چپتر 77: آنکه مرگ را گرد میآورد (۲)
0۲.
گرسنگی.
گرسنگی چیست؟
یک هفتهافکار از شروعخشکیدند روزهداریام میگذشت.
«خب.»
روزهای اول و دوم دردناکترین روزها بودند. پس از گذشتاینگونه سه روز، درد از بین رفت. حرکات رودهام کند شد.منظورش افکارم به کندی گرایید. خود زندگیام نیز کمی رنگ باخت.
اگر زندگی یک انسان را به رودخانهای تشبیه کنید،برف در مورد من میشد گفت که جریان آب تحلیلمیکردم رفته و مانند رودخانهای در سال قحطی خشک شده بود.
یک خشکسالی.
آرامآرام محو شد و فروکش کرد. جریان آب کوچکخاطر و کوچکتر شد و همینطور ادامه یافت تا اینکهاشتباه روزی، جریان درد، جریان افکار و جریان زندگی، همگی خشکیدند.
آیا «گرسنگی» همین بود؟
آیا اهریمنسرد آسمانی میخواستدرون اینگونه تمرین کنم؟
«...نه.»
از حالت چهارزانو بلند شدم.
زیر لب زمزمه کردم:خشکیدند «منظورش این نبود. اگه فقطمیخواست بیحرکت بمونم، همهچیز بیفایده میشه.»
شمشیرم را بیرون کشیدم. در ذهنم، حرکات هنرگذشته شیطانی آسمانهای دوزخی را مجسم کردم و شمشیراشتباه را مطابق با آن تصویر چرخاندم. بدون هیچ فکری.
-داری چیکار میکنی؟
«ورزش.»
زمستان سرد بود. هوای سرد را به درون ریههایم کشیدم وتمرین بیرون دادم. آیا به این خاطر بود که در ۷ روزنبود گذشته فقط برف خورده بودم؟ نفسم شبیه به بوران برف شده بود.
«داشتم اشتباه فکر میکردم. یکم احمقم... گرسنگیای که اهریمنبرف آسمانی بهش اشاره کرد، صرفاً غذا نخوردن نیست. اینکه فقطیکم توی حالت لوتوس بشینم و روزه بگیرم که حتی بدتره.»
این اولین بار در طول یکهمین هفته بود که بدنم را حرکتکنم میدادم و بلافاصله نفسم بند آمد.
عضلاتم میلرزیدند.ورزش مجرای تنفسیامسرد تنگ شده بود.
«گرسنگی یعنی وقتیهمگی که میخوای غذاهمین بخوری اما نمیتونی.»
با ناشیگری، سعیهوای کردم رقص شمشیردادم را اجرا کنم.
با این حال، داشتم عرق میکردم. این با در سکوت نشستنتمرین فرق داشت. بدنم داشت جان میگرفت. مقدار عرقی که از پوستمنبود میچکید، احتمالاً با مقدار آبی که مصرف کرده بودم برابر بود.
«این هفته، داشتمزمستان به یه کشاورز فکرریههایم میکردم. یه کشاورز گرسنه.»
گرسنگی چیست؟
«کدوم کشاورزی به خاطر گرسنگی نمیره سر زمین؟ چه گرسنه باشهبودم چه نباشه، چه غذا خورده باشه چه نه، باید کار کنه.بهش و حتی اگه سخت کار کنه، بازم چیزی برای خوردن نیست.»
مگر گرسنگی همین نبود؟
«کلنگش رو تاب میده. زمین رو میکَنه. امادادم قحطیه. دوران شومی بوده. هر چقدر هم کهبوران کار کنه، بذرها جوونه نمیزنن. بذرها واقعاً رشد نمیکنن.»
شمشیرم را چرخاندم.
«چون هیچسرد کاری ازدرون دستش برنمیآد...»
چشمانم را بستم.
زمین.
زمینی خشکافکار و بایرخشکیدند را تصور کردم.
«...به خاطر همینه که گرسنهست.»
کشاورزی کلنگش را بر زمینآیا خشک میکوبد. بام! خاک خرداینگونه میشود. مانند شکستن یک کلوچه بیات.
«بیشتر ازورزش نیم سالهسرد که بارون نیومده.»
-...
آبانبار خالی است. چاه روستا نیز خشکیده. حتی یک قطره آب همنفسم در زمین زراعی یافت نمیشود. در روز روشن، پیرمردی بیرون میآید و درغذا ورودی روستا مینشیند. حرفی نمیزند. چهره چروکیده پیرمرد نیز خشک و بیروح است.
«چون خشکسالیه.»
خورشید سوزان است.
برخی از روستاییان از قبل کار کشاورزی را رها کردهاند. مزارعشان متروکه شدهحالت است. از آنجا که کارشان را رها کردند، دلایل کمتری برای ماندن دربمونم خانههایشان داشتند. روستاییان دست کودکانشان را گرفتند و به سوی ساحل کوچ کردند.
«اما اینسرد کشاورز هنوزدرون تسلیم نشده.»
-چرا؟
«چون به نظر نمیرسه دریا هم فرقی داشته باشه. اون ماهیگیری بلد نیست. آدما فقطشبیه با چیزایی میتونن زنده بمونن که دزدیدنش رو یاد گرفتن، و کشاورز فقط دزدیدن ازتوی زمین رو بلده. برای پدرش، پدرِ پدرش و پدرِ قبل از اون هم همینطور بوده...»
یک روز گذشت.
دو روز.
سه روز.
کشاورز به مزرعه میرود. با وجود اینکه هیچ پاداشی در کاربرف نیست، او به سر کار میرود. هنگام غروب، از کوه بالااحمقم میرود و پوست چند درختِ جانبهدربرده را که قابل خوردن است، میکند.
«حالا دیگهافکار تقریباً هیچخشکیدند پوستی باقی نمونده.»
تمام روستاییان رفته بودند.
وقتی از کوه پایین آمد و به پشت سرشمیخواست نگاه کرد، درختان همگی سفید و برهنه بودند. اززمزمه دور، شبیه به جنگلی از درختان توس به نظر میرسید.
گرسنگی همان چیزیزمستان بود که جهاندرون را سفیدپوش کرده بود.
«اما.»
کشاورز کلنگشسرد را بردرون زمین برهنه کوبید.
من شمشیرمافکار را درخشکیدند هوا چرخاندم.
«اون حتیورزش نمیتونه پوستسرد درختا رو بخوره.»
او خانوادهای دارد.
«بیشتر از یکهوای هفتهست که هیچچیزیدادم شبیه به غذا نخورده.»
او فرزندی دارد.
-خب که چی؟
به هو-ریونگ پرسید. کلنگخشکیدند بارها و بارها فرودآسمانی آمد، درست مانند شمشیر من.
-خب میخوای چیکار کنی؟
«اول، میره سراغ چاه روستا.»
او به زحمت یکسرد کاسه آب از چاهی کهخاطر کف آن پیداست، بیرون میکشد.
«آب برای آماده کردن پوستآیا درختا استفاده میشه. برگهای کوچیک روتمرین توی آب میریزه... و بعد میجوشوندش.»
بوی تازگی گیاهان.
بوی غلیظ پوست درختخشکیدند با بخار آب درآمیختآسمانی و در هوا پراکنده شد.
کشاورز آبورزش دهانش راسرد قورت میدهد.
«من گرسنهام.»
من همسرد آب دهانمدرون را قورت دادم.
«میخوام غذا بخورم.»
او میخواهدورزش پوست درختسرد را گاز بگیرد.
پوست درخت داشت شیرینتر میشد. پوست، بوی آب و برگها را در خود نگه داشتهبلند بود. با خود فکر کرد که حتماً شیرین است. میخواست پوست را با دندانهایش تکهتکهشمشیرم کند. احتمالاً عصارهای غلیظ از محل پارگی آن جاری میشد. طعمی خاکی میداشت. یک غذای قهوهایرنگ.
پوست درخت، خاکی خوراکی بود.
«میخوام غذا بخورم.»
اما باید صبوری میکرد.
«باید این رو بدمخشکیدند به بچههام... حداقل اینآسمانی رو. باید بدمش به اونا.»
کودکان نق میزدند. گریه میکردند.
پوست درختی که پدرشان آورده بود. کودکان از آن پوستاینگونه درختی که او آورده بود متنفر بودند و به سختیمنظورش به آن لب میزدند. جیغ میکشیدند. هنگام خوردن شکایت میکردند.
آنها ظرف را برگرداندند.
«آه.»
بدون هیچ فکری،هوای کشاورز سیلی محکمیدادم به گونهی فرزندش زد.
درست همانطور که کشاورزخشکیدند بازویش را تاب داد،آسمانی من نیز شمشیرم را چرخاندم.
«این من نیستم.»
کشاورز به فرزندانش پشت میکند.
«من چنین آدمی نیستم.»
...او ذاتاً کسی نبود که فرزندانش را کتک بزند. او چنین انسانی نبود. با اینبلند حال، قحطی وحشتناک بود. زمان زیادی از آخرین باری که غذای مناسبی در دهان گذاشته بودبیرون میگذشت و اعصابش متشنج بود. او حساس شده بود. این دیگر بیش از حد تحمل بود...
«قرار نبودورزش زندگیِ منسرد اینطوری بشه.»
کشاورز پوست درخت را برمیدارد.
گرسنگی چیست؟
از زمان آغازهمگی جهان، قحطیهای بیشماریهمین رخ داده است.
کشاورزان بیشماری وجود داشتهاند.
گرسنگیهای فراوانیافکار در کارخشکیدند بوده است.
«در حالیسرد که گرسنهایدرون مبارزه کن.»
آیا میتوانیافکار با وجودخشکیدند گرسنگی حرکت کنی؟
«تمام حرکاتورزش شمشیرت باید ازهوای گرسنگی سرچشمه بگیرد.»
درست بود.
در گرسنگی، حرکت وجود داشت.
«به صداها و نالههای گرسنه،آیا حرکات دست و قدمهای افراداینگونه قحطیزده، به همهچیز فکر کن.»
آن حرکت، حرکتزمستان کشاورزی بود کهدرون به فرزندش سیلی میزد.
آن ژست، ژست کشاورزی بود کههمین با عصبانیت خانه را ترک میکردکنم و پوست درخت را در حیاط میانداخت.
آن ژست، ژست کشاورزی بودریههایم که بازمیگشت و پوست آغشته بهبودم خاک را به دست کودکان میداد.
«به آن فکرهمگی کن و آنهمین را در ذهنت بکار.»
از زمان آغاز جهان، برخی کشاورزان فرزندانشان را کتک میزدند، در حالی که برخی دیگر گونههای فرزندانشانداشتم را لمس میکردند و عذرخواهیشان را زمزمه میکردند. برخی کشاورزان حتی فرزندانشان را کتک میزدند و آنهابگیرم را میکشتند. برخی کشاورزان تا سال آینده زنده میماندند، در حالی که برخی دیگر به همراه فرزندانشان میمردند.
همیشه همینگونهافکار بوده و همینگونهآیا نیز خواهد بود.
«آن راسرد به ارادهیدرون خود تبدیل کن.»
هیچ ژستی نبودهمگی که از گرسنگیهمین نشأت نگرفته باشد.
«بر اساس این اراده.»
«تنها باافکار تکیه بر گرسنگی،آیا شمشیرت را بچرخان.»
با حرکتِ پر ازدرون خشم و انزجارِ کتک زدنبرف یک کودک، شمشیرم را چرخاندم.
با انداختن پوست درخت بر رویهمین زمین، شمشیرم را با حرکتی چرخاندم کهحالت به معنای دست کشیدن از زندگی بود.
با ژستِ بازگرداندنزمستان پوست درخت بهدرون کودکان، شمشیرم را چرخاندم.
«تنها در این صورت استآیا که هنر شیطانی آسمانهای دوزخی قدرتتمرین واقعی خود را آشکار خواهد کرد.»
هنر شیطانی آسمانهای دوزخی.
فرم اول.
آسا. شمشیر گرسنگی.
«...»
آرام چشمانم را باز کردم.
روشنایی سپیدِ روز درخشکیدند دشت برفی، به شبیآسمانی سیاه بدل شده بود.
تمام بدنم خیس عرق بود. تازه وقتی غرق در عرقگذشته شدم، احساس گرسنگی کردم. گرسنه بودم. گرسنگی دیوانهواری معدهام رامیکردم میخورد. انگار معده خالیام دندان درآورده و رودههایم را میجوید.
«این گرسنگی است.»
درد داشت.
«این گرسنگی است.»
هنرهای شیطانی.
ناخنهایی که دنیا را میخراشند.
دیوارهای غار پر از خراشیدگی بود. آیا طوفانی به پا شدهبودم بود؟ ضربات شمشیرم به وضوح روی دیواره سنگی حک شده بود. قندیلهایاشاره آهکی سقف و کف غار از وسط به دو نیم شده بودند.
دیوارها و ستونهایهمگی سنگی با تیغهایهمین برش خورده بودند.
با وجود اینکهزمستان تقریباً هیچ هالهایدرون مصرف نکرده بودم.
«اما... هنوز کافی نیست.»
من تازه به مرزدرون این مهارت جدیدی که بهبرف دست آورده بودم، رسیده بودم.
به وضوحافکار آن راخشکیدند حس میکردم.
با مسیرهای شمشیری که در سرم ترسیم شده بود.خاطر تصویری که در قلبم نقش بسته بود. احساس واشتباه درک غیرقابلانکارِ تطابق این دو، در نوک انگشتانم بود.
اینگونه بود که فهمیدم.
«هنوز ناشیانهست.»
جایی کهافکار نوک انگشتانم بهآیا نرمی لمس میکرد.
قله کوه نبود،زمستان در بهترین حالتدرون فقط دامنه آن بود.
-دیوونه شدی...
به هو-ریونگ باهوای چهرهای که نشان میدادخاطر خسته است، نگاهم کرد.
«هی، چرا دوباره بهمخشکیدند میگی دیوونه؟ این دفعه دارممیخواست درست و حسابی تمرین میکنم.»
-درست و حسابی؟ حتی اوناییهوای که هنرهای اغواگری تمرین میکننگذشته هم از تو درستتر تمرین میکنن.
به هو-ریونگ آه عمیقی کشید.
-برای همینه که آدمای جاهل ترسناکترن. ای جوجه احمق. اگه کل دنیا روشبیه هم بگردم، دیوونهای مثل تو پیدا نمیکنم. روحت مال فرقه صالح است، امانخوردن ذهن و روشهات به سمت فرقه شیطانی چرخیده و در آغوشش گرفته. ای بابا.
«آه. من هنوزهمگی اصطلاحات هنرهای رزمی رواهریمن نمیدونم. خب که چی؟»
-عجب احمقیه...
به هو-ریونگافکار زیر لبخشکیدند غرولند کرد.
-خیلی عجیبه، ولی ایندرون بچه اصلاً تو باغ نیست.برف ای بابا. دارم دیوونه میشم.
«خب یهافکار جوری بگوخشکیدند که بفهمم. یالا.»
-تو یه کلمه، یه استاد فرقه صالح داره از هنرهای شیطانی استفادهخورده میکنه. میخوای دقیقتر بگم؟ تو [استاد فرقه صالحی هستی که فقط بلدهبهش از هنرهای شیطانی استفاده کنه]. ای زامبی. گوش و دماغت کیپ شده؟
«خب.»
دست چپم راهوای بالا آوردم تادادم بینیام را بپوشانم.
«یه کم احساس گرفتگی میکنم.»
-این یارو فقط یه هفتهست گشنگی کشیده و حالا عقلش پارهسنگ برداشته...خورده نه، از همون اولش هم همینجوری بود... آخه من تو زندگی قبلیمبهش چه گناهی کردم که باید با این احمق سر و کله بزنم...
به هو-ریونگ ناله کرد.
-این یارو حتی داره روان منم به هم میریزه. واو. آخه من چطوریشبیه به این هنرهای رزمی یاد بدم؟ فکر کنم اگه بخوام همونطوری که به بابابزرگنیست مارکوس یاد دادم به اینم یاد بدم، همهچی به فنا بره. چیکار باید بکنم...
آه. گرسنه بودم.
دلم میخواست شوکوپای بخورم.
یک شوکوپای که وقتی گازش میزنی طعم شکلات بدهد.میخواست یک شوکوپای با مارشمالوی سفید و کشدار وسطش. فقطزمزمه دلم میخواست یک تکه شوکوپای را با شیر گرم بخورم.
گرسنگی چیست؟
گونگجا میگویدافکار گرسنگی همانخشکیدند شوکوپای است.
یک پایورزش شکلاتی خوشمزهسرد و مقوی—
-...هی. الان داریهمگی به یه چیز دیگهاهریمن فکر میکنی، مگه نه؟
«نه؟ دارمسرد به هنرهایدرون رزمی فکر میکنم.»
-دروغ نگو. از قیافهتخشکیدند قشنگ معلومه که داری بهمیخواست یه چیز احمقانه فکر میکنی.
چرا این مرد مرا اینقدر خوب میشناخت؟ نکند استاکر بود؟ ازبرف نظر فنی، به هو-ریونگ روحی بود که همیشه دنبالم میآمد. حتی میشدگرسنگیای گفت او یک روح استاکر است. با این فکر حالم گرفته شد.
چه استاکر چندشآوری.
«دارم راستش رو میگم. راستترینریههایم راستِ دنیا. وقتی زنده بودی خیلیبودم سرت کلاه میذاشتن که اینقدر شکاکی؟»
-پس بگو. داشتیهمگی چطوری و به چیهاهریمن هنرهای رزمی فکر میکردی؟
استاکر داشت مته به خشخاش میگذاشت. حتی اینکه به چیزهای کوچک گیرخورده میداد هم شبیه رفتار یک استاکر بود. با وجود اینکه هیکلش بهبهش بزرگی یک گوریل بود. زودتر برو به نیروانا بپیوند، ای گوریلِ روحِ استاکر.
قیافهای جدی به خود گرفتم.
«فکر کردمسرد یه مدتدرون برم پایین کوه.»
-بری پایین کوه؟ برایخشکیدند چی؟ میخوای این بار بهمیخواست اهریمن آسمانی درس عبرت بدی؟
«پففف.»
دستم راافکار به نشانهخشکیدند انکار تکان دادم.
«من تازه به نقطه شروع هنر شیطانی آسمانهای دوزخی رسیدم. اگهبودم الان خودکشی کنم و برگردم پیش اهریمن آسمانی چه فایدهای داره؟بهش فقط همون واکنش قبلی رو میبینم، مثلاً [خب، یه استعدادی داره].»
-آره؟ خب چههمگی اهمیتی داره؟ بازمهمین تاییدش رو میگیری.
«این کجاشورزش کافیه؟ اصلاًسرد به درد نمیخوره.»
از غار خارج شدم.
«میدونی وقتی اهریمن آسمانی بهم بیمحلی کرد و گفت که هیچوقتبودم واقعاً طعم گرسنگی رو نچشیدم، چقدر ناامید و ناراحت شدم؟ منبهش آدم کینهای هستم. فقط تایید شدن نمیتونه زخمهام رو التیام بده.»
-این یاروافکار داره بهمخشکیدند حس بدی میده...
«واکنشی که منزمستان میخوام اینه کهدرون بگه [غافلگیر شدم].»
میخواستم چهره غافلگیرشدهاش را ببینم.
میخواستم اهریمن آسمانیهوای شمشیر زدنم رادادم ببیند و شوکه شود.
«[استعدادت داره سرریز میکنه! انفجاریه! متوجه نشدماهریمن که تو برام یه فرصت طلایی هستی. متأسفم،بلند چشمهای منِ بزرگ برای مدتی کور شده بود.]»
آره.
فقط تصورشافکار هم حالمخشکیدند را بهتر میکرد.
در آن لحظه، چهرهدرون اهریمن آسمانی به اندازهگذشته یک شوکوپای رضایتبخش خواهد بود.
«خب. نظرت چیه؟همگی امپراتور شمشیر، تو هماهریمن تاییدش میکنی، مگه نه؟»
-عجب عوضیِ کینهای هستی...
از کوه برفی پایینخشکیدند آمدم و به سمتآسمانی دشت برفی به راه افتادم.
«موقع استفاده از هنر شیطانی آسمانهای دوزخی یه چیزی رو حس کردم. آه. در مقایسه با مردمفکر این دوره، من هیچوقت اونقدر گرسنگی نکشیدم. کشاورز پوست درخت رو میشناسه، دقیقاً میدونه باید پوست کدومبدتره درخت رو بکنه. دقیقاً میدونه چطوری پوست درخت رو آماده کنه. تخیل من نمیتونست تا اونجا پیش بره.»
چون تجربهاش نکردهام.
«هرچی تصویر ذهنیام واضحتر باشه، مهارت قدرتمندتری خلق میشه. دلیلگذشته اینکه هنرهای رزمیام ضعیفه، با وجود اینکه مهارت [هنر شیطانیمیکردم آسمانهای دوزخی] رو یاد گرفتم، اینه که تصویرسازیام ناقصه. پس...»
در میان برفها ایستادم.
«از الان به بعد،درون اون تخیلی رو کهگذشته کم دارم، پر میکنم.»
-میخوای چیکارافکار کنی؟ واقعاً میخوایآیا پوست درخت بخوری؟
«نه. یهورزش راه خیلیسرد بهتر وجود داره.»
خندیدم.
«تناسخ صد شبح.»
نور ماه تابید.همگی دشت برفی بههمین رنگ نقرهای درآمد.
ناگهان ابری ماه را پوشاند. ابرهای آسمان شبدادم تبدیل به سایههایی روی دشت برفی شدند. کمکم.بوران سایهها مانند حشرات، ذرهذره دشت برفی را بلعیدند.
ماه توسط سایهها بلعیده شد.
[مهارت شما در حال فعال شدن است.]
پس ازورزش مدتی، ابرهاسرد کنار رفتند.
با این حال، سایههای روی دشت برفی ناپدید نشدند. حتی زیر نورکنم ماه، دشت برفی دیگر نقرهای نبود. گویی ماهی که یک بار بلعیدهفقط شده بود، دیگر نمیتوانست بازگردد؛ سایههای بیشماری در میان برفها حضور داشتند.
«سرورم.»
یکی ازافکار سایهها دهانخشکیدند باز کرد.
«ما را فراخواندید؟»
پرتا روی یک زانو نشست. خرچ. برفاهریمن زیر زانویش خرد شد و صدای ضعیفی ایجادبلند کرد. هزاران اسکلت پشت سر او ایستاده بودند.
«بله.»
سرم را تکان دادم.
«پرتا. وظیفهای برای تو دارم.»
«لطفاً فرمان دهید.»
«این دنیاییه که داره به پایان میرسه. تمام انسانها تبدیل بهبودم ارواح و اجسادی شدن که دور نُه جرم آسمانی سرگردانند. خب.بهش شاید شبیه به امپراتوری اِگیم باشه که تو یک بار نابودش کردی.»
«...»
پرتا کمی بیشتر تعظیم کرد.
«فرمان من سادهست. پراکندهخشکیدند بشید. پخش بشید وآسمانی اجساد گرسنه رو جمع کنید.»
«اجساد گرسنه... سرورم؟»
«درسته.»
به شبورزش برفی بیانتهاسرد خیره شدم.
«باید شهرکها و روستاهایی همین حوالی باشن. پیداشون کنید. و اجسادی روکنم که پیدا میکنید به اینجا بیارید. اجساد حرکت میکنن، پس مقاومت خواهندفقط کرد، اما تعداد شما بیش از ۴ هزار نفره. با برتری عددی درهمبشکنیدشون.»
«چند نفر؟»سرد پرتا با احتیاطریههایم دهان باز کرد.
«باید چند جسد را بازگردانیم...؟»
«۱۱۲.»
«...»
انسانهایی با تروماهوای گرسنگی. من گرسنگیدادم آنها را خواهم آموخت.
و وقتی گرسنگیهمگی آنها را بیاموزم واهریمن در آن استاد شوم.
سرانجام بهورزش اهریمن آسمانیسرد نزدیکتر خواهم شد.