---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 87: رقص شمشیر. (۱) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 87: رقص شمشیر. (۱)

0

۱.

شمشیر قلب.

سو بک-هیانگ پس از آنکه زمستان‌ها یکی پس‌می‌شد​ از دیگری گذشتند و دیگر نمی‌توانست سرمای آن‌باشی​ زمستان را حس کند، تلوتلوخوران به آن مرحله رسید.

شمشیر قلب.

سو بک-هیانگ زمانی شروع به درک آن مرحله‌شکار​ کرد که دیگر او را «عطر برف» نمی‌نامیدند،‌تعداد​ بلکه در عوض به او «اهریمن آسمانی» می‌گفتند.

«...می‌تونم ببینمش...»

سو بک-هیانگ، زنی که‌افسانه‌ای​ به اهریمن آسمانی تبدیل‌می‌شد​ شده بود، زمزمه کرد.

«...مرحله‌ای پیش روئه که هیچ انسانی تا به حال ازش‌داستان‌ها​ عبور نکرده... به اندازه نیروانا دور به نظر می‌رسه، اما...‌باشی​ مگه جایی هم هست که بتونی ببینیش ولی نتونی بهش برسی...؟»

قلب اهریمن‌مالیاتمون​ آسمانی به‌سمور​ تپش افتاد.

شمشیر قلب مرحله‌ای افسانه‌ای بود که فقط در داستان‌ها از آن یاد می‌شد. کشتن کسی تنها با ذهن. اگر‌بهم​ قصد کشتن داشته باشی، این نیت‌های مرگبار را در قلبت نگه می‌داری و آن شخص به زودی می‌میرد. نیازی‌بسازم​ به شمشیر نبود. نیازی به کلمات هم نبود. و آن مرحله بالاخره خودش را در برابر او نمایان کرد.

...سرورم اهریمن آسمانی...

اگر.

...بزرگ‌ترینِ همه ما...

اگر به‌بپردازیم​ او زمان‌برای​ داده می‌شد.

اگر ۶۰ سال‌افتاد​ فرصت داشت تا فقط‌یاد​ روی تمرین تمرکز کند.

واقعاً، اگر‌ولی​ این فرصت‌بهش​ را داشت.

...ما را‌مالیاتمون​ از این‌سمور​ درد رها کنید...

مردم در‌بپردازیم​ برابرش به‌برای​ خاک افتادند.

...حکومت به ما گفت که مالیاتمون رو با چرم سمور بپردازیم. پدرم برای شکار سمور‌داشته​ رفت اما برنگشت، برای همین نتونستیم مالیات رو بدیم و مالیات بر اساس تعداد افراد‌خودش​ خانواده پرداخت می‌شه. مادربزرگم بهم گفت که به هر حال عمرش کوتاهه و برای کاهش مالیات...

...سرورم اهریمن آسمانی...

در برابر او،‌چرم​ کمرهای بسیاری در حال‌برای​ تعظیم خم شده بودند.

...سال گذشته خشکسالی بود، پس چیزی برای خوردن نداشتیم، من چیزی برای‌اساس​ خوردن نداشتم، اما بهم دستور دادن برای جلوگیری از خشکسالی سال آینده یه‌تعظیم​ آب‌انبار و سد بسازم، اما چطور می‌شه با یه بدن گرسنه کار کرد...

...دخترم رو‌تپش​ به زور بردن‌فقط​ و هنوز برنگشته...

...سرورم اهریمن آسمانی...

تعدادشان بسیار زیاد بود.

اهریمن آسمانی در‌پدرم​ سکوت به کوهستان‌رفت​ برفی چشم دوخت.

سال‌ها زمان برای وقف کردن خود به تمرین. اگر فقط ۶۰ سال فرصت‌اگر​ داشت، می‌توانست به مرحله‌ای صعود کند که هیچ‌کس در تاریخ به آن نرسیده بود.‌نبود​ این یک حقیقت واضح و غیرقابل انکار بود. با این حال. با وجود این.

...راهنمایی‌مون کنید...

اهریمن آسمانی در حالی که شمشیرش‌پدرم​ را در دست داشت، ایستاد. ردای‌نتونستیم​ تاریکش در باد به اهتزاز درآمد.

...چیزهای زیادی‌بپردازیم​ هست که‌برای​ باید قطعشون کنم...

آیا او دنیا‌افتاد​ را رها می‌کرد؟‌داستان‌ها​ یا خودش را؟

در نهایت، اهریمن‌نتونی​ آسمانی به سادگی خواسته‌های‌افتاد​ خودش را رها کرد.

او میل به قدرت را‌بپردازیم​ در درونش خفه کرد تا‌برنگشت​ جایی که دیگر هیچ خواسته‌ای نداشت.

چرا که‌بپردازیم​ او همیشه همین‌گونه‌شکار​ زندگی کرده بود.

آن روز هم، او کسانی‌فقط​ را که دنیا را منجمد‌کسی​ کرده بودند، از دم تیغ گذراند.

اما نتوانست‌ولی​ زمستان را‌بهش​ قطع کند.

۲.

-در اصل،

به هو-ریونگ زانو زد.

-برای یه رزمی‌کار خیلی افت داره که واسه یه مبارزه، دهن‌یاد​ یکی دیگه رو قرض بگیره. این بی‌احترامیه و از نظر گستاخی،‌نیت‌های​ تو تاریخ ثبت می‌شه و مایه خنده و تمسخر قرار می‌گیره.

این اولین باری بود که به هو-ریونگ را در چنین حالتی می‌دیدم. او‌مالیات​ مؤدبانه روی دشت برفی نشسته بود. فهمیدم این احترامی است که او به حریفی‌بسیاری​ نشان می‌دهد که او را به عنوان یک «رقیب شایسته» به رسمیت شناخته است.

-اما با اینکه‌پدرم​ می‌دونم چقدر مسخره‌ست، چاره‌ای‌برنگشت​ جز درخواست مبارزه ندارم.

امپراتور شمشیر‌تپش​ مستقیم به‌افسانه‌ای​ استاد نگاه کرد.

-من رو امپراتور شمشیر صدا می‌زنن. تو دنیای هزار تیغه،‌داستان‌ها​ رسماً به عنوان نفر اول شناخته می‌شدم. شاید از طرف من‌این​ بی‌ادبی باشه، اما درخواست یه مبارزه کلامی بین خودمون رو دارم.

سپس، سرش را پایین انداخت.

«...»

«شاگرد...؟»

استاد پلک زد.

«زود باش، اولین حرکتت‌سمور​ رو توصیف کن. مسابقه‌شکار​ از همین الان شروع شده.»

البته که چشمان استاد نمی‌توانست به‌رفت​ هو-ریونگ را ببیند. او نه می‌توانست کلماتش‌تعداد​ را بشنود و نه تعظیمش را ببیند.

«...استاد.»

«چی شده؟»

«می‌دونید که من‌چرم​ می‌تونم از یه سری‌برای​ تکنیک‌های عجیب استفاده کنم.»

«منظورت همون تکنیکیه که‌برای​ جیانگ‌شی‌های بچه‌هام و فرقه‌همین​ صالح رو به زندگی برگردوند؟»

استاد خندید.

خنده‌اش آرام‌ولی​ بود، گویی به‌برسی​ زودی محو می‌شد.

«تصمیم گرفتم چیزی ازت نپرسم. سکوت یه‌برای​ فضیلته. شاید تو فرستاده‌ای از طرف امپراتور‌بدیم​ یشم باشی که به حال من دلش سوخته.»

استاد در حالی که سرش روی ران‌هایم قرار‌همین​ داشت، لبخند می‌زد. وقتی می‌خندید، سرش کمی تکان می‌خورد.‌می‌شه​ از آن حرکت، می‌توانستم بفهمم که دارد سبک‌تر می‌شود.

«...یه تکنیک دیگه‌افتاد​ هم هست که‌داستان‌ها​ می‌تونم ازش استفاده کنم.»

زمان استاد رو به‌بهش​ پایان بود. باید حرف‌هایم را‌فقط​ تا حد امکان خلاصه می‌گفتم.

«این تکنیک‌مالیاتمون​ شامل احضار‌سمور​ ارواح می‌شه.»

«همم؟»

«روحی که الان کنارمه یه‌فقط​ رزمی‌کار ماهره. تو یه دنیای‌کسی​ دیگه، بهش می‌گفتن بزرگ‌ترین رزمی‌کار.»

«آها. بزرگ‌ترین رزمی‌کار‌نتونی​ تو یه دنیای‌تپش​ دیگه! چقدر باشکوه.»

استاد پوزخند زد. به‌سمور​ نظر می‌رسید فکر می‌کند‌شکار​ این یک شوخی خنده‌دار است.

«بسیار خب. از اونجایی که این روح بزرگ‌ترین مبارز یه‌مالیات​ دنیای دیگه‌ست که شاگردم احضارش کرده، بهش توجه می‌کنم. با کمال‌کوتاهه​ میل تو رو به عنوان حریفم برای یه نبرد ذهنی می‌پذیرم.»

«...»

به به هو-ریونگ نگاه کردم.

به هو-ریونگ‌مالیاتمون​ همچنان در‌سمور​ سکوت نشسته بود.

«خب. این روح‌پدرم​ شماره یک چه‌رفت​ حرکتی برای ارائه داره؟»

«...گفت که حرکت‌افتاد​ اول رو به‌داستان‌ها​ شما واگذار می‌کنه، استاد.»

«همم؟»

«گفت که سه‌چرم​ حرکت اول رو به‌برای​ شما واگذار می‌کنه، استاد.»

کمی از‌بپردازیم​ لبخند روی چهره‌شکار​ استاد محو شد.

«چه دیوانه‌ای. شاگرد من هرگز چنین چیزی نمی‌گه. حتماً کار همون روحیه که‌اگر​ حد و مرز خودش رو نمی‌شناسه. پس، با پنجمین تیغه از دوازده شمشیر‌نیازی​ اژدهای ابری، یعنی شمشیر سریع اژدهای بیرونی، نقطه خونی آب رو سوراخ می‌کنم.»

اولین حرکت.

-من از فرم ششم سبک اژدهای خاکی،‌برای​ اژدهای غار رودخانه غربی استفاده می‌کنم، فریب می‌دم‌اساس​ و بعد با قدم ابر شناور عقب‌نشینی می‌کنم.

به هو-ریونگ‌بپردازیم​ بدون تردید‌برای​ پاسخ داد.

من نه می‌دانستم «دوازده شمشیر اژدهای ابری» چیست و نه «سبک‌تنها​ اژدهای خاکی». تنها چیزی که می‌شناختم هنر شیطانی آسمان‌های دوزخی بود.‌می‌داری​ فقط با آرامش مبارزه آن‌ها را از طریق دهانم منتقل می‌کردم.

«اون از فرم ششم سبک اژدهای خاکی،‌افتاد​ اژدهای غار رودخانه غربی استفاده کرد، فریب داد‌تنها​ و بعد با قدم ابر شناور عقب‌نشینی کرد.»

«همم...»

استاد اخم کرد.

«پس با فرم هفتم هنر‌فقط​ مرموز نهایی، یعنی واکنش مورد‌کسی​ انتظار، اونو به پرواز درمیارم.»

-ازش جاخالی می‌دم و با‌برسی​ حرکت دوم از شش حمله مشت‌زنی،‌یاد​ یعنی حمله ورقه دوگانه، فریبش می‌دم.

ابروهای ظریف استاد‌چرم​ کمی بیشتر در‌پدرم​ هم گره خورد.

«با فرم ششم از‌برای​ شش شمشیر قبر برابر،‌همین​ شمشیر نبش قبر، حمله می‌کنم.»

-از لگد اردک نشسته‌افسانه‌ای​ استفاده می‌کنم. با قدم‌می‌شد​ پرآشوب تمام‌شکوفه به عقب برمی‌گردم.

«...»

سه نوبت در‌چرم​ یک چشم به هم‌برای​ زدن به پایان رسید.

نمی‌توانستم بفهمم چه نوع‌برای​ نبردی بین این دو‌همین​ در حال رخ دادن است.

با این‌تپش​ حال، استاد‌افسانه‌ای​ ساکت بود.

-تو.

به هو-ریونگ‌مالیاتمون​ با آرامش‌سمور​ دهان باز کرد.

-تقریباً می‌تونم تصور کنم چطور زندگی کردی. بعد از اینکه به بالاترین رتبه تو فرقه‌ت رسیدی، بدون اینکه وقتی برای تمرین داشته باشی، خودت‌بسیاری​ رو وقف گروهت کردی. می‌تونستی وارد مرحله مرگ و زندگی بشی، اما این کار رو نکردی. چرا؟ چون سرت شلوغ بود. ۲۴ ساعت تو یه‌بسیار​ روز برای رسیدگی به یه فرقه کافی نیست. حتماً درگیر مراقبت از خانواده‌ت، یعنی اعضای فرقه‌ت بودی. دیگه چه وقتی برای تمرین برات باقی می‌موند؟

اما، به هو-ریونگ گفت.

-می‌دونی ناعادلانه‌ترین‌ولی​ بخش این‌بهش​ ماجرا چیه؟

گوشه لبش کج شد.

-حتی با این‌پدرم​ وضع هم، تو‌رفت​ هنوز قوی‌ترین بودی.

هیچ دلیلی نداشتی‌افتاد​ که به درجات‌داستان‌ها​ بالاتر فکر کنی.

-چرا؟ چون همین الانش هم تو اوج بودی. برای زنده موندن‌یاد​ کافی بود و همه قدرتت رو به رسمیت می‌شناختن. نیازی به‌نیت‌های​ تلاش نبود. چون تو به معنای واقعی کلمه خدای اونا بودی.

«...»

-طفلکی. بدبختی تو‌پدرم​ اینه که تو این‌برنگشت​ دنیا مطلقاً قوی‌ترین بودی.

به هو-ریونگ‌تپش​ دست به‌افسانه‌ای​ سینه شد.

-بذار بهت نشون‌نتونی​ بدم یه خدا‌تپش​ در میان خدایان چطوریه.

من این‌مالیاتمون​ کلمات را برای‌بپردازیم​ او تکرار نکردم.

احساس نمی‌کردم‌بپردازیم​ نیازی به‌برای​ این کار باشد.

«همم.»

استاد به‌ولی​ آرامی سرش‌بهش​ را بلند کرد.

بدن سبکش‌مالیاتمون​ کمی به‌سمور​ من تکیه داد.

با این‌بپردازیم​ حرکت، او‌برای​ روی برف‌ها نشست.

«تو فقط برای نمایش نیستی.»

اهریمن آسمانی.

از تاریخچه اهریمن آسمانی.

قوی‌ترینِ تمام دوران‌ها.

فرقه شیطانی.

-البته. فکر می‌کنی من کی‌ام؟

امپراتور شمشیر.

از دنیای هزار تیغه.

قوی‌ترین موجود زیر آسمان‌ها.

فرقه صالح.

«بسیار خب.‌مالیاتمون​ تو رو‌سمور​ جدی می‌گیرم.»

-بیا جلو.

یک مسابقه هنرهای رزمی.

اکنون آغاز شد.

۳.

«من از فرم اول اژدهای‌شکار​ خونین شعله‌ور، یعنی انفجار صعودی استفاده‌بدیم​ می‌کنم تا به چونت ضربه بزنم.»

-به دلایلی، یهو داری مثل فرقه صالح رفتار می‌کنی. با تکانه رو به‌اگر​ بالا، من به طور پیوسته برای یک ثانیه از هشت تکنیک اژدهای ابری‌نیازی​ بزرگ استفاده می‌کنم. در حالی که یک دست مشت می‌شد، دست دیگه ضربه می‌زد.

یک دور.

«از فرم سوم شمشیر ترور، ضربه محقق، استفاده‌شکار​ می‌کنم تا به نقطه چشمه بختت حمله کنم‌تعداد​ و شتاب انفجار صعودی‌ات را از بین ببرم.»

-اوه، جالبه. باید چیکار کنم؟ دفعش کنم،‌برنگشت​ یا... باشه. از قانون مرگ و زندگی‌افراد​ به همراه رشته موج خلیج استفاده می‌کنم.

یک دور دیگر.

«...»

با ادامه یافتن‌چرم​ این نبرد ذهنی، نفس‌های‌برای​ استاد به شماره افتاد.

بخار سفید نفس‌هایش‌پدرم​ در سرمای زمستان،‌رفت​ سفیدتر هم شد.

استاد دست چپش را مشت کرد و زانویم را‌کشتن​ محکم فشرد. با دست راستش، دستم را محکم گرفت. داشت‌مرگبار​ می‌لرزید. لرزش استاد از طریق دست‌هایش به من منتقل می‌شد.

«...تا کی می‌خوای پای کثیفت رو روی‌افتاد​ انگشت‌هام نگه داری؟ با صفحه رئیس زالوی سوزان،‌تنها​ فرم دوم متون شیطانی سه دانه، پاره‌اش می‌کنم.»

-فقط داشتم با هاله‌ات هماهنگ می‌شدم. عجب اخلاق تندی داری! فورا با موج دونده پام رو‌تعداد​ برمی‌دارم و می‌پرم تو هوا، همزمان از فرم چهارم چرخش ارابه خدای بزرگ، مرگ زنده، استفاده‌چیزی​ می‌کنم تا به نقاط فشار استخوان غول‌پیکر راست، دره خورشید و خانه روح همزمان ضربه بزنم.

«با قدم اهریمن‌پدرم​ آسمانی سه گام‌رفت​ به عقب برمی‌دارم!»

استاد غرق در لذت بود.

-حالا که تو ادای فرقه صالح‌تپش​ رو درآوردی، منم باید سعی کنم‌می‌شد​ تکنیک‌های فرقه شیطانی رو تقلید کنم؟

آن‌ها با حرکات‌چرم​ فرقه مقابل به‌پدرم​ یکدیگر پاسخ می‌دادند.

درست بود.

ارباب موریم، قدیس‌افتاد​ تبر، هرگز واقعاً‌داستان‌ها​ رقیب استاد نبود.

درست بود که ارباب موریم قوی‌ترین عضو فرقه صالح در این دنیا به شمار می‌رفت. او‌ذهن​ تنها کسی بود که می‌توانست در برابر استاد بایستد. اما مگر در نبرد نهایی ثابت نشد؟‌کلمات​ وقتی آن دو با تمام توانشان با هم جنگیدند، در نهایت این استاد بود که پیروز شد.

این بازی‌مالیاتمون​ پایانی از‌سمور​ پیش تعیین‌شده داشت.

شاید به همین دلیل بود که‌رفت​ استاد پایان نبرد خیر و شر‌اساس​ را ۹۹۰ بار به تعویق انداخت.

او مانند کودکی بود که یک تکه آبنبات‌می‌شد​ را تا جای ممکن مزه‌مزه می‌کرد و گرامی‌باشی​ می‌داشت، زیرا می‌دانست که به زودی آب خواهد شد.

«متأسفم.»

به همین دلیل بود که‌بپردازیم​ در آن پایان تلخ، ارباب موریم‌همین​ آن کلمات را به استاد گفت.

«متأسفم که از تو ضعیف‌ترم.»

«من از تو ضعیف‌تر بودم.»

«مرا بکش.»

چنگ.

بی‌آنکه متوجه‌بپردازیم​ شوم، دستم‌برای​ را محکم‌تر فشردم.

«حرکتی احمقانه! با‌افتاد​ فرم دوم شمشیر ترور‌یاد​ به صورتت حمله می‌کنم!»

-کور خوندی. از صفحه سوزان آهنی استفاده می‌کنم‌افسانه‌ای​ تا از حمله‌ات جاخالی بدم و این بار،‌ذهن​ از انفجار صعودی روی پهلوی دیگه‌ات استفاده می‌کنم.

«آها.»

استاد بالاخره لبخند زد. لبخندی غمگین نبود، لبخندی هم‌نتونستیم​ نبود که به نظر برسد هر لحظه محو می‌شود.‌مادربزرگم​ خنده‌ای درخشان بود که با تپش‌های قلبش همراهی می‌شد.

«شاگرد. روحی‌تپش​ که با‌افسانه‌ای​ خودت آوردی بهترینه!»

«...بله.»

حالا می‌توانستم احساسات‌چرم​ ارباب موریم را‌پدرم​ کاملاً درک کنم.

«او احتمالاً‌بپردازیم​ قوی‌ترین شخصی‌برای​ است که می‌شناسم.»

«این ارواح رو کجا قایم کرده‌داستان‌ها​ بودی و چرا تازه الان داری‌ذهن​ اون‌ها رو به من معرفی می‌کنی؟»

کمی ناراحت بودم.

«من هرگز تا به‌سمور​ حال با چنین رزمی‌کار‌شکار​ قدرتمندی روبرو نشده بودم!»

نه.

خیلی ناراحت بودم.

«بازویت را می‌پیچانم و نیرویت را‌تپش​ متوقف می‌کنم. و با قدم اهریمن‌می‌شد​ آسمانی چهار گام به عقب برمی‌دارم!»

-همم. قبلاً سه قدم رفتی عقب، حالا چهار قدم دیگه هم می‌ری. داری دمت‌بدیم​ رو می‌ذاری رو کولت و فرار می‌کنی؟ با قدم ابر شناور میام جلو و‌تعظیم​ دنبالت می‌کنم، بعد از باران ناگهانی نیمه‌تابستان استفاده می‌کنم. بعدش با نیروی شمشیر اجراش می‌کنم.

«ها! نیروی شمشیر با باران ناگهانی نیمه‌تابستان؟ حدس می‌زنم از گشتن دنبالم خسته شدی. خیلی خب. از‌می‌شه​ شمشیر تشنگی استفاده می‌کنم تا رو به بالا بهت ضربه بزنم، بعد از سه فرم اول شن‌دادن​ زیرین استفاده می‌کنم تا به ستون بهشت، پسِ گردن و ستون زندگی پشت سر هم ضربه بزنم!»

برای من... مبارزه‌افتاد​ بین این دو‌داستان‌ها​ غیرقابل درک بود.

حتی نمی‌توانستم این‌نتونی​ مبارزه را در‌تپش​ سرم تصور کنم.

شمشیر تشنگی را می‌فهمیدم. با این حال، نمی‌دانستم اژدهای‌رفت​ شن زیرین چیست. می‌دانستم موج دونده چیست. اما نمی‌دانستم مرگ‌پرداخت​ زنده از چرخش ارابه خدای بزرگ چه نوع فرمی است.

همه چیز فراتر از درک من‌رفت​ بود و حتی فرصت مکث کردن‌اساس​ برای تصویرسازی آن را هم نداشتم.

اصلاً نمی‌توانستم‌تپش​ مبارزه بین این‌فقط​ دو را ببینم.

-باید این‌طوری حمله کنی. عالیه! از قانون مرگ و زندگیِ‌داستان‌ها​ سبک شمشیر پروانه استفاده می‌کنم تا جاخالی بدم و یه‌باشی​ قدم برم عقب، بعد از شمشیر نهایی بهشت حاصلخیز استفاده می‌کنم!

«بد نیست. اصلاً بد نیست!»

آه...

اگر ممکن‌تپش​ بود، می‌خواستم من‌فقط​ رقیب او باشم.

اگر ممکن بود، می‌خواستم امیدهایش را‌تپش​ در انحصار خودم درآورم و کسی‌می‌شد​ باشم که آرزوهایش را برآورده می‌کند.

می‌خواستم آخرین لحظات‌چرم​ زندگی‌اش را به‌پدرم​ خاطر من شاد بگذراند.

اما نمی‌توانستم آن را ببینم.

در بهترین حالت،‌افتاد​ چیزی که می‌توانستم ببینم‌یاد​ و بشنوم این بود:

«خوبه. از تکنیک‌نتونی​ ■■ استفاده می‌کنم تا‌افتاد​ از مسیر خارج بشم.»

-منم با ■■،‌چرم​ فرم سوم سبک‌پدرم​ شمشیر ■■■ جواب می‌دم!

فقط چیزی شبیه به این.

نمی‌توانستم شمشیرهای‌تپش​ این دو‌افسانه‌ای​ استاد را ببینم.

«بسیار خب. با‌نتونی​ فرم دوم مقابله‌تپش​ می‌کنم، ■■ از ■■■.»

-منم با‌مالیاتمون​ روش ■■■ از‌بپردازیم​ ■■■■ ادامه می‌دم!

این کلمات هیچ معنایی نداشتند.

«خیلی خب. با سبک شمشیر‌فقط​ ■■■■ از ■■■■ به ■■‌کسی​ و ■■ تو ضربه می‌زنم!»

-عجب عجله‌ای داری. با استفاده از‌تپش​ ■■■■ جاخالی می‌دم، بعد با استفاده‌می‌شد​ از ■■■■ گردنت رو هدف می‌گیرم.

«دفعش می‌کنم، بعد از فرم‌بپردازیم​ دهم ■■■، ■■■■■، استفاده می‌کنم‌برنگشت​ تا به ■■■■ تو حمله کنم!»

-با ■■، من ■■■■■ و ■■■■.‌رفت​ بعد از ضدحمله، ■■■■■ رو با استفاده‌تعداد​ از ■■ از ■■■■■ می‌پیچونم تا ■■.

«■■■■، با استفاده‌افتاد​ از ■■■ برای‌داستان‌ها​ ■■ و ■■■—.»

تاریک بود.

فاصله‌ام با‌مالیاتمون​ میدان بازی آن‌ها‌بپردازیم​ بسیار زیاد بود.

«بعد از دفع کردنش...»

در همان لحظه بود.

استاد که‌ولی​ نفس‌نفس می‌زد، به‌برسی​ من نگاه کرد.

«...»

ناگهان، به نظر‌پدرم​ رسید زمان از‌رفت​ حرکت ایستاده است.

نگاه استاد.

آن نگاه‌ولی​ خاموش روی‌بهش​ صورتم ثابت ماند.

«...درسته.»

لبخند کوچکی‌بپردازیم​ روی لبان‌برای​ استاد نقش بست.

«شاگرد. هوا سرده.»

«...»

«فصل‌ها مدام به زمستان ختم می‌شن، برای همین این منطقه به عنوان دشت‌مالیات​ برفی دائمی شناخته می‌شه. دشت برفی میدان نبرد بی‌رحمیه. وقتی قدم به جلو‌کمرهای​ برمی‌داری، اغلب توی برف فرو می‌ری، بنابراین باید مدام از مهارت‌های حرکتی استفاده کنی.»

استاد با‌بپردازیم​ انگشتش دشت برفی‌شکار​ را لمس کرد.

برف متخلخل‌تپش​ روی نوک انگشتان‌فقط​ استاد مالیده شد.

«پس نبرد در دشت برفی همیشه روی در هم شکستن حالت بدنی حریف تمرکز داره.‌تنها​ شاگرد. متوجه می‌شی؟ نیازی نیست با لجاجت سر طرف رو قطع کنی یا به پشتش‌نیازی​ خنجر بزنی. همین که اون‌قدر بهشون فشار بیاری تا نتونن مهارت حرکتی‌شون رو حفظ کنن، کافیه.»

«به همین دلیله که من و روحِ تو‌شکار​ داریم سعی می‌کنیم فضای همدیگه رو تصاحب کنیم.‌تعداد​ اگه فضای حریفت رو بدزدی، دامنه حرکتی‌اش محدودتر می‌شه.»

استاد.

«دلیل دیگه‌ای هم برای استفاده از لگد وجود داره. فقط برای‌تنها​ ضربه زدن به طرف مقابل نیست. لگدها برف رو پخش می‌کنن‌می‌داری​ و دید حریف رو کور می‌کنن. ممم. نبرد کاملاً دیوانه‌واریه. این‌طور نیست؟»

استاد در گوشم زمزمه کرد.

«چشم‌هات رو ببند.»

دست چپ استاد‌پدرم​ به آرامی روی‌رفت​ چشمانم را پوشاند.

«می‌تونی حریف‌تپش​ استادت رو‌افسانه‌ای​ تصور کنی؟»

«...بله.»

«او استاد قدرتمند و‌سمور​ شریفیه. مرد درشت‌هیکلیه. تقریباً‌شکار​ دو برابر منه. درسته؟»

در ذهنم،‌بپردازیم​ به هو-ریونگ‌برای​ را تصور کردم.

«بله.»

«اون استاد غول‌پیکر و خرس‌مانند، نفس‌نفس می‌زنه. داره ترغیبت می‌کنه که‌یاد​ حمله کنی و با اعتماد به نفس لبخند می‌زنه. تفاوت بزرگی‌نیت‌های​ توی فیزیک بدنی ما وجود داره. معلومه که اعتماد به نفس داره...»

هرچه استاد بیشتر صحبت‌سمور​ می‌کرد، تصویر به هو-ریونگ‌شکار​ در ذهنم واضح‌تر می‌شد.

«چطور می‌تونم بر تفاوت فیزیک بدنی ذاتیمون غلبه کنم؟ باید اون رو بپذیرم. بپذیرمش،‌افراد​ اما به نقاط قوت خودم فکر کنم. من می‌تونم سریع‌تر از اون حرکت کنم. از‌چیزی​ همه مهم‌تر، من با دشت برفی آشناترم. و توی استفاده از مهارت‌هام از اون ماهرترم...»

«بله.»

«بازی طولانی رو پیش‌بهش​ بگیر. می‌فهمی، شاگرد؟ هدف من‌فقط​ یک نبرد فرسایشی و طولانیه.»

استاد خندید‌مالیاتمون​ و سپس با‌بپردازیم​ لحنی بازیگوشانه گفت:

«اما حریفم دستم رو می‌خونه. حرکاتش‌رفت​ بی‌صبرانه می‌شه. شمشیرش سریع‌تر می‌بره. مثل‌اساس​ یک گراز وحشی به سمتم می‌دوه—.»

به زودی.

«اما جای هیچ ترسی نیست. من‌تپش​ از قبل این رو پیش‌بینی کرده بودم.‌کشتن​ به عقب قدم برمی‌دارم، سبک‌بار، عقب‌نشینی می‌کنم—.»

چشمانم.

«اون رو‌بپردازیم​ به دنبال‌برای​ خودم می‌کشم.»

منظره پیش چشمانم ترسیم شد.

«به عقب رفتن ادامه می‌دم. قدم‌هام همچنان سبک‌افسانه‌ای​ هستن. اون مثل یک گراز وحشی عمل می‌کنه، هجوم‌اگر​ میاره و برف رو به همه طرف پرتاب می‌کنه—.»

زمستان تکرار شد و‌سمور​ جهان به یک دشت‌شکار​ برفی دائمی تبدیل گشت.

استاد به عقب گام برداشت.

به هو-ریونگ‌تپش​ به جلو‌افسانه‌ای​ هجوم آورد.

«—با هر قدمی‌نتونی​ که برمی‌داریم، دانه‌های برف‌افتاد​ به هوا بلند می‌شن.»

من هم،‌مالیاتمون​ کم‌کم توانستم شمشیرهای‌بپردازیم​ آن‌ها را ببینم.

ناولها | novelha.net