---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 30: باران پاییزی خون است (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 30: باران پاییزی خون است (۱)

0

سکوت کرده بودیم.

این سکوتی بود که فقط بین من و به هو-ریونگ جریان داشت.‌سال​ پاداش پادشاه اهریمن. طبقه ۹۹. پاداش‌های پادشاه اهریمن را بارها و بارها خواندم.‌نکن​ این کلمات که می‌توانستم مستقیماً به طبقه ۹۹ فرستاده شوم، در سرم می‌چرخید.

-این یه تله‌ست.

به هو-ریونگ طوری افکارم‌طول​ را قطع کرد که‌برسم​ انگار ذهنم را خوانده بود.

-قطعا یه‌نکنه​ تله‌ست، زامبی.‌قرن​ گولش رو نخور.

«می‌...دونم. معلومه‌دروغ​ که یه‌وسوسه​ تله‌ست. معلو...»

در ذهنم زمزمه کردم.

کاملاً واضح بود‌چقدر​ که این پاداش‌راه‌های​ یک تله است.

چون...

«در غیر این صورت،‌وسوسه​ امکان نداشت طاعون شعله پاداش‌راه‌های​ پادشاه اهریمن رو انتخاب نکنه.»

چون او روانیِ قرن بود.

«قطعا پاداش پادشاه اهریمن رو انتخاب می‌کرد. چون اصلاً براش‌شاید​ مهم نیست که بقیه بازیکن‌ها بمیرن یا نه. اما... اون‌گونگ‌جا​ توی طبقه ۴۰ بود، نه طبقه ۹۹. پس این یعنی...»

سعی کردم با‌روانیِ​ آرامش مسائل را‌اصلاً​ سبک و سنگین کنم.

«پاداش پادشاه اهریمن یه تله‌ست. طاعون شعله احتمالا پاداش‌راه‌های​ پادشاه اهریمن رو انتخاب کرده و بعد از اینکه‌تازه​ فهمیده تله‌ست، بازگشت زده. دقیقاً نمی‌دونم چه جور تله‌ایه، اما...»

اما.

«...راستش رو بخوای، دلم می‌خوادش.»

قلبم به تپش افتاد.

«این یه فرصته تا‌وسوسه​ مهارت هیولای باس طبقه‌می‌کشید​ ۹۹ رو به دست بیارم.»

من با یو سو-ها‌خواهد​ فرق داشتم. نیازی نبود‌نشده‌ام​ هیولای باس را شکست دهم.

حتی اگر فقط‌چقدر​ به دستش کشته‌راه‌های​ می‌شدم هم سود می‌بردم.

«به جز طبقه‌روانیِ​ ۱۰۰، اون قوی‌ترین‌اصلاً​ هیولای باس خواهد بود...»

دروغ بود‌دروغ​ اگر می‌گفتم‌وسوسه​ وسوسه نشده‌ام.

«طبقه ۹۹.»

چقدر طول می‌کشید‌چقدر​ تا از راه‌های عادی‌عادی​ به طبقه ۹۹ برسم؟

۱ سال؟‌نکنه​ ۵ سال؟‌قرن​ ۱۰ سال؟

شاید حتی بیشتر هم طول می‌کشید. چون‌طول​ حتی امپراتور شعله‌ی روانی هم بعد از‌بیشتر​ ۱۰ سال تازه به طبقه ۴۰ رسیده بود.

اما همه این‌ها. به یکباره.

-گونگ‌جا.

به هو-ریونگ‌نکنه​ به من‌قرن​ خیره شد.

-نکن.

صدایی بود که‌قوی‌ترین​ تا به حال‌می‌گفتم​ از او نشنیده بودم.

با جدیت‌نشده‌ام​ به صورتم‌طول​ نگاه می‌کرد.

-بهم نگاه کن. من امپراتور شمشیرم. خودم تنهایی‌مهم​ تا طبقه ۹۹ رفتم و شکست خوردم. دارم‌یعنی​ بهت می‌گم، این یه تله‌ست. یه تله‌ی وحشتناک.

«...»

-با مهارت‌هایی که داری، کشتن ۱۰ بازیکن برتر‌نشده‌ام​ برات خیلی سخته. حتی اگه همه‌شون رو هم بکشی،‌بیشتر​ نمی‌تونی از سد طبقه ۹۹ عبور کنی. بی‌خیالش شو.

سکوت کردم.

آیا به این خاطر بود که او تنها‌مهم​ کسی در این برج بود که به طبقه‌یعنی​ ۹۹ رسیده بود؟ حرفش کاملاً قابل‌اعتماد به نظر می‌رسید.

«یعنی هیولای‌دروغ​ باس طبقه‌وسوسه​ ۹۹ این‌قدر قویه؟»

به هو-ریونگ اخم کرد.

-هیچ باسی در کار نیست.

«چی؟»

-توی طبقه ۹۹ هیچ هیولای باسی وجود نداره.‌می‌کشید​ یه چیزی هست که خیلی بدتره... اَه. یهو‌شعله‌ی​ یاد گذشته افتادم. به هر حال، این یه تله‌ست!

پشتش را به من کرد و نشست.‌وسوسه​ درست مثل بچه کوچولویی شده بود که‌برسم​ آبنباتش را به او نداده‌اند. کمی دستپاچه شدم.

«صبر کن، دقیقا چی توی طبقه ۹۹ هست؟‌برسم​ داری من رو می‌ترسونی. تا حالا این‌طوری ندیده بودمت.‌همه​ اگه هیولا نیست، نکنه یه چیزی مثل خدای اهریمنیه؟»

-هومف. بهت نمی‌گم!

اشتباه گفتم.

مثل یک بچه‌قوی‌ترین​ نشده بود، او‌می‌گفتم​ واقعاً یک بچه بود.

-دلم نمی‌خواد بهش اعتراف کنم، اما داری خیلی خوب‌سال​ پیش می‌ری کیم زامبی. فقط همین‌طوری که هستی ادامه‌این‌ها​ بده. اون وقت می‌تونی طبقه ۹۹ رو پاکسازی کنی.

«مم.»

غرق در افکارم بودم. شمشیرم را که در غلافش بود لمس کردم. این همان شمشیری بود‌شعله‌ی​ که بیش از ۴۰۰۰ بار مرا کشته بود. همان شمشیری که برای کشتن یو سو-ها از‌نگاه​ آن استفاده کردم. چیزی بیشتر از یک شمشیر ارزان‌قیمت نبود، اما لمس کردنش به من آرامش می‌داد.

«بسیار خب.»

تصمیمم را گرفتم.

«این بازگشت رو دور می‌ندازم.»

گوش‌هایش تکان خورد.

-دور می‌ندازیش؟

«آره. می‌خوام امن‌ترین مسیر رو برای خودم انتخاب‌برسم​ کنم. بی‌خیالِ همه‌ی چیزهایی مثل پاداش و مزایا‌رسیده​ می‌شم. اول می‌خوام ببینم اوضاع چطور پیش می‌ره.»

-بی‌خیال پاداش و مزایا می‌شی... هه. یعنی‌براش​ می‌خوای [پاداش الهه] رو هم رد کنی؟‌اون​ چرا؟ نیازی نیست تا این حد پیش بری.

«مشکلی نیست. یه قدم‌وسوسه​ می‌رم عقب تا بتونم برای‌راه‌های​ دویدن به جلو خیز بردارم.»

هرچه بیشتر عجله‌قوی‌ترین​ داشتی، باید مسیر‌می‌گفتم​ طولانی‌تری را انتخاب می‌کردی.

به آرامی‌نشده‌ام​ دهانم را‌طول​ باز کردم.

«همگی.»

تمام شکارچی‌های حاضر‌می‌گفتم​ در اتاق پذیرایی‌چقدر​ به من نگاه کردند.

«پاداش‌های طبقه‌۱۰۰​ ۱۱ همین الان‌دروغ​ برام ظاهر شد.»

«واقعاً؟ چه عالی.»

جادوگر اولین نفری بود که واکنش نشان داد. آیا‌نیست​ به این خاطر بود که هنوز پاداش الهه و پاداش‌مسائل​ پادشاه اهریمن را ندیده بود؟ چهره‌اش مثل همیشه بی‌تفاوت بود.

«دیگه داشتم از این که چقدر باید برای ماموریت صبر کنیم‌برسم​ خسته می‌شدم. اگه تو اول پاداشت رو انتخاب کنی، ما هم‌یکباره​ می‌تونیم بعدش بر اساس رتبه‌هامون انتخاب کنیم. با خیال راحت انتخاب کن.»

«چشم، خانم.‌۱۰۰​ من از قبل‌دروغ​ تصمیمم رو گرفتم.»

در مقابل‌نشده‌ام​ تمام رتبه‌دارهای‌طول​ عالی‌رتبه اعلام کردم:

«من هیچ‌نکنه​ پاداشی رو‌قرن​ انتخاب نمی‌کنم.»

اتاق پذیرایی غرق در سکوت شد. مفتش بدعت‌کار و مار سمی که در‌شاید​ گوشه‌ای مشغول ورق‌بازی بودند نیز برگشتند تا به من نگاه کنند. ۳ ثانیه.‌صدایی​ ۲ ثانیه. ۱ ثانیه. پس از یک سکوت طولانی، جادوگر پیشانی‌اش را چین انداخت.

«چی؟»

اما دیگر‌نشده‌ام​ خیلی دیر‌طول​ شده بود.

[شما هیچ پاداشی برای این مرحله انتخاب نکرده‌اید.]

[شما نمی‌توانید کلاس ویژه را انتخاب کنید.]

[در صورت انصراف از پاداش، تنها می‌توانید نقش‌های پس از طبقه ۱۳ را انتخاب کنید.]

[آیا واقعاً این گزینه را انتخاب می‌کنید؟]

با قاطعیت جواب دادم:

«بله، من، کیم گونگ‌جا، هیچ پاداشی رو انتخاب نمی‌کنم.»

پنجره انتخاب در مقابلم خرد شد و فرو ریخت. فقط این نبود. یک صدای مقدس و یک صدای تاریک در سرم طنین‌انداز شد.

[الهه محافظت تصمیم شما را زیر سوال می‌برد.]

[پادشاه اهریمن باران پاییزی با لحنی تاریک می‌خندد.]

همه شکارچی‌ها با ناباوری نگاه می‌کردند.

«کیم گونگ‌جا؟ تو الان چی...؟»

«همم.»

سپس، قدیس شمشیر پیشانی‌اش را چین انداخت. چشمان پیرش هوا را اسکن کرد. بعد از من که رتبه ۱ بودم، قدیس شمشیر رتبه ۲ بود. او اکنون داشت به پاداش‌ها نگاه می‌کرد.

«...همم. می‌فهمم. تو امن‌ترین گزینه رو انتخاب کردی.»

قدیس شمشیر به من نگاه کرد.

«اما نیازی نبود که از پاداش بگذری، مگه نه؟ جوون. شاید این نگرانی احمقانه‌ی یه پیرمرد باشه، اما فکر نمی‌کنم برای حفظ امنیتت لازم بود این‌طوری تسلیم بشی.»

«از نگرانی‌تون ممنونم. با این حال، پشیمون نیستم.»

«هممم. اگه پشیمون نیستی که جای شکرش باقیه، اما...»

حرفش را نیمه‌کاره رها کرد. بقیه شکارچی‌ها با گیجی به ما نگاه می‌کردند. به نظر می‌رسید اصلاً نمی‌فهمند داریم درباره چه چیزی حرف می‌زنیم.

«...نه.»

سرش را تکان داد.

«فقط بی‌خیال پاداش شدن زیادی محافظه‌کارانه‌ست. شرمنده جوون. من پاداش الهه رو انتخاب می‌کنم. و [استاد اعظم امپراتوری اِگیم] رو برمی‌گزینم.»

غژژژ!

در همان لحظه‌ای که قدیس شمشیر تصمیمش را گرفت، درِ اتاق پذیرایی باز شد. دسته‌ای از شوالیه‌ها وارد شدند. زره‌های درخشان و پرزرق‌وبرقی به تن داشتند و در برابر پیرمرد زانو زدند.

«سوگند وفاداری به والاترین شمشیر امپراتوری!»

«اوهو.»

قدیس شمشیر با سرگرمی به شوالیه‌ها نگاه کرد.

«پس نقش‌ها این‌طوری مشخص می‌شن.»

«همم؟ آها؟ که این‌طور؟»

نفر بعدی مفتش بدعت‌کار بود. رتبه ۳ این مرحله. سرش را کج کرد و با یک «آها!» بلند فریاد زد.

به نظر می‌رسید حالا متوجه اوضاع شده بود.

«می‌فهمم. حالا متوجه شدم! هاها. شبیه بازی مافیاست.»

به جز ما، بقیه شکارچی‌ها هنوز گیج به نظر می‌رسیدند. جادوگر چشمانش را ریز کرد.

«...اصلاً نمی‌فهمم شماها دارید چی می‌گید.»

«نگران نباشید! همین الان براتون توضیح می‌دم!»

مفتش بدعت‌کار دستانش را بالا برد. کلماتی روی زمین شروع به نوشته شدن کردند. او از هاله برای حک کردن حروف روی سنگ مرمر استفاده کرده بود.

«همه نگاه کنید!»

شکارچی‌ها دور هم جمع شدند تا به زمین نگاه کنند.

+

[الهه محافظت]

خلاصه: الهه‌ای که از امپراتوری اِگیم محافظت می‌کند، از فداکاری شما تحت‌تاثیر قرار گرفته است! الهه تصمیم گرفته است شما را به یک مقام مهم منصوب کند.

+

شکارچی‌ها شروع به پچ‌پچ کردند.

«چی؟»

«طبقه ۹۹؟ واقعاً...؟»

وقتی پاداش الهه را خواندند، واکنش خاصی نشان ندادند. اما با دیدن پاداش پادشاه اهریمن، نگاهشان به طرز چشمگیری تغییر کرد.

به‌ویژه نگاه جادوگر تاریک‌تر شد.

«این...»

«بله! شبیه بازی مافیاست! برای راحتی کار، به کسانی که پاداش الهه رو انتخاب می‌کنن می‌گم [جنگجو] و به کسانی که گزینه دیگه رو انتخاب می‌کنن می‌گم [خائن].»

لبخند گرمی زد.

«اما یه تفاوت بزرگ وجود داره. شرایط [خائن] خیلی از مافیا بدتره! چون ۹ تا جنگجو داریم، اما فقط ۱ خائن. و ما معاون ارباب گیلد شبه‌نظامیان مدنی رو هم داریم!»

مفتش بدعت‌کار به جنگجوی صلیبی اشاره کرد.

جنگجوی صلیبی با چهره‌ای بی‌تفاوت به کف مرمرین نگاه می‌کرد.

«فکرش رو بکنید! معاون ارباب گیلد مهارت تشخیص دروغ داره. هاها. در مقایسه با بازی مافیا، ایشون مثل پلیس می‌مونه. پس حتی اگه کسی پاداش پادشاه اهریمن رو انتخاب کنه، هیچ مشکلی نیست! چون [خائن] فوراً لو می‌ره!»

«همم... حق با توئه.»

جنگجوی صلیبی به آرامی سرش را بالا آورد.

«البته اگه حرفم رو باور کنید.»

«به هر حال، این بازی به نفع جنگجوهاست! شکارچی کیم گونگ‌جا. چشم‌پوشی از پاداش، یه راه‌حل خیلی افراطی بود!»

مفتش بدعت‌کار کلاهش را مرتب کرد.

«با اینکه طبقه ۱۱ رو به عنوان رتبه ۱ شکست دادید، هیچ پاداشی رو قبول نکردید. همم! تصور چنین چیزی برام خیلی سخته. با احترام به تصمیم شما، من [ژنرال عالی‌رتبه امپراتوری اِگیم] رو انتخاب می‌کنم!»

غژژژ.

درِ اتاق پذیرایی دوباره باز شد. ان‌پی‌سی‌های ژنرال با شنل‌های مواج و سرخ‌رنگشان وارد شدند. ژنرال‌ها روبه‌روی مفتش بدعت‌کار ایستادند و ادای احترام کردند.

«وفاداری به برافراشته‌ترین پرچم امپراتوری!»

«آه، شگفت‌انگیزه. من هم کارها رو به دست شما می‌سپارم!»

ان‌پی‌سی‌های ژنرال پشت سر مفتش بدعت‌کار به صف ایستادند.

این عامل تعیین‌کننده‌ای بود.

«تچ. از فسفر سوزوندن متنفرم. پس می‌گید بهتره یه پاداش انتخاب کنم، درسته؟ پس من [سرپرست محافظان امپراتوری اِگیم] رو انتخاب می‌کنم.»

مار سمی.

«پس من، [مدیر امور خارجه امپراتوری اِگیم]. به نظر از همه عادی‌تر می‌رسه.»

جنگجوی صلیبی.

«...من [صدراعظم] رو انتخاب می‌کنم. لطفاً، هیچ‌کس پاداش پادشاه اهریمن رو انتخاب نکنه. اگه کسی انتخابش نکنه، خودش ناپدید می‌شه. این عاقلانه‌ترین تصمیمه. همه مراقب باشید.»

جادوگر.

«نگران نباش. همم. خب، البته که من [مدیر امور مالی] رو برمی‌دارم.»

کنت.

بقیه شکارچی‌ها هم پاداش‌هایشان را انتخاب کرده بودند.

اتاق پذیرایی پر از ان‌پی‌سی‌ها شده بود. تعداد شوالیه‌های پشت سر قدیس شمشیر افزایش یافته بود و پشت سر جادوگر، فرستادگان بی‌شماری ایستاده بودند.

-واو.

تنها یک نقطه در اتاق پذیرایی خالی بود. پشت سر من.

-تو واقعاً تنها کسی بودی که هیچ پاداشی نگرفت. حالت خوبه، زامبی؟ می‌دونم که می‌خوای این بازگشت رو دور بندازی، اما این دیگه خیلی بد نیست؟

«مشکلی نیست.»

مطمئن بودم.

شاید این غریزه من به عنوان یک شکارچی بود.

«این همون جوابه.»

زمان‌هایی که باید به هدف حمله می‌کردی. و زمان‌هایی که باید عقب می‌کشیدی.

من...

محاسبه پاداش‌ها به پایان رسید.

احساس کردم که الان وقت عقب کشیدنه.

بالاترین رتبه‌ها انتخاب‌های خود را تکمیل کردند.

کیم گونگ‌جا، قدیس شمشیر، مفتش بدعت‌کار، مار سمی، جنگجوی صلیبی، جادوگر، کنت...

صدایی در اتاق پذیرایی طنین‌انداز شد.

وقتی نامشان اعلام شد، شکارچی‌ها در سکوت نگاهی به یکدیگر انداختند.

انصراف از پاداش، ۱ نفر.

همه برگشتند تا به من نگاه کنند. در میان آن‌ها، من تنها کسی بودم که اعلام کردم از پاداش چشم‌پوشی می‌کنم.

چهره شکارچی‌ها طوری بود که انگار نمی‌توانستند باور کنند چنین کاری کرده‌ام.

دریافت‌کنندگان پاداش الهه، ۸ نفر.

و خیلی زود، چهره‌هایشان در هم رفت.

دریافت‌کننده پاداش پادشاه اهریمن، ۱ نفر.

همه شکارچی‌ها به یکدیگر نگاه کردند.

در مجموع ۱۰ نفر.

تمامی بالاترین رتبه‌ها تصمیم‌گیری خود را به پایان رساندند.

مجدداً به اطلاع همه می‌رساند.

سکوتی سنگین حاکم شد.

انصراف از پاداش، ۱ نفر.

دریافت‌کنندگان پاداش الهه، ۸ نفر.

دریافت‌کننده پاداش پادشاه اهریمن، ۱ نفر.

تمامی بالاترین رتبه‌ها تصمیم‌گیری خود را به پایان رساندند.

سکوتی طولانی بود.

باشد که بخت یار همگان باشد.

ناولها | novelha.net