چپتر 63: سفر اکتشافی بدون امید یا رویا (۱)
0یک سرویس بهداشتیداشته از قبل در کتابخانهبیشازحد بزرگ تعبیه شده بود.
«بسیار خب.»
بعد ازتوانایی شستن صورتمدنیاها توی روشویی، گفتم:
«قبل از اینکه بریممیکند به موریم... بیا اول بانمیدونم یه بار مردن شروع کنیم.»
سکوت در فضا پیچید. هیچکس جز منبیشازحد توی دستشویی نبود. اما یک روح و یکتوانمند شمشیر آنجا بودند و به من جواب دادند.
- منظورتالهه از بسیارتبدیل خب چیه؟
شاینی متوجه نیت شما نمیشود.
به هو-ریونگ پلک زد و نور شمشیر مقدس سوسو زد.
«لفانتا اِگیم. اولین امپراتورِ امپراتوری و کسی که الهه محافظت رو تبدیل به شاینی کرد.»
شاینی خاطرنشان میکند که شما کسی بودید که نام «شاینی» را روی او گذاشتید...
«نمیدونم چه جور آدمیه، اما میتونسته بین دنیاهای مختلف رفتوآمد کنه.»
پالتویم را پوشیدم. این یک کتوشلوار سفارشی بود که جادوگر قبل از کنفرانس مطبوعاتی به من هدیه داده بود. با نگاه به تصویرم در آینه، شبیه یک کارمند تازهکار به نظر میرسیدم که آماده رفتن به سر کار است.
عجیب بود، اما این ظاهر به من احساس ثبات روانی میداد.
«بهش فکر کن. شاینی، تو توی دنیای امپراتوری اِگیم بودی، درسته؟ اما اون یکی شمشیر توی دنیای موریمه. این یعنی لفانتا اِگیم توانایی عبور از دنیاها رو داشته.»
- هوووووه.
«باید از اون آدمای بیشازحد قوی باشه.»
قبضه شمشیر مقدس را روی کمرم لمس کردم.
«اونقدر توانمند بوده که یک امپراتوری تأسیس کنه و اونقدر قوی بوده که یک صورت فلکی رو تکهتکه و مهروموم کنه. حتی توانایی عبور و ورود به این دنیا رو هم داره. ایده خوبی نیست که بدون هیچ نقشهای کورکورانه بپریم توی موریم تا دنبال قطعات شمشیر مقدس بگردیم.»
باید کمی محتاطتر عمل میکردم.
«من هم که شکستناپذیر نیستم.»
درست است.
راستش، اخیراً... کمی عصبی و نگران بودم.
باید بگویم نگران خودِ فعلیام بودم؟
نگران بودم که اگر حتی کمی به خودم استراحت دهم و شل بگیرم، «اعتمادبهنفس»م به «غرور و تکبر» تبدیل شود.
«توی رتبهبندی شکارچیها تا رتبه سوم بالا اومدم. تقریباً بهتنهایی پادشاه اهریمن رو شکست دادم. توی شهر، مردم فقط درباره من حرف میزنن و حالا حتی دارم به شکارچیهایی که لقب دارن دستور میدم.»
- خب که چی؟
«میترسم اگه اشتباهی بکنم، گارد و احتیاطم رو از دست بدم.»
برج تا ۱۰۰ طبقه داشت.
در حال حاضر، من فقط شکارچیای بودم که تنها تا طبقه ۲۱ رسیده بود.
خیلی زود بود که فقط به خاطر موفقیتهای فعلیام خیالم راحت شود.
'امپراتور شعله هم به این خاطر توسط من شکار شد که احتیاطش رو از دست داد.'
چون او مهارتی داشت که حتی در صورت مرگ هم او را «زنده» میکرد؛ [ساعت کوکی بازگشته]. این یک مهارت تقلب دیوانهوار بود که به نظر میرسید هیچ راهی برای غلبه بر آن وجود ندارد. با این حال، چه بلایی سر یو سو-ها، امپراتور شعله که چنین مهارت تقلب دیوانهواری داشت، آمد؟
'اون مرد.'
علاوه بر این، بعد از مرگش حتی جلوی ارتش دنیا یک دور کامل رقص کوزاتسکی انجام داد.
این نمونه بسیار خوبی بود که نشان میداد یک شکارچی هر چقدر هم قوی باشد، نباید احتیاط را کنار بگذارد.
- نه. اون به خاطر اینه که زامبی، تو یه حرومزاده کاملاً شیطانی هستی...
«بههرحال، قرار نیست بدون هیچ اقدام متقابلی بپرم وسط [تواریخ اهریمن آسمانی]. باید بدونم لفانتا اِگیم چه جور عوضیای بوده. در حال حاضر، واقعاً هیچ اطلاعاتی در موردش ندارم.»
آمادگی، خطر را دفع میکند.
چرا باید یکدفعه یک قطعه از شمشیر مقدس در موریم پیدا شود و در دنیای قاره اِگیم نباشد؟ آن یاروی بیشازحد قوی به نام لفانتا اِگیم اصلاً به چه چیزی فکر میکرد و با چه هدفی [الهه محافظت] را تکهتکه و پراکنده کرده بود؟
میخواستم حداقل پیش از ورود به مرحله بعدی، کمترین میزان اطلاعات ممکن را به دست بیاورم.
- خب، طرز فکر بدی نیست که قبل از پریدن، خوب به عواقبش فکر کنی.
به هو-ریونگ سرش را کج کرد.
- دقیقاً چطوری میخوای آماده بشی؟ همونطور که خودت گفتی، تو هیچی در مورد یارویی به اسم لفانتا یا هر کوفت دیگهای که هست نمیدونی. هیچ راهی هم برای فهمیدنش وجود نداره.
«در مورد اینکه هیچی نمیدونم حق با توئه. اما...»
با انگشتم ضربه آرامی به شمشیر مقدس زدم.
«در مورد اینکه هیچ راهی برای فهمیدنش وجود نداره، اشتباه میکنی.»
- چی؟
«حتی اگه اینطوری به نظر برسه، این شمشیر [الهه محافظت]ـه. با اینکه به پنج قطعه تقسیم شده، اما بدون شک یک صورت فلکی محسوب میشه.»
پوزخند شیطنتآمیزی زدم.
«حالا یه سؤال. اگه خودم رو با این شمشیر خنجر بزنم، خودکشی به حساب میاد؟ یا قتل توسط صورت فلکی؟»
چشمان به هو-ریونگ گشاد شد.
طوری نگاه میکرد که انگار این کار غیرقابلتصور بود.
- ها؟ هاااااااا؟
«میتونه خودکشی باشه یا قتل. بیا بگیم احتمالش پنجاه-پنجاهه و هنوز نمیدونم کدومه، اما... ارزش امتحان کردن رو داره.»
شینگ!
شمشیر مقدس را از غلاف بیرون کشیدم. سپس صدای درماندهای شنیدم.
شاینی صمیمانه از جنگجو میخواهد که یک بار دیگر در تصمیم خود تجدیدنظر کند.
«چرا؟»
شاینی با قاطعیت ادعا میکند که دیدن گذشتهاش توسط شخص دیگری خجالتآور است و او میخواهد از حریم خصوصی خود محافظت کند.
گوشههای لبم را بالا بردم.
«ای بابا، بین ما که چیزی به اسم حریم خصوصی وجود نداره، مگه نه؟ من هم دارم زندگی شخصیم رو به تو نشون میدم، اونم با پخش زنده ۲۴ ساعته. باید منصف باشی.»
شاینی به شما التماس میکند که متوقف شوید...
چاک!
شمشیر مقدس بدنم را شکافت.
لحظه بعد، مطمئن شدم که در قمار پنجاه-پنجاه موفق شدهام.
شما مردهاید.
مرگ شما شرایط مهارت را برآورده کرده است.
مهارت الهه محافظت در حال حاضر مهروموم شده است و قابل اکتساب نیست.
کمی ناامیدکننده بود که نمیتوانستم مهارتهایش را کپی کنم.
اما چیزی که در حال حاضر سعی داشتم به دست بیاورم، یک مهارت نبود.
شما در حال حاضر یک شکارچی رتبه D هستید.
به دلیل مهارت خود، یک مجازات دریافت خواهید کرد.
تروما دشمن شما در حال بازآفرینی است.
شدت آن متوسط است. جاده روح انتقامجو.
شینگ!
صحنهای که به آن امید داشتم، در برابر چشمانم گشوده شد.
- سفر طولانی شما سرانجام به پایان رسید.
میتوانستم صدایی زیبا را بشنوم.
- میدانستم که از پس آن برمیآیید، جنگجو-نیم.
زنی بود که هرگز او را ندیده بودم. اما به نحوی بلافاصله متوجه شدم که او کیست.
[الهه محافظت] که درون تیغه مهروموم نشده بود.
او یک صورت فلکی بود که میتوانست قدرت خود را به طور کامل کنترل کند.
- بله.
یک مرد. نجیبزادهای مو نقرهای، که احتمالاً همان کسی بود که الهه او را به عنوان جنگجو خطاب میکرد، بر روی تختی از یشم تراشنخورده نشسته بود. از چانه به بالا، اثری از خستگی در چهرهاش نمایان بود. این اولین امپراتورِ امپراتوری، لفانتا اِگیم بود که به او پاسخ داد.
'اون یارو لفانتا اِگیمه؟'
مرد لبهایش را گشود.
- به نظر میرسد همین چند روز پیش بود که از احضار ناگهانیام غافلگیر شدم. پیش از آنکه متوجه شوم، به امپراتوری تبدیل شدم که قاره را متحد کرده است. زندگی پر از شگفتیهاست.
- هورهور. من هم احساس تازگی میکنم. در ابتدا، شما یک انسان معمولی بودید که واقعاً هیچچیز نمیدانست. اکنون، شما از من قویتر هستید. نه، حتی بیشتر خدایان هم نمیتوانند در برابر شما قد علم کنند...
در آن زمان بود که...
- ها؟ این دیگه-
به هو-ریونگ که همراه با من به صحنه تروما نگاه میکرد، صدایی از خود درآورد.
- احساس میکنم این عوضی رو قبلاً دیدم؟
'ها؟'
- منظورم اون یارو مو بلوندهست. حتی با یه نگاه هم میتونم تشخیصش بدم، اون قطعاً قاتل صورتهای فلکیه.
به هو-ریونگ طوری زمزمه کرد که انگار برایش عجیب بود.
از این واقعیت که به هو-ریونگ قبلاً لفانتا اِگیم را ملاقات کرده بود، شگفتزده شدم.
'قاتل صورتهای فلکی یعنی چی؟'
- این لقب اون عوضیه. این لقب رو گرفت چون یه حرومزاده دیوانه بود که فقط اینطرف و اونطرف میرفت تا صورتهای فلکی رو پیدا کنه و درهم بشکنتشون.
درهم شکستن صورتهای فلکی؟
- نمیفهمی؟ برج به دنیاها متصله. از طبقه ۵۰ به بعد، باید با شکارچیهایی از سراسر دنیا رقابت کنی.
'اوه، واقعاً؟'
- اوهوم. و اون [قاتل صورتهای فلکی] یه عوضی بود که توی طبقه ۵۰ چپیده بود.
به هو-ریونگ گفت:
- اون هیچوقت از برج بالا نمیرفت و تمام مدت خودش رو توی طبقه ۵۰ حبس کرده بود، و وقتی خبر میرسید که یه صورت فلکی اونجاست، بلافاصله میافتاد دنبالشون. مطمئنم حداقل چند صد صورت فلکی هستن که به دست اون کشته شدن.
'...پس لفانتا اِگیم هم یه شکارچیه؟'
- درسته. همیشه برام سؤال بود که همچین دیوانه روانیای توی چه دنیایی به دنیا اومده، اون تولهسگ. پس مال اِگیمه.
به هو-ریونگ زمزمه کرد.
- هیچوقت فکر نمیکردم یه آشنای قدیمی رو توی همچین جایی ببینم. پوف.
'آاااه. رابطه بین شما دو تا چی بود...؟'
- رابطهمون میتونست چی باشه؟ ما یه دعوای حسابی با هم داشتیم، رابطهمون این بود. اون قوی بود، این رو بهش اعتراف میکنم، اما جرئت نداشت با من دربیفته.
صحنه تروما حتی در میان پچپچهای ما همچنان در حال گشایش بود.
الهه محافظت دهانش را باز کرد.
- از حالا به بعد قصد دارید چه کار کنید، جنگجو-نیم؟ دیگر هیچ خدا و اهریمنی وجود ندارد که بتواند مسیر جنگجو-نیم را مسدود کند. سفر طولانی شما اکنون...
- صورت فلکی.
- بله؟
- نه خداست و نه اهریمن. صورت فلکی است.
لفانتا اِگیم از روی تخت یشمی خود برخاست.
- جهان متعلق به انسانهاست، نه به صورتهای فلکی.
لفانتا اِگیم به الهه نگاهی انداخت.
یک هاله قرمز تیره از بدن امپراتور شعلهور شد.
- ...جنگجو-نیم؟ چرا ناگهان دارید از هالهتان استفاده میکنید...؟
امپراتور بنیانگذار امپراتوری، با چهرهای خسته، به نظر میرسید در حال عذاب کشیدن است.
اما این حالت زیاد طول نکشید.
- تو رو نمیکشم. چون تا الان کمکم کردی.
یک هاله سرخرنگ به سمت الهه هجوم برد.
- موجودیتت رو میشکافم و مهر و موم میکنم. اگه این کار رو بکنم، دیگه نمیتونی قدرتت رو پس بگیری. و وقتی صورت فلکی از بین بره...
بخش آخر حرفهایش به خاطر جیغی کرکننده شنیده نشد.
موجودیت الهه داشت جلوی چشمان ما از هم دریده میشد.
- متأسفم.
لفانتا اِگیم گفت.
- اما این راه درستیه.
پس از آنکه صدای جیغ الهه محو شد، تروما در یک چشم به هم زدن از ما دور شد.
بازسازی تروما به پایان رسید.
تأیید میشود که روان (خودآگاه) سوژه حفظ شده است.
مجازات در حال پایان است.
«...این دیگهتوانایی چه وضعشه،دنیاها این یارو چشه؟»
پس از بازگشت به روز قبل،نام در دستشوییای که دوباره به آنمیتونسته برگشته بودم، زیر لب زمزمه کردم.
«فکر میکردم با دیدن گذشتهاش از طریق تروما میفهمم چهقبضه جور آدمیه... اما حالا با دیدن این صحنه بیشتر گیج شدم.مهروموم هی، شاینی. چرا ارباب قبلیت تو رو مهر و موم کرد؟»
[شاینی با ناراحتیمحافظت پاسخ میدهد و میگویدمیکند که او هم نمیداند.]
شمشیر مقدس به آرامی درخشید.
به خاطرکرد این بودمیکند که ناراحت بود؟
نور شمشیر مقدسداشته به طرز غیرمعمولیآدمای ضعیف به نظر میرسید.
[لفانتا اِگیم که او به یاد میآورد، مردی کمحرف، اما جنگجویی صالحنمیدونم بود. شاینی ابراز میکند که هیچ ایدهای ندارد چرا او را مهر وسفارشی موم کرد و چرا امپراتوریای را که خودش بنا کرده بود، رها کرد.]
این معما فقط پیچیدهتر میشد.
- بهت که گفتم.میکند سطح شکارچیها هرچی بالاترگذاشتید میره، دیوونهتر میشن، فهمیدی؟
به هو-ریونگ شانهای بالا انداخت.
- سعی نکن این روانیهای دیوونه رو درک کنی. اگه به پرتگاه خیره بشی،آدمیه خودتم تو پرتگاه میفتی. مثل من قوی شو و هر عوضیای که ازش خوشتمطبوعاتی نمیاد رو له کن، حالا میخواد قاتل صورتهای فلکی باشه یا هر خَرِ دیگهای!
آهی کشیدم.
«خب. همین کهخاطرنشان قیافهاش رو شناختمنام خودش یه دستاورده.»
و ازدنیاها یک واقعیتهوووووه مطمئن بودم.
لفانتا اِگیم. کسی که به اصطلاحخاطرنشان [قاتل صورتهای فلکی] نامیده میشد، بهنمیدونم محض دیدن من دشمنیاش را نشان میداد.
چون من قطعات الهه محافظتداشته را که او مهر و مومباشه کرده بود، با خودم حمل میکردم.
«هممم.»
در حالی کهداشته به آینه نگاه میکردم،بیشازحد پیشانیام را چین انداختم.
«اگه قراره تو طبقه ۵۰کرد با هم روبرو بشیم، دلم میخوادگذاشتید از قبل کارش رو یکسره کنم...»
- تند نرو. با توانایی فعلیت اصلاً حریفش نیستی! اون فقط ازقبضه من ضعیفتره، ولی اون یارو هم واسه خودش استادیه. تازه، اگه وقت داریورود نگران طبقه ۵۰ باشی، نظرت چیه اول طبقه ۲۲ رو پاکسازی کنی، بیعرضه!
«اهم.»
حرفش اشتباه نبود، برایهوووووه همین در سکوت همانقوی روز را تکرار کردم.
روز بعد. شکارچیها پس از خواندن تمام آخرالزمانها، «طبقه ۲۲» راگذاشتید انتخاب کردند. [تاریخچه اهریمن آسمانی] بدون هیچ مشکلی انتخاب شد، زیراپوشیدم کسی نبود جز خود قدیس شمشیر که آن را پیشنهاد داده بود.
«هوووه؟ میبینم که همهتوندنیاها هنرهای رزمی رو بهآدمای عنوان اولین ژانرتون انتخاب کردید.»
کتابدار به تصمیمگیریخاطرنشان ما نگاه کرد وروی خندهای معنادار سر داد.
«انتخاب بدی نیست! با اینکه ممکنه دقیقاً همون موریم نباشه که شماها میشناسید، اما از این نظر که هنرهایفلکی رزمی و آدمهای قوی توش هستن، یکیه. بسته به اینکه چطور داستان رو پیش ببرید، حتی ممکنه یک برخوردمحتاطتر معجزهآسا نصیبتون بشه. هنرهای رزمیای که بیقیمت هستن... طبق اصطلاحی که شماها استفاده میکنید، حتی ممکنه بتونید "مهارت" یاد بگیرید.»
اووووووه، شکارچیها هیجانزده شدند.
همه حسابی سرحالعبور بودند، اما کتابدارهوووووه بلافاصله ضدحال زد.
«با این حال، هر چیزی ریسک بالا و پاداش بالایی داره! شخصیتهای "دشمن" به همون اندازه قویکنه هستن. نیازی به گفتن نیست، اما اگه وارد این آخرالزمان بشید و جونتون رو از دست بدید، درمیرسیدم واقعیت هم میمیرید. البته، تا زمانی که "پایان" رو به درستی کامل نکنید، نمیتونید از آخرالزمان فرار کنید!»
شکارچیها دهانشان را بستند.
این یک امر بدیهی بود.
مگر اینکه مثل من مهارت غیرعادیایهوووووه داشته باشی، وگرنه مرگ همیشه قدرت اینکمرم را داشت که آدمها را ساکت کند.
«[تاریخچه اهریمن آسمانی] محدودیت بازیکن ۲ تاروی ۴ نفر رو داره. حالا! چه کسیدنیاهای قراره بخشی از شخصیتهای این آخرالزمان باشه؟»
نگاه شکارچیها بهداشته طور طبیعی بهآدمای سمت رتبهبرترها چرخید.
در میان آنها، من کسی بودم که بیشترین توجه را به خودنمیدونم جلب میکرد. دلیلش ساده بود. چون در چند روز گذشته، من طوریکتوشلوار به شکارچیها دستور میدادم و آنها را هدایت میکردم که انگار نمایندهشان بودم.
قدرت، مسئولیتتوانایی بزرگی بهدنیاها همراه میآورد.
«من شرکت میکنم.»
و من هیچداشته قصدی برای فرار ازبیشازحد زیر بار مسئولیتهایم نداشتم.
با پاسخ سریع من، اربابان گیلدها با خوشحالی لبخندنام زدند، انگار میگفتند "میدونستم این کار رو میکنه" ومختلف اکثریت شکارچیها با نگاهی غافلگیرشده به من خیره شدند.
«من هم وارد عمل میشم.»
قدیس شمشیر در ادامه گفت.
«نمیتونید کسی روداشته که این آخرالزمان روبیشازحد پیشنهاد داده، کنار بذارید.»
ظاهرش جدی بود، اما لبخند محوی گوشه لبش دیده میشد. به وضوح میدیدم کهآدمیه بدنش برای هیجان مورمور میشود. شاید به عنوان خوانندهای که عاشق هنرهای رزمی است،مطبوعاتی همین که میتواند وارد یک موریم واقعی شود، به خودی خود یک لذت بزرگ نیست؟
«خوشحالم. حداقلتوانایی تعداد نفراتدنیاها تکمیل شد!»
کتابدار با خنده گفت.
«میتونیم دو شخصیت دیگههوووووه هم با خودمون به اینجاباشه بیاریم... شماها میخواید چهکار کنید؟»
«یک دلیل دیگه همتبدیل وجود داره که چرابودید این آخرالزمان رو پیشنهاد دادم.»
قدیس شمشیر بلافاصلهعبور با اعتماد بههوووووه نفس دهان باز کرد.
«همگی، بهکرد دلیل توقفمیکند انتشار نگاه کنید.»
+
[تاریخچه اهریمن آسمانی]
ژانر: هنرهای رزمی، تلفیقی
سطح دشواری: رتبه B
محدودیت بازیکن: ۲ تا ۴ نفر
※انتشار در حال حاضر متوقف شده است.
مقدمه: موریم. دنیای کسانی که به "مو" احترام میگذارند، کسانی که از "مو" استفاده میکنند، کسانی که برای دستیابی به "مو" تلاش میکنند! یک اهریمن آسمانی به اینجا نزول کرد و سعی در متحد کردن موریم داشت. یک فرقه شیطانی با محوریت اهریمن آسمانی شکل گرفت. نیروهای مخالفی که در برابر این فرقه شیطانی ایستادگی میکنند. جنگ بر سر کنترل جهان... این کاری بود که آنها قرار بود انجام دهند.
اگر به خاطر آن همهگیری ناگهانی و عظیم نبود.
دلیل توقف انتشار: یک بیماری همهگیر ناشناخته در جهان شایع شد و باعث مرگ اهریمن آسمانی گشت. فرقه شیطانی نابود شد. سایر نیروها نیز از بین رفتند. پایان.
+
دوباره که به آنتبدیل نگاه میکردم، دلیل توقفبودید انتشار واقعاً مسخره بود.
حتی دقیقاً بیان نکردهدنیاها بود که این بیماریآدمای همهگیر چه بوده است.
در متن آخرالزمان، فقط این نوشته شده بود: [اهریمن آسمانیجور به دلیل یک بیماری همهگیر ناشناخته به طور ناگهانی درگذشتاین و به زودی، تمام نیروهای دیگر نیز از بین رفتند.]
هیچکس نمیدانستدنیاها دقیقاً چههوووووه اتفاقی افتاده است.
«وقتی واقعاًالهه وارد اینتبدیل دنیا بشیم، میفهمیم.»
در هر صورت، واضح بودداشته که موریم به خاطر اینقوی بیماری همهگیر ناشناخته نابود شده است.
قدیس شمشیر سر تکان داد.
«همونطور که میبینید، این بیماری همهگیر بود که این دنیا رو نابود کرد. نیازی به گفتن نیستتأسیس که ما نه تنها باید شکارچیهای قوی، بلکه باید شکارچیهایی رو هم با خودمون ببریم که دانشدنبال گستردهای درباره بیماریها دارن. و من میدونم وقتی پای بیماریها در میون باشه، چه کسی از همه باسوادتره.»
قدیس شمشیر لبخند درخشانی زد وخاطرنشان کسی را از گروه [هنرهای رزمی] کهجور خودش از آنجا آمده بود، صدا زد.
«پادشاه دارو. میای جلو؟»
پیرمردی با چهرهای لجباز، در حالینام که دستهایش را پشت سرش گرهمیتونسته کرده بود، به جلو قدم گذاشت.
این بار هم، امپراتورهوووووه شمشیر طوری وانمود کردقوی که انگار او را میشناسد.
- آها! این یارو!
«چرا؟ اون کیه؟»
- منظورت چیه که چرا؟ اون مغازه رو یادتهنمیدونم مگه نه؟ همون جایی که اول سعی کردم توپالتویم رو ببرم، زامبی. اون صاحب داروخونه موردعلاقه بابابزرگ مارکوسه.
آها، که اینطور.
- اون بابابزرگه توتبدیل ساختن دارو کارش درسته.بودید اما، اممم... کارش درسته، ولی...
امپراتور شمشیر درعبور اواخر جملهاش زیرهوووووه لب منمن کرد.
هیچکس بهترکرد از منمیکند دلیلش را نمیدانست.
«نگران نباشید. من کسی هستم که عمدتاً میجنگه و اگه من کافی نباشم، پادشاه مرگتوانمند کمک میکنه. و وقتی این [پادشاه دارو] مسئله مربوط به بیماری رو حل کنه، اینهیچ آخرالزمان فقط برای ما سه نفر خواهد بود... پادشاه مرگ، چیزی هست که بخوای بگی؟»
در حالی که با اطمینانکرد صحبت میکرد، قدیس شمشیر باروی دستانی برافراشته به من خیره شد.
«آه. بله. یکعبور نفر هست که دلمباید میخواد با خودم بیارم.»
دستم را پایینخاطرنشان آوردم و بهنام یک شکارچی اشاره کردم.
شکارچی که از هیچکجا بهباید او اشاره شده بود، بهقبضه نفسنفس افتاد و زبانش بند آمد.
«اِاِاِ، هاه؟الهه دارید دربارهتبدیل من حرف میزنید...؟»
او کیمیاگر بود.
سرم را تکان دادم.
«بله، درسته.»
کیمیاگر طوری لرزید که انگارکرد در حال راه رفتن درروی خیابان، صاعقه به او زده باشد.
«پا-، پادشاه مرگ... هنوز حتی یک هفته هم نگذشته کهقوی من لقبم رو گرفتم. خیلـ-، من خیلی ضعیفم! حتی اگه کسیفلکی مثل من رو با خودتون ببرید هیچ فایدهای نداره، پس چرا...»
«تو تواناترین داروسازخاطرنشان و دکتری هستینام که من میشناسم، کیمیاگر.»
«هاه؟ بله...؟»
«و خودت هم قبلاً گفتی.»
"پادشاه مرگ-نیم، اگهعبور به چیزی نیاز داشتید،باید لطفاً به من بگید!"
"تا جایی کهخاطرنشان از دستم بربیاد، باروی تمام توانم کمکتون میکنم!"
لبخند گشادی زدم.
«اگه فقط یه حرفتبدیل توخالی نبوده، پس کمکبودید میکنی. مگه نه، کیمیاگر-نیم؟»
«...»
چشمان کیمیاگر غرق درمیکند ناامیدی بود، انگار کهگذاشتید داشت به شیطان نگاه میکرد.
«چرا؟ مگهدنیاها به لطف منباید لقبش رو نگرفت؟»
اگه کسی تو روتبدیل بالا کشیده، باید بهایبودید بالا کشیده شدنت رو بپردازی.