---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 73: [دنیای صورت‌های فلکی مرده. (۱)] • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 73: [دنیای صورت‌های فلکی مرده. (۱)]

0

۱.

یک روز زمستانی.

سو بک-هیانگ به‌لحظه‌ای​ دنبال مادرش از‌بسته​ یک دشت برفی می‌گذشت.

هوا ابری بود. برف از‌داشت​ آسمان گرفته می‌بارید. در میان کولاک‌تصادفی​ شدید، آدم‌ها چیزی جز سایه نبودند.

پشت مادرش‌داشت​ نیز هاله‌ای‌کردن​ سایه‌وار بود.

سو بک-هیانگ‌بیشتر​ صدایش را‌می‌گرفت​ بلند کرد.

-مادر!

سو بک-هیانگ ناگهان ترسید. صدای بارش برف بیش‌راهش​ از حد بلند بود. صدایش در هیاهوی برف‌گذاشتم​ گم می‌شد، برای همین نمی‌توانست خیلی بلند فریاد بزند.

-مادر!

سایه مادرش هنوز دور بود.

سو بک-هیانگ بی‌قرار شد.

باید تندتر راه می‌رفت تا به مادرش برسد.‌راهش​ اما هرچه بیشتر می‌رفت، نفسش بیشتر می‌گرفت. هرچه بیشتر‌چشمانم​ راه می‌رفت، صدایش ضعیف‌تر می‌شد. باید چه کار می‌کرد؟

-آه...

آیا باید دست از فریاد زدن برمی‌داشت و‌آیا​ تندتر راه می‌رفت تا به مادرش برسد؟ یا‌می‌کشید​ باید می‌ایستاد و با تمام توانش جیغ می‌کشید؟

اهریمن آسمانی جوان نمی‌دانست.

در حالی که با خودش‌داشت​ در کشمکش بود که چه‌واقعاً​ کند، سایه کمی دورتر شد.

-مادر!

در نهایت، سو بک-هیانگ ایستاد.

-مادر!

با ایستادنش، صدایش کمی رساتر شد. تا الان، تمام انرژی‌اش صرف راه‌بداند​ رفتن شده بود نه هدایت صدایش. سو بک-هیانگ با خود فکر کرد که‌بی‌پایان​ بالاخره مادرش سر برمی‌گرداند و به او نگاه می‌کند، و سایه واضح می‌شود.

اما چه شد؟

سایه کمی دورتر شد.

در همان حین که‌گذاشتم​ سو بک-هیانگ جیغ می‌کشید،‌بعد​ فاصله بیشتر شده بود.

طولی نکشید که سایه مادرش‌داشت​ در کولاک دفن شد و‌واقعاً​ در دشت برفی ناپدید گشت.

-...

آیا مادرش‌بیشتر​ او را‌می‌گرفت​ رها کرده بود؟

آیا قصد داشت با‌گذاشتم​ بهانه کردن کولاک برف، راهش‌بازشان​ را از او جدا کند؟

یا واقعاً مادرش‌کرده​ او را تصادفی‌بهانه​ گم کرده بود؟

سو بک-هیانگ نمی‌دانست.

نمی‌توانست بداند.

۲.

[شما مرده‌اید.]

برای لحظه‌ای گذاشتم چشمانم بسته بماند و بعد بازشان کردم.

فضایی تاریک و بی‌پایان بود.

[مرگ شما شرط مهارت را برآورده کرده است.]

[مهارت‌های سو بک-هیانگ به صورت تصادفی در حال کپی شدن هستند.]

جهنم من.

[کارت‌های مهارت در حال ایجاد شدن هستند.]

کارت‌ها جلوی چشمانم شناور شدند.

اما دغدغه فوری‌ام گرفتن کارت مهارت نبود.

آهی کشیدم و به به هو-ریونگ گفتم:

«امپراتور شمشیر. فایل رو حفظ کردی؟»

-آره، تا حدودی.

به هو-ریونگ پشت سرش را خاراند.

این همان پوشه‌ای بود که کیمیاگر و پادشاه دارو با ناامیدی نتایج تحقیقاتشان را در آن نوشته بودند. این موضوع مهمی بود. اهریمن آسمانی در ناهماهنگی غرق شده بود و آشوب به پا می‌کرد، برای همین نتوانستم محتویات فایل را با دقت حفظ کنم.

-اگه چیزایی که تو حفظ کردی و چیزایی که من حفظ کردم رو بذاریم کنار هم، قطعاتش یه‌جوری جور درمیاد. اما باید زود برگردیم، قبل از اینکه یادم بره...

«باشه. پس بیا اول سریع یه مهارت انتخاب کنیم.»

-اوهوم.

به هو-ریونگ در هوا جابه‌جا شد. سپس به پشت کارت‌ها نگاه کرد و آن‌ها را با صدای بلند خواند. اهریمن آسمانی مهارت‌های خیلی زیادی داشت، اما یکی از آن‌ها توجه ما را جلب کرد.

+

[هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی (魔天神功)]

رتبه: A+

اثر: فرقه شیطانی. آن‌ها از منطق آسمان‌ها متنفرند. آن را نفرین می‌کنند. و تنها به نفرت و نفرین آسمان‌ها بسنده نکردند، بلکه فرقه‌هایی تشکیل دادند و در نهایت تحت یک دکترین متحد شدند. هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی یک هنر رزمی با جوهره همان دکترین است.

کسانی که هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی را بیدار می‌کنند می‌توانند آسمان‌ها را بشکافند و کوه‌های بلند را در هم بشکنند! با این حال، شما باید عمیقاً نفرت و نفرین‌های نهفته در حرکات پایه این مهارت را درک کنید.

هرچه بیشتر از دنیا متنفر باشید و آن را نفرین کنید، بیشتر بر آسمان‌ها سایه می‌اندازید. کسی که بر هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی مسلط شود و به اوج آن برسد، اهریمن آسمانی است، کسی که آسمان‌ها را سرنگون خواهد کرد.

※با این حال، اگر از این مهارت جدید استفاده کنید، حفظ حس خویشتن برایتان دشوار می‌شود.

+

هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی.

اسم وحشتناکی بود، اما نمی‌توانستم مسخره‌اش کنم.

«...این باید همون هنر رزمی باشه که قبلاً دیدیم، نه؟»

چون واقعاً به همان اندازه قدرتمند بود.

او فقط شمشیرش را از راه دور تاب داد، اما سر پادشاه دارو از تنش جدا شد. مار سمی بدون اینکه بتواند ۳ ضربه را تحمل کند، مرد. حتی من که به تمریناتم در برابر [پادشاه اهریمن باران پاییزی] مطمئن بودم، نتوانستم از مسیر شمشیری که اهریمن آسمانی شکافته بود، جان سالم به در ببرم.

بزرگترین مهارتی که در این دنیا وجود داشت.

-تچ. یه هنر شیطانی معمولیه.

به هو-ریونگ اخم کرد.

-در نهایت، مسئله اینه که چطور با دنیا روبه‌رو می‌شی، چه با قدرت چه با استراتژی.

«چطور با دنیا روبه‌رو می‌شم؟»

-دقیقاً. اگه سعی کنی دنیا رو با سخاوت در آغوش بگیری، معمولاً سر از فرقه صالح درمیاری. اگه سعی کنی دنیا رو ویران کنی، می‌شه فرقه شیطانی. واسه همینه که آدمای فرقه صالح بدن‌هاشون رو تبدیل به [ظروفی برای پذیرش دنیا] کردن، و آدمای فرقه شیطانی بدن‌هاشون رو با [میخ‌هایی که می‌تونن دنیا رو بخراشن] ساختن...

به هو-ریونگ «همف»ی کرد و دست به سینه شد.

-ساده‌ترین مثال رو برات می‌زنم. یه ضربه شمشیر که مستقیم از بالا تا پایین رو می‌شکافه. تو بعضی مکاتب بهش می‌گن خشم ببر، چون شبیه [حمله یه ببر] می‌مونه.

سوووش!

به هو-ریونگ گارد گرفت و بازوهایش را طوری پایین آورد که انگار با هر دو دست شمشیری را در دست دارد.

«...!»

فقط برای یک لحظه بود، اما یکه خوردم. واقعاً روح یک جانور وحشی را حس کردم که به سمتم هجوم می‌آورد.

قدرتمند بود.

لحن و رفتارش آن‌قدر رقت‌انگیز است که گاهی این موضوع را فراموش می‌کنم، اما کسی که جلوی چشمانم بود، واقعاً امپراتور شمشیر، به هو-ریونگ بود. او جنگجویی بود که تقریباً تنها با یک شمشیر برج را فتح کرده بود.

-خب، واقعاً فرقی نمی‌کنه ببر باشه یا گاو نر. جزئیاتش می‌تونه بسته به اینکه بنیان‌گذار یا خالق اون حرکت چطور به روشنایی رسیده، متفاوت باشه. به هر حال، مهم اینه که از یه ببر یا گاو نر [تقلید] کنی.

تقلیدش کن. کپی‌اش کن.

این‌گونه، تو چیزی از دنیا را از آنِ خود می‌کنی.

این همان چیزی بود که منظور به هو-ریونگ از ظروفی برای [پذیرش دنیا] بود.

-اما هنرهای شیطانی متفاوتن.

به هو-ریونگ دوباره گارد گرفت.

همان وضعیتی بود که قبلاً بازوهایش را تاب داده بود.

-تو فرقه شیطانی، وقتی دارن به تازه‌کارها آموزش می‌دن، یه چیزی تو این مایه‌ها می‌گن.

به هو-ریونگ با قدرت نفس کشید و پایش را به زمین کوبید.

-خشمت رو به یاد بیار، اون درد و سوزش توی معده‌ت رو، تو لحظه‌ای که یه دزد یکی از دارایی‌هات رو دزدید.

هوای خالی در خلأ شکافته شد.

ناخواسته قدمی به عقب برداشتم.

چهره‌اش.

به خاطر حالت چهره به هو-ریونگ بود.

چهره‌اش خالی از احساس بود، اما همچنان خشمی بی‌نهایت سرد از آن ساطع می‌شد.

انگار به آدم کاملاً متفاوتی تبدیل شده بود.

-لحظه‌ای رو به یاد بیار که خواهر کوچیکت توسط فرماندار به زور برده شد. ضعفت رو به یاد بیار، ناتوانیت رو برای انجام هر کاری. تو جلوی خونه فرماندار منتظر موندی تا شب بگذره، اما دم صبح، خواهرت به شکل یه جنازه سرد بهت برگردونده شد. چهره‌ش رو به یاد بیار، و اون رو تو قلبت نقاشی کن.

به هو-ریونگ شروع به اجرای رقص شمشیر کرد.

با وجود اینکه دستانش خالی بود، اما یه‌جورایی حس می‌کردم هنوز می‌توانم شمشیری را ببینم. آن شمشیر به سیاهی فضایی بود که در آن ایستاده بودیم.

-زمانی رو به یاد بیار که جسد خواهرت رو به تنهایی دفن کردی. زمستون بود؟ زمین یخ زده بود و کندنش سخت بود. آیا خاک سرسخت رو با نوک انگشتات کندی؟ ناخن‌هات ترک خوردن؟ از ناخن‌های شکسته‌ت خون جاری شد؟

«...»

-در نهایت، حتی نتونستی یه وجب هم زمین رو بکنی. جنازه خواهرت رو تو یه گودال گذاشتی؟ اول پاهاش رو دفن کردی؟ یه مشت خاک سرد ریختی رو بدن خواهر کوچیکت؟ نتونستی اون رو تو زمین دفن کنی. در نهایت، خاک رو مشت‌مشت رو صورتش ریختی؟

نمی‌توانستم نفس بکشم.

با ادامه یافتن رقص شمشیر به هو-ریونگ، فضای بی‌پایانی که در آن بودیم به نظر تنگ‌تر می‌شد. همین کافی بود تا سرم کمی گیج برود. این فقط حرکت دست‌ها و بازوهایش بود، اما کینه به هو-ریونگ عمیقاً طنین‌انداز می‌شد.

-بافت اون دونه‌های خاک رو به یاد بیار. شمشیرت رو با همون دستی بگیر که زمین رو کند. شمشیرت رو همون‌طور تاب بده که خاک رو روی خواهر کوچیکت می‌پاشیدی. برای درموندگیت زاری کن و بی‌رحمی دنیا رو مقصر بدون.

زمزمه کردم، هرچند بیشتر شبیه یک ناله بود.

«میخ‌هایی که دنیا رو می‌خراشن...»

-درسته.

به هو-ریونگ بازوهایش را متوقف کرد.

تازه آن موقع بود که توانستم دوباره نفس بکشم.

-بگیم این یه روش پرورش ذهنیه که از انرژی درونی استفاده می‌کنه؟ به معنای واقعی کلمه، یه راه برای ساختن و تمرین دادن ذهن از طریق عبور از سختی‌هاست. فرقی نمی‌کنه یه آدم قوی باشه یا یه شکارچی، نتیجه بسته به اینکه چقدر خوب از انرژی درونی یا هاله استفاده کنن، متفاوت خواهد بود.

به هو-ریونگ طوری شانه بالا انداخت که انگار اهمیتی نداشت.

-به زبون ساده‌تر، این یه نبرد اراده‌هاست. هنرهای شیطانی یه کم روی روح سنگینی می‌کنن.

«...»

-به هر حال، زامبی، این چیزی نیست که لازم باشه یاد بگیری.

در سکوت به کارت مهارت نقره‌ای نگاه کردم.

-واقعاً نیازی نیست هنرهای رزمی دیگه رو یاد بگیری. مگه نمی‌دونی من کی‌ام؟ مگه من امپراتور شمشیر نیستم؟ من بزرگترین رزمی‌کار تو این جهانم. شاید این رو ندونی، اما داری آروم‌آروم تو تکنیک‌های عالی من مهارت پیدا می‌کنی! هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی یا هر کوفت دیگه‌ای، در مقایسه با هنرهای رزمی من مثل آشغال می‌مونن...

«می‌خوام یادش بگیرم.»

-...ها؟

به هو-ریونگ پلک زد.

«قراره یادش بگیرم. این رو. هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی رو.»

-اوه، اوه... اووووه...

پلک. پلک.

حدود ۳ ثانیه طول کشید تا به هو-ریونگ صدایش را پیدا کند.

-چرا؟!

«چون دلم می‌خواد.»

-در مقایسه با هنرهای رزمی من، این یه آشغال به تمام معناست!

به هو-ریونگ شروع به دیوانه‌بازی کرد.

-عمراً. زامبی، نکنه شیفته شمشیرزنی اهریمن آسمانی شدی؟! لعنتی. دارم دیوونه می‌شم. اون فقط به این خاطر چشمگیر به نظر می‌رسید که وارد حالت مرگ و زندگی شده بود و انرژیش نشت می‌کرد! این مزخرفه. به معنای واقعی کلمه انرژیت رو می‌مکه! زامبی. یه جنگجوی سنتی نباید مست بشه و انرژیش رو هدر بده!

پوزخندی زدم.

«نکنه چون می‌خوام هنرهای رزمی یکی دیگه رو یاد بگیرم، عصبانی شدی؟»

-چیییی؟

«نیازی به نگرانی نیست. در هر صورت، هنرهای رزمی امپراتور شمشیر ما تو کل کیهان قوی‌ترینه. فکر می‌کنی چون اینو نمی‌دونم می‌خوام هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی رو یاد بگیرم؟»

-امم...

بینی به هو-ریونگ تکان خورد.

با این حال، به نظر می‌رسید چون کمی چاپلوسی‌اش را کرده بودم، غرورش ارضا شده بود. کنار آمدن با این روح واقعاً راحت بود.

-خب. همون‌طور که گفتی، من قوی‌ترینم. ...اما پس چرا می‌خوای هنرهای شیطانی رو یاد بگیری؟

«برای اینکه بتونم این مرحله رو کاملاً فتح کنم.»

به عبارت دیگر، برای این بود که پایان درستی برای این دنیا رقم بزنم.

«فرض کن یه درمان ساخته بشه. در این صورت، بعد از نجات دادن دو نفر، یعنی اهریمن آسمانی و ارباب موریم، همه‌چیز تموم می‌شه. بقیه انسان‌ها بیش از دو ساله که مردن... و درمان هم به این معنی نیست که اونا زنده می‌مونن. مگه نه؟»

-همم.

به هو-ریونگ اخم کرد.

-در این مورد حق با توئه.

«پس پایان داستان چطور می‌شه؟ توی این دنیای جدیدِ متولدشده، ارباب موریم و اهریمن آسمانی می‌شن آدم و حوا؟ امپراتور شمشیر. به نظرت این پایان خوبیه؟»

-...

قیافه به هو-ریونگ جوری در هم رفت که انگار داشت مدفوع می‌جوید.

احتمالاً داشت اهریمن آسمانی و ارباب موریم را به عنوان یک زوج تصور می‌کرد.

-نه، این یه جورایی... واقعاً غلطه. نمی‌تونم صحنه‌ای رو تصور کنم که اون دو تا بشن یه زوج شیرین. حس خیلی بدی می‌ده...

«مگه نه؟»

مستقیماً به روبه‌رو خیره شدم.

[لطفاً یک کارت مهارت انتخاب کنید.]

ووش! ووووش!

کارت‌ها با هرج‌ومرج در هوا می‌رقصیدند. اما من فقط یک کارت را در دیدرس خود داشتم. نگاهم از روی کارت نقره‌ای جدا نمی‌شد.

«ساختن درمان فقط اولین شرط لازم برای رسیدن به یه [پایان خوب]ـه. در نهایت، یه پایان عالی به این بستگی داره که شخصیت‌های داستان بتونن واقعاً راضی باشن...»

دستم را دراز کردم و کارت را گرفتم.

«می‌خوام یه پایان کاملاً رضایت‌بخش رو به اهریمن آسمانی و ارباب موریم هدیه بدم.»

[انتخاب تکمیل شد.]

[مهارت در حال کپی شدن است.]

البته، همه‌چیز به همین‌جا ختم نمی‌شد.

[کلاس شکارچی فعلی شما کلاس D است.]

[مهارت شما دارای یک مجازات است.]

ترومای اهریمن آسمانی.

کینه تلخ نهفته در قلبش.

جهنم دیگری که باید از آن عبور می‌کردم.

[ترومای دشمنی که شما را کشته است در حال بازآفرینی است.]

[شدت مجازات در حد متوسط است.]

با این حال، این اولین جهنمی نبود که در آن می‌دویدم. آخرینِ آن‌ها هم نخواهد بود.

[مجازات، جاده ارواح گرسنه است.]

آیا این فرصت را خواهم داشت تا با آرامش درباره چشم‌انداز جهنمی‌ای که قرار است از آن عبور کنم، صحبت کنم؟

۳.

پس از بازگشت به یک روز قبل.

هشت بار دیگر خودکشی کردم.

این کار برای بازگشت به «روز اولی» بود که به این آخرالزمان سقوط کرده بودیم.

«—خیلی سرده!»

درست مانند دفعه قبل، مار سمی با تعجب فریاد زد. کیمیاگر و پادشاه دارو نیز به‌طور غریزی خودشان را بغل کردند. سرمای وحشتناک بر گروه ما چیره شد.

گوووووه!

کولاک بیداد می‌کرد و خشم خود را فریاد می‌کشید. هاپچو! کیمیاگر از همین حالا شروع به عطسه و سرفه کرده بود.

«چـ... چرا این‌قدر سرده؟ مگه این یه رمان هنرهای رزمی نبود؟»

«بررر. اینجا شبیه بیابان‌های سیبریه...»

دشت برفی و سفیدی بود.

برای من که در ده روز گذشته به این منظره عادت کرده بودم، عادی بود.

با این حال، بقیه اعضای گروه دستپاچه شده بودند و من بدون هیچ حرفی دست کیمیاگر را گرفتم.

«آه.»

کیمیاگر با احتیاط سرش را خم کرد.

«مـ... ممنونم. پادشاه مرگ-نیم.»

«...»

خاطراتی از گذشته‌ای نه‌چندان دور به ذهنم هجوم آورد.

«من هنوز به تو ایمان دارم.»

نیم‌تنه کیمیاگر که روی برف‌ها افتاده بود. دشت برفی که با خون سرخ شده بود. تمام این تصاویر یکی پس از دیگری پدیدار می‌شدند. قلبم کمی تند می‌تپید.

با این حال، با آرامش صحبت کردم و اجازه ندادم هیچ نشانه‌ای از اضطراب در چهره‌ام نمایان شود.

«فکر کنم طبیعیه. استاد چن مو-مون، لطفاً مراقب پادشاه دارو باشید.»

«بسیار خب!»

«همین‌طور، فکر کنم اونجا یه سایه انسان دیدم.»

برخلاف دور قبلی، این بار من گروه را رهبری می‌کردم. به‌زودی توفان برف فروکش کرد و در برابر ما، جنگلی از سایه‌ها—نه، جنگلی از اجساد—گسترده شد.

مار سمی گیج شده بود.

«...چی. اینا چی‌ان؟ چرا همه آدما یخ زدن؟»

«به نظر می‌رسه اونا زامبی‌ها هستن.»

صورت یکی از اجساد را لمس کردم.

«ها؟ زامبی؟»

«آره. به این نگاه کن.»

به دهان زامبی اشاره کردم. به‌طور خاص، به دندان‌هایش.

«تکه‌های گوشت زیادی لای دندون‌هاش گیر کرده. شاید مردم اینجا عادت نداشته باشن بعد از غذا مسواک بزنن، اما با این وجود، این دیگه خیلی شدیده. انگار مثل یه جانور وحشی چیزا رو گاز گرفته...»

«...»

با شنیدن حرف‌هایم، حالت چهره کیمیاگر تغییر کرد.

او با نگاهی جدی‌تر دهان جسد را بررسی کرد. پس از مدتی، به نظر می‌رسید که شگفت‌زده شده است.

«...حق با اونه. گوشت و دی‌ان‌ایِ داخل این دهان، با صاحب این بدن همخوانی نداره. اونا کاملاً با هم متفاوتن.»

«ا-این یعنی اون گوشت انسان خورده؟»

پادشاه دارو احساس انزجار می‌کرد.

«چرا؟ مردم تو گذشته هم گوشت انسان می‌خوردن. این دلیل نمی‌شه که زامبی باشه...»

«تاریخ‌های مرگ با هم مطابقت ندارن.»

کیمیاگر عینکش را تنظیم کرد.

«این بدن حدود سه سال پیش مرده. از طرف دیگه، صاحب گوشتی که خورده شده، دو سال پیش مرده. اگه خورنده مرده باشه و یک سال تمام تکون نخورده باشه، این غیرممکنه. باورش سخته، اما... بله. همون‌طور که پادشاه مرگ-نیم گفت، این باید یه موجود شبیه زامبی باشه.»

«مـ... من از هیولاها و فیلم‌های ترسناک متنفرم! یه کاری در مورد این بکنین!»

«امم. آقا. حتی اگه به من بگین در موردش یه کاری بکنم...»

کیمیاگر خجالت‌زده به نظر می‌رسید.

«بسیار خب.»

پیشرفت کار بسیار سریع‌تر از دفعه قبل بود.

حتی اگر زامبی‌ها شروع به حرکت می‌کردند، ما مثل قبل غافلگیر نمی‌شدیم. پیش‌بینی یک موقعیت به‌تنهایی می‌تواند واکنش افراد را کاملاً تغییر دهد.

بالاتر از همه.

«مم.»

در ذهنم، نتایج تحقیقات چند روز گذشته را به یاد آوردم.

«رئیس. پادشاه دارو.»

«بله؟»

«همم؟»

«من یه مهارت عجیب دارم، هرچند نمی‌تونم بهتون بگم مهارتش چیه. بر اساس تحلیل مهارت من...»

نتایج تحقیقاتشان را قدم به قدم توضیح دادم.

حافظه‌ام بی‌نقص نبود. نمی‌توانستم کل پرونده را یک‌باره حفظ کنم. با این حال، وقتی اهریمن آسمانی مرا کشت و ۲۴ ساعت به عقب برگشتم، زمان بیشتری برای حفظ کردن دقیق پرونده داشتم.

به هو-ریونگ هم آن را با من حفظ کرده بود.

«همم...»

با شنیدن توضیحاتم، کیمیاگر در فکری عمیق فرو رفت.

«...این شگفت‌انگیزه. این یه روش تحقیق بی‌نقصه. نمی‌تونم هیچ ایرادی توش پیدا کنم. تقریباً شبیه کاریه که خودم انجام می‌دادم... اما اصطلاحات استفاده‌شده کاملاً با مال من متفاوته. نه، واقعاً، واقعاً معرکه‌ست. چه مهارت شگفت‌انگیزی، پادشاه مرگ-نیم...؟»

کیمیاگر با تحسین به من نگاه کرد.

از دید من، کیمیاگر داشت خودش را تحسین می‌کرد.

شاید... رئیس داشت خودش را به عنوان یک فرد «واقعاً، واقعاً معرکه» ارزیابی می‌کرد. در این دنیای متروک، آیا این اعتمادبه‌نفس شگفت‌انگیزترین چیز نبود؟ یا حداقل من این‌طور فکر می‌کردم.

پادشاه دارو با خونسردی گفت: «همم. خوبه که زمان تحقیقمون کوتاه‌تر می‌شه.»

«به هر حال، من می‌خوام از دست زامبی‌ها دور بشم. اوغ. خیلی خوب می‌شد اگه یه جایی برای گرم موندن پیدا می‌کردیم...»

در همان لحظه.

«—آهاهاها!»

صدای خنده‌ای به گوشمان رسید.

در دور قبلی، نمی‌دانستم چه کسی می‌خندد. اما این بار نه. ارباب موریم. پیرمرد قبیله نامگونگ و خانواده ته‌سانگ کسی بود که زیر خنده زده بود.

«فرقه شیطانی امروز به پایان می‌رسه!»

«ها.»

سپس.

«حتی یه سگ رهگذر هم با شنیدن این حرف برمی‌گرده و بهت می‌خنده.»

البته که صدای اهریمن آسمانی به گوش رسید.

«...»

نفسم را حبس کردم و به سمت صداها رفتم.

خرچ.

دانه‌های برف زیر کفش‌هایم لگدمال می‌شدند. هرچه صدا نزدیک‌تر می‌شد، صحنه‌ای را که اهریمن آسمانی به احساساتش اعتراف کرده بود، واضح‌تر به یاد می‌آوردم.

«من می‌ترسم.»

«تا زمانی که من زنده و سالمم، فرقه شیطانی قدرتمند باقی می‌مونه.»

«برای همینه که دنیا این‌قدر وحشت‌زده‌ست.»

«قدیس تبر. تو کسی هستی که باید آخرین خداحافظی‌هات رو با فرقه صالح بکنی.»

«نامگونگ اون کجاست! خانواده نامگونگ و خانواده ته‌سانگ رو صدا بزنید! ارباب موریم رو به اینجا احضار کنید!»

بزرگ‌ترین فرد کشور.

قدرتمندترین شخص در جهان.

به همین دلیل بود که این زن تا آخرین لحظه زنده مانده بود.

در معنایی بی‌نهایت غم‌انگیز، جنگجویی که به خودخواهی آسمان و زمین پی برده بود.

«پوف.»

جنگجو هنوز لبخند بر لب داشت.

او در میان این دشت برفی در برابر دنیا ایستاده بود و همچنان با سرسختی لبخند می‌زد.

او مانند یک نقطه منفرد بود که روی یک صفحه کاغذ سفید مهر شده باشد.

«این پیرمرد عجب زبون درازی داره. ارواح خونین بعد از دریافت دستور مخفی من، فقط برای مدتی خودشون رو مخفی نگه داشتن... همم؟»

من فقط.

من فقط امیدوار بودم که این نقطه تنها به یک خط متصل شود.

«شماها...؟»

چشمان اهریمن آسمانی گشاد شد. او طوری به من نگاه کرد که انگار نمی‌توانست باورش کند. حق هم داشت. از دیدگاه او، من اولین فرد جدیدی بودم که در طول سال‌ها با او ملاقات کرده بود.

«اوه، اوووه. یعنی این منِ بزرگ دارم توهم می‌زنم؟ به نظر می‌رسه یه آدم زنده داره حرکت می‌کنه...»

«اهریمن آسمانی-نیم.»

به مقابل آن زن رسیدم.

سپس، به‌آرامی زانو زدم.

دشت برفی خنک به‌آرامی زیر وزن من فرو رفت.

«ها؟»

«از دنیایی بسیار دور، آوازه شکوه و عظمت اهریمن آسمانی رو شنیدم و برای پیدا کردنتون اومدم. برای مدتی طولانی، داستان‌های بزرگ‌ترین شخص تمام دوران رو عمیقاً تحسین کردم.»

نمی‌دانستم از این به بعد چقدر زمان خواهد برد.

اما مصمم بودم. رو به اهریمن آسمانی کردم و فریاد زدم.

«لطفاً من رو به عنوان شاگرد خودتون بپذیرید، اهریمن آسمانی-نیم!»

«...»

فک اهریمن آسمانی طوری افتاد که انگار یک روح دیده بود.

ناولها | novelha.net