---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 48: فصل 48 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 48: فصل 48

0

ارتا هرچه بیشتر پرواز می‌کرد و دورتر می‌شد، حس می‌کرد قدرتی که در‌ذهنش​ وجودش خانه کرده بود، در حال کم‌رنگ شدن است. قدرتی که فقط تعداد معدودی‌الان​ از موجودات برتر داشتند، قدرتی که تنها به فرشتگان مجری قدرت بهشت اعطا می‌شد.

از آنجا که قدرتش به خاطر آمدن به زمین محدود شده بود،‌ذهنش​ به شکل باورنکردنی‌ای ارتا در حال حاضر از یو ایل‌هان ضعیف‌تر بود.‌باقی​ اگر این‌طور نبود، حداقل باید می‌توانست از خودش در برابر خطر محافظت کند.

[شنیده بودم که‌چیزی​ این اتفاقات فقط‌اتفاق​ تو دنیاهای متروکه می‌افته...]

پس چرا چنین چیزی در یک سیاه‌چال روی زمین اتفاق افتاده‌چنین​ بود؟ نظریه‌های بی‌شماری به ذهنش رسید، اما تا وقتی که مدرک‌وقتی​ محکمی پیدا نمی‌کرد، همه آن‌ها فقط در حد همان نظریه باقی می‌ماندند.

چیزی که الان اهمیت بیشتری داشت، عبور از‌روی​ این بحران بود! ارتا لب‌هایش را گاز گرفت‌وقتی​ و با قدرت بیشتری بال‌هایش را به هم زد.

او فقط برای اینکه دست‌وپای یو ایل‌هان را نگیرد از او‌بی‌شماری​ دور نمی‌شد. داشت دنبال نیروی کمکی می‌گشت. کسانی که آن‌ها هم‌همان​ در این سیاه‌چال گیر افتاده بودند، هرچند که چندان هم قابل‌اعتماد نبودند!

تا همین چند لحظه پیش، چون از این موضوع مطمئن نبود نمی‌توانست بی‌گدار به آب بزند.‌پیدا​ با این حال، در حین مبارزه با دروگر مرگ، توانست سیگنال ضعیفی را روی حلقه فرشته‌اش که‌بال‌هایش​ قابلیت ارتباطی‌اش را از دست داده بود، حس کند. این سیگنال متعلق به کسی نبود جز فیتا.

و در حال حاضر، فیتا با آن زوج‌متروکه​ مرد و زن بود. دو فرد ماهری که‌افتاده​ ارتقا کلاس رده دومشان را به پایان رسانده بودند.

[با توجه به اینکه اونا حتی با داشتن‌روی​ طومار فرار هم نمی‌تونن از سیاه‌چال خارج بشن،‌وقتی​ اینجا واقعاً تو وضعیتی شبیه به یه دنیای متروکه‌ست.]

و برای فرار از این وضعیت، هیچ‌روی​ راهی جز شکست دادن آن هیولای عجیب‌اما​ که هسته اصلی این سیاه‌چال بود، وجود نداشت.

اگر این اتفاق می‌افتاد، بالاخره یا ورودی سیاه‌چال باز می‌شد، یا تله ویرانی خودش را‌محکمی​ نشان می‌داد، یا خود سیاه‌چال فرو می‌ریخت؛ به هر حال یک چیزی تغییر می‌کرد. اگر‌لب‌هایش​ آن‌ها هم نمی‌خواستند در این سیاه‌چال بمیرند، چاره‌ای نداشتند جز اینکه با یو ایل‌هان همکاری کنند.

آن هیولا با ظاهر دروگر مرگ، یک هیولای جهش‌یافته رده سوم بود. همین که‌روی​ یو ایل‌هان داشت به تنهایی با آن می‌جنگید خودش یک معجزه بود و در حالت‌همان​ عادی، اضافه شدن دو نفر از رده دوم هیچ شانسی برای تغییر دادن اوضاع نداشت.

با این حال، ارتا به چشمان فیتا‌سیاه‌چال​ اعتماد داشت. او به آن دختر با‌رسید​ قدرت مقدس خارق‌العاده‌اش، یعنی نا یونا، ایمان داشت.

[علاوه بر این...]

او به چیز دیگری هم فکر می‌کرد.‌افتاده​ اگر این نقشه با موفقیت عملی می‌شد، یو‌محکمی​ ایل‌هان قطعاً می‌توانست آن دروگر را شکست دهد!

[پس لطفاً‌کند​ یکم دیگه طاقت‌این​ بیار، یو ایل‌هان.]

چه کسی فکرش را‌چرا​ می‌کرد که او این‌قدر نگران‌اتفاق​ یک موجود فروتر ناچیز شود!؟

هیچ‌کس، حتی خودش هم ماهیت این احساسات را نمی‌شناخت. با این حال،‌ذهنش​ ارتا به طور غریزی متوجه شد که این احساسات در آینده تأثیر‌باقی​ زیادی روی او خواهند گذاشت و از این واقعیت چندان هم بدش نمی‌آمد.

تفاوت در سطح وجودی‌سیاه‌چال​ دیگر برای او مشکل‌نظریه‌های​ بزرگی به حساب نمی‌آمد.

پس، خواهش می‌کنم. التماست می‌کنم.

درست مثل کاری که یک فرشته دیگر قبلاً‌روی​ انجام داده بود، او به درگاه خدایی که می‌پرستید‌مدرک​ دعا کرد و در سراسر سیاه‌چال به پرواز درآمد.

چقدر از رفتن او گذشته‌چیزی​ بود؟ یو ایل‌هان هنوز داشت‌نظریه‌های​ با سختی فراوان با دروگر می‌جنگید.

«هاه... هاه...»

رسیدن به «حد توان»، چیزی بود که او بارها تجربه‌اش کرده بود. با این حال، وضعیت فعلی بدترینِ‌بی‌شماری​ آن‌ها بود. استقامتش کاملاً ته‌کشیده بود، جای‌جای بدنش پر از زخم بود و نفرینی که از طریق زخم‌داشت​ روی بازویش به بدنش نفوذ کرده بود، داشت در سراسر بدنش پخش می‌شد و حواسش را بی‌حس می‌کرد.

اگر به خاطر تمریناتی که در طول صدها سال انجام داده‌نظریه‌های​ بود نبود، تا الان حتماً از پا درآمده بود. چون دیگر‌آن‌ها​ حتی نمی‌توانست حس کند که دست و پاهایش چطور حرکت می‌کنند.

او فقط با تکیه بر ثبت و تجربه‌ای که‌افتاده​ در طول چند صد سال روی بدنش حک شده‌پیدا​ بود حرکت می‌کرد. و این، یک شکنجه واقعاً دردناک بود.

{تو از‌چنین​ پا درنمیای. تو‌روی​ قرار نیست بیفتی.}

دروگر هم با ناباوری به او نگاه می‌کرد. از آنجا که قصد داشت بعد از کشتن سریع یو‌بی‌شماری​ ایل‌هان به دنبال ارتا برود، بی‌وقفه مهارت‌هایش را روی او خالی کرده بود و به همین خاطر مانایش‌داشت​ ته‌کشیده بود؛ در نتیجه دیگر نمی‌توانست نه رگبار نیزه‌ها را احضار کند و نه طوفان تیغه‌های باد را.

{چرا از پا درنمیای؟}

«از من نپرس، عوضی.»

یو ایل‌هان در حالی که به او فحش می‌داد، دوباره نیزه‌اش را چرخاند. همان‌طور که تا به حال‌همه​ هزاران بار این کار را کرده بود، نیزه پوست زیر شنل پاره‌پاره‌اش را شکافت و خونش را بیرون کشید.‌نگیرد​ خون سیاه روی زرهش پاشید و سوخت. این زره واقعاً تا الان چندین بار جانش را نجات داده بود.

«هوووف... هوووو...»

یو ایل‌هان تمام تلاشش را کرد تا ریتم نفس‌کشیدنش را مرتب کند و سپس صاف ایستاد. او موقعیت‌محکمی​ حریف را سنجید و نیزه‌اش را محکم در دست گرفت، و سپس در حالی که از حمله تیز دروگر‌برای​ جاخالی می‌داد، به سمتش یورش برد. حرکاتش دیگر شبیه یک انسان نبود، بلکه به یک جانور درنده شباهت داشت.

در حقیقت، نفرین از همین الان روی‌روی​ بینایی‌اش تأثیر گذاشته بود. حتی همین حالا هم‌وقتی​ داشت آرام، خیلی آرام دیدش را تار می‌کرد.

تصویر دشمنش، تصویر خودش که نیزه را در دست داشت، دیگر‌رسید​ به وضوح دیده نمی‌شد. این نفرین با قدرتی که دندان‌ها را از‌می‌ماندند​ شدت فشار به هم می‌سایید، داشت تمام وجود یو ایل‌هان را می‌بلعید.

با این وجود، یو ایل‌هان دوباره نیزه‌اش را چرخاند. نیزه‌چرا​ با تمام قدرت یو ایل‌هان، به سختی از داس دروگر‌رسید​ مرگ جاخالی داد و مچ دستش را شکافت. هیولا جیغ کشید.

{کوااااک! چطور... چطور نمی‌تونم بکشمت!؟}

خشمش بالاخره از حد گذشت. حتی تمام جادویی که برای شکار‌بی‌شماری​ فرشته ذخیره کرده بود را هم بیرون کشید. آن جادو به شکل‌نظریه​ یک داس بلند و تیز درآمد و در محیط اطراف اوج گرفت.

پس واقعاً داشت قدرتش را ذخیره می‌کرد. یو ایل‌هان که هنوز نمی‌توانست از مانا استفاده‌محکمی​ کند اما قادر به حس کردنش بود، جوشش قدرت جادوی تاریک را در اطرافش احساس کرد.‌گاز​ او با چنگ و دندان از آن‌ها جاخالی داد و با یک «هه» کوتاه پوزخند زد.

«فقط یه‌کند​ مشت قدرت‌بودم​ جادوییِ ناچیز.»

طوری رفتار می‌کرد که انگار با قدرت جادویی می‌تواند هر کاری بکند، اما ده‌ها دقیقه‌اما​ بود که نتوانسته بود یو ایل‌هان را بکشد. در عوض، اگر فقط تعداد ضرباتی که به‌عبور​ هم زده بودند را می‌شمردیم، یو ایل‌هان تا همین الان هم او را له کرده بود.

یک سلاح خوب به چه دردی می‌خورد؟ در نهایت، همه چیز به مهارت‌های کاربرش بستگی داشت. حتی همین الان هم،‌همه​ یو ایل‌هان حرکت آن داس‌ها را فقط از روی غریزه خواند و از همه آن‌ها جاخالی داد. این همان لحظه‌ای‌دور​ بود که مقدار زیادی از مانایی که هیولا به تازگی استفاده کرده بود، در هوا تبخیر شد و به هدر رفت.

در عوض، او از میان حرکات کندشده هیولا که‌بی‌شماری​ ناشی از چرخاندن داس بود، فرصت را غنیمت شمرد، به‌آن‌ها​ آن نزدیک شد و با تمام توان نیزه‌اش را کوبید!

«هوپ!»

[ضربه بحرانی.]

پنجره سیستم

{کوواااااااک!}

نیزه یو ایل‌هان سینه آن را شکافت. او‌متروکه​ بی‌وقفه به همان نقطه حمله کرد و در‌افتاده​ نهایت موفق شد استخوان‌هایش را در هم بشکند.

خدای مرگ در حالی که تلوتلو می‌خورد خشکش‌روی​ زد، و یو ایل‌هان دوباره نیزه‌اش را دو‌وقتی​ بار چرخاند و موفق شد به بدنش ضربه بزند.

اما متأسفانه در‌چرا​ لحظه بعد، یو ایل‌هان‌روی​ همان‌جا روی زمین افتاد.

«کا.»

حتی نمی‌توانست فحش بدهد. دلیلش این بود که نمی‌دانست چطور باید عضلات‌چیزی​ فکش را تکان دهد. احساس می‌کرد اگر مراقب نباشد ممکن است زبانش‌محکمی​ را گاز بگیرد، بنابراین دیگر آن را تکان نداد؛ دهانش هنوز نیمه‌باز بود.

نفرین واقعاً وحشیانه بود. فقط یک بار پایش لغزیده بود‌افتاده​ و حالا حتی نمی‌توانست فکر کند که حرکت بعدی‌اش چه‌نمی‌کرد​ باشد. احساس می‌کرد تمام اعصاب بدنش به هم گره خورده‌اند.

بله، بیماری که به‌چنین​ تخت بیمارستان بسته شده‌اتفاق​ احتمالاً چنین حسی داشت.

{کوهاهاهاهاهات!}

لحظه بعد، داس خدای مرگ بی‌رحمانه به پرواز درآمد و به کمرش کوبیده‌سیاه‌چال​ شد. قدرت دفاعی زره واقعاً استثنایی بود و آن ضربه را دفع کرد،‌نمی‌کرد​ اما نتوانست در برابر حملات زنجیره‌ای دوام بیاورد و در نهایت در هم شکست.

{بمیر!}

حمله خدای مرگ به پشتش اصابت کرد. درد خرد شدن استخوان،‌بی‌شماری​ و نفرینی جدید و وحشیانه‌تر در سراسر بدنش پخش شد، او‌همان​ را غرق در درد کرد و هوشیاری‌اش را به باد داد.

اینکه او بدنش را برای جاخالی دادن از حمله‌بی‌شماری​ بعدی حرکت داد، احتمالاً به همین دلیل بود. ناخودآگاهش این‌آن‌ها​ حرکت را، فراتر از توانایی‌های فعلی‌اش، با موفقیت انجام داد.

{خیلی سرسختی!}

«هیییه.»

صدای عجیبی که نه ناله بود، نه فریاد و نه جیغ، از‌ذهنش​ دهانش خارج شد. یو ایل‌هان به نوعی فکر می‌کرد این خنده‌دار است.‌باقی​ خودش هم می‌دانست که در حال حاضر عقل سالمی در بدن ندارد.

«با این‌چنین​ وضع واقعاً ممکنه‌روی​ بمیرم. جدی می‌گم.»

این‌طور نبود که تا به حال پیش نیامده باشد که فکر‌چنین​ کند «این یه بحرانه»، اما در آن مواقع، این اعتماد به‌وقتی​ نفس را داشت که خودش به تنهایی از پس آن بربیاید.

اما الان اوضاع این‌طور نبود. نفرین‌چیزی​ جدیدی که از طریق زخم روی‌بی‌شماری​ کمرش نفوذ کرده بود، بسیار شرورانه‌تر بود.

دیدش تاریک شده بود، هیچ قدرتی در بدنش نمانده بود و برخلاف میلش، ناتوانی‌اما​ تمام وجودش را فرا گرفت. او به هر زحمتی که بود با فشار آوردن به‌داشت​ پاهایش سر پا ایستاده بود، اما احساس می‌کرد دیگر نمی‌تواند هیچ کار اضافه‌ای انجام دهد.

فکر کردی می‌میرم؟‌چیزی​ یو ایل‌هان با قاطعیت‌افتاده​ با خودش فکر کرد.

فکر کردی‌کند​ به این‌بودم​ راحتی‌ها می‌میرم؟

دو ماه پس از فاجعه‌چنین​ بزرگ. این مدت زمانی بود که‌نظریه‌های​ او روی زمین زندگی کرده بود.

او هزار سال تنهایی را تحمل نکرده بود که فقط دو ماه دیگر زنده بماند. هنوز‌مدرک​ کارهای زیادی بود که انجام نداده بود. هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که تجربه نکرده بود.‌لب‌هایش​ چیزهایی که می‌خواست بسازد، چیزهایی که می‌خواست یاد بگیرد، چیزهایی که می‌خواست ببیند – خیلی زیاد بودند.

می‌خوام لیتا رو ببینم.

نمی‌تونم این‌طوری بمیرم.

{من جانت را‌می‌افته​ می‌گیرم. ثبت تو،‌چیزی​ من همه‌چیزت را می‌گیرم.}

دروگر که از پیروزی‌اش مطمئن بود، با غرور این را گفت. با وجود‌رسید​ اینکه در طول کل مبارزه از یو ایل‌هان شکست خورده و تحت فشار‌الان​ بود، حالا که متوجه محدودیت یو ایل‌هان شده بود، رفتارش فوراً تغییر کرد.

موجود خنده‌داری بود. دلش می‌خواست‌روی​ حسابی به او بخندد، اما حیف‌رسید​ که نمی‌توانست درست او را ببیند.

«کی قراره بمیره؟»

در آن لحظه، به طرز عجیبی توانست صحبت کند. با این‌نظریه‌های​ فکر که اراده انسان‌ها واقعاً چیز عجیبی است، با وجود اینکه‌آن‌ها​ خودش این کار را کرده بود، به حرف زدن ادامه داد.

«فکر کردی‌می‌افته​ به خاطر‌چنین​ تو می‌میرم؟»

یو ایل‌هان بدنش را حرکت داد تا از داسی که برای گرفتن جانش چرخیده بود،‌محکمی​ جاخالی دهد. این همان لحظه‌ای بود که او، کسی که حتی کلاس دومش را هم‌لب‌هایش​ به دست نیاورده بود، تنها با اراده خالص خود، قدرت یک نفرین را در هم شکست.

اما با‌کند​ این کار،‌بودم​ حرکاتش متوقف شد.

یک نتیجه لحظه‌ای. حرکاتش تنها ۳‌چیزی​ ثانیه بیشتر برایش زمان خرید، قبل از‌ذهنش​ اینکه خدای مرگ جانش را درو کند.

و دقیقاً در‌چرا​ همان ۳ ثانیه،‌سیاه‌چال​ افرادی از راه رسیدند.

«اییی! لطفاً‌چنین​ اون شخص‌سیاه‌چال​ رو نجااااات بده!»

یک ورد خنده‌دار‌شنیده​ به سمت یو‌اتفاقات​ ایل‌هان هجوم آورد.

با این حال، همان ورد خنده‌دار، هر دو نفرین داخل بدن یو ایل‌هان‌ذهنش​ را از بین برد؛ قدرت تحلیل‌رفته‌اش را، هرچند اندک، بازیابی کرد؛ و از نظر‌الان​ ذهنی او را آن‌قدر پایدار کرد تا بتواند از حمله خدای مرگ جاخالی دهد.

{ای‌یی‌یییک!}

[یو ایل‌هان!]

[واو. چرا یه‌شنیده​ همچین هیولای مضحکی‌اتفاقات​ تو این سیاه‌چاله!؟]

«آه، لعنت به همه‌چییییییییییییییز!»

{کوااااااااااا!}

شوالیه مقدس انسانی، کانگ هاجین، که مسئولیت سلامتی تیم را بر عهده داشت؛ و‌مدرک​ تا این لحظه چیزهای زیادی نبود که نداند، اما پس از ملاقات با یو‌عبور​ ایل‌هان چیزهای بسیار زیادی را تجربه کرده بود، خودش را به خدای مرگ کوبید.

در حالت عادی، با این یورش او حتی یک واحد آسیب هم به هیولا وارد نمی‌شد، اما‌نظریه‌های​ به لطف کلاس شوالیه مقدسش و برکت به‌طرز مضحکی قدرتمند نا یونا، به علاوه آسیبی که از قبل‌بیشتری​ به خدای مرگ وارد شده بود، همه دست به دست هم دادند تا هیولا را به پرواز درآورند!

{کیک، کواااا!}

[خوبه که زنده‌ای. یو ایل‌هان.]

[اون انسان نیست. اون به‌روی​ تنهایی اون هیولا رو به‌ذهنش​ این روز انداخته. اون انسان نیست!]

فرشته ارتا خوشحال‌شنیده​ شد و فرشته فیتا‌دنیاهای​ در شوک فرو رفت.

یو ایل‌هان با لبخند به آن‌ها نگاه کرد‌روی​ و سپس چشمش به چیزی در افق افتاد. با‌مدرک​ دیدن آن، فوراً فهمید نقشه ارتا چه بوده است.

سپس خیلی کوتاه از‌چنین​ کانگ هاجین که به خدای‌افتاده​ مرگ خیره شده بود، پرسید.

«چقدر می‌تونی دووم بیاری؟»

«تنهایی!؟»

کانگ هاجین با وحشت فریاد زد. او شنیده‌روی​ بود که قرار است یک حمله مشترک باشد،‌وقتی​ اما وقتی وارد نبرد شد داستان کاملاً تغییر کرد!

با این حال، با نگاه کردن‌سیاه‌چال​ به چشمان جدی یو ایل‌هان، فقط‌ذهنش​ توانست با چهره‌ای گریان صادقانه جواب دهد.

«حـ، حدود ۳۰ ثانیه؟»

دقیقاً در ۳۰ ثانیه‌بودم​ چه چیزی می‌توانست تغییر‌متروکه​ کند؟ کانگ هاجین نمی‌دانست.

اما یو ایل‌هان می‌دانست.

«همین کافیه.»

در زیر کلاهخود نیمه‌خردشده و نقابش، دهان یو ایل‌هان به شکل هلال‌اما​ تازه‌ای لبخند زد. در حالی که کانگ هاجین گیج و مبهوت مانده‌الان​ بود، یو ایل‌هان پایش را به زمین کوبید و شروع به دویدن کرد.

به سمت سه‌شنیده​ ترولی که در آن‌دنیاهای​ سوی افق پرسه می‌زدند.

یادداشت نویسنده:

کانگ هاجین یه‌چیزی​ جورایی بانمکه، مگه‌اتفاق​ نه؟ (مترجم انگلیسی: تسوندره~)

نا یونا، که‌چیزی​ خیلی واضح خودش‌اتفاق​ رو لوس می‌کنه.

یادداشت مترجم:

... خیلی سرم‌ضعیفی​ شلوغه... فصل بعدی‌قابلیت​ پایان این بخشه.

(فصل حمایت‌شده)

ناولها | novelha.net