چپتر 27: برگزیدگان (۲)
0«...حرف بزنیم؟»
«بله. راستشدرست رو بخواهید، الانانتظارش یکم جا خوردم.»
در مرحله طبقه ۱۲، یعنیروبهرو قصر، داخل اتاق پذیرایی بودیم.بود صدایم در میان اتاق طنینانداز شد.
«نمیدونم چرا دارید به من حمله میکنید. شاید شما من رو'دقیقاً برای اولین بار میبینید، اما من همیشه تکنیک شمشیرزنی شما رومرحلهای تحسین میکردم. اینکه اینطوری شمشیرتون رو به روم میکشید، واقعاً برام معذبکنندهست.»
چهره قدیستکان شمشیر دردید هم رفت.
با اینکهدرست داشتم حقیقتهیچکس را میگفتم.
'حدس میزدم واکنشش همین باشه.'
دلیلی برای اینریونگ چهره در همداد کشیدهاش وجود داشت.
اولین روزی که با من روبهروآدم شد، روزی که خودش به یاد نمیآورد،زمانی قدیس شمشیر این حرف را زده بود.
-فکر کردی نمیفهمم یههیچکس قاتلی هستی که ازرتبه طرف اژدهای سیاه فرستاده شدی؟
-نمیدونم جادوگر تو روروزی فرستاده یا نه، اما تمامزده تلاشم رو میکنم تا بکشمت!
او فکردرسته میکرد منسرش یک قاتلم.
'اون همتکان یه قاتل ازبقیه طرف اژدهای سیاه.'
احتمالاً الان هم داشت به همین موضوع فکر میکرد. اینکه من قاتلیکرده اجیرشده توسط اژدهای سیاه هستم که جان انسانهای بیگناه زیادی را گرفتهام.شود نه، شاید الان حتی بیشتر از قبل از این بابت مطمئن بود.
'یا یه قاتلداشت ویژه از طرفخودش پنج گیلد بزرگ.'
-ممم. درسته.
به هو-ریونگتکان سرش رادید تکان داد.
-از دیددرست بقیه، تو واقعاًانتظارش آدم عجیبی هستی.
'دقیقاً.'
ظهور یک قهرمانریونگ جدید، درست زمانی کهدید هیچکس انتظارش را نداشت!
یک شکارچی رتبه E مرحلهای غیرقابلعبور را پاکسازی کرده بود. و به محض انجام این کار، با پنج گیلد بزرگ معاملهای کرده و به او قول داده بودند که با او دقیقاً مثل اربابان گیلد رفتار شود...
'خیلی عجیبه.'
-آره. از دید بابابزرگ مارکوس، تو شکارچیای نیستی کهزده برای رسیدن به اینجا سخت تلاش کرده باشه. تو یهفرستاده قهرمان قلابی هستی که گیلدهای بزرگ علمش کردن. نوچ نوچ.
به هو-ریونگ نوچنوچ کرد.
-زامبی. آمارتکان کشتارهات چندتادید بود؟ ۴۰۹۰ تا؟
'الان احتمالاً روی ۴۰۹۳ ئه.'
-آره دیگه. اون عدد ۴۰۹۳ که بابابزرگ مارکوس میبینه،زده فقط تعداد آدمهاییه که کشتی. چون تو شکارچیای نیستی کهفرستاده تنهایی حرکت کنه، بلکه شکارچیای هستی که گیلدهای بزرگ ساختنش.
این تنها نتیجهایریونگ بود که قدیس شمشیردید میتوانست به آن برسد.
-و...
'آره.'
سر و ته یک کرباس.
'احتمالاً فکر میکنه اینسرش تعداد آدم رو بهبقیه دستور گیلدهای بزرگ کشتم.'
گیلدهای بزرگیتکان که بردید برج حکومت میکردند.
اینکه آنهادرست ۴۰۹۳ انسانهیچکس را کشته بودند.
این یک سوءتفاهم بود... اماروبهرو برای او، احتمالاً منظرهای کثیفبود و تهوعآور به نظر میرسید.
«هاه.»
اگر پیرمردی تا ایندید حد پایبند به عدالت'دقیقاً نبود، همینجا عقب میکشید.
«بابل هیچدرست فرقی باهیچکس دنیای بیرون نداره.»
اما قدیسوجود شمشیر عقبنشینیروزی را بلد نبود.
حتی اگر همریونگ بلد بود، ازداد انجامش امتناع میکرد.
«بعد از اینکه وارد برج شدم، هرعجیبی روز بهم التماس میکردید که به یه گیلدانتظارش ملحق بشم. اما من رد کردم. میدونید چرا؟»
قدیس شمشیر شمشیرش را محکمتر در دست فشرد.رتبه دستانش پیر بودند. پوستش چروکیده و افتاده بود.معاملهای اما رگهای بیرونزدهاش به هیچوجه نشانی از پیری نداشتند.
دندانهای یک شیرداشت به خاطر کهولتخودش سن از تیزی نمیافتادند.
«میخواستم این رو توی این برجداد نشون بدم. اینکه توی این دنیای جدید،قهرمان میتونی به تنهایی در اوج حکومت کنی.»
قدیس شمشیر باداد چشمانی خشمگین بهآدم اطرافش نگاه کرد.
«خانواده، کشور، زادگاه. برخلاف دنیای بیرون، توی اینرتبه مکان میتونی فقط با یه شمشیر به تنهاییمعاملهای دوام بیاری. اگه سخت تلاش کنی، میتونی موفق بشی.»
«...»
«برای اینکه این امید رو بهداد مردم نشون بدم، تا الان به هیچقهرمان گیلدی ملحق نشدم. اما شماها چیکار کردید؟»
او تیغهاش را بالا آورد.
«شما هیچ فرقیزمانی با آب گندیدهای کهشکارچی پر از کثافته ندارید.»
اربابان گیلد به خود پیچیدند.
خشم. تحقیر. نفرت.
احساسات در چشمانشان موج میزد.بقیه حرفی که قدیس شمشیر به زبانجدید آورد، به معنای اعلان جنگ بود.
کسانی هم بودند که انگار نه انگار اتفاقیرتبه افتاده باشد، فقط لبخند میزدند، مثل مفتش بدعتکار؛ اماقول چهره اکثر اربابان گیلد چندان جالب به نظر نمیرسید.
«قدیس شمشیر.وجود بقیه روروزی نمیدونم، اما تو...»
«ها! یادت رفته چطور وقتی داشتیم طبقهدید ۵ رو فتح میکردیم، جا زدی وجدید فرار کردی؟ انگار به خاطر آلزایمر فراموشش کردی!»
«آره، آقای کالنبوری. اگه ازبقیه روابطت توی دنیای بیرون استفاده میکردی،جدید ما غذای بیشتری داشتیم و سانگریون...»
همه آنها فریاد میزدند.
تمام شکارچیان حاضر در اینجا از همان ابتدای برج یکدیگر را میشناختند. آیانمیفهمم به خاطر این بود که احساسات سرکوبشده زیادی نسبت به هم داشتند؟ بامیکرد برخورد احساسات با یکدیگر، فضای اتاق پذیرایی به سرعت تاریک و سنگین شد.
«اگه تو رتبه ۱ هستی، باید رفتاری درخور اون نشون میدادی.'دقیقاً اما تو فقط به فکر خودت بودی. برای خودت زندگی کردی. میدونیغیرقابلعبور اگه اینقدر مغرورانه رفتار نمیکردی، میتونستیم جون چندتا شکارچی رو نجات بدیم؟»
جادوگر اژدهای سیاه طوریدید حرف میزد که انگار'دقیقاً داشت او را نفرین میکرد.
«فقط طبقه ۵ نیست. اگهانتظارش توی طبقه ۷ و ۹غیرقابلعبور کمکمون میکردی، تلفاتمون نصف میشد!»
مار سمی ازداشت فرقه چن-مو، قصدخودش قتلش را آشکار کرد.
«کسی که توی دنیای بیرون از یه خانواده ثروتمند بوده. اگه'دقیقاً یه ذره کمک میکردی، وضعیت برج خیلی باثباتتر میشد. ما آبمرحلهای گندیدهایم؟ باشه. پس تو هم بچهای هستی که هیچ حس مسئولیتی نداره.»
کنت به او چشمغره رفت.
وضعیت کاملاً آشفته بود.
حتی با وجود دشنامها و نگاههای مرگبار اربابان گیلد،زده قدیس شمشیر فقط چهره در هم کشید. هر بارسیاه که لب به سخن باز میکرد، اوضاع را بدتر میکرد.
«ساکت شید.»
«...»
«شما بزرگسالها دارید در مورد چی وراجیشکارچی میکنید... فکر کردید من پدربزرگتونم؟ بس کنید.انجام اگه قراره حمله کنید، با شمشیر حمله کنید.»
اتاق پذیراییوجود به طرزروزی غیرقابلکنترلی متشنج شد.
-ایول! از بابابزرگریونگ همین انتظار میرفت.داد قطعاً تنها شاگرد خودمه.
به هو-ریونگ که اصلاًدید نمیتوانست جو را درک'دقیقاً کند، با شگفتی فریاد زد.
-هیچچیزی چندشآورتر از بازیکنایی نیست که در موردرتبه روابط یا سیاست حرف میزنن. اگه وقت دارید نگرانقول اینجور چیزا باشید، به جاش باید با شمشیرتون بجنگید!
حرفش منطقی بود.
اما...
در قلبم احساس تأسف میکردم.
«حتی توی جایی کههیچکس فقط ۱۰ نفر حضوررتبه دارن، با هم میجنگید.»
همه شکارچیهاوجود به منروزی نگاه کردند.
آهی کشیدم.
«حتی انپیسیهای طبقه ۱۱ هم برای محافظت از امپراتوریشون جنگیدن. اما نگاهدرست کنید. شکارچیهایی مثل ما فقط دارن انگشت اتهام رو به سمت هم نشونهکار میگیرن و میگن تقصیر کیه. خجالتآور نیست که از انپیسیها هم بدتر باشیم؟»
«...شکارچی کیم گونگجا.»
جادوگر حرف زد.
«این هیچ ربطی بهسرش تو نداره. این بدتربقیه از چیزیه که تو...»
«میدونم. متوجهم، اما... اگهدید ما شکارچی هستیم، کاری'دقیقاً هست که باید انجامش بدیم.»
نگاهی بهدرست اطراف اتاقهیچکس پذیرایی انداختم.
«بیاید اولوجود روی پاکسازی طبقهروبهرو ۱۲ تمرکز کنیم.»
«...»
«امید دادن به مردم خوبه، و کاهشعجیبی تلفات هم قابل احترامه، همهچیز خوبه. اماهیچکس لطفاً برای پاکسازی مرحلهای که جلوتونه تلاش کنید.»
بهویژه بهدرست قدیس شمشیرهیچکس نگاه کردم.
«اونا فقط انپیسی هستن... اما امپراتوریشون تو خطره.نمیآورد اونا کمک میخوان. اگه ما بهعنوان جنگجو احضار شدیماژدهای و فقط بین خودمون با حرف میجنگیم، چقدر رقتانگیزه.»
«تو...»
من کاملاً صادق بودم.
به هر حال قدیس شمشیر نمیتونست اینجا جونمرتبه رو تهدید کنه. چون اختلاف قدرت خیلی واضحمعاملهای بود. پس تنها تمرکزم پاکسازی طبقه ۱۲ بود.
من هیچ علاقهایداشت به سیاستبازیها یاخودش دغدغههای احساسیشون نداشتم.
«جنگجو یعنی چی؟ یعنی کمک به دیگران برای حلآدم چیزی که خودشون نمیتونن. حالا که طبقه ۱۱ روانتظارش پاکسازی کردیم، بیاید بقیه مراحل رو هم حل کنیم.»
«حق با کیم گونگجاست.»
خوشبختانه، شکارچیایدرست بود کههیچکس موافقت کنه.
جنگجوی صلیبی.
معاون گیلددرسته شبهنظامیان مدنیسرش (ویجیلانته) جلو اومد.
«نمیفهمم چرا قدیس شمشیر به کیم گونگجا حمله کرد.ظهور اما الان وقت جنگیدن ما نیست. این یک موردرتبه کاملاً روشنه. همهتون الان خیلی عصبی و متشنج هستید.»
«...»
«...»
جنگجوی صلیبی به وسط اتاق رفت. اما هیچکس گاردش روعجیبی پایین نیاورد. قدیس شمشیر، مار سمی (افعی)، کنت و مفتششکارچی بدعتکار هنوز آماده بودن تا در صورت نیاز حمله کنن.
اونا اونقدر نسبت به همبقیه بیاعتماد بودن که نمیشد باقهرمان حرف همدیگه رو متقاعد کنن.
بهخاطر احساساتیدرست که مدتهاهیچکس سرکوب شده بود.
«هوف.»
جنگجوی صلیبیدرسته با درک اینتکان موضوع، آهی کشید.
«باشه. من یکم فداکاری میکنم.»
با شنیدن کلمهزمانی فداکاری، شکارچیها بهنداشت عقب نگاه کردند.
جنگجوی صلیبی درداشت مرکز توجه، زیرخودش لب زمزمه کرد.
«باز شدن کارت مهارت.»
ووش!
نوری از دست جنگجوی صلیبی به بالا اوج گرفت. لحظهای بعد،پاکسازی یک کارت نقرهای ظاهر شد. کارتی بود که هیچکس نمیتونست ببینه مگهرفتار اینکه خود شکارچی بهشون اجازه بده. این کارت مهارت جنگجوی صلیبی بود.
«...معاون گیلد.»
به نظر میرسید جادوگر نگران جنگجوی صلیبی است. رتبهبالاها کارتهایعجیبی مهارتشون رو به دیگران نشون نمیدادن. این سلاح مخفی یک شکارچیرتبه بود. نشون دادنش به دیگران مثل فاش کردن نقطه ضعفت بود.
«مشکلی نیست. اهمیتی نداره.»
سپس جنگجویدرست صلیبی کارتهیچکس رو برگردوند.
«خوب نگاه کنید.»
[تشخیص دروغ (A-)]
تأثیرات: میتوانید تشخیص دهید که آیا کسی دروغ میگوید یا نه. این ویژگی نه تنها برای انسانها، بلکه برای انپیسیها و هیولاها نیز اعمال میشود! اما آنچه آنها بهعنوان «حقیقت» میپندارند، ممکن است در واقع «دروغ» باشد. اعتماد. شک. همهچیز در دستان شماست.
※ با این حال، نمیتوانید تضمین کنید که دیگران آنچه را که بهعنوان حقیقت میگویید، باور کنند.
چشمهام گشاد شد.
«تشخیص دروغ!»
این همون مهارتی بود که امپراتور شعلهعجیبی درباره داشتنش دروغ گفته بود. پس. جنگجویهیچکس صلیبی اون رو داشت، نه امپراتور شعله.
«کاملاً برازندهدرست معاون گیلد شبهنظامیانانتظارش مدنی (ویجیلانته) هست!»
شبهنظامیان مدنی (ویجیلانته) گیلدی بود که نظم رو برقرار میکرد.بود جنایت در برج بیداد میکرد. درست مثل همین. امپراتور شعلهشدی یا قدیس شمشیر آدمها رو جایی میکشتن که دیگران نمیتونستن ببینن.
این دنیا اینطوری بود.سرش مهارت تشخیص دروغ میتونستبقیه برای شناسایی مجرمان استفاده بشه.
«همونطور که میبینید.»
جنگجوی صلیبیدرست با کارتی درانتظارش دست صحبت کرد.
«من این توانایی رو دارم که تشخیص بدم کسی دارهبود دروغ میگه یا نه. اغراق نیست اگه بگم این همونشدی مهارتیه که من رو به جایگاه امروزم رسونده. قدیس شمشیر.»
«...چیه.»
«اگه بهم اعتماد داری، هر چی میخوایعجیبی از کیم گونگجا بپرس. من بهت میگمهیچکس که داره حقیقت رو میگه یا نه.»
جنگجوی صلیبی با چشمهاییهیچکس بیتفاوت به من ورتبه قدیس شمشیر نگاه کرد.
«کیم گونگجا. در مورد تو هم همینطوره. اگهنمیآورد حرفم رو باور داری، میتونم تضمین کنم کهطرف آیا چیزی که میگی حقیقت داره یا نه.»
«...»
«شک، زهریه که انسانها رو میبلعه و حقیقت، قویترینظهور پادزهره. نمیتونی اعتماد از دسترفته رو برگردونی، اما بارتبه این کار، میتونیم توی طبقه ۱۲ با هم همکاری کنیم.»
«ممم...»
قدیس شمشیر در حالیروزی که ریشش رو میمالید،نمیآورد غرق در فکر شد.
«واو.»
و با خودم فکر کردم.
«معرکهست.»
این بهترین فرصت بود. شانسی بود که اصلاً انتظار نداشتم سر راهم قرار بگیره. اما... اینطرف درست بود. دلیل اینکه قدیس شمشیر به من شک کرده بود، بهخاطر مهارتش بود. از اونجایی کهتوسط یک مهارت باعث شک اون شده بود، میشد از یک مهارت هم برای رفع اون استفاده کرد!
«من بادرسته این موضوعسرش مشکلی ندارم.»
فوراً جواب دادم.
این کار بهزمانی نفع کسی بود کهشکارچی اول اون رو میپذیرفت.
«...جنگجوی صلیبی. تو تنها کسی هستیخودش که اینجا به هیچکس آسیبی نرسونده.کردی باشه. منم حرفت رو باور میکنم.»
قدیس شمشیر کلماتریونگ مرموزی به زبون آورددید و اون رو پذیرفت.
جنگجوی صلیبی سر تکون داد.
«پس فرض رو بر این میذارم که هر دوتون موافقید.غیرقابلعبور قدیس شمشیر. هر چی میخوای از کیم گونگجا بپرس. مندقیقاً شرافتم رو وسط میذارم و عادلانه جوابهاش رو قضاوت میکنم.»
«ممم.»
قدیس شمشیردرسته به منسرش خیره شد.
چهرهاش آماده بود، انگار برای این لحظه صبر کردهظهور بود. آیا بهخاطر این بود که میخواست ثابت کنهرتبه من چقدر آدم بدیام؟ چشمهاش پر از حس پیروزی بود.
-نه...
به هو-ریونگوجود در کنارمروزی به حرف اومد.
-نههه، بابابزرگ مارکوس. ای پیرمرد خرفت. واسه همینه کهآدم گفتم اینقدر به مهارتت تکیه نکن. کسی که باانتظارش مهارتها زندگی میکنه، با همونا هم میمیره! نههه، نه.
«لطفاً ساکت شو.»
متأسفانه، بابابزرگ مارکوس نمیتونست صدایانتظارش به هو-ریونگ رو بشنوه. اینغیرقابلعبور حرومزاده شبحی، حرومزاده شبحیِ من بود.
«شکارچی کیم گونگجا.»
«بله.»
«تو بیش ازداد ۴۰۰۰ نفر روآدم کشتی. مگه نه.»