چپتر 93: بنبستها عادی هستند. (۲)
0۳.
به محض اینکه بهنسبت چند روز قبل برگشتم،اتفاق رو به شکارچیها گفتم:
«این مرحله.نیازی من مسئولیتش روزمینه به عهده میگیرم.»
«......»
شکارچیها لال شدند.
در میان آنها کنت و جنگجوی صلیبی هم حضور داشتند. اینبیفته دو نفر در اصل هنگام حمله به طبقه ۲۵ام کشته شده بودند،شمشیر اما من به زمانی قبل از ورودشان به این مرحله برگشته بودم.
البته، خودشاننیازی از ایننیست موضوع خبر نداشتند.
«امم...»
جنگجوی صلیبیآماتورم گیج بهحال نظر میرسید.
«ببخشید، پادشاه مرگ.شومی نمیدونستم به ژانرفکر عاشقانه علاقه داری.»
«اصلاً. نیازی بهعذرخواهی عذرخواهی نیست. من توآماتورم زمینه عاشقانه کاملاً آماتورم.»
«...ولی با این حالدادند میخوای مسئولیت این مرحله روقدرت به عهده بگیری؟ جدی میگی؟»
«آره. واقعاًآماتورم میخوام فرماندهی رومیخوای به عهده بگیرم.»
شکارچیها زیر لب پچپچ کردند.
برای حفظنیازی تسلطم، بانیست آرامش گفتم:
«انتخاب شکارچیای که تو ژانر عاشقانه سررشته داشته باشه، ایده خوبیه.باید اما این تنها معیار نیست. من هیچوقت رمانهای هنرهای رزمی نخوندهگوش بودم. با این وجود، وقایعنگاری اهریمن آسمانی رو به خوبی فتح کردم.»
«درسته، اما...»
«حس شومی نسبت به این مرحله دارم.میکنم فکر میکنم اتفاق بدی قراره بیفته. لطفاًیکه بذارید من مسئولیتش رو به عهده بگیرم.»
یکه خوردند.
چند نفر از شکارچیها به کلمات [حس شوم]باور واکنش نشان دادند. آنها جادوگر و قدیس شمشیر بودند.مهارتش این دو باور داشتند که من قدرت پیشگویی دارم.
«...باید مشکلی نباشه، مگهحال نه؟ پادشاه مرگ تا حالامیگی بارها مهارتش رو ثابت کرده.»
«منم فکر میکنمشومی باید به حرففکر پادشاه مرگ گوش بدیم.»
رتبههای اول و دوم ردهبندی از موضع من حمایت کردند،میخوای بنابراین کارها آسانتر شد. بقیه شکارچیها حتی سعی نکردند بازیر ما مخالفت کنند. همانطور که میخواستم، فرماندهی را به دست گرفتم.
«حالا، تیم حملهای رودادند که قراره با من واردقدرت این آخرالزمان بشه، انتخاب میکنم.»
با قلبی راسخ گفتم:
«فقط زبدهترین اعضا میتونن بهدارم این مرحله برن. لطفاً اگهقراره انتخابتون نکردم، از دستم ناراحت نشید.»
«همم. زبدهترین اعضا.»
جادوگر باواکنش چهرهای بیتفاوت نگاهیجادوگر به من انداخت.
«بسیار خب. پس من باید بیام. منبگیری چیز زیادی از عاشقانه نمیدونم، اما اگهبگیرم واقعاً به من نیاز دارید، باید بیام.»
«......»
«هرچند این اولین باریه که با ژانر عاشقانه روبهرو میشم. اما احساسات عاشقانه؟ بهمیگی نظر میرسه احساسات خیلی به من میاد. ادعا نمیکنم تو عاشقانه متخصصم. آره. فقطشکارچیای فکر میکنم از اونجایی که قراره زبدهترین اعضا برن، من هم باید تو تیم باشم.»
به نظر میرسید زنی کهجادوگر خودش را یک سریالبین معرفیپیشگویی کرده بود، وضعیت چندان خوبی نداشت.
«عاشقانه و فانتزی عاشقانه تا حدودی با هم فرق دارن.آره اگه عاشقانه ماکارون باشه، فانتزی عاشقانه کیک موس شکلاتیه. پادشاهتسلطم مرگ. من واقعاً فکر میکنم باید یه متخصص با خودمون ببریم...»
استادی که انرژی آرام و عمیقی از خود ساطع میکرد، جنگجویبیفته صلیبی بود. با این حال، در دور قبلی، او در حملهقدیس شکست خورده بود. احساس میکردم بردن جنگجوی صلیبی کار درستی نیست.
«مگه عشق چیزی نیست که بشه با پول جایگزینش کرد؟ آدمایی کهبگیری خوب پول خرج میکنن، تو قرار گذاشتن هم خوبن. عشق قدرته، قدرتحفظ هم پوله. این یه قانون تغییرناپذیره. من باید برای این کار انتخاب بشم.»
کنت بادبزنش را باز کرد.جادوگر آخه کی به این زن اجازهباید داده وارد یه داستان عاشقانه بشه؟
«همم.»
با آرامش به اطراف نگاه کردم. سرانجام، چهرهای واردبدی میدان دیدم شد. آن شخص در حال نوشیدن آبپرتقالیواکنش بود که توسط یک خدمتکارِ نشانک سرو شده بود.
«جناب مفتش بدعتکار.»
او را صدا زدم.
«بله؟»
«بیا بادرسته من وارد یهدارم داستان عاشقانه شو.»
«اوهو؟»
شکارچیهای اطرافواکنش با حیرت بهجادوگر ما نگاه کردند.
مفتش بدعتکار. یک قاتل سنگدل. کسی که در صورت بروز هرگونه اختلاف مذهبی، فارغ از اینکه چهکردند اتفاقی افتاده باشد، افراد را بدون قید و شرط شکنجه و اعدام میکرد. یک بیمار روانی مادرزاد ونخونده واقعی که حتی در این برجِ پر از آدمهای غیرعادی هم با او مثل یک دیوانه رفتار میشد.
اگر نظرسنجیای برگزار میشد که چه کسی در دنیا کمترینقراره تناسب را با ژانر عاشقانه دارد، این بشر رتبه اولدادند را کسب میکرد. مرد مانند یک پسر بیگناه لبخند عریضی زد.
«بله! البته! آها، اگر درخواستزمینه پادشاه مرگ باشد، با کمالمیخوای میل آن را انجام خواهم داد!»
برای هر کسی کهدادند حقیقت را نمیدانست، اینباور واقعاً یک لبخند فرشتهگون بود.
«پادشاه مرگ. دیوونه شدی...؟»
به عبارت دیگر، وقتی کسی که حقیقت را میدانستبدی آن را میدید، هیچ تفاوتی با لبخند یک شیطانواکنش نداشت. جادوگر سریع جلو آمد و در گوشم زمزمه کرد.
«مفتش بدعتکار نمیتونه با آدما همدردی کنه! از دیدگاه عینی،میخوای اون یه سایکوپاته و از دیدگاه ذهنی، یه سوسیوپاته. چطورزیر میتونیم همچین آدمی رو با خودمون ببریم تو یه رمان عاشقانه؟»
«ارباب اژدهای سیاه.»
من همآماتورم با زمزمهحال جواب دادم.
«با اینکه قوانین ژانرنسبت عاشقانه رو نمیدونم، امااتفاق میدونم مهمترین چیز چیه.»
«چیه؟»
«ظاهر.»
«...ها؟»
«قیافه.»
«......»
کاملاً جدی بودم.
«آه...»
«اول ازدرسته همه، بایدنسبت خوشقیافه باشی.»
«نه، این یکم پیشداوری نیست...؟زمینه خیلی از آدما تو رمانهایمیخوای عاشقانه با ظاهری معمولی توصیف میشن.»
«اونا باواکنش تصویر رویدادند جلد تقلب میکنن.»
«آه، نباید اینطوری بگی... تو...»
«حالا. به این نگاه کن. از نظر ظاهری، کی توقراره برج بیشتر از همه شبیه فرشتههاست؟ مفتش بدعتکاره. حتی منم تاجادوگر وقتی ذات واقعیش رو نشناخته بودم، فکر میکردم واقعاً یه فرشتهست.»
نگاهی به مفتش بدعتکار انداختیم.
در فاصلهای نهچنداننشان دور، مفتش بدعتکار درخشانشمشیر و پرنشاط لبخند میزد.
«موافقی؟»
«...آره. قیافهاش که حرف نداره.دارم اما مشکل اینجاست که شخصیتشقراره کاملاً برعکسه. اون شبیه یه گانگستره.»
«علاوه بر این، مفتش بدعتکار کاربلده. میتونه از جادویحال الهی استفاده کنه. مگه نمیتونه به هر اتفاقی که میافتهبگیرم واکنش نشون بده؟ تازه به حرفهای منم خوب گوش میده.»
از همهواکنش مهمتر، مفتشدادند بدعتکار دورو نبود.
چیزی که به زبانحال میآورد و چیزی کهجدی در دل داشت، یکی بود.
او یکدل و صادق بود.
فکر میکردم این همنیست میتونه تو یه داستانولی عاشقانه یه مزیت باشه.
برای خیلیها میتونه جذابدادند باشه که آدم دقیقاً همونطورقدرت که فکر میکنه، رفتار کنه.
کسی که داشت بهحال گفتگوی ما گوش میداد،جدی گفت: «—شاید ایده هوشمندانهای باشه.»
جنگجوی صلیبی بود.
او داشت به آرامینیست سرش را تکان میداد.ولی چشمانش از تحسین میدرخشید.
«تو روپان، یا همون فانتزی عاشقانه، هرچی پسرای دیوونه بیشتر باشن، داستان تازهتر و جذابتره. مفتش بدعتکار برای روپان چندان همحرف بد نیست. مایه تأسفه که اون وسواس عشقی نداره، اما جای پیشرفت داره تا به یه شخصیت از نوع مجنون تبدیلگرفتم بشه. میتونم ببینم چطور میتونه سرگرمکننده باشه. در واقع، پادشاه مرگ... حتی تو ژانر عاشقانه هم یه درک و شهود شیطانی داری...»
کتابخانه غرق در سکوت شد.
«مم؟ حرف عجیبی زدم؟»
دوباره، کتابخانهنیازی در سکوتنیست فرو رفت.
با این حال،نشان جادوگر در حالقدیس فکر کردن بود.
「حرفشون منطقیه، اما مفتش بدعتکار مثل پادشاه مرگ جوون به نظرواقعاً نمیرسه—اون خیلی بچهسال به نظر میرسه......... حتی اگه جوون به نظرانتخاب برسی، باید در حد اعتدال پسرونه باشی. ظاهر بچگانه خیلی پرطرفدار نیست......」
خوشبختانه یا متأسفانه،شومی او هرگز نظر تخصصیاشمیکنم را به زبان نیاورد.
به لطف همین موضوع،نیست من و مفتش بدعتکار تیمحال دونفره عاشقانه را تشکیل دادیم.
با دیدن تیم حملهدادند که مصمم به نظرباور میرسید، چشمان کتابدار درخشید.
«اوهو. پس دارید سعی میکنید بامسئولیت یه ترکیب متفاوت حمله کنید. بیصبرانه منتظرمفرماندهی ببینم این بار چه داستانی رقم میخوره.»
کتابدار دستش راشومی دراز کرد و [افسانهمیکنم آکادمی سورموین] را برداشت.
«فصل عشق فرا رسیده است! زمان ستایش عشق ازحال راه رسیده! چقدر زیباست که با عبور از جایگاه،فرماندهی نسب، ملیت و همهچیز، عشق را به دست آوری!»
آستینهای صورتواکنش فلکی دردادند هوا تکان میخورد.
«شاید به همین دلیل است که عشق تا این حدآره دشوار شده. عشق تنها یک احساس نیست، بلکه یک نگرشتسلطم و طرز برخورد است، زیرا بسیاری از مردم شیفتهی عاشقانه هستند.»
کتابدار خندید.
«آیا این یک واقعیت عاشقانهست، یا یک عاشقانه واقعگرایانه؟ گونگجا،میخوای برات خیلی سخت میشه که تعادل بین این دوتا روزیر حفظ کنی. بنابراین، یک امتیاز ویژه برای پاکسازی برات آماده کردهام!»
امتیاز پاکسازی؟
«در واقع، تو علاوه بر مرحله عادی، مرحله مخفی [وقایعنگاری اهریمنواقعاً آسمانی] رو هم پاکسازی کردی. پاداش مرحله عادی طبقه ۲۲ بود، اماشکارچیای هنوز پاداش مرحله مخفی رو نگرفتی. الان اون رو بهت تقدیم میکنم.»
«اوه، اون چیه؟»
«بیا اینجا. قهرمان من.»
بهش نزدیک شدم.
«سه تا کارت بهت میدم.»
کتابدار با گفتنشومی «تادااا~» کارتها روفکر به دستم داد.
روی کارتها،نیازی این چیزهانیست نوشته شده بود.
+
[کارت مانع تشخیص چهره]
[کارت «چه تصادفی! شنیدن رازهای حیاتی!»]
[کارت «اوه! نباید این رو میگفتم! حرف اشتباهی زدم!»]
+
«...»
عالیه.
حتی اسمهاشون هم شومه.
نمیدونستم چه تأثیراتی دارن، اما به شدت بهشون مشکوک بودم.
«ببخشید. اینها...»
«همهشون قطعاً توی داستانهای عاشقانه به دردت میخورن. این کارتها حتماً ارتش و حامی تو خواهند بود. پس نگران نباش!»
فقط میتونستم نگران باشم.
«این تنها هدیه من نیست. یک چیز دیگه هم برات آماده کردم. وقتی وارد آخرالزمان بشی، به طور طبیعی با این هدیه روبهرو میشی.»
«چی؟»
«پادشاه مرگ. مفتش بدعتکار.»
کتابدار به سوالم جواب نداد. در عوض، کتاب رو باز کرد. هووواک! نوری از صفحات آخرالزمان ساطع شد.
«شما دو نفر رو به عنوان شخصیتهای [داستان آکادمی سورموین] منصوب میکنم. وقتی چشمهاتون رو باز کنید، هنوز هفت روز تا پایان ناگوار داستان آکادمی سورموین باقی مونده.»
نور هر دوی ما رو در بر گرفت.
«خواهش میکنم. بیصبرانه منتظر پایان شگفتانگیزیام که قراره بهم نشون بدید! بانوی اصیلزاده! و پیشخدمت!»
بانوی اصیلزاده؟
پیشخدمت؟
همون لحظهای که خواستم بپرسم منظورش چیه، دیدم کاملاً سفید شد.
۴.
من هیچوقت واقعاً اهل داستانهای عاشقانه نبودم.
عادت به خوندن نداشتم و هیچ دوستی هم دور و برم نبود که مشتاق داستانهای عاشقانه باشه. اگه بخوام صادقتر باشم، اصلاً دوستی نداشتم. همچنین دلم نمیخواست درباره اینکه الان به چند نفر میتونستم بگم دوست، حرفی بزنم.
با این حال، اگه میپرسیدن رایجترین نامآوا در ژانر عاشقانه چیه، حتی منی که فقط یک تماشاچی بودم هم میتونستم به راحتی جواب بدم.
شترق!!
صدای سیلی زدن به گونه یک نفر.
«—موجود پست و گستاخ!»
صدای جیغمانندش به لوستر روی سقف رسید. قبل از اینکه لرزش لوستر متوقف بشه، شتررررق!! رتبه اول صداها در تمام دوران ژانر عاشقانه، بار دیگه طنینانداز شد.
همونطور که از توصیف آسودهخاطرِ من از این صدا مشخصه، اونی که سیلی میخورد من نبودم.
«...ها؟»
مفتش بدعتکار بود.
مفتش بدعتکار سرش رو کج کرد. هم گونه چپش و هم گونه راستش. با وجود اینکه هر دو طرف سرخ شده بود، مفتش بدعتکار لبخند درخشانی زد. به شخصی که به صورتش سیلی زده بود.
«آیا من کار اشتباهی انجام دادهام؟ دستان شما بسیار قدرتمند هستند!»
حالت چهره طرف مقابلش درهم رفت. آیا او یک دختر اشرافی بود؟ لباسی پوشیده بود که با نخ نقرهای روی اون گلهای زنبق گلدوزی شده بود.
برای راحتی خودم، توی ذهنم برچسب «دختر زنبق نقرهای» رو بهش چسبوندم.
«چطور جرئت میکنی اینقدر بیتفاوت رفتار کنی...؟ چقدر مبتذل! آیا شرم و حیا سرت نمیشه؟»
«آها.»
و از اینجا به بعد، همهچیز پیچیدهتر شد.
دختر زنبق نقرهای تنها کسی نبود که پیراهن زنانه پوشیده بود.
«اگر کار اشتباهی مرتکب شدهام، لطفاً آن را برایم توضیح دهید! من گوش خواهم داد و اگر نکته شما منطقی باشد، فوراً خودم را اصلاح خواهم کرد! بهتر است از خشونت استفاده نکنید!»
مفتش بدعتکار هم یک پیراهن زنانه به تن داشت.
در مقایسه با لباس دختر زنبق نقرهای، لباس او سادهتر بود. رنگش شبیه به گوشت لیموترش بود. لباسی که مفتش بدعتکار پوشیده بود، ترکیبی از زرد معصومانه و سبز طراوتبخش بود.
بچگی به راحتی میتونست با معصومیت اشتباه گرفته بشه. نادانی هم میتونست به عنوان طراوتبخش بودن دیده بشه. اما اون به هیچکدوم از اینها نیازی نداشت. صورتش در بالاترین سطح بود. این اوباشِ مادرزاد که من اون رو بر اساس ظاهرش انتخاب کرده بودم، لبخند درخشانی زد.
«حالا! ای شخصی که نام شما را نمیدانم. بیایید با هم گفتگو کنیم!»
شترق!
«تو واقعاً... واقعاً تا آخرش بهم توهین میکنی...»
به نظر میرسید دختر زنبق نقرهای موقع حرف زدن، تمام بدنش رو مچاله میکرد. انگار انحنای کمر خمیدهاش به صداش هم منتقل میشد.
کسی که کتک میزد بانوی جوان بود و کسی که کتک میخورد مفتش بدعتکار بود، اما هر چی زمان میگذشت، نفسهای بانو ضعیفتر میشد.
«همم.»
بر سردرگمیِ ناشی از ورود به آخرالزمان غلبه کردم و شروع به درک وضعیت کردم.
«یک دورهمی اجتماعی؟ یک مجلس رقص؟ به هر حال، وسط یک جور مراسمه.»
سالن رقص با نور لوستر روشن شده بود.
دهها نفر علاوه بر ما، پیراهنهای زنانه و کتوشلوار به تن داشتن. اونها در فاصلهای دور ایستاده بودن و با اضطراب به سمت ما نگاه میکردن. چهرههای خجالتزده و پر از تنششون کاملاً به چشم میاومد.
طبیعی هم بود، چون مجلس رقصِ آرامشون به هم ریخته بود.
«دختر زنبق نقرهای همون بانوی جوان شروره...»
به بانوی جوان نگاه کردم.
«به استثنای خانواده امپراتوری، اون بالاترین مقام رو داره.»
اون همچنین کسی بود که این آخرالزمان رو نابود میکرد.
«بیایید، این، جا!»
دختر زنبق نقرهای در حالی که تلوتلو میخورد این رو گفت. به نظر میرسید قبل از بیرون دادن کلمات، هر هجا رو میجوید. صداش جوری بود که فقط با شنیدنش ریههام به درد میاومد.
خدمتکارانی که کتهای دنبالهدار مشکی پوشیده بودن، جواب دادن: «بله، بانوی من.»
«این آدمها... از دیدنشون متنفرم. ببرینشون. همین الان... اونها رو از جلوی چشمام دور کنید!»
«چشم.»
جواب خدمتکارها اصلاً بلند نبود. صداشون آروم بود. افرادِ دارای جایگاه پایینتر، بلندیِ صدای خودشون رو بسته به وضعیت جسمانیِ مافوقشون تنظیم میکردن. هر کسی میتونست ببینه که دختر زنبق نقرهای بیمار و ضعیف بود. برای گوشهای اون، صداهای بلند مثل سم بود.
«آه.»
پس، مفتش بدعتکار با دختر زنبق نقرهای کاملاً ناسازگار بود.
«احیاناً شما بیمار هستید؟ این مشکل بزرگی است! من به شما کمک خواهم کرد!»
«زودتر... زودتر اون ارباب و پیشخدمت رو جمع کنید و از جلوی چشمام دورشون کنید... زندانیشون کنید...»
چون مفتش بدعتکار ذاتاً پر سروصدا و بیپرده بود.
خدمتکارهای کتپوش مثل یک واحد نظامی ما رو محاصره کردن.
«عذر میخوایم.»
«باید برای لحظهای همراه ما بیایید.»
کلماتشون به شکل قدیمی و کلاسیکی مؤدبانه بود، اما اعمالشون اصلاً اینطور نبود. خدمتکارها هر دوی ما رو به زور بیرون بردن.
از سالن رقص و از طریق راهرو، ما رو به انباری منتقل کردن که با نور مهتاب رنگپریده شده بود.
«ببخشید؟»
در حالی که به سمت انبار برده میشدم، این رو گفتم.
محض اطلاع، من هم یک کت دنبالهدار دقیقاً شبیه خدمتکارها پوشیده بودم.
«الان دارین ما رو کجا میبرین؟ همم؟»
هیچ جوابی نیومد.
«ببخشید؟ خدمتکاران دوک، کسی صدام رو میشنوه؟»
تق.
«...»
«...»
من و مفتش بدعتکار به هم نگاه کردیم. کمی بعد، کلیک! صدای چرخیدن کلید به گوش رسید. ما توی یک انبار، در ناکجاآبادی زندانی شده بودیم.
اگه عقل سلیمم اشتباه نمیکرد، وقتی یک انبار با کلید قفل میشد، تبدیل به زندان میشد.
«آها.»
در حالی که نور مهتاب از میان میلههای آهنی به داخل میتابید، مفتش بدعتکار دهانش رو باز کرد.
«پادشاه مرگ. اتفاق بزرگی افتاده است!»
مفتش بدعتکار لبخند پهنی به لب داشت، انگار که اصلاً مسئله مهمی نبود.
«فکر میکنم من قهرمان زن داستان شدهام!»
درست میگفت.
و من هم پیشخدمت اون بانوی جوان بودم.