---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 88: رقص شمشیر. (۲) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 88: رقص شمشیر. (۲)

0

زمستان.

«داره برف می‌باره.»

قدم‌های استاد سبک بود.

«همین حالا هم‌باشه​ دو روز از‌قدم‌هایی​ شروع مبارزه‌مون گذشته.»

او با چنان ظرافتی‌سنگین​ روی دشت برفی قدم برمی‌داشت‌بولدوزر​ که گویی روی یخ می‌لغزید.

دنیایی پوشیده از سفیدی.

حاشیه سیاه لباس استاد‌ریونگ​ مانند قلم‌مویی روی کاغذ‌بولدوزر​ سفید در حرکت بود.

-تا کی می‌خوای فرار کنی؟

قلم‌موی دیگری‌نمی‌بازم​ هم در‌سنگین​ تعقیب او بود.

ضرباتش خشن‌تر، قوی‌تر و شدیدتر از قلم‌موی استاد‌بین​ بود. قلم‌مویی بود که عمیقاً در جوهر فرو‌حتی​ رفته و با فشار روی کاغذ کشیده می‌شد.

-اگه بحث‌قدم‌هایی​ مهارت حرکتی باشه،‌زیر​ من بهت نمی‌بازم.

با قدم‌هایی سنگین، به هو-ریونگ یخ زیر پاهایش‌ریونگ​ را در هم شکست و مانند یک بولدوزر‌شده​ به سمتی که نگاهش قفل شده بود، هجوم برد.

«مطمئنم که می‌تونم‌قدم‌هایی​ تا ابد به‌زیر​ دویدن ادامه بدم.»

-اما بالاخره‌شتافت​ یه جایی‌جوونیت​ تموم می‌شه.

«نمی‌دونی؟ این دنیا یه دشت برفی‌پاهایش​ بی‌انتهائه. شاید جایی برای رفتن نباشه،‌شده​ اما بی‌نهایت مسیر برای دویدن وجود داره.»

-نمی‌ذارم در بری.

به هو-ریونگ با صدای‌سنگین​ چواک برف‌ها را لگد‌شکست​ کرد و به جلو شتافت.

-اگه تو اوج جوونیت بودی، شاید می‌تونستی تا ابد فرار کنی. اما این مبارزه‌حساب​ بین وضعیت الانمونه. اگه بخوایم بقیه عمرت رو حساب کنیم، حتی دو ساعت هم‌زندگی​ برات نمونده. شن‌های ساعت شنی عمرت داره به سرعت می‌ریزه. بازم می‌خوای فرار کنی؟

«اوهو. چقدر ناعادلانه.»

-زندگی ناعادلانه‌ست.

به هو-ریونگ شمشیرش را چرخاند.

«حق با توئه.»

استاد سرش را‌سنگین​ چرخاند و به راحتی‌شکست​ از حمله جاخالی داد.

«زمان زیادی از عمرم‌بهت​ باقی نمونده. نمی‌تونم به‌ریونگ​ فرار کردن ادامه بدم.»

-بالاخره یه جایی‌قدم‌هایی​ باید این مبارزه‌زیر​ رو تموم کنیم.

«دلیلی نداره‌شتافت​ که اون لحظه‌بودی​ همین الان نباشه.»

-حالا داری حرف حساب می‌زنی.

استاد قبضه شمشیرش را گرفت‌نمی‌بازم​ و گفت: «در این صورت،‌پاهایش​ تمام قدرتم رو بهت نشون می‌دم.»

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم اول.

شمشیر گرسنگی.

«—گرسنگی، مانند والدینی که فرزند‌نمی‌بازم​ خود را با فرزند همسایه‌پاهایش​ معاوضه می‌کنند تا آن‌ها را بخورند.»

شمشیر با‌نمی‌بازم​ جیغی باد‌سنگین​ زمستانی را شکافت.

«آیا داستان آن بزرگسالی را شنیده‌ای که کودک همسایه را پخت، به گوشت خشک‌شده تبدیل‌کنیم​ کرد و در برف دفن نمود؟ شایعات روستا را چطور؟ آیا شنیده‌ای که اگر برف‌های‌شمشیرش​ کنار جاده روستا را حفر کنی، پارویت با هر ضربه به گوشتی جوان برخورد خواهد کرد؟»

-چقدر غم‌انگیز.

شینگ.

به هو-ریونگ تیغه‌قدم‌هایی​ استاد را با‌زیر​ شمشیرش دفع کرد.

-حتماً سال قحطی بوده.

«درسته. قحطی مثل‌سنگین​ یه بیماری همه‌گیره‌پاهایش​ که همیشه برمی‌گرده.»

-اما این فقط یه تصادفه.

به هو-ریونگ که با‌سنگین​ تندباد سردی برخورد کرده بود،‌بولدوزر​ دوباره شمشیرش را تاب داد.

-محصولات خوب هم مثل قحطی‌ها تصادفی به دست میان. اینا چیزی‌بخوایم​ جز یه تصادف نیستن. ارباب فرقه، اگه این‌قدر برای فاجعه‌های تصادفی‌سرعت​ سوگواری می‌کنی، باید به همون اندازه هم برای نعمت‌های تصادفی جشن بگیری.

«...»

-عمق غم و‌باشه​ اندوه آدم باید با‌سنگین​ اوج خوشحالی‌اش برابر باشه.

شینگ.

دو شمشیر‌شتافت​ به هم‌جوونیت​ برخورد کردند.

یک شکوفه‌قدم‌هایی​ آلوی سرخ‌ریونگ​ فرو افتاد.

-پس، من‌حرکتی​ از برداشت‌بهت​ شاد پاییزی می‌خونم.

دانه‌های برف‌نمی‌بازم​ مانند برگ‌های‌سنگین​ پاییزی فرود می‌آمدند.

-روزهایی بود که وقتی تو خیابون راه می‌رفتم به افق خیره می‌شدم. روزی بود که‌کنیم​ دریای طلایی ساقه‌های برنج تا خود افق کشیده شده بود. بچه‌های کوچیک میون شالیزارهایی که هم‌قد‌چرخاند​ خودشون بود قایم‌موشک بازی می‌کردن. صدای خنده‌شون مثل رعد می‌پیچید و لابه‌لای ردیف‌های گیاهان برنج می‌رقصید.

پاییز.

باد وزید.

کوه‌ها و دشت‌ها با برگ‌های‌ریونگ​ پاییزی به رنگ سرخ درآمدند و‌نگاهش​ افق با ساقه‌های برنج زرد شد.

-تو از گوشت بچه‌هایی حرف می‌زنی که تو‌بین​ برف دفن شدن؟ پس من از خنده بچه‌هایی‌حتی​ می‌گم که زیر سایه محصولات فراوون بازی می‌کنن.

دنیایی بود پر از برگ‌های‌زیر​ افرا به رنگ زرشکی که‌نگاهش​ به سوی زمین پرواز می‌کردند.

به هو-ریونگ‌حرکتی​ شمشیر را‌بهت​ به حرکت درآورد.

-در هر صورت، هر دو روز نتیجه تصادف و شانسن. اگه قرار باشه وقتی شمشیرم رو تاب‌می‌تونم​ می‌دم چیزی رو تو قلبم جا بدم، به صدای خنده‌ها فکر می‌کنم. وقتی قبل از مرگم به‌نباشه​ زندگی گذشته‌ام نگاه کنم، به بچه‌هایی فکر می‌کنم که دارن قایم‌موشک بازی می‌کنن. این یه انتخاب کاملاً مشخصه.

استاد در حالی‌اوج​ که برگ‌ها را می‌شکافت‌مبارزه​ گفت: «واقعاً. چه موهبتی!»

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم دوم.

شمشیر تشنگی.

«می‌گی هر دو مورد تصادفی‌ان. البته که همین‌طوره. اما خوشحالی‌الانمونه​ کسی رو نمی‌کشه. رنج ناشی از گرسنگی، درد تشنگی، می‌تونه‌شن‌های​ آدم رو بکشه! و اگه بمیری، برای همیشه مردی. این پایانه.»

خورشید شروع به غروب کرد.

«من از مردمی خواهم خواند‌نمی‌بازم​ که جان دادند، بی‌آنکه بتوانند‌پاهایش​ حتی یک جرعه آب بنوشند!»

تابستان.

موجی از‌شتافت​ گرما دنیا‌جوونیت​ را فرا گرفت.

تمام گیاهان کوهستان خشک شدند.

علف‌های هرز زرد شدند. میوه‌ها چروکیدند، سوسک‌ها به کندی می‌خزیدند و‌شکست​ صدها، هزاران و ده‌ها هزار جسد ماهی در حاشیه رودخانه پراکنده‌دویدن​ شده بود. تلپ. کره‌های چشم گرد ماهی‌ها کاملاً خشک شده بود.

-آه.

شمشیر استاد چسبناک شد.

به هو-ریونگ شمشیر را دفع کرد، اما استاد عقب‌نشینی نکرد. در عوض، حتی بیشتر به او نزدیک‌ابد​ شد. این یک مبارزه تن‌به‌تن بود. آن‌ها آن‌قدر به هم نزدیک بودند که می‌توانستند نفس حریف را حس‌مسیر​ کنند. چااانگ! شینگ! شمشیرها به سرعت با هم مقابله می‌کردند، آن‌قدر سریع که چشم‌ها را به سیاهی می‌برد.

-اگه تو تابستون‌باشه​ آب‌تنی و شنا‌قدم‌هایی​ کنی، واقعاً خنک می‌شی.

به هو-ریونگ‌نمی‌بازم​ شمشیر سریع استاد‌ریونگ​ را دفع کرد.

-داری به‌شتافت​ گونگ‌جا اشتباه‌جوونیت​ آموزش می‌دی.

«...چی؟»

-ببخشید. حرفم یه کم تند بود. به‌سنگین​ جای اینکه بگم داری اشتباه بهش یاد می‌دی،‌قفل​ باید بگم داری خیلی زود بهش یاد می‌دی.

شمشیر به‌نمی‌بازم​ هو-ریونگ مانند‌سنگین​ آب روان بود.

-خوبه که درباره درد دنیا حرف بزنیم. اینم‌بین​ خوبه که به رنج بقیه نگاه کنیم. اما‌حتی​ این چیزی نیست که بشه تا ابد ادامه‌اش داد.

«چرا این حرف رو می‌زنی؟»

-فقط چون خسته‌کننده می‌شه.

شینگ!

گل‌های زنبق سرخ شکوفا شدند.

-این بچه،‌قدم‌هایی​ گونگ‌جا، هنوز شگفتی‌های‌زیر​ دنیا رو نچشیده.

ناگهان، سبک مبارزه‌اش تغییر کرد.

-اون باید لذت‌هاش رو بچشه. فقط وقتی اینا رو بچشه می‌تونه غم کسایی رو که هرگز نتونستن چنین حسی رو‌ادامه​ تجربه کنن، عمیق‌تر درک کنه. اون باید تو تابستون شنا کنه. باید توش شنا کنه تا بتونه درد آدمای خشکیده و‌چواک​ ضعیف رو حس کنه. قلب انسان مثل یه شمع می‌مونه. تا وقتی به سوختن ادامه بده، بالاخره یه روزی تموم می‌شه.

-ارباب فرقه، می‌دونستی؟ این بچه‌بودی​ هنوز هیچ‌وقت عاشق نشده! اون‌الانمونه​ هیچ‌وقت تو یه رابطه نبوده!

حملاتش مانند آبشار سرازیر می‌شدند.

-اما همین الانش طوری رفتار می‌کنه که انگار تمام درد و غم دنیا رو‌نگاهش​ به دوش می‌کشه. چه نمایشی! هه. اون حتی نباید خوابش رو هم ببینه. حتی اگه‌می‌شه​ فرقه شما به بچه‌ها تو سن کم آموزش می‌ده، اون برای این چیزا خیلی جوونه!

حملاتش همچون باران بارید.

-من می‌خوام به‌اوج​ این بچه یاد‌می‌تونستی​ بدم چطور شاد باشه.

باران بارید.

-بهش یاد می‌دم چطور بدون حتی یه ذره دروغ بخنده. بهش یاد می‌دم چطور‌نگاهش​ دستش رو دور شونه‌های یکی دیگه بندازه. اون باید بتونه یاد بگیره چطور با‌تموم​ یه نفر دیگه شاد باشه. فقط اون موقع‌ست که می‌تونه غم بی‌انتها رو یاد بگیره!

«تو...»

باران بر زمین خشک بارید. رودخانه با آب باران پرتر شد.‌بخوایم​ با بالا آمدن سطح رودخانه، اجساد ماهی‌های روی ساحل را بلعید.‌سرعت​ گل‌های نیلوفر پیچ بنفش باز شدند تا قطرات باران را بنوشند.

صدای قورقور‌قدم‌هایی​ قورباغه‌ها به‌ریونگ​ گوش می‌رسید.

«قصد داری‌حرکتی​ استادِ شاگرد‌بهت​ من بشی؟!»

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم سوم.

شمشیر غرق‌شدگان.

-دقیقاً!

«چطور جرئت می‌کنی!»

مانند جریان‌شتافت​ بی‌وقفه‌ای از‌جوونیت​ باران بود.

شمشیر بارها‌قدم‌هایی​ و بارها‌ریونگ​ ضربه زد.

«فکر کردی کی هستی‌بهت​ که به شاگرد مستقیم‌ریونگ​ من چشم طمع دوختی؟»

اواسط تابستان.

باران‌های موسمی‌شتافت​ باعث سیلاب‌های‌جوونیت​ بسیاری شد.

گلبرگ‌های بی‌شمار‌قدم‌هایی​ رز روی‌ریونگ​ رودخانه شناور شدند.

-ها! شوخیت گرفته؟‌باشه​ من اول قصد‌قدم‌هایی​ داشتم استادش بشم!

سد فرو ریخت و روستا در آب غرق شد. آب تا کوهپایه‌ها‌قفل​ بالا آمد. روی آب‌های خروشان، استاد و به هو-ریونگ به یکدیگر لگد می‌زدند.‌تموم​ شلپ. شلوپ! از جایی که آن دو نفر قدم می‌گذاشتند، امواج فوران می‌کرد.

-من کسی بودم که به این بچه یاد دادم چطور سر اورک‌ها رو قطع کنه! من بودم که‌برات​ بهش یاد دادم چطور از هاله استفاده کنه! من این بچه بی‌استعداد تو هنرهای رزمی رو بزرگ کردم تا‌داد​ جایی که بتونه یه کم ازش استفاده کنه! و حالا، تو داری دخالت می‌کنی و تاثیر بدی روش می‌ذاری!

«به من می‌گی تأثیر بد؟!»

-آره! فرقه‌حرکتی​ شیطانی یه تأثیر‌نمی‌بازم​ بده، معلومه دیگه!

آن دو‌نمی‌بازم​ روی سطح‌سنگین​ آب می‌لغزیدند.

یکی تعقیب می‌شد.

امواج با‌قدم‌هایی​ صدای شلپ‌شلپ‌ریونگ​ زیر پاهایش می‌شکفتند.

دیگری تعقیب می‌کرد.

به نرمی، نوک‌قدم‌هایی​ پاهایش روی گلبرگ‌های‌زیر​ رز قدم برمی‌داشت.

آن دو بر‌اوج​ روی امواج و‌می‌تونستی​ گلبرگ‌ها سایه می‌انداختند.

-شمشیر زدن باید حال بده!

بوی آب‌حرکتی​ در یک‌بهت​ روز بارانی.

عطر گل‌ها غلیظ بود.

-گونگ‌جا برای هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی آماده نیست! این شمشیریه که درد رو به‌حساب​ کار می‌گیره، درد رو می‌فهمه! این دیگه چه صیغه‌ایه؟ این بیش از حد یه‌زندگی​ هنر شیطانیه! اون هنوز باید گل‌ها رو بو بکشه و زیر رگبار تابستونی لذت ببره!

«گونگ‌جا! شاگرد منه! او‌ریونگ​ به دنیا آمده تا‌بولدوزر​ ارباب بعدی این فرقه باشه!»

-دقیقاً چون این‌طوری فکر‌بهت​ می‌کنی بهت می‌گم تأثیر‌ریونگ​ بد! ای استاد درجه دو!

صدها و میلیون‌ها رز.

دیری نپایید که رودخانه طغیان‌کرده دیگر قابل رؤیت‌بین​ نبود. هیچ اثری از آب به چشم نمی‌خورد.‌حتی​ گلبرگ‌های رز تمام سطح آن را پوشانده بودند.

جهان به رنگ سرخ‌ریونگ​ شعله‌ور شد و به‌بولدوزر​ یک باغ گل بدل گشت.

«■■■■، ■■■. ■■■■.»

-■■■، ■■، ■■■■. ■■■!

بهار.

گل‌ها جاری شدند.

گل‌های صدتومانی سرخ‌باشه​ شکفتند و در‌قدم‌هایی​ هوا به پرواز درآمدند.

«——فرم ششم شمشیر آشوب‌سنگین​ سرخ حاکم، شمشیر آشوب‌شکست​ متعادل، برای بریدن گردنت.»

شینگ!

دو گلبرگ‌قدم‌هایی​ در برابر تیغه‌زیر​ او تسلیم شدند.

-با قدم‌حرکتی​ برف مرکزی دو‌نمی‌بازم​ قدم می‌رم عقب.

می‌توانستم آن را ببینم.

«...با فرم هفتم هنر شیطانی‌بودی​ آسمان‌های دوزخی، شمشیر ضربه کند،‌الانمونه​ تو را به پرواز درمی‌آورم.»

می‌توانستم آن را بشنوم.

-منم با فرم چهارم سبک‌نمی‌بازم​ ضربه شکوفه اقیانوس، ماه دروی‌پاهایش​ در حال سقوط، باهات مقابله می‌کنم.

می‌توانستم شمشیرهای‌نمی‌بازم​ آن دو‌سنگین​ نفر را ببینم.

می‌توانستم گل‌های صدتومانی‌اوج​ له‌شده زیر پاهای آن‌مبارزه​ دو نفر را ببینم.

عطر گل‌های صدتومانی‌سنگین​ سرخ با لگدمال شدنشان‌شکست​ به بیرون فوران کرد.

«...»

سرانجام می‌توانستم آن را ببینم.

استاد داشت... رهبر‌اوج​ فرقه شیطانی، اهریمن‌می‌تونستی​ آسمانی، داشت شکست می‌خورد.

«...با فرم هشتم هنر‌ریونگ​ شیطانی آسمان‌های دوزخی، شمشیر‌بولدوزر​ سوزاندن، در برابرت مقاومت می‌کنم.»

زیر آسمانِ‌حرکتی​ گل‌های صدتومانی،‌بهت​ خون استاد ریخت.

خونین بود.

تفاوت میان مهارت استاد و به هو-ریونگ آشکار بود. مهم نبود چقدر تلاش می‌کرد تا این‌حتی​ نبرد را طولانی کند، برای استاد غیرممکن بود که از تعقیب به هو-ریونگ بگریزد. و به‌توئه​ خاطر تلاش برای این امر غیرممکن، بازوها، پاها و شانه‌های استاد به رنگ سرخ خونریزی می‌کرد.

-مم.

به هو-ریونگ گارد گرفت.

-با اولین تکنیک شمشیر‌سنگین​ گل بقایای کهن، شمشیر شب‌بولدوزر​ مهتابی، کارت رو تموم می‌کنم.

صدای نفس‌های‌شتافت​ استاد کمی‌جوونیت​ ضعیف شد.

چی او‌قدم‌هایی​ در حال‌ریونگ​ تمام شدن بود.

تلاش برای مرگ دوطرفه‌بهت​ با استفاده از چیِ حقیقی‌اش،‌زیر​ بیش از حد بلندپروازانه بود.

«من...»

استاد دهانش را باز کرد.

«من در ابتدا نمی‌توانستم فرم نهایی هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی را کامل کنم. این تنها یک دلیل داشت. من‌ادامه​ مصمم بودم که از مرگ دوران جوانی‌ام استفاده کنم، مرگ بر اثر انجماد. یخ زدن تا حد مرگ پس‌بری​ از آنکه مادرم مرا در یک دشت برفی رها کرد. این چیزی بود که آن را مرگ ماقبل آخر می‌دانستم.»

استاد شمشیرش را بالا برد.

«اما.»

نوک شمشیرش مانند عقربه‌‌جوونیت​ ساعت در ظهر، به‌بین​ سوی آسمان نشانه رفت.

«به طرز متناقضی، من توانستم فرم‌پاهایش​ نهم هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی را‌شده​ پس از نابودی جهان کامل کنم.»

«...»

«آسمان و‌نمی‌بازم​ زمین، این‌سنگین​ ایگوی من بود.»

«چه به آسمان نگاه می‌کردم و چه زیر آن قدم می‌زدم، تنها بودم. بارایا. بارایا.‌کنیم​ آگابارایا. جهان زمستان است و یک شمع تنها می‌سوزد. اگر آواز بخوانم، آواز تمام جهان‌شمشیرش​ است، و اگر بمیرم، مرگ همه‌چیز است. سفید است. دارد سفید می‌شود، و حتی سفیدتر.»

شمشیر او.

آسمان‌ها را شکافت.

«آسمان دوزخی‌نمی‌بازم​ من، وصیت‌نامه‌سنگین​ دشت برفی است.»

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

فرم نهم.

شمشیر انجماد.

«——.»

زمستان، بهار را شکافت.

آسمانِ پوشیده از گلبرگ‌های سرخ از هم شکافت. و در شکاف‌های آن، زمستانی‌هجوم​ سپید خروشید. خروشید و فرود آمد. گلبرگ‌ها به برف تبدیل شدند و صدها میلیون‌این​ گل صدتومانی به صدها میلیون دانه برف بدل گشتند و جهان را منجمد کردند.

شمشیری تنها بود.

این حمله، آواز‌قدم‌هایی​ مرگ تنهای اهریمن‌زیر​ آسمانی را می‌خواند.

-البته.

در حالی که سیلاب زمستان‌زیر​ به او برخورد می‌کرد، به هو-ریونگ‌قفل​ با آرامش به بالا نگاه کرد.

-مرگی تنها. این همون مرگیه که رهبر‌سنگین​ فرقه شیطانی انتخاب کرده؟ باشه. می‌پذیرمش. این‌نگاهش​ بی‌نقص‌ترین حمله برای آخرین جنگجوی یه جهانِ سقوط‌کرده‌ست.

لبخندی غریبانه‌نمی‌بازم​ بر لبان‌سنگین​ به هو-ریونگ نشست.

-اما وقتی حرف از‌جوونیت​ تنهایی می‌شه، من اونو‌بین​ بهتر از تو می‌شناسم.

به هو-ریونگ‌قدم‌هایی​ دسته شمشیرش‌ریونگ​ را فشرد.

-چند وقت تو این دنیا به تنهایی دووم آوردی؟ سه سال؟ دو سال؟ نه.‌نگاهش​ تو حتی یه روز هم دووم نیاوردی. هر چی باشه، اون یارو که بهش‌تموم​ می‌گفتن ارباب موریم کنارت بود. وقتی ارباب موریم می‌میره، تو عقلت رو از دست می‌دی.

نوک شمشیرش به حرکت درآمد.

-شرمنده‌م، اما.

سپس.

-من ۱۳۰‌حرکتی​ سال رو به‌نمی‌بازم​ تنهایی تحمل کردم.

هنرهای رزمی.

فرم خلأ.

اولین شمشیر.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

گل‌های صدتومانی بودند،

.

.

.

.

.

.

زمستان، بهار، تابستان، پاییز،

پاییز، زمستان، بهار، تابستان،

تابستان، پاییز، زمستان، بهار،

بهار، تابستان، پاییز، زمستان،

شکوفه‌های آلو و‌اوج​ گل‌های صدتومانی و‌می‌تونستی​ رزها و زنبق‌ها،

زنبق‌ها و‌قدم‌هایی​ آلوها و گل‌های‌زیر​ صدتومانی و رزها،

گلبرگ، به‌حرکتی​ گلبرگ‌ها، گلبرگ، چون‌نمی‌بازم​ آن‌ها گلبرگ بودند،

سرخ، سرخ‌نمی‌بازم​ بود، سرخ‌سنگین​ شد، سرخ،

زمستان بود،

چون سرخ شد،

دوباره زمستان،

زمستان،

نفس او،

.

.

.

.

.

.

چون سنگین شد،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

«——.»

نفسم را بازیافتم.

«-آآه!!»

نمی‌توانستم ببینم.

نمی‌توانستم بشنوم.

اصلاً نمی‌توانستم‌قدم‌هایی​ حمله آخر‌ریونگ​ را درک کنم.

«هااا، هاف، اواه...! هاا، آآ...»

با این حال.

در این لحظه چیزی‌جوونیت​ مهم‌تر از درک کردن‌بین​ آن شمشیر وجود داشت.

«اس...تاد.»

«...»

«استاد، حالتون خوبه...؟ بدنتون چطوره؟»

استاد بی‌صدا به آسمان زمستانی خیره شد. چشمانش متمرکز نبودند. تاپ. قلبم‌بقیه​ از جا کنده شد. با دستپاچگی به دنبال گرفتن دست استاد گشتم.‌بازم​ بارها و بارها کورمال‌کورمال گشتم تا اینکه توانستم نبضش را پیدا کنم.

می‌تپید.

او زنده بود.

او هنوز زنده بود.

«استاد.»

«...»

استاد به‌حرکتی​ آرامی لبانش را‌نمی‌بازم​ از هم گشود.

استاد گفت: «می‌فهمم.»

«پس این‌طور بود.»

با گفتن این‌سنگین​ حرف، استاد به‌پاهایش​ چشمانم نگاه کرد.

«شاگرد.»

مردمک‌های تاریکش.

«شاگرد من. تو... از همون‌بودی​ ابتدا، فقط به این فکر می‌کردی‌بخوایم​ که چطور به من کمک کنی.»

«اینکه گفتی از دنیای بیرون به خاطر تحسین من به اینجا اومدی...‌شده​ یه دروغ بود. یه دروغ کاملاً سرخ بود. چرا قبلاً این رو‌تموم​ ندیدم؟ شاگرد من کسی نیست که شیفته‌ی یک شهرت از دنیاها عبور کنه...»

صدای او.

صدای استاد مدام ضعیف‌تر می‌شد.

«ممنونم.»

«...»

«شاگرد. از‌حرکتی​ اینکه با من‌نمی‌بازم​ آشنا شدی خوشحالی؟»

سرم را تکان دادم.

«بله.»

«آیا من رو به‌ریونگ​ عنوان تنها یک گلبرگ از‌سمتی​ یک گل به یاد میاری؟»

«بله، استاد.»

«دلم می‌خواد‌نمی‌بازم​ بدونم چه‌سنگین​ نوع گلیه.»

پاسخ دادم: «یک گل صدتومانی...»

بدن استاد‌قدم‌هایی​ را در‌ریونگ​ آغوش گرفتم.

«من شما را به‌بهت​ عنوان یک گل صدتومانی‌ریونگ​ سرخ به یاد میارم، استاد.»

«اوهو.»

استاد لبخند زد.

«چقدر زیبا.»

دستش را روی گونه‌ام کشید.

«چقدر زیبا...»

سپس.

استاد با‌قدم‌هایی​ دست دیگرش، به‌زیر​ آسمان‌ها اشاره کرد.

حرکتی ضعیف و سبک‌بهت​ بود، مانند پرنده کوچکی که‌زیر​ بال‌هایش را به هم می‌زند.

«شاگرد من...»

بدون هیچ صدایی.

بدون حتی‌قدم‌هایی​ یک صدا، کوهستان‌زیر​ برفی شکافته شد.

کوهستان که به دو‌بهت​ نیم شده بود، همان‌جا ماند،‌زیر​ گویی همیشه همین‌گونه بوده است.

استاد نفسی سپید بیرون داد.

حتماً داشت‌شتافت​ سعی می‌کرد‌جوونیت​ رویایی سپید ببیند.

«استاد...»

صورتم را در شانه استاد فرو بردم. در‌ریونگ​ نفسی که متوقف شده بود. در زمان. به‌شده​ سوی کسی که با عطر برف زاده شده بود.

«شما زمستان را‌قدم‌هایی​ شکافتید. استاد... شما‌زیر​ زمستان را بریدید.»

آن روز.

زمستانِ یک جهان شکافته شد.

ناولها | novelha.net