چپتر 101: فصل 101
0«باید فرار کنیم.»
این تصمیمی بود که یو ایلهان با دیدن آن اژدها گرفت. اوشرایط فکر میکرد که میتواند تمام موجوداتی که در دستهبندی اژدهازاد قرار میگیرندنداشت را حداقل در دارئو شکست دهد، اما معلوم شد که اشتباه میکرد.
این، فقطاوه یک غرورخبر کاذب بود.
«چگونه ممکن است موجودی بابرای چنین قدرتی همچنان در یکمیآورد دنیای سطح پایین باقی مانده باشد...؟»
حتی ارتا هم مضطرب بود. اگر میجنگیدند، نتیجه کاملاً مشخص بود.کار او نمیدانست تفاوت سطح بین این یکی و اژدهایانی که یو ایلهانمعمولی شکست داده بود چقدر است، اما رده این یکی کاملاً فرق میکرد.
آن موجود حتی اگر کسی میتوانست تمام اژدهایان دیگرنیستی را با یک ضربه بکشد، باز هم کشته نمیشد.اجازه شاید آن یارو رده پنجم بود، یک موجود برتر!
اگر، فقط اگر یو ایلهانداری همین الان در حالت پنهانکاریاشحال بود، شاید شانسی وجود داشت.
اگر میتوانست سطح بلیز را بالا ببرد، اوروچی را درونمیآورد نیزه استخوانی غولپیکر سیاه افسون روح کند، و در یک لحظهواقعاً حساس و در یک نقطه حساس، یک ضربه مهلک وارد کند...
اگر تا این حد پیش میرفت، میتوانست یک ضربه کشنده به آن وارد کند، وانجام اگر این اتفاق میافتاد، یو ایلهان شانس دیگری برای پنهان کردن خودش به دست میآورد.میدانست اگر این کار را پنج بار پشت سر هم انجام میداد، شاید میتوانست آن را بکشد.
«اوه؟ از قدرت منخبر خبر داری؟ تو واقعاًمعمولی یک انسان معمولی نیستی.»
اما در حال حاضر شرایط اینطور نبود. آن اژدهانیستی هم میدانست که یو ایلهان چه انسان خطرناکی است.اجازه هرگز به یو ایلهان اجازه نمیداد خودش را پنهان کند.
در این صورت، هیچ احتمال پیروزی برایکردن یو ایلهان وجود نداشت. واقعاً هیچ احتمالی وجودانجام نداشت، تا حدی که خندهدار به نظر میرسید.
یو ایلهان نمیدانست که آیا میتواند خودش را دردست برابر این یارو پنهان کند یا نه، اما تصمیمقدرت گرفت به جای فکر کردن به آن، اول حرکت کند.
اول از همه، او میخواست پرش مجدد را به سمت زمین انجام دهد. خیلی خوب میشدخطرناکی اگر فرصت پیدا میکرد تا آرایش جادویی را فعال کند، اما هیچ راهی وجود نداشت کهتصمیم آن یارو به او اجازه دهد، بنابراین او فقط دوید، با تمام توان پا به فرار گذاشت.
او در حین دویدن به دنبال فرصتهایی برای پنهان کردن خودش میگشت، و اگر موفق میشد،خطرناکی با استفاده از آرایش تا جایی که ممکن بود دور میشد. پس از آن به زمین میرفتجای و به هر طریقی سیاهچال را مهر و موم میکرد و سپس از ارتش بهشت کمک میخواست.
اما، درست قبل از اینکه پس از طراحیخودش نقشه فرارش با استفاده از تمام قدرت پردازندهمیداد مغزش، بخواهد دوباره به سمت زمین پرش مجدد کند...
«این... کار این یارو تمومه!»
لسیدنا که هنوز به زندگیداری چنگ انداخته بود، فریاد زد،حال آن هم به زبان انگلیسی.
«او نمیتونهاوه یو ایلهان-نیمخبر رو بکشه!»
«داری حرفهای اضافی میزنی!»
آن اژدها سعی کرد با فریاد زدن جلوی حرفهای لسیدنا راکار بگیرد، اما در کمال تعجب، سعی نکرد به صورت فیزیکی متوقفشانسان کند. با وجود اینکه قدرت کافی برای این کار را داشت!
در همین حال، لسیدنا از همان انرژی اندک باقیماندهاش برای تغییر شکل استفاده کرد. پرنده طلاییرنگی کههرگز از درون نوری کورکننده ظاهر شده بود، به سمت یو ایلهان پرواز کرد و در حالی کهاول خودش را در سینه او جا میداد، فریاد زد. انگار که داشت یک گزارش بسیار مهم میداد!
«اون با گازقدرت گرفتن من، پوستهاشواقعاً رو دور انداخت!»
«پوستهاش رو دور انداخت؟»
به محض اینکه ارتادیگری این را شنید، چهرهخودش رنگپریدهاش ناگهان روشنتر شد.
«پس همونطور که فکرخبر میکردم یک موجود برتر بود!نیستی البته، فقط موقتاً اینجا مونده!»
«توضیح بده!»
«اون یارو یکشانس موجود برتره، یو ایلهان!کردن درست مثل ما فرشتهها!»
چه مرگشه؟ چرا از اینکه میگفت اون یکخودش موجود برتره خوشحالی میکرد؟ او از قبل هممیداد مشکوک بود، اما آیا ارتا واقعاً یک منحرف بود؟
البته، یو ایلهان هم دربارهداری دور انداختن پوسته چیزهایی شنیدهحال بود. یعنی، همین الان شنید.
آن یارو درباره دور انداختن پوستهاش بعد از گاز گرفتن لسیدنا به جایاینطور یو ایلهان صحبت کرد. هرچند یو ایلهان به خاطر لرزشی که در برابرحدی قدرت مطلق آن موجود به جانش افتاده بود، زیاد به این موضوع اهمیت نداد.
البته، آن جمله به زبان اژدهایان گفته شده بود،دست بنابراین ارتا متوجه آن نمیشد، اما حالا که لسیدناقدرت به زبان انگلیسی گزارش داده بود، قضیه فرق میکرد.
ارتا با صدایی رسا،دیگری شبیه کارآگاهی که درخودش حال حل معماست، گفت:
«اگر پوستهاش رو دور انداخته باشه، پس الان واقعاً نمیتونهحال بهت آسیبی برسونه. به این فکر کن که چطور منصورت نمیتونم از قدرتم روی زمین استفاده کنم! اینم دقیقاً همون مفهومه!»
چطور میتوانست با این اعتماد به نفسانسان درباره چیز به این خجالتآوری صحبت کند؟نبود با این حال، منظور خودش را رساند.
«لعنتی!»
آیا به خاطر توضیحات ارتا بود؟ اژدهاییکردن که فقط بالهایش را به هم میزد،پشت حالا شبیه فرشتگان بیمصرف به نظر میرسید.
«تچ، چارهای نیست.»
حالا که اوضاع از این قرار بود، دیگر نیازینیستی به فرار نبود. یو ایلهان فرار کردن را فراموش کردنمیداد و به جای زمین، به سمت آسمان پرش مجدد کرد.
«اگه دروغ گفتهشانس باشی، حتی بعد ازکردن مرگم هم نفرینت میکنم!»
«چرا باید بهت دروغدیگری بگم، اونم الان فقطخودش داره بهت خیره میشه!»
«خواهش میکنم،اوه به قولتخبر عمل کن...»
لسیدنا که بدنش را در آغوش یو ایلهان پنهاننیستی کرده بود، به سختی نفس میکشید. نفسهایش آنقدر ضعیفاجازه بود که اگر هر لحظه میمرد هم عجیب نبود.
«فقط باید تمام اژدهازادهایدیگری متعلق به ارتش شیاطینخودش نابودی رو بکشم، درسته؟»
«خواهش میکنم!»
«هرزه لعنتی،اوه تو مایهخبر ننگ ما اژدهایانی!»
اژدها در حالی که بالهایش را بهانسان هم میزد مدام به لسیدنا توهین میکرد،نبود اما نمیتوانست یو ایلهان را تعقیب کند.
خوبه، واقعاًمیافتاد شبیه فرشتههای بیمصرفبرای به نظر میرسید!
البته، مهم نبود ارتا چقدر تضمین میکرد، او با وجود آن هالهپنج خفهکننده در پشت سرش نمیتوانست با خیال راحت با اژدهایان بجنگد، بنابرایننیستی یو ایلهان در حالی که به سمت میدان نبرد میشتافت از ارتا پرسید:
«پس بذار یه چیزی بپرسم. اگهواقعاً اون یارو تو همون وضعیت توئه، پساینطور چطور تونست گردن لسیدنا رو گاز بگیره؟»
سوال یو ایلهان این بود. او فکر میکرد که موجودات برتر قادرشرایط نیستند از قدرتهایشان در دنیاهایی مثل زمین یا دارئو استفاده کنند، امانداشت آن اژدها به محض ظاهر شدن، لسیدنا را تا پای مرگ کشانده بود.
با اینمیافتاد حال، پاسخ ارتابرای همچنان همان بود.
«اون فرایندمیافتاد دور انداختندیگری پوسته بود.»
«قبل از اینکهقدرت پوستهات رو بکنم، بهانسان زبان ساده توضیح بده.»
بلافاصله بعد از گفتن این حرف،واقعاً یو ایلهان به میدان نبرد رسیدشرایط و مبارزه با اژدهایان را آغاز کرد.
[ضربه مهلک!]
«کیااااااااه!»
در مدتی که او درگیر کاروس بود، اوضاع داشت به بدترین شکلشرایط ممکن پیش میرفت – از اژدهایان متعلق به باغ غروب تنها پنجنداشت اژدها باقی مانده بودند و سی و یک اژدهای باقیمانده همگی دشمن بودند.
[ضربه مهلک!]
[شما ۲,۸۱۹,۰۲۹,۳۳۳ تجربه به دست آوردید.]
با این حال، یو ایلهان با سه پرش مجدددست به میدان نبرد یورش برد و موفق شد گردنقدرت یکی از آن سی و یک اژدها را سوراخ کند.
به لطف مهارت بلیز، این یک کشتنکردن درجا بود، اما به عنوان تاوان، یو ایلهانانجام مجبور شد یک معجون مانای دیگر باز کند.
درست در همان موقع،خبر ارتا هم شروع به توضیحنیستی دادن با کلماتی سادهتر کرد.
«اگه بخوام این رو درست توضیح بدم، بایدمعمولی در مورد رده پنجمها، موجودات برتر و گروههایخطرناکی متعالی صحبت کنم، اما فعلاً از این چیزها میگذرم.»
«عاشق وقتهاییاممیافتاد که ازدیگری روی توضیحات میپری.»
تعداد دشمنان به ۲۹ رسید. یو ایلهان ابتدا معجون مانا را کنار گذاشتبار و شروع به نوشیدن نفس کرد. در همین حال، اژدهای موجود برتر در حالیشرایط که بالهایش را به هم میزد، از پایین به یو ایلهان خیره شده بود.
[اون یه موجودقدرت برتر متعلق به ارتشانسان شیاطین نابودیه، متوجهی؟] (ارتا)
«من رواوه احمق فرضخبر کردی؟! هاه!»
حالا تعداد دشمنان ۲۶ تا بود. یو ایلهان قندیل یخی راکار که از سپر و زرهش عبور کرده و در شکمش فروانسان رفته بود، شکست و همزمان با بازسازی متعالی، شکمش را ترمیم کرد.
[موجودات برتر برای حفظ قدرتشون به قوانین متعددی مقید هستن. به همین دلیل، برای اینکهانجام یه موجود برتر بتونه از قدرتهاش توی یه دنیای پایینتر استفاده کنه، باید شرایط مضحکمیدانست و سختی رو برآورده کنه، اما به اون یارو نمیخوره همچین وضعیتی داشته باشه.] (ارتا)
«خب که چی؟»
حالا ۲۱ دشمن باقی مانده بود.واقعاً یو ایلهان در حین مبارزه پرشور، بهاینطور تناوب از نفس و معجونهای مانا مینوشید.
از آنجا که دیگر اژدهایی در سطح کاروسخودش وجود نداشت، اگر هر زمان که فرصتش پیش میآمداوه از پنهانکاری استفاده میکرد، کشتن اژدهایان کار آسانی بود.
اگر مشکلی وجود داشت، این بود که اژدهازادهای متحددست تقریباً از بین رفته بودند. اگر کسانی که حواسقدرت دشمنان را پرت میکردند ناپدید میشدند، نبرد سختتر میشد.
[پس جواب ساده است - مدت زیادی از تبدیل شدن اون بهشرایط یه موجود برتر نمیگذره و اون توی یه دنیای پایینتر مونده تانداشت قبل از پیوستن به ارتش اصلی ارتش شیاطین نابودی، پوستهاش رو بندازه!] (ارتا)
«پس ایناوه انداختن پوستهخبر دیگه چه کوفتیه!»
حالا ۱۴ دشمن باقی مانده بودپنهان و از اژدهایان متعلق به باغپنج غروب، تنها یک اژدها باقی مانده بود.
[از من استفاده کن، انسان!برای حتی اگه بمیرم هم نمیتونممیآورد دارئو رو به اونها تسلیم کنم!]
«فهمیدم!»
یو ایلهان سوار بر پشت اژدها شد و این بار واقعاً شروع به طغیان کرد. اژدها با سرعت ونمیداد طبق خواستههای یو ایلهان پرواز میکرد و در عین حال در حمله به او کمک کرده و در برابرپرش حملات از او محافظت میکرد. اگرچه عملکردش از لسیدنا بدتر بود، اما برای مبارزه با اژدهایان باقیمانده کفایت میکرد.
انسانی که تازه رده سوم را به دست آورده بود، هرچند سطحش برایبار اینکه بگویم «تازه به دست آورده» به طرز مضحکی بالا بود، به سوارکارحاضر موقت یک اژدهای به شدت مغرور تبدیل شد! این یک دستاورد شگفتانگیز بود.
در همینمیافتاد حال، توضیحاتدیگری ارتا ادامه یافت.
[توی فرآیند تبدیل شدن به یه موجود برتر، همه موجودات بدن جدیدی به دست میارن. تویخطرناکی این فرآیند، بقایای گذشته قطعاً باقی میمونن و اون بقایا که متعلق به یه دنیای پایینترتصمیم هستن، نمیتونن به گروهی که بهش تعلق دارن منتقل بشن. به این بقایا پوسته میگن...] (ارتا)
در این مرحله، یوخبر ایلهان نیز میتوانست کمیمعمولی مسائل را درک کند.
«پس اون یارو تمام اون انرژیپنهان رو صرف گاز گرفتن و کشتن لسیدنابار کرد؟ و منظور از "انداختن پوسته" همینه؟»
[دقیقاً. اون یارو الان یه موجود برتر کامله. ازدست اونجایی که مقید به قوانین گروههای متعالیه، دیگه نمیتونهقدرت از قدرتش توی یه دنیای پایینتر استفاده کنه.] (ارتا)
عجب توضیح پیچیدهای بود!
[یه عنصر وجود داره که همیشه توی داستانهای قهرمانانه در تمام دنیاها ظاهر میشه. بخش پایانیخطرناکی که در اون، قهرمان قبل از ناپدید شدن عظمتی بیسابقه از خودش نشون میده. همه اونهاتصمیم مدارکی از موجودات برتر هستن. اونها پوستهشون رو میندازن و به یه دنیای بالاتر میرن.] (ارتا)
«پس اون یارو منتظر مونده بود تا من رودست بکشه، اونم حتی بعد از اینکه به یه موجودقدرت برتر متعلق به ارتش شیاطین نابودی تبدیل شده بود؟»
[بله، و بهشانس طرز باشکوهی همپنهان شکست خورد.] (ارتا)
این به لطف لسیدنا بود که پوسته را بانیستی بدنش دریافت کرد. شخص مورد نظر نیز با صدایی کهنمیداد به مرگ نزدیک بود، مشتاقانه با این حرف موافقت کرد.
[فوفوو، من... پیشبینی کردهخبر بودم که اونها... تومعمولی رو هدف قرار میدن.] (لسیدنا)
یک انسان مضحک که به تنهایی اژدهایان رده چهارم را قتلعام کرده بود. از دیدگاه ارتش شیاطیناوه نابودی، او نمیتوانست منفورتر از این باشد و به همین دلیل، یک موجود رده پنجم که هنوز پوستهاشصورت را نینداخته بود، یعنی همان اژدها را، برای احتیاط در صورت شکست کاروس در حالت آمادهباش قرار دادند.
حالا تنها یکشانس سؤال برای یوپنهان ایلهان باقی مانده بود.
«تو از کجا میدونستیخبر یه موجود برتر وجود دارهنیستی که هنوز پوستهاش رو نینداخته؟»
[یه اژدها بودقدرت که........ به عنوانواقعاً جاسوس عمل میکرد.] (لسیدنا)
یعنی توی دنیایشانس اژدهایان هم یه جنگکردن جاسوسی بیرحمانه وجود داشت!؟
[کروااااار!]
[ضربه بحرانی!]
[شما ۲,۶۵۵,۸۱۷,۲۰۵ تجربه به دست آوردید.]
با صرفنظر از اژدهازادهای بیاهمیت،داری در حال حاضر تنها ۷حال اژدهای دشمن باقی مانده بود.
انواع و اقسام زخمها روی بدن یو ایلهان ظاهر و ناپدید میشدند. با ایننبود حال، اژدهایی که او سوارش بود دیگر نیمهجان شده بود. یو ایلهان نیز تمامنظر تلاشش را میکرد تا آن را زنده نگه دارد، اما داشت به حد توانش میرسید.
[من یهمیافتاد درخواست آخردیگری دارم.] (لسیدنا)
و اژدهایمیافتاد پرندهمانند هم دربرای آستانه مرگ بود.
[اگه همهچیز روقدرت تموم کردی، میتونیواقعاً بری به لونهام؟] (لسیدنا)
«لونهات؟»
[جایی که من ودیگری تو برای اولین بارخودش همدیگه رو دیدیم.] (لسیدنا)
«جوری حرف نزنشانس که انگار چیزی اونجاکردن داری. الکی هیجانزده میشم.»
[لط...فاً.......] (لسیدنا)
یو ایلهان مثل یک شوخی جوابش را داد، اما لسیدناحال با خیال راحت چشمانش را بست، گویی آن را بهصورت عنوان پذیرش تلقی کرده بود. سپس، دیگر چشمانش را باز نکرد.
«......تچ.»
یو ایلهان جسد لسیدنا را در موجودیاش قرار داد. طولی نکشید کهپنج اژدهایی که سوارش بود نیز مرد، و از آنجا که تمام اژدهازادهای متعلقحال به باغ غروب مردند، متأسفانه او هرگز از نیت واقعی آنها باخبر نمیشد.
اژدهایان باقیمانده متعلققدرت به ارتش شیاطینواقعاً نابودی قوی بودند.
با این حال، یو ایلهان حتیواقعاً قویتر بود و در نهایت موفق شداینطور تمام اژدهایان باقیمانده در آنجا را بکشد.
نه، دقیقاً «همه» آنها را.
[تو واقعاًمیافتاد آدم سرسختیدیگری هستی.] (؟؟؟)
تنها یک موجود برتر که یوواقعاً ایلهان نمیتوانست به او آسیبی برساند،شرایط همچنان در حال بال زدن بود.
یادداشت نویسنده
مهم نیست یو ایلهان چقدر قوی و OP باشه، موجودات برتر هنوز هم براش غیرممکن هستن! اختلاف سطح خیلی زیاده!
موجودات برتر، گروههای متعالی و قوانینشون بعداً به آرومی توضیح داده میشن. یه مقدار کمیانجام توی این فصل گذاشتم، اما فکر کردم داستان داره عجیب میشه، پس کنارشون گذاشتم ومیدانست فقط چیزای ضروری رو گفتم. به هر حال، ارتا بازم نقش اسپیدواگن رو بازی کرد.
یه سؤال تیزبینانه وجود داشت که میگفت موجوداتمعمولی برتر نباید بتونن مثل ارتا یا لیتا ازخطرناکی قدرتشون استفاده کنن. آیا این فصل براتون جوابی بود؟
ایول، این آرک بالاخره تموم شد.واقعاً منم فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه. عنواناینطور این آرک «من آواره روحم هستم» بود.
این صدمین فصله. واقعاً از شما خوانندگانیکردن که تا الان با من بودید تشکرپشت میکنم. لطفاً در آینده هم هوامو داشته باشید!
یادداشت مترجم
واقعاً؟ فصل ۱۰۰؟ تا زمانیداری که این پست بشه، نویسنده احتمالاًحاضر فصل ۳۰۰ خودش رو پست کرده...
یادداشت ویراستار: پیشدرآمد به عنوان فصلواقعاً ۰ حساب شده بود، بنابراین با انتشاراینطور ۹۹ فصل، این فصل ۱۰۰ محسوب میشه.
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu