«البته که همینطوره. اما فقط این نیست.نمیجنگه شاید خودت متوجه نشده باشی، اما تو همیندور حالا هم به ذات هنرهای شیطانی نفوذ کردی.»
ذات هنرهای شیطانی.
«از الان بهکاری بعد بهت میگمبکشم که اون چیه.»
در میانکنی دشت برفیکاری روبروی هم نشستیم.
«حالا. بهعنوان یک سیبمیبست فکر کن.»
«اگه منظورتکند سیبه... مثلاً، سیبیچون که میشه خورد؟»
«یک سیب برای خوردن.»
همانطور که به منکاری گفته شده بود، یکچون سیب را تصور کردم.
«داری بهش فکر میکنی؟»
«آره.»
«حس اون سیب چطوره؟»
«چی؟»
سوال اهریمن آسمانی عجیب بود. حس سیبنمیجنگه چطور است؟ من که واقعاً سیبی درحدودی دست نداشتم. چطور میتوانستم بگویم چه حسی دارد؟
گیج شده بودم.خودم اهریمن آسمانی با دقتهیچ به صورتم نگاه کرد.
«نمیدونی؟»
«اگه به خودمداشت فشار بیارم، احتمالاًخودم میتونم تصور کنم...»
«اشکالی نداره.عنوان اگه نمیدونی،میبست بگو نمیدونم.»
«آه، بله. هیچ ایدهای ندارم.»
«همم. همم.»
اهریمن آسمانی لبخند زد.کاری به نظر میرسید اینچون زن غرق در شادی است.
«تو صادقی.عنوان خوبه! حالا، بهانگار گرسنگی فکر کن.»
«...»
فکر کردم.
به کلنگی فکر کردم که کشاورز بیرحمانه بر زمین خشک میکوبید.انتظاری حرکت دستش را هنگام کتک زدن فرزندش به یاد آوردم. کودکانیاتفاقی که خاک نرم کنار رودخانه را میکندند و کلوچههای گلی میساختند.
اهریمن آسمانیعنوان زمزمه کرد:میبست «بهش فکر کردی؟»
«آره. به یادش آوردم.»
«حس گرسنگی چطوره؟»
خرد شدن خاک زیرکاری دندانهایم وقتی کلوچههای گلیچون را میخوردم. طعمش. بافت تردش.
«...خیلی خشکه.»
«بوی گرسنگی چیه؟»
«بوی خاک میده.»
«اوهو. چه نوع خاکی؟ خاکها انواع مختلفی دارن.چون خاک کشاورزی با خاک سفالگری فرق داره. خاک سیاهداشته داریم و خاک سرخ. کنجکاو شدم. خاک گرسنگی کدومه؟»
با چشمان بسته گفتم: «گِله. اما نمیتونی همینطوریبلکه هر گِل کهنهای رو برداری. باید گِلی باشهانتظاره که شن نداشته باشه و سنگریزهاش کم باشه.»
«میفهمم. درککند میکنم. طعمبکشم گرسنگی چطوره؟»
«...»
«کودک.»
صدای اهریمن آسمانی نرمتر شد.
«پرسیدم طعمکند گرسنگی چطوره. چراچون بلافاصله جواب ندادی؟»
گفتم: «...چون غمانگیزه. بچهها کلوچههای گلی رو زیر آفتاب خشک میکنن. وقتینداشت کلوچهها دارن تو آفتاب خشک میشن، هیچ کاری برای انجام دادن نیست،داد برای همین بچهها کنار گِلها میمونن. منتظر میمونن تا گِل خشک بشه...»
«اونها کودکانی هستنداشت که در انتظارخودم نور خورشید نشستهاند.»
«...آره.»
«گرسنگی، کودکانیکند است کهبکشم در انتظار خورشیدند.»
درست است. اینکاری همان چیزی بودبکشم که اتفاق افتاد.
«کودک. این شعر توست.»
صدای اهریمن آسمانیانسان مانند برفی سنگینانسانها و بیرحم فرود آمد.
«وقتی ازت خواستم حس لمس یک سیب رو توصیف کنی، جواب دادی که نمیدونی. اما وقتیاشکالی درباره گرسنگی پرسیدم؟ تو گِل رو حس کردی. تونستی بوی گِل رو استشمام کنی. گِل روجیانگشی جویدی و قورت دادی! تو رودخونهی جاری رو دیدی، و حتماً صدای رودخونه رو هم شنیدی.»
آخرین سفرداشت یک پیرمرد. قایقخودم چوبی. آسمان شب.
مردی تنها که سعی میکرد برایخودم دنیا دردسری درست نکند، اما در نهایتنداشت باز هم به یک مزاحم تبدیل شد.
«سیب شکل داره، اما گرسنگی شکلی نداره. سیب رو میشه چشید،نیست اما خالی از گرسنگیه. با این حال تو درباره گرسنگی خیلی خوبمیدانست حرف میزنی! گرسنگی برای تو گِل، نور خورشید، آب رودخونه و بچههاست.»
اهریمن آسمانی گفت: «کودک!بکشم استعداد تو دقیقاً همینه.انتظاری حالا چشمهات رو باز کن.»
چشمهایم را باز کردم.
اهریمن آسمانی درداشت حالی که نشسته بود،بکشم دستهایش را حرکت میداد.
«دلیل اینکه بافت یکمیبست سیب رو نمیشناسی سادهست.بلکه چون خاطراتت رو تحریک نکرد.»
خاطراتم.
«اگه تاداشت حالا سیب خوردهخودم باشی، متوجه میشی.»
اهریمن آسمانیکنی با لبخندی دستشکند را حرکت داد.
در یکعنوان لحظه، توانستم آنانگار را تشخیص دهم.
اهریمن آسمانی وانمود میکردبکشم که دارد یک سیبانتظاری را از وسط نصف میکند.
«سیبها پوست نرمی دارن. براقن، اما کمی هم ناهموارن. من خودمدنیا معمولاً دوست دارم سیب رو با پوست بخورم، اما برای بچهایداشتم که سرما خورده فرق میکنه. من اون رو از وسط نصف میکنم...»
واقعاً به نظرداشت میرسید که سیبیخودم در دست دارد.
«با یه قاشق توش روانگار میتراشم. سیب تراشیدهشده با قاشقمکتب رو به بچه بیمار میخورونم.»
«...»
«تا حالاداشت تو بچگیتکند سیب تراشیدهشده خوردی؟»
خورده بودم.
به یاد آوردم که یکی از مربیان پرورشگاه اینمیجنگه کار را میکرد. مربی به خاطر اینکه سرما خورده بودمتوسط مرا خواباند و با قاشق به من سیب تراشیدهشده داد.
«بافت سیب تراشیدهشده چطوره؟»
«...کمی دونهدونهست.»
«درسته! سیبی که در اصل تردخودم بوده، توسط قاشق جویده شده ودنیا دونهدونه میشه. اما همهاش همینه؟ بیمزه شده؟»
«نه. آبعنوان زرد رنگش دهنمانگار رو پر میکنه.»
«بله! و همهاش همینه؟ اگه پوستش رو هم بتراشی، پوست باقیموندهی سیب به طرزداشته مضحکی چروکیده میشه. دست مادری که سیب رو برات تراشیده هم از آب سیبکاملاً زرد میشه. اما حالا بگو، کودک. کدوم یکی از این احساسات، حس واقعی یک سیبه؟»
«...»
در افکارکنی خودم غرقکاری شده بودم.
اهریمن آسمانی طوریانسان از من پرسید کهنمیجنگه انگار میخواست عجله کنم:
«آیا یک سیب کامله؟ یا سیبی کههیچ از وسط نصف شده؟ آب تراشیدهشده رویداشته قاشقه؟ پوستشه؟ دست مادره؟ سیب تو چیه؟»
سیب من چیست؟
«من مادری رو دیدم کهکند بعد از دادن تمام گوشت سیبانتظاری به بچهاش، فقط پوستش رو میخورد.»
«...»
«برای من، سیب همون پوستهای باقیموندهدیگر برای مادره. همون کودک سرماخوردهست. قلبمیکرد مادریه که قاشق به قاشق تراشیده شده.»
به دلیلیداشت نامعلوم، قلبمکند گرم شد.
با وجود اینکهداشت در وسط یکخودم دشت برفی نشسته بودیم.
شاید به اینانسان خاطر بود که اهریمننمیجنگه آسمانی لبخند زده بود.
«—و همچنین به اونبکشم بچههای کوچکی فکر میکنم کهدنیا مادرانشون هرگز براشون سیبی نتراشیدن.»
اما لبخندداشت اهریمن آسمانیکند دوام چندانی نیاورد.
«من به مادری فکر میکنم که نمیتونه سیب بخره. به مادری فکر میکنم که با وجود داشتنداشته توان مالی، سیبی نمیخره. به کودکی فکر میکنم که با وجود اینکه در بستر بیماری افتاده، هیچکسمبارزهام رو نداره که ازش مراقبت کنه. به کودکی فکر میکنم که مرد، چون کسی نبود ازش پرستاری کنه.»
خشم اوعنوان به شکل گازیانگار سمی تجلی یافت.
چشمان سیاه اهریمن آسمانیبکشم به نوعی حتی تاریکترانتظاری از قبل به نظر میرسیدند.
«هیچکجای این دنیا نیست که توسط خاطرات انسانیدیگر لمس نشده باشه، و بنابراین، هیچ جایی درداشته این دنیا بدون کینه و انزجار وجود نداره!»
احساس حالتکنی تهوع بهکاری من دست داد.
«گرسنگی فرمی نداره. طعمی نداره. بویی نداره. اشتباهه! گرسنگی همون گِل، رودخونهفرقه و یک کودکه. حتی یک سیب هم گرسنگیه. کودک! همونطور که ازکشته گِل برای درک گرسنگی استفاده کردی، برای تشنگی هم همین کار رو بکن!»
«...»
«درد تشنگی رو توی گلوت احساس کن! حسش کن. خودت رو با طعمش پر کن. بوش رو استشماماشکالی کن. اون رو بخور. لمسش کن. هنرهای شیطانی همون خاطرات هستن! خاطره هم یک حسه. این کلید روشهای فرقهشمشیرت ماست! حس برداشتن گِل، حسی که توی دستت اسیر میکنی، همون گرسنگی توئه، همون هنر شیطانی آسمانهای دوزخی تو!»
پشت گردنم سرد شد.
جریان الکتریسیتهیعنوان سردی در بدنمانگار به حرکت درآمد.
«اگر مردمی از چیزهای ناعادلانهای رنج بردن، همهاش همینه. اونها نمیتونن حرف بزنن. نمیتونن رهاباشد کنن. چون قادر به ابراز وجود نیستن، کینه و انزجار مدام در ذهنشون انباشته میشهحالی و در نهایت، به تلخی تبدیل میشه. با این حال، جنگجویان فرقه شیطانی ما متفاوت هستن!»
اهریمن آسمانیداشت به منکند نگاه کرد.
«ما شمشیرهایمان را تاب میدهیم!»
بدون فکرعنوان کردن، قبضهمیبست شمشیر را فشردم.
«همونطور که یک گیشا آواز میخونه و یک محقق شعر میخونه، ما شمشیرهایمان رو تابباشد میدیم. تفاوت بین یک اراذل از گروه راهزنان و یک جنگجو از فرقه ما چیه؟ اونهامبارزهام بازیچه شمشیر میشن. اما ما شمشیر رو به حرکت درمیاریم! فقط همینه، و این تفاوت، همهچیزه.»
آموزش من آغاز شد.
«اگه فقط زندگی کنی و هر چی بهت میدن رو بپذیری، چطور میتونی اسمش رومیکرد زندگی بذاری؟ این مرگه! آیا میتونی به شمشیری که وقتی تابش میدی تو رو تابرفتار میده، بگی شمشیر؟ اون یک هیولاست. آیا میخوای بمیری؟ میخوای تبدیل به یک هیولا بشی؟»
«نه!»
دندانهای آسیابمکند را محکمبکشم روی هم فشردم.
«من یک انسان زندهام!»
«اگر چنین است، تشنهکاری شو. همانطور که گرسنگیچون را چشیدی، تشنه شو!»
من ۱۱۲ نفری رامیبست که از گرسنگی مردهبلکه بودند، گرد هم آورده بودم.
در میان آنهاخودم کودکی بود کهدیگر کلوچههای گِلی میخورد.
دانهای ازداشت خاک را درخودم دهانم گاز گرفتم.
رنج.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم اول.
شمشیر گرسنگی.
«تو گِلِ گرسنگی را یافتی. حالا باید چیزی برایدیگر تشنگی بیابی. برای تو، گرسنگی همان کودکانی بودند کهباشد در انتظار خورشید نشسته بودند. تشنگی برای تو چیست؟!»
من ۴۸ نفری رامیبست که از تشنگی مردهبلکه بودند، گرد هم آوردم.
در میان آنها، پیرزنیبکشم بود که آب دریا رادنیا نوشیده بود و مدام مینوشید.
امعا و احشایشکاری در آبنمک دریا خیسچون خورده و پوسیده بود.
رنج.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم دوم.
شمشیر تشنگی.
«برای تو، گرسنگی گِل بود و تشنگی دریا. اما آیا تشنگی تنها دردینداشت است که دریا به همراه میآورد؟ درد غرق شدن در آب دریا هماما هست. درد غرق شدن در رودخانه هم هست. کودک، آب برای تو چیست؟»
من ۳۷ نفری رامیبست که از غرق شدنبلکه مرده بودند، گرد هم آوردم.
در میان آنها پدریبکشم بود که آخرین نفسشانتظاری را به فرزندش داد.
در حالی که در آبخودم فرو میرفت، نفسش را دهانانتظاری به دهان با او شریک شد.
رنج.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم سوم.
شمشیر غرقشدگان.
«گرسنگی خاک است. تشنگی موج است. برای تو، خفگی آخرینهیچ نفس یک پدر است! زمین، دریا و هوا از قبلنداره از آنِ توست. ای کودک دنیای بیرون! زمستان برای تو چیست؟»
من ۹۶ نفری رامیبست که از سرما مردهبلکه بودند، گرد هم آوردم.
در میان آنها، نوزادی بودچون که تا آخرین لحظه به بدناحساس مادرِ از پیش مردهاش چسبیده بود.
او بدن مادرش راکند محکم در آغوش گرفتهدیگر بود تا اینکه یخ زد.
رنج.
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم چهارم.
شمشیر انجماد.
«...»
سپیدهدم گذشت.عنوان صبح گذشت.میبست نیمروز گذشت.
در حالی که دنیا یکچون روز را پشت سر میگذاشت، مناحساس ۲۹۳ مرگ را تجربه کرده بودم.
«کودک. شمشیر تو...»
اهریمن آسمانی بهداشت آرامی لبهایش راخودم از هم گشود.
«واقعاً، دائماًعنوان در حالمیبست تغییر است.»
نگاه اهریمن آسمانیخودم به من نیزدیگر تغییر کرده بود.
«آدمها گرایشهای متفاوتی دارند. هنرهای رزمی از همین گرایشهای متفاوت در زندگی فرداحساس نشأت میگیرند. عادتهایی که نمیتوان آنها را تغییر داد. هنر شیطانی آسمانهای دوزخیشروع به طور خاص همینگونه است، اما تو... تو گوناگونی. تو سرشار از گرایشهای متفاوتی.»
«آه. زیادکنی میشنوم کهکاری سبکهای متنوعی دارم.»
«...»
«ببخشید. حرفم چرت بود؟»
«نه. مزخرفِ محض بود.»
«یه کمکنی زیادی جدیکاری حرف میزنید.»
«راستش روعنوان بخوای، یهمیبست کوه مزخرف بود.»
اینطور بود؟کند یه کوهبکشم مزخرف بود...؟
اگه یهداشت کوه مزخرفه،کند کاریش نمیتونم بکنم...
«برای انسانها سخته که تمام دردهای دنیا رو بشناسن. و حتی اگهدنیا بشناسن، تحمل تمام دردها تا مرز نهاییشون... خیلی سخته. اما وقتی تماشامیگرفتم میکنم که چطور داری هنر شیطانی آسمانهای دوزخی رو یاد میگیری، این... هوم؟»
اهریمن آسمانیعنوان اخم کرد وانگار سرش را چرخاند.
«...کسی داره میاد.»
کسی از سمت نگاه او نزدیک میشد. هنوز روز روشن بود، پس نمیتوانست یک زامبی باشد،داشته و چون دنیایی بود که از پیش نابود شده بود، نمیتوانست یک مهمان ناخوانده باشد. آنها اربابمبارزهام موریم و مار سمی بودند. مار سمی در حال کول کردن ارباب موریم روی دشت برفی بود.
«هوم.»
بینی اهریمن آسمانی چین خورد.
«این خرفتِ پیر برای چی اومده اینجا؟هیچ اونم با این وضع رقتانگیز؟ هه. بالاخره قبولباشد کردی که فقط یه پیرمرد از کار افتادهای؟»
ارباب موریم در حالی که پشتبکشم مار سمی سوار بود، گفت: «خفهنداشت شو. من اومدم چون نگرانت بودم. همف!»
«نگران؟ تو نگران بودی؟ حتی یه جیانگشیِ رهگذر همدیگر به این حرف میخنده. تو از من ضعیفتری پیرمردِباشد احمق، پس فکر نکن تو جایگاهی هستی که نگرانِ...»
«مادو. هنوز حتیانسان مراسم نُه تعظیم رونمیجنگه هم انجام ندادی، هان؟»
«...»
«هاا. تابلوئه،داشت تابلوئه! میدونستمکند اینطوری میکنی.»
اهریمن آسمانیکنی دهانش راکاری محکم بست.
در ذهنم،عنوان با گیجی سرمانگار را کج کردم.
«مراسم نُه تعظیم چیه؟»
- این مراسمیه که برایخودم رسمی کردن رابطه بین یهانتظاری استاد و شاگرد استفاده میشه.
به هو-ریونگ گفت.
- جزئیاتش برای هر فرقه یه کم متفاوته. جاهایی هست که ۹فرقه بار تعظیم عمیق میکنی و جاهایی هم هست که فقط ۳ بارکشته تعظیم میکنی... نمیدونم تو فرقه شیطانی چطوریه. این یه مراسم مخفی و مقدسه.
«تو فرقه شما چطوری بود؟»
- خب، اگه بعد از ۹ بار کتک خوردن از استاد دوومنداشت میآوردی، اون برای ما مراسم نُه تعظیم بود. من تا ضربه شصت واما سومم دووم آوردم، برای همین طولانیترین رکورد تو تاریخ فرقهام بود. خفن نیست؟
فهمیدم چراکنی به هو-ریونگ اینقدرکند آدم دیوانهای بود.
فرقه صالح اوانسان فقط یک مشتانسانها مجنون تربیت میکرد.
اهریمن آسمانی گفت: «...خفه شو. من خودم تصمیم میگیرمدنیا کی و چه کسی رو به عنوان شاگرد قبولتقصیر کنم. این موضوعی نیست که تو بخوای توش دخالت کنی.»
«الان داری فقط چرتکند و پرت میگی. معلومهدیگر که باید دخالت کنم!»
ارباب موریم با صدای تالاپ ازخودم پشت مار سمی پایین پرید. پیرمرددنیا با خشونت به اهریمن آسمانی خیره شد.
«چون دلیل اینکه شاگردمیبست قبول نمیکنی اینه کهبلکه دلت به حال من میسوزه!»
«هااا؟ چی داری میگی...»
«فقط ما دو تا موندیم. تو تنها کسی هستی که تو مسیر شری، و من تنها کسیامباشد که تو مسیر حق و عدالتم. اگه فقط تو یه شاگرد بگیری، تنها جوونهای باقیمونده تو فرقه شیطانیتماشا خواهند بود. پس نتیجه چیه؟ انگار داری جنگ بین خیر و شر رو بدون اینکه حتی بجنگی میبری!»
«...»
«من و تو توافق کردیم که خودمون این قضیه رو تمومنیست کنیم. ما قسم خوردیم. چون از شکستن قسممون احساس بدی داریرزمی و دلت برام میسوزه، اون بچه رو به عنوان شاگردت قبول نمیکنی!»
ها.
«...فکر کنم حق باکند اونه. میتونه یه همچیندیگر دلیلی هم داشته باشه.»
آنها در موقعیت یکسانی بودند،کند اما عجیب بود اگر فقطهیچ یکی از آنها شاگردی داشت.
با نگاه کردن به احساساتانگار اهریمن آسمانی، به نظر میرسید کهنیست واقعاً دلش برای ارباب موریم میسوخت.
اما.
«نوچ، نوچ.داشت نیازی نیست اینقدرخودم بیخودی وفادار باشی!»
«...»
«فکر میکردم اینانسان کار رو بکنی، براینمیجنگه همین خودم پیشقدم شدم.»
ارباب موریمکند به شانه مارچون سمی ضربه زد.
مار سمیداشت با لبخندی تلخخودم گونهاش را خاراند.
«خب. آخرش اینطوری شد دیگه.»
چشمان اهریمن آسمانی گشاد شد.
«پـ، پیرمرد...کند امکان نداره،بکشم اون بچه رو...»
«درسته! امروزداشت اون روکند شاگرد ارشدم کردم!»
«ای عوضی، فکرداشت میکنی درسته با منِبکشم بزرگ چنین کاری بکنی؟!»
اهریمن آسمانی به سمتش هجوم برد. بوم،نمیجنگه بوم! دو استاد در میان برفها در یکدور دعوای سگکش به هم پیچیدند و غلت زدند.
«میدونی با چه دلی امروز مراسم رو برگزارانتظاری نکردم؟! اما این پیرمرد قلب جوون و فداکاراشکالی منِ بزرگ رو نادیده گرفت انگار که هیچی نبوده...!»
«خفه شو! اگه سرنوشت میاد سراغت، از پدر و مادرِ ازدنیا دنیا رفتهات تو بهشت تشکر کن و بپذیرش! آدم نمیتونه فقطداشتم به خاطر اینکه بیش از حد مراعات بقیه رو میکنه، نادیدهاش بگیره!»
«پس نبردکنی بزرگ خیر وکند شر چی میشه؟!»
«مگه حتماً باید فقط ما دو تا باشیمبلکه تا نبرد شکل بگیره؟ اگه شاگردامون هم با همابتدا بجنگن، بازم میتونه نبرد بزرگ در نظر گرفته بشه!»
«من قبولکند نمیکنم مگه اینکهچون تو حریفم باشی!»
«برای یهداشت ارباب اهریمنی، واقعاًخودم افکار احمقانهای داری!»
«چی گفتی؟!»
زن گردن پیرمرد را گرفت.
پیرمرد که نمیخواست کمبکشم بیاورد، سر زن را گرفتدنیا و به او غره رفت.
«آخ، ای اهریمن! تو همیشه همینطوری هستی. اگه یه چیز نباشه،دنیا یه چیز دیگهست. ای کلهخر! فکر میکنی فقط به خاطر اینکهداشتم ما مواضعمون رو از هم جدا کردیم، دنیا از هم میپاشه؟»
«نمیدونم تو چه دنیایی رو میبینی، اما منظرهایچون که من میبینم یخه! به هر حال، اگهنباید تو از هم جداش کنی، از هم میپاشه!»
«پس آبش کن!»
«آتشی به نام مسیر شیطانی وجوددیگر داره که آبش میکنه! و اعضایمیکرد فرقه شیطانی هم هیزم اون هستن!»
«پس یهداشت کنده دیگهکند برای آتش بیار!»
«قدیس تبر، تو...! ای منافقِ مسیرخودم صالح، تو فقط داری از حرفایدنیا من بهونه میگیری تا باهام بجنگی...!»
چنین بحثی بین پیرمرد و زن در جریان بود. هر بار که این دوحدودی ضربهای رد و بدل میکردند، دو دنیای متفاوت با صدای برخورد فلز با یکدیگرتوانستم درگیر میشدند. دنیاها قادر بودند حتی در این دعوای بیپایان نیز خود را تثبیت کنند.
من که آن دو دنیا رادیگر به حال خود رها کردم تامیکرد بجنگند، به مار سمی نگاه کردم.
«یه کم غافلگیرکنندهست.»
«در مورد چی حرف میزنی؟»
چطور کسی مثل تو، با آن خودِ واقعیات،بلکه کسی را به عنوان استاد پذیرفته است؟ —انتظاره این چیزی نبود که بتوانم فوراً به او بگویم.
برای همین کمی حاشیه رفتم.
«تو ارباب چن مو-مون نیستی؟خودم برای ارباب گیلد اشکالی نداره کهدنیا از یه استاد جدید آموزش ببینه؟»
«لعنت. اگه جایی برای رقص شمشیر داری، رقص شمشیر میکنی، وانتظاری اگه استادی برای یادگیری داری، درخواست میکنی که یاد بگیری. نمیتونم برایداشتم هر کدوم از این چیزا دست رو دست بذارم و بپرسم "چرا".»
مار سمی لبخند زد.میبست خطوط ضخیم چهرهاش لبخندیبلکه مردانه به خود گرفت.
ها.
«مار سمی-نیم.»
«چیه؟»
«واضح بهت میگم. اینکه با زور یا صرفاً از رویمکتب ترحم به این موقعیت کشیده بشی... اگه بخوای با یهزامبی همچین ارادهی نصفه و نیمهای شاگرد ارباب موریم بشی، پشیمون میشی.»
آن دو دنیا هنوزبکشم با سر و صدایانتظاری زیادی در حال جنگ بودند.
این با زمانی که مار سمیبکشم توسط غرورش و پیروانش به دروننداشت وقایعنامه اهریمن آسمانی کشیده شد، تفاوت داشت.
این توهینیکنی به آنکاری دو دنیا بود.
نمیتوانستم آن را ببخشم.
«...واقعاً نمیفهممکند داری در موردچون چی حرف میزنی.»
مار سمی گونهاش راکند خاراند، سپس تکچشمش رادیگر با تیزی بالا آورد.
«هی، چرا کسی که بهش میگن پادشاه مرگچون اینقدر در این مورد چرت و پرت میبافه؟ اگهداشته میخوای چیزی رو ثابت کنی، با شمشیرت ثابتش کن.»
با این حرف،انسان مار سمی شمشیرشانسانها را بالا آورد.
«البته آسون نخواهد بود.»
اما یک راه آسان برای بررسی وجودچون داشت. اگر پنجره وضعیت روانی مار سمیمیکرد را باز میکردم، همه چیز آشکار میشد.
اما به جایداشت این کار، بهخودم آرامی گفتم: «مار سمی-نیم.»
«بله.»
«تا حالا گرسنه شدی؟»
مار سمی پلک زد.
«چی؟»
در آنعنوان لحظه، بهمیبست جلو دویدم.
~~~