چپتر 55: بهشتِ پس از پایان (۲)
0«از این به بعد،تکروی تو هم باید یکمآدمای بیشتر حواست به کارات باشه!»
جادوگر این را گفت.
او مدام با روزنامههای لولهشده بهمثل ساعدم میکوبید. تق! تق! آنقدر هیجانزدهمیخوره بود که نمیتوانست خودش را کنترل کند.
«کارای من؟»
«اوهوم. الان تو عضو هر ۵ گیلد برتر هستی. اما درعلاقهشون واقعیت، هیچ فرقی با یه شکارچی تکرو نداری. حالا که همهچیز اینقدردیگه خوب پیش رفته، بد نیست یه گیلد جدید برای خودت تاسیس کنی.»
جادوگر با خوشحالی خندید.
«از اونجایی که شکارچی رتبه ۳ هستی، باید لقب ‹استاد گیلد›تکروی رو داشته باشی. حتی اگه به هر ۵ گیلد برتر همخودشون ملحق شده باشی، اصلاً بهت نمیاد که فقط یه عضو عادی باشی.»
حس واقعی بودن نداشت.
«استاد گیلد بودن.»
من، رهبر یک گیلد باشم. نه تنها غیرواقعی به نظرهستن میرسید، بلکه حتی قابلتصور هم نبود. اصلاً در وهله اول، نیازینمیکنم بود که شکارچیهای دیگر را زیر پر و بال خودم بگیرم؟
من همینشمشیر الانش هم یکشاید ارتش اسکلت دارم.
«آره.»
جادوگر که متوجه شد رنگ و رویم چندانآدمای خوب نیست، شانهای بالا انداخت. از روی شانهاش،نابود امپراتور شمشیر در سکوت به من خیره شده بود.
«شاید تو هم مثل اون پدربزرگ باشی، احتمالاً شخصیتت بیشتر به تکروی میخوره.مطلق برخلاف انتظار، آدمای زیادی هستن که علاقهشون اینه که همهچیز رو با تکروی مطلقبگذریم و به روش خودشون نابود کنن. اگه هیچ فکری برای انجامش نداری، مجبورت نمیکنم.»
«اوهو، حالاشمشیر دیگه پشت سرشاید من حرف میزنی؟»
«بگذریم...»
جادوگر سرش راشخصیتت چرخاند و قدیسبرخلاف شمشیر را نادیده گرفت.
«اونا چین؟»
در آنسوی دشت اقاقیا.
در دشت کوچک، سربازان قاره در حال ساختن چیزی بودند. یک پادگاننمیکنم بود. آنها از حمله به بهشت روح کینهتوز دست کشیده بودند و درچین عوض، امروز را استراحت میکردند و پس از آن نیروهایشان را عقب میکشیدند.
«آه.»
چانهام را نوازش کردم.
«این سربازاشمشیر از سراسرخیره قاره جمع شدن.»
«از سراسر قاره؟»
«برای اینکهاحتمالاً در جریانتکروی قرار بگیری...»
به توضیح دادن ادامه دادم. البته، داستان روحآدمای کینهتوز را از قلم انداختم. فقط درباره اینکهنابود چطور ارتش قاره را فریب دادم صحبت کردم.
جادوگر و قدیس شمشیر با هم داستان را شنیدنداحتمالاً و هرچه توضیحاتم جلوتر میرفت، حالت چهرهشان عجیبتر میشد.علاقهشون یک جمله از جادوگر، بازتاب افکار هر دو شکارچی بود.
«پادشاه مرگ... میبینم کهمطلق وقتی پای دروغ گفتن وسطفکری باشه، استعداد خیلی خوبی داری.»
«خب، به لطفشخصیتت تو، مرحله بدون ریختنانتظار هیچ خونی پاکسازی شد.»
«نه، سرزنشت نمیکنم.شخصیتت برعکس، خیلی همبرخلاف خوب عمل کردی.»
نگاه جادوگر تیز شد.
این نگاهِ تاجریاینه بود که نقشهای زیرکانهنابود به سرش زده است.
«این یعنی از این به بعد میتونیم اینجا تو قاره تجارت کنیم. دیگه مجبور نیستیمخودشون جلوی اون پیرمردهای دنیای بیرون چاپلوسی کنیم. اون آدمای عوضی! همیشه با استفاده از منابع غذاییشوننادیده قیمتا رو میارن پایین. حالا میبینیم تو آینده هم میتونن این کار رو بکنن یا نه.»
کینه از صدایش میبارید.
قدیس شمشیر گفت: «اساساً،خیره تجارت بین برج وپدربزرگ دنیای بیرون ناعادلانه بود.»
«سرمایه، منابع، تکنولوژی. هرچی که بود، دنیای بیرون در مقایسهانجامش با برج منابع غنیتری داره. البته، بعضی از اکسیرها و موادقدیس داخل برج رو هم نمیشه از دنیای بیرون به دست آورد.»
«آذوقه! غذا همیشه یه مشکله!»
جادوگر پایشاحتمالاً را رویتکروی زمین کوبید.
وقتی اولین بار او را دیدم، فکر میکردم آدم نامهربانی است. آیا به اینانتظار خاطر بود که ما سه نفر با هم از طبقه ۱۲ تا ۱۹ رانمیکنم پشت سر گذاشته بودیم؟ او احساساتش را به وضوح در مقابل ما ابراز میکرد.
این یعنی مااینه به همان اندازه بهنابود هم نزدیکتر شده بودیم.
«به هر حال، جادوگر اژدهایمیخوره سیاه، منظورت اینه که میخوای تجارتعلاقهشون با مردم قاره رو شروع کنی؟»
«همم؟ البته. دنیایشخصیتت بیرون هم بایدبرخلاف بفهمه طعم تلخی چجوریه.»
«پس.»
پوزخندی زدم.
سپس به اردوگاه نظامیتکروی که در دشت برپاآدمای شده بود اشاره کردم.
«از این به بعد باید با اونا صحبت کنی. اگههستن فقط بگی ‹بیاین تجارت کنیم›، جواب نمیده. برای مردم قاره،مجبورت ما غریبهایم و برای ما، اونا آدمایی از یه دنیای دیگهن.»
«درسته.»
این را گفتم:اینه «من اسمم روخودشون بهت قرض میدم.»
«من فرستادهی امپراتور بنیانگذار و فرستادهی الهه تو این دنیاهستن هستم. اگه طوری نشون بدی که انگار تو هم یهمجبورت فرستاده از طرف الههای، حداقل برای شروع تجارت باهاشون برات مفیده.»
«...»
نگاه جادوگر دوباره تیز شد.
«پیشنهادیه که بابتش ممنون میشم. حرکتخودشون موثری هم هست. اما قطعاً اسمت رواوهو مجانی بهم قرض نمیدی، پس... چی میخوای؟»
«طبقه ۲۰ رو.»
«چی؟»
به اطراف نگاه کردم.
دشتهای اقاقیا.علاقهشون یک دشتمطلق کوچک. زادگاه استل.
این دنیای کوچک تمامتکروی چیزی بود که درآدمای طبقه ۲۰ وجود داشت.
«من طبقه ۲۰ رو میخوام.»
برای لحظهای،شمشیر جادوگر کلمهای برایشاید گفتن پیدا نکرد.
«...صبر کن. منظورت از طبقه ۲۰خودشون چیه؟ نگو که میخوای کل طبقهنمیکنم ۲۰ رو برای خودت داشته باشی؟»
«آره. اگه بخوام دقیقتکروی بگم، میخوام مالک تمامآدمای زمینهای طبقه ۲۰ باشم.»
«این...»
«در عوض، هیچچیزی برای پاکسازی طبقات ۱۱اون و ۱۹ قبول نمیکنم. میتونی سود تجارتانتظار با قاره رو با بقیه شکارچیها تقسیم کنی.»
دوباره، لبهایعلاقهشون جادوگر محکممطلق بسته شد.
این یک پیشنهاد بیسابقه بود.
معمولاً وقتی شکارچیها به یک مرحله یورش میبردند، شرکتکنندگان ابتدا دستاوردهایشان رااینه بین خودشان تقسیم میکردند. مالکیت یک آیتم. و فراتر از آن، مالکیت منابع.حرف اما حدود نیمی از حقوق برای اشتراکگذاری بین تمام شکارچیهای دیگر باقی میماند.
اینکه کسی کل یکخیره طبقه را برای خودشپدربزرگ داشته باشد، بیسابقه بود.
«این... چیزی نیستاینه که بتونم به تنهایینابود حل و فصلش کنم.»
جادوگر چهرهای سردرگم داشت.
«باید بقیه استادهای گیلدتکروی رو خبر کنیم تاآدمای در موردش بحث کنیم.»
«خب، من تو ۲۴خیره ساعت آینده کاری برای انجاماحتمالاً دادن ندارم، پس منتظر میمونم.»
«...واقعاً میخوای کلاینه این مرحله روخودشون برای خودت داشته باشی؟»
جادوگر نگاهی به اطراف انداخت.
«این زمین، اصلاً به نظر نمیرسه خیلی باارزشآدمای باشه. مسیر گلهای اقاقیا... قشنگه، اما زمین کافینابود برای کشاورزی وجود نداره. اندازه مرحله هم کوچیکه.»
«خب.»
«بر اساس تجربه من، پادشاه مرگ. تو اینجور مواقع، خیلیانجامش سودآورتره که پاداشهای توزیعشده از طبقات ۱۱ تا ۲۰ که پاکسازیقدیس شدن رو دریافت کنی. میتونی یه ثروت هنگفت به جیب بزنی.»
خندیدم.
«من املاک روشخصیتت به پول ترجیحبرخلاف میدم. زمین بهترین چیزه.»
«قبوله؟»
جادوگر آهی کشید.
«استادهای گیلد رو جمعتکروی میکنم. بیا تو طبقهآدمای ۱ در موردش بحث کنیم.»
«پس باشه.»
«اوهوم. به هر حال بایدشاید حداقل یه بار خودت روشخصیتت به مردم نشون بدی. اما...»
جادوگر بهعلاقهشون آرامی نگاهیمطلق به اطراف انداخت.
«یه چیزی هستشخصیتت که از قبلبرخلاف میخواستم ازت بپرسم.»
«بله.»
«...اون دیگه چه کوفتیه؟»
به سمتیعلاقهشون که جادوگر اشارهروش میکرد نگاه کردم.
«لعـ...نتی... حرومزادهی... سیاه، این، بس کن... تمومشانتظار کن! مگه درخواست خیلی سختیه؟! لعنتی! چهروش کینهای از من داری، من چه غلطی کردم...؟؟!!»
یک رقصنده درجهشخصیتت یک داشت مهارتهایش راانتظار آنجا به رخ میکشید.
عرق و اشکهایسکوت رقصنده به زیبایی رویاون دشتهای اقاقیا جاری بود.
زیبا بود.
«جادوگر اژدهای سیاه.»
لبخند درخشانی زدم.
«جادوگر اژدهایشمشیر سیاه، توخیره امروز هیچی ندیدی.»
«ها؟»
«تو امروز هیچیشخصیتت ندیدی. میدونی که بایدانتظار چیکار کنی، مگه نه؟»
«...»
جادوگر نگاهشمشیر کنجکاوانهای درخیره چهرهاش داشت.
چهرهاش درست شبیه زیستشناسیمطلق بود که با معمایکنن تمام عمرش روبرو شده باشد.
«درسته. انواع وشخصیتت اقسام آدما تو دنیاانتظار وجود دارن. درک میکنم.»
جادوگر زمزمه کرد: «اما،»
«همونطور که انتظارسکوت میرفت، تو هم عقلتاون رو از دست دادی...»
این همعلاقهشون یک نظرمطلق بیربط بود.
۲.
روح کینهتوز و امپراتور شعله رابرخلاف در طبقه ۲۰ رها کردم و همراهمطلق با شکارچیها به طبقه ۱ منتقل شدم.
«مشکلی نداره محلسکوت جلسه همون کافیشاپی باشهاون که دفعه پیش رفتیم؟»
«آره. من مشکلی ندارم.»
مدت زیادی از آخرینتکروی باری که به شهرِ طبقهزیادی ۱ برگشته بودم میگذشت. بابل.
برای بقیه، شاید به نظر میرسیدبرخلاف که فقط بعد از پنج روزاینه برگشتهام، اما برای من اینطور نبود.
به معنای واقعی کلمه صدها روزمثل گذشته بود. این اولین بار در چندبرخلاف سال اخیر بود که به شهر برمیگشتم.
«هااااه.»
«چیزی شده؟»
«هیچی. تازه الانشخصیتت دارم درک میکنم کهانتظار مرحله رو پاکسازی کردم.»
جادوگر ریز خندید.
«مطمئن نیستم.علاقهشون احتمالاً باید یکمروش بیشتر درکش کنی.»
«ها؟»
«بهت که گفتم. الان تو برج، توانتظار تنها چیزی هستی که همه دارن درروش موردش حرف میزنن. خودت رو آماده کن.»
نیازی نبود بپرسمسکوت باید چه نوعمثل آمادگیای داشته باشم.
«ها؟»
«اون احیاناً...؟»
طولی نکشید که پس از قدم گذاشتنانتظار روی دروازه انتقال طبقه اول، همهمهای پرروش سر و صدا در اطرافم به پا شد.
عابران پیاده در خیابان. دستفروشانی که کنار جاده بساطاحتمالاً کرده بودند. شکارچیانی که تازه داشتند برای رفتن بهعلاقهشون شکار آماده میشدند، همه یکی پس از دیگری پچپچ میکردند.
«اون جادوگرعلاقهشون و قدیسمطلق شمشیر نیستن؟»
«پس اون پسره...»
«پادشاه مرگه!»
کسی فریاد زد.سکوت و این تازهمثل شروع ماجرا بود.
«پادشاه مرگ پیداش شد!»
مشتریای که با دقت در حال بررسی سلاحهای دستدوم یک بساط بود، سرش را برگرداند. زوجی که درفکری یک کافه روباز از قهوهشان لذت میبردند، از جا بلند شدند. تاجرانی که گلهای کمیاب میفروختند، شکارچیانی کهدشت با همکارانشان گپ میزدند، دهها و صدها نفر، همه به یکباره به این سمت نگاه کردند. به سمت من.
در یک چشمشخصیتت به هم زدن، جمعیتیانتظار به دورمان حلقه زد.
«اوووااااه، واو—»
«شایعه شده کهاینه طبقه ۲۰ روخودشون تنهایی پاکسازی کردی، حقیقته؟»
«لطفاً اینجا روشخصیتت نگاه کنید! لطفاًبرخلاف صبر کنید! اینجا، اینجا!»
صدای همهمهاحتمالاً از هر طرفمیخوره به گوش میرسید.
حتی فرصت نداشتم اوضاع را هضم کنم. فقط یک بار پلک زدممیخوره و مردم از قبل گروه ما را محاصره کرده بودند. این پایانکنن کار نبود. وقتی برای بار دوم پلک زدم، حلقه محاصره دو برابر شد.
«اوه...»
«هیچی نگو.»
جادوگر با صداییشخصیتت که فقط من میشنیدم،انتظار به آرامی زمزمه کرد.
«هیچ تجربهای توسکوت برخورد با رسانههامثل نداری، مگه نه؟»
«خب، آره. معلومه که نه.»
«مرموز بودن؟ یا ستاره محبوب؟»
«چی؟»
«دارم درباره وجهه عمومیت حرفشاید میزنم. میخوای یه شخصیت مرموزشخصیتت باشی یا یه ستاره محبوب؟»
در همان حین که جادوگر زمزمه میکرد، جمعیت سه برابر شد.مجبورت سرعت حرکت گروهمان انگار سی برابر کندتر شده بود. چیلیک! چیلیک! باگرفت هر قدمی که برمیداشتیم، فلش دوربینِ گوشیها بیوقفه روشن و خاموش میشد.
خدای من.
احساس میکردم دارم دیوانه میشوم!
«وقتی وجههات شکل بگیره،خیره تغییر دادنش سخته. همینپدربزرگ الان باید بهم جواب بدی.»
«اوه. میدونم شخصیت مرموزمطلق یعنی چی، اما ستارهکنن محبوب دیگه چه صیغهایه؟»
«یه چیزی شبیه ستارههای سینما.»
جادوگر گفت.
«اول از همه، باید یه حساب جدید تو شبکههای اجتماعی باز کنی. به یه منشی برای مدیریتهستن تصویرت و یه منشی برای ارتباط با رسانهها نیاز داری. البته، باید کسی رو هم استخدام کنیبگذریم که به ظاهر و لباسهات برسه. اوه، نگران پولش نباش. گیلد اژدهای سیاه همهش رو تقبل میکنه.»
با شنیدن ایناینه حرفها بیشتر هوشخودشون از سرم پرید.
در کنارمان،احتمالاً قدیس شمشیرتکروی اخم کرده بود.
او چنداحتمالاً کلمهای زیرتکروی لب غرولند کرد.
«از سر و کلهخیره زدن با این مزخرفات متنفرم،احتمالاً پس من خودم تنهایی میرم.»
کاملاً منطقی به نظر میرسید.
«دلم میخواداحتمالاً یه شخصیتتکروی مرموز باشم...»
«مطمئنی؟ آدم وقتی به خودش برسه تغییر میکنه.آدمای طبیعیه که خیلی خوشتیپتر از الانت بشی ونابود راههای جدیدی برای برخورد با بقیه آدمها یاد بگیری.»
«مثلاً همین مفتش بدعتکار،خیره اون مدل مجلههاست و احتمالاًاحتمالاً عکاسیهای شخصی هم انجام میده.»
من همعلاقهشون این رامطلق خوب میدانستم.
قبل از بازگشت به ۴۰۰۰ روز پیش، مگر خودم آنهستن مجلهها و عکسها را جمع نمیکردم؟ حتی همین جادوگر اژدهایمجبورت سیاه که مقابلم ایستاده بود، مدل ثابت روی جلد مجلات بود.
«نه، همون مرموزشخصیتت بودن! میخوام یهبرخلاف شخصیت مرموز باشم.»
با این حال، وقتیخیره پای خودم در میانپدربزرگ بود، قضیه کاملاً فرق میکرد.
«چرا؟ دلتعلاقهشون نمیخواد ازتمطلق عکسهای ژورنالی بگیرن؟»
مگر مغز خرشخصیتت خورده بودم کهبرخلاف همچین چیزی بخواهم؟!
«از خجالت آب میشم.»
«همهشون اولش خجالت میکشن. نه وایسا، مفتش بدعتکار حتی همون اولش هم نمیدونستبرخلاف شرم و حیا چیه... اون یه استثناست. پادشاه مرگ، اگه بحثِ کارای خجالتآوره،انجامش اون موقعی که تو امپراتوری اِگیم رفتی بالای عمارت و فریاد زدی، خیلی بیشتر...»
«اگه قرار نیست مرموزمطلق باشم، همین الان پنجکنن گیلد برتر رو ترک میکنم.»
این حرفاحتمالاً را ازتکروی صمیم قلب زدم.
جادوگر به آرامی خندید.
«آره. حدس میزنم همین کارشاید رو بکنی. به قیافهت میخوره کهتکروی واقعاً این کار رو انجام بدی.»
«برای اینعلاقهشون کانسپت مرموز بودنروش باید چیکار کنم؟»
«سادهست. فقط بایدشخصیتت یه پوکر فیسِبرخلاف خوب داشته باشی.»
این اولین بار در تمام عمرم بودانتظار که میشنیدم کسی به من نصیحت میکندروش و میگوید: «یه پوکر فیسِ خوب داشته باش.»
«فعالیت تو شبکههای اجتماعی مطلقاً ممنوعه. نه مجلهای و نه پخش زندهای. حتی اگه یهآدمای استریمر شخصی یا یه شرکت رسانهای ازت مصاحبه خواست، ردش کن. سالی دو بار مصاحبهدیگه کردن ایرادی نداره. من فقط خبرنگارهایی رو برات میفرستم که از قبل تأییدشون کرده باشم.»
هممم.
«...همین؟»
«هنوز نمیدونیاحتمالاً چقدر قرارهتکروی سخت باشه.»
جادوگر ریز خندید.
«توجه، مثلعلاقهشون یه مخدره.مطلق اعتیادآورترین نوعِ مخدر.»
پس از اینشخصیتت حرف او، قدیسبرخلاف شمشیر وارد بحث شد.
«و مخدریه که آدمهاتکروی رو بیشتر از هر چیزی،زیادی به طور کامل نابود میکنه.»
«درسته. اگه فقط ۱۰ نفر به یه نفر توجه کنن، اون شخص احساس خوشحالی میکنه. امازیادی وقتی به این جایگاه میرسی، حتی اگه چند کلمه حرف بزنی، دهها و صدها نفر بهشحرف واکنش نشون میدن. واقعاً آدمهای زیادی نیستن که بتونن در برابر این نوع مخدر مقاومت کنن.»
جمعیت حتیعلاقهشون بزرگتری دورمانمطلق جمع شد.
انگار تمام جمعیتشخصیتت شهر در اینجابرخلاف گرد هم آمده بودند.
«همهش پوچ و بیارزشه.»
این چیزیشمشیر بود کهخیره قدیس شمشیر گفت.
«آره. اماعلاقهشون قطعاً یهمطلق آشغالِ لذتبخشه.»
جادوگر در جواب گفت.
«شاید دونستنِ اینکه چطور باید از این مخدر لذت برد هم یکی از دستاوردهای یه آدم مشهورکنن باشه. تا زمانی که از این مخدر خسته بشن. یا میتونی انتخاب کنی که اونقدر دوام بیاریچین تا از همراهانت که همین مخدر رو مصرف میکنن، ناامید بشی. تو میخوای چیکار کنی، پادشاه مرگ؟»
به اطرافم نگاه کردم.
پردهای از آدمها.
جمعیت طوری در هم فشرده بود که هیچ جای خالیای باقی نمانده بود. فلش دوربینها مدام روشن میشد،فکری به طوری که مجبور شدم چشمانم را نیمهباز نگه دارم. فلشهای پیدرپی چشم را کور میکرد و شبیهدشت یک سراب به نظر میرسید، و پردهی جمعیتی که دورم را گرفته بود، تقریباً مانند یک سایه بود.
«...هیچکس بهاحتمالاً اندازه من، درگیرمیخوره آدمهای دیگه نبوده.»
دهانم را باز کردم.
«چیزی که من میخوام به دست بیارم، به رسمیت شناختهانجامش شدنه. و با اینکه دقیقاً نمیدونم... اما فکر میکنم دریافتچرخاند توجه و به رسمیت شناخته شدن، کمی با هم فرق دارن.»
به امپراتور شعله فکر کردم.
قبل از ۴۰۰۰ بار بازگشت من،برخلاف او وجود برتری بود که تمام توجهاتمطلق برج را به خود اختصاص داده بود.
«من به توجه میلیونها نفر نیازی ندارم. فقط توجه آدمهایشخصیتت اطرافم برام کافیه. صدها هزار یا میلیونها نفر، چیزی کهمطلق من از مردم دنیا میخوام... توجه نیست، به رسمیت شناخته شدنه.»
«بسیار خب پس.»
جادوگر لبخند زد.
«فکر نمیکنم تفاوت چندانی بامیخوره هم داشته باشن. اما اگههستن جوابت اینه، بهش احترام میذارم.»
«بله.»
«خوشحالم که همچین آدمی هستی.»
قبلاً هماحتمالاً چنین چیزیتکروی شنیده بودم.
«خب چطوراحتمالاً باید یه پوکرمیخوره فیسِ خوب بسازم؟»
«رازش رو بهت یاد میدم.»
صدای جمعیتعلاقهشون از هر طرفروش به گوش میرسید.
کمی بعد، سرعت حرکتتکروی گروهمان به حدود ۱۰آدمای سانتیمتر در ثانیه کاهش یافت.
«این واقعاً یهشخصیتت خاطره بد روبرخلاف به یادم مییاره.»
«خاطره بد؟»
«آره. تو مورد من، وقتیروش تو دنیای بیرون بودم، پدرمانجامش تو یه جنگ داخلی کشته شد.»
جادوگر با آرامش گفت.
«هفت سالم بود. داشتم با پدر و مادرم فرار میکردمهستن و احتمالاً سربازها دنبالمون بودن. پدرم عقب موند. بعد، پدرممجبورت فریاد زد: "به پشت سرت نگاه نکن و سریع بدو." اما...»
جادوگر درشمشیر میان جمعیت راهشاید را باز میکرد.
«من واقعاً بدون اینکه به عقب نگاهنابود کنم، دویدم. صدای شلیک گلوله رو شنیدم،دیگه اما برنگشتم. فقط به دویدن ادامه دادم.»
چیلیک! چیلیک!
فلش دوربینها متوقف نمیشد.
«این اتفاق وقتیسکوت افتاد که تومثل خیلی کوچیک بودی، درسته.»
«وقتی بچه بودم اتفاق افتاد.»
جادوگر زمزمه کرد.
«اینطور نیست که از فرار کردنم متنفر باشم. منزیادی یه بچه بودم. اما، چرا به عقب نگاه نکردم؟فکری کار خیلی سادهای بود. فقط یه نگاه کردنِ ساده بود.»
«.........»
«وقتی مجبورم پوکر فیس باشم، به اون روزها فکر میکنم. وقتی خاطرهینمیکنم تپشِ تندِ قلبم رو به یاد مییارم، میتونم یه پوکر فیسِ خیلیاونا خوب به خودم بگیرم. این مثل یه ترفند جادوییِ کوچیکِ مخصوصِ خودمه.»
جادوگر به من نگاه کرد.
«تو هم یکیشخصیتت دو تا از اینانتظار خاطرهها داری، مگه نه؟»
داشتم.
یک کوچه تاریک.
خاطرهی شبی را به یاد آوردم کهانتظار امپراتور شعله سرم را در چنگش فشردروش و تمام وجودم را به آتش کشید.
«فکر کنم همینطوره.»
حتی بدون نگاهسکوت کردن در آینهمثل هم میتوانستم بفهمم.
که چهرهای کاملاًاینه بیتفاوت و بینقصخودشون به خود گرفته بودم.
«لطفاً یهاحتمالاً لحظه اینجاتکروی رو نگاه کنید!»
«لطفاً یهاحتمالاً چیزی بگید،تکروی هر چیزی!»
«جادوگر اژدهای سیاه،سکوت کِی میتونیم بیانیهمثل رسمی رو بشنویم...»
«شما دوعلاقهشون نفر چه رابطهایروش با هم دارید؟!»
«قدیس شمشیر-نیم!احتمالاً نظرتون دربارهتکروی پادشاه مرگ چیه؟!»
وقتی دوباره به اطرافم نگاه کردم، پیش از آنکه متوجه شوم، به فلش دوربینها عادت کردهنابود بودم، بنابراین میتوانستم محیط اطرافم را بهتر ببینم. تا به حال هرگز در محاصره چنین جمعیت بزرگیاونا قرار نگرفته بودم. همچنین این اولین باری بود که با چنین بارانی از فلشهای دوربین مواجه میشدم.
اما.
«ولی انگارعلاقهشون فوراً تأثیرشمطلق رو میذاره، نه؟»
دیگر مثلاحتمالاً قبل دستپاچهتکروی و سردرگم نبودم.
فقط همان آرامش همیشگیام بود.
جادوگر گوشههایشمشیر لبش راخیره کمی بالا برد.
«زود یاد میگیری،اینه هاه. خیلی زودخودشون بهش عادت میکنی.»
دنیا به وضوحشخصیتت در عرض ۵برخلاف روز تغییر کرده بود.
اما نه در آن حدیمیخوره که من هم مجبور باشمهستن همراه با آن تغییر کنم.