---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 103: فصل 103 • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 103: فصل 103

0

[انگار بعضی وقت‌ها می‌تونم بفهمم اژدهایان‌طول​ به چی فکر می‌کنن، در حالی که‌بنابراین​ تو موقعیت‌های دیگه اصلاً نمی‌تونم درکشون کنم.]

«واقعاً؟ من‌مرده‌ام​ که هیچ‌وقت‌ندارم​ درکشون نکردم.»

در حالی که ارتا به تخم طلایی‌ای که لسیدنا از خودش به جا گذاشته بود نگاه‌هستند​ می‌کرد، یو ایل‌هان نامه را برداشت. او با خودش استدلال کرد که دلیل نهایی او برای کشاندن‌سربازان​ یو ایل‌هان به اینجا و توضیحات مربوط به تخم طلایی باید در این نامه نوشته شده باشد.

در کمال تعجب، نامه به زبان انگلیسی‌آمد​ نوشته شده بود. با اینکه اگر به زبان‌تمام​ اژدهایان هم نوشته می‌شد، باز هم مشکلی نبود.

«اگر در حال خواندن این نامه هستید،‌سالیان​ احتمالاً من مرده‌ام. شکی ندارم که به قول‌گذاشتن​ خود عمل کرده و به این مکان بازگشته‌اید.»

[نامه‌ست؟]

«من از اراده باغ غروب پیروی کردم، اما مطمئن بودم که روزی‌عنوان​ به مرگ من ختم خواهد شد. در مقایسه با سنگینی فرمان آن‌ها،‌انباشته​ شانه‌های من بیش از حد نحیف، متحدانم اندک و خطرات بسیار طاقت‌فرسا بودند.»

[این اصلاً‌کند​ می‌تونه از‌است​ تخم دربیاد؟]

یو ایل‌هان از دست ارتا که از نگاه کردن به تخم‌انباشته​ خسته شده بود و مدام با او حرف می‌زد، خیلی کلافه شده‌شود​ بود، اما خودش را کنترل کرد و به خواندن نامه ادامه داد.

«اگر چیزی باشد که نگرانم کند، فرزندم است که به زودی به دنیا خواهد آمد. مهم نیست که اژدهایان به عنوان یک‌ختم​ گونه چقدر قدرتمند هستند، تمام این قدرت در طول سالیان متمادی و با ثبت‌های فراوان انباشته می‌شود، بنابراین از تنها گذاشتن فرزندم‌می‌زد​ نگران بودم. علاوه بر این، این فکر که ممکن است فرزندم شبیه به سربازان شیاطین نابودی شود نیز ذهنم را آزار می‌داد.»

[پس چیزی به‌نگرانم​ اسم مهر مادری بین‌زودی​ اژدهایان هم وجود داره.]

«با این حال، اگر شما باشید، می‌توانم به شما اعتماد کنم. شما که تحت تأثیر هیچ‌چیز قرار نمی‌گیرید و حتی‌ثبت‌های​ با وجود داشتن قدرت مطلق آزاد هستید، موجودی هستید که درخشان‌تر از ما اژدهایان می‌درخشید. اگر فرزندم بزرگ شود و‌مهر​ شبیه شما شود، هیچ حسرتی نخواهم داشت. بنابراین، از شما تقاضا دارم. لطفاً فرزندم را به جای من بزرگ کنید.»

دهان ارتا از تعجب‌تمام​ باز ماند. او با عصبانیت‌ثبت‌های​ بال‌هایش را به هم زد.

[تو به این زن بدهکاری؟ واقعاً چقدر بی‌شرمه که ازت می‌خواد بچه‌اش رو‌باغ​ بزرگ کنی! می‌خواد مردی رو که تو کل عمرش حتی یه بار هم‌فرمان​ قرار نذاشته، تبدیل به یه پدر مجرد کنه؟ حتی اگه بهشت ببخشدش! من نمی‌بخشمش!]

«هی، هیس! داری رو اعصابم می‌ری!‌است​ در ضمن، چیزی در مورد افترا‌عنوان​ زدن با بیان حقایق شنیدی، ها؟!»

اون جونم رو‌فرزندم​ نجات داد! همین‌دنیا​ برای بدهکار بودن کافیه!

یو ایل‌هان که کاملاً برازنده یک آدم گوشه‌گیر بود‌ثبت‌های​ و هرگز کینه‌هایش از دیگران را فراموش نمی‌کرد، خوشبختانه‌ممکن​ نسبت به لطف‌هایی که دریافت می‌کرد هم حساس بود.

راستش را بخواهید، او هیچ اعتماد به نفسی برای بزرگ کردن یک‌اراده​ بچه نداشت، اما اصلاً قصد نداشت درخواست کسی را که جانش را برای‌سنگینی​ او فدا کرده بود، فقط به خاطر نداشتن اعتماد به نفس رد کند.

«فرزندم در سطح ۲۰۰ به یک اژدهای بالغ تبدیل می‌شود، در آن زمان، این کودک‌قدرتمند​ ممکن است به دارایی ارزشمندی تبدیل شود که در کارهای آینده‌تان به شما کمک کند.‌علاوه​ می‌دانم که این یک درخواست بی‌شرمانه است، اما آرزو دارم که به این کودک عشق بورزید.»

[همف، حداقل‌کند​ خودش می‌دونه‌است​ که بی‌شرمه.]

«برای اینکه یک اژدها از تخم خارج شود، به یک منبع آتش قدرتمند‌بنابراین​ نیاز است. قدرتی که در طول دوره جوجه‌کشی به اژدها داده می‌شود نیز‌آزار​ بر رشد آینده‌اش تأثیر می‌گذارد، پس لطفاً این موضوع را در نظر داشته باشید.»

با خواندن تا اینجای کار، یو ایل‌هان متوقف شد. ارتا سرش را‌اراده​ بالا آورد و فکر کرد که نامه تمام شده است، اما دقیقاً‌مقایسه​ همان موقع یو ایل‌هان خطی با فونت ریز در پایین نامه پیدا کرد.

«اگر قدرت کافی دارید،‌کند​ می‌توانید کمی هم مراقب‌دنیا​ الف‌ها باشید؟ این‌طور نوشته شده.»

[واقعاً نامه‌ای‌کند​ پر از‌است​ درخواست‌های جورواجوره...]

در این مرحله، دیگر جای شگفتی بود. نامه به قدری جزئیات داشت‌می‌شود​ که لسیدنا احتمالاً می‌دانست هنگام نجات یو ایل‌هان کشته خواهد شد. با‌نیز​ این حال، خود یو ایل‌هان بدون اینکه زیاد فکر کند، سر تکان داد.

«خب، می‌تونم این کار رو به روش خودم انجام بدم. به نظرم‌اراده​ داشتن کسایی که بتونم باهاشون منطقی حرف بزنم خیلی راحت‌تر از سر‌مقایسه​ و کله زدن با هیولاهاست. تازه چیزایی هم که از رتا گرفتم هست.»

[واقعاً نمی‌تونم‌چیزی​ بفهمم تو‌کند​ سرت چی می‌گذره.]

«هه، یه وقت عاشقم نشی.»

[عوووق.]

یو ایل‌هان که پس از گرفتن واکنش دلخواهش از ارتا کمی احساس بهتری پیدا کرده بود، تخم‌اما​ طلایی را داخل کیف دوشی‌اش گذاشت. اگر تخم داخل کیف دوشی بود، حتی اگر یو ایل‌هان روی‌بسیار​ زمین غلت می‌زد، به آسمان پرتاب می‌شد یا در یک سیاه‌چال می‌چرخید، باز هم جایش امن بود.

او همچنین چند کاندیدا برای بیرون آوردن این‌دنیا​ بچه از تخم در نظر گرفت. شعله، شعله‌های‌هستند​ بنفش، شعله + شعله‌های بنفش، یا شعله ابدی.

هرچند، در حال‌فرزندم​ حاضر بیشتر تمایلش به‌آمد​ سمت شعله ابدی بود...

[فقط همه‌شون‌قدرتمند​ رو با‌تمام​ هم ترکیب کن.]

«اوه، ایده خوبیه.»

[واقعاً می‌خوای‌چیزی​ این کار‌کند​ رو بکنی؟!]

به هر حال، این کار برای زمانی‌آمد​ بود که به زمین برمی‌گشت؛ هنوز کارهای زیادی‌تمام​ برای انجام دادن در دارئو باقی مانده بود.

یو ایل‌هان آرایش جادویی را فعال کرد. چیزی که او به‌انباشته​ دنبالش می‌گشت، تخم‌های اژدها بود! او فکر می‌کرد که شاید ارتش شیاطین‌شود​ نابودی هم مانند لسیدنا چند تخم از خود به جا گذاشته باشند.

[پس آدما می‌تونن‌شکی​ تا این حد‌خود​ دقیق و موشکاف بشن...]

«اما هیچی نیست. به‌کند​ نظر می‌رسه که اون‌دنیا​ بچه‌اژدهایان آخرین بازمانده‌هاشون بودن.»

در واقع خیلی جای خوشحالی داشت که اوضاع این‌طور بود. او نمی‌توانست‌چقدر​ آن‌ها را فقط به این دلیل که متعلق به ارتش شیاطین نابودی‌بنابراین​ بودند بکشد، و از طرفی هم نمی‌توانست این همه بچه را بزرگ کند.

پس از اینکه نگرانی‌هایش را کاملاً از بین برد،‌ثبت‌های​ به دنبال الف‌های بازمانده گشت. در مجموع ۱۵۲۷ نفر بودند.‌شبیه​ در کمال تعجب تعداد زیادی از آن‌ها باقی مانده بودند.

«شاید واقعاً‌مرده‌ام​ بازسازی یک‌ندارم​ جامعه امکان‌پذیر باشه.»

[حالا می‌خوای چیکار کنی؟]

«اول اژدهازادهای باقی‌مونده رو‌است​ پاکسازی می‌کنم، بعد... باید اونا‌نیست​ رو دور هم جمع کنم.»

پاسخ یو ایل‌هان بسیار‌تمام​ ساده بود. ارتا نپرسید‌متمادی​ چه چیزی یا چگونه.

چون کاملاً مطمئن بود‌ندارم​ که اگر جواب را‌کرده​ بشنود، حسابی کلافه خواهد شد!

دقیقاً پس از ۳ ساعت و ۳۷ دقیقه، یو ایل‌هان‌مهم​ تمام ۱۵۲۷ الف را در یک محوطه باز در جنگل جمع‌متمادی​ کرد. تعداد کبودی‌های روی بدنشان با سطح مقاومتشان نسبت مستقیم داشت.

«چـ... چه اتفاقی افتاده؟»

«باغ غروب چی‌هستند​ شد؟ یعنی در‌طول​ نهایت شکست خوردن؟»

«لعنتی، یعنی‌مرده‌ام​ ما الف‌ها قراره‌قول​ همین‌طوری منقرض بشیم...!»

در مقابل الف‌های ناامید،‌کند​ یو ایل‌هان با لحنی‌دنیا​ خشک و قاطع اعلام کرد.

«اژدهایان همگی مردن.»

هیچ‌کس پاسخی نداد. این حرف برای اینکه به عنوان یک شوخی پذیرفته شود خیلی‌تنها​ بی‌رحمانه بود و برای اینکه یک حقیقت باشد، بسیار مزخرف و غیرمنطقی به نظر‌اسم​ می‌رسید. با این حال، یو ایل‌هان شانه‌هایش را بالا انداخت و حرفش را تکرار کرد.

«اژدهایان همگی مردن. چه از‌قول​ باغ غروب باشن چه از‌بازگشته‌اید​ ارتش شیاطین نابودی، همه‌شون مردن.»

«توسط... توسط کی؟»

«توسط من.»

«پوففف.»

یو ایل‌هان کاری کرد که دیگر هیچ خنده‌ای‌کرده​ در کار نباشد. تنها در عرض ۳ دقیقه، آن‌ها‌اما​ توانستند با چهره‌ای جدی به یو ایل‌هان نگاه کنند.

«ممنون که‌چیزی​ اژدهایان رو‌کند​ برامون کشتی.»

«راستش به خاطر‌فرزندم​ شماها نبود. به‌دنیا​ خاطر دنیای خودم بود.»

«با این حال، بازم ممنون.»

یو ایل‌هان که تشخیص داد‌قول​ آن‌ها برای یک گفتگوی منطقی‌بازگشته‌اید​ آماده‌اند، به صحبت‌هایش ادامه داد.

«این دنیا هنوز هم باید خیلی خشن باشه، اما حداقل دیگه مجبور‌عنوان​ نیستید تو مخفیگاه زندگی کنید. من تمام مکان‌هایی که هیولاهای ضعیف توش زندگی‌می‌شود​ می‌کنن رو بهتون می‌گم، پس زنده بمونید و قدرتتون رو افزایش بدید. فهمیدید؟»

«بله!»

الف‌ها با شجاعت پاسخ دادند. با‌طول​ این حال، در میان آن‌ها کسانی بودند‌بنابراین​ که شجاعت بیشتری نسبت به بقیه داشتند.

«اما، چـ...‌مرده‌ام​ چطور زیستگاه‌ندارم​ هیولاها رو می‌شناسی؟»

«دهن اون یارو رو ببندید!»

«جواب پس نده!»

آموزش ۳ دقیقه‌ای یو ایل‌هان‌قدرت​ آن‌قدر مؤثر بود که آن‌ها‌فراوان​ خودشان جلو یکدیگر را می‌گرفتند.

«بهتون می‌گم.»

یو ایل‌هان دستش را دراز کرد تا متوقفشان‌دنیا​ کند و در حالی که به آرامی آرایش‌هستند​ جادویی را فعال می‌کرد، به آن‌ها پاسخ داد.

«دلیلش اینه که صاحب آرایش جادویی امپراتوری‌آمد​ الف‌ها منم. اوه، مالکیتش رو هم بهتون واگذار‌تمام​ نمی‌کنم، پس این رو تو ذهنتون داشته باشید.»

در واقع، او اصلاً‌تمام​ نمی‌دانست چطور باید این‌متمادی​ کار را انجام دهد.

«آرایش جادویی...؟»

«خدای من، حقیقته...»

با این حال، درست زمانی که صحبت‌های یو ایل‌هان به پایان رسید، حالت چهره الف‌ها تغییر کرد. اگر‌سالیان​ تا پیش از این چهره‌شان شبیه به مردمی بود که با زور و ترس بر آن‌ها حکومت می‌شد،‌ذهنم​ اکنون حالت صورتشان مانند رئیس یک قبیله روستایی بود که با تولد یک قهرمان جدید روبرو شده است.

با نگاهی به گذشته، زمانی که او اول با الف‌ها ملاقات کرد، وقتی‌بنابراین​ به آن‌ها گفت که از آرایش جادویی استفاده کرده است، آن‌ها نیز حالت‌آزار​ چهره مشابهی داشتند. طبق خاطراتش، آن‌ها بلافاصله مطیع شدند که بسیار تعجب‌آور بود.

یو ایل‌هان آن زمان زیاد به این موضوع فکر نکرده‌بازگشته‌اید​ بود، اما حالا که به اوضاع نگاه می‌کرد، به نظر‌روزی​ می‌رسید که این مسئله چندان هم چیز پیش‌پاافتاده‌ای نبوده است.

«چطور یه انسان‌نگرانم​ می‌تونه آرایش جادویی امپراتوری‌زودی​ ما رو کنترل کنه؟»

«من قبلاً این انسان رو دیدم.‌دنیا​ اون زمان به ما گفت که‌چقدر​ جانشین آخرین قهرمان، رتا کاریا شده.»

"پس جانشینی وجود‌هستند​ داشت؟ فکر می‌کردم‌طول​ اون نسل منقرض شده."

"اما آرایش‌مرده‌ام​ جادویی واقعاً‌ندارم​ نور ساطع کرد!"

نه، واکنششان به نوعی حتی‌فرزندم​ اغراق‌آمیزتر بود؛ خیلی بیشتر از‌مهم​ چیزی که او تصور می‌کرد.

"چرا حتی‌کند​ بعد از اینکه‌زودی​ فهمیدید، گذاشتید بره؟"

"چون اون یه انسان بود."

"این‌طوری هم‌مرده‌ام​ نبود که بتونیم‌قول​ همون‌جا نگهش داریم."

"نشنیدی که همه‌نگرانم​ اژدهایان رو کشت؟ انسان‌زودی​ بودنش چه اهمیتی داره!"

"درسته، اما..."

"آره، اون صلاحیتش رو داره."

به نظر می‌رسید الف‌ها دارند با یکدیگر پچ‌پچ می‌کنند و در نهایت، یک حلقه عظیم متشکل از یک‌مطمئن​ هزار و پانصد و بیست و هفت الف برای بحث و تبادل نظر تشکیل دادند. وقتی یو ایل‌هان‌بودند​ از یکی از آن‌ها پرسید که دارند چه کار می‌کنند، آن شخص مؤدبانه سر تکان داد و گفت:

"ما داریم درباره نحوه رفتار با‌است​ شما بحث می‌کنیم. با اینکه ممکنه براتون‌گونه​ آزاردهنده باشه، لطفاً کمی بیشتر صبر کنید."

نگرش آن‌ها کاملاً تغییر کرده بود. طوری به‌طور غیرقابل باوری مهربان و مؤدب بودند که انگار‌قدرت​ از همان ابتدا تحت هیچ‌گونه سرکوب یا خشونتی قرار نگرفته بودند! یو ایل‌هان به نوعی مورمورش‌شیاطین​ شد. حواسش که از طریق کتاب‌ها و تجربیات بی‌شمار آموزش دیده بود، داشت به او هشدار می‌داد.

اینکه یک موج‌هستند​ بزرگ و غیرقابل مقاومت‌سالیان​ در حال برخاستن بود!

"ما به نتیجه رسیدیم."

"واقعاً؟"

"بله، اعلیحضرت امپراتور."

درست در همان لحظه‌ای که متوجه شد یک لقب عجیب به آخر جمله‌اش‌بنابراین​ چسبیده، آن الف در مقابل یو ایل‌هان زانو زد. به دنبال او، یک هزار‌می‌داد​ و پانصد و بیست و شش الف باقی‌مانده نیز پشت سر هم زانو زدند.

"اعلیحضرت امپراتور!"

"با وجود اینکه به خاطر انسان بودن شما اختلافاتی وجود داشت، ما‌عنوان​ به این نتیجه رسیدیم که تنها می‌تونیم شما رو به عنوان امپراتور خودمون‌می‌شود​ به رسمیت بشناسیم، چرا که شما اژدهایان رو از این سرزمین بیرون راندید."

«...»

عرق سرد روی پیشانی یو ایل‌هان نشست. اگر دست به سلاح‌انباشته​ می‌بردند خیلی راحت‌تر بود، اما این دیگر چه بساطی بود؟ ارتا که‌شود​ لرزش چشمان او را دید، با صدای آرامی به یو ایل‌هان گفت:

«به نظر می‌رسه این امپراتور الف‌ها نیست که صاحب آرایش جادویی می‌شه، بلکه‌باغ​ صاحب آرایش جادویی به امپراتور تبدیل می‌شه. شاید وقتی رتا گفت که قاره‌فرمان​ دارئو رو توسعه می‌ده، به این خاطر بود که می‌دونست قراره امپراتور بشه.»

"برخلاف اون، من اصلاً از اینکه‌است​ امپراتور یه امپراتوری بدون حتی یه‌عنوان​ ذره، حتی کوچیک‌ترین زیرساختی بشم، خوشحال نیستم!"

شاید این یک هزار و پانصد و بیست و هفت الف در حالی که او را امپراتور‌طول​ صدا می‌زدند، سعی داشتند خودشان را به یو ایل‌هان بچسبانند و وبال گردنش شوند؟ حتی تصور این‌شود​ موضوع هم او را به وحشت می‌انداخت. یو ایل‌هان در حالی که می‌لرزید، رو به آن‌ها گفت:

"من امپراتور شما نمی‌شم."

"اما شما امپراتور ما هستید!"

"نه."

"اعلیحضرت!"

یو ایل‌هان دوباره الف‌ها را کتک زد، اما آن‌ها تغییری نکردند. در‌می‌شود​ واقع، برخی از آن‌ها از اینکه دست اعلیحضرت به آن‌ها خورده بود،‌نیز​ ابراز خوشحالی می‌کردند، بنابراین یو ایل‌هان لرزید و دست از کار کشید.

به نظر می‌رسید که‌ندارم​ هویت او به عنوان یک‌مکان​ انسان دیگر برایشان اهمیتی نداشت.

"گفتم که‌چیزی​ این کار‌کند​ رو نمی‌کنم!"

"اما ما تصمیمون رو گرفتیم.‌زودی​ غیر از شما، هیچ امپراتور‌عنوان​ دیگه‌ای برای ما وجود نداره."

"حتی با اینکه‌هستند​ قراره ولتون کنم‌طول​ و به زمین برگردم؟"

"با این‌مرده‌ام​ حال، شما تنها‌قول​ امپراتور ما هستید."

به نظر می‌رسید که الف‌ها حتی اگر می‌مردند هم‌آمد​ هرگز تصمیم خود را تغییر نمی‌دادند. یو ایل‌هان هم‌قدرت​ چاره‌ای جز تسلیم شدن و پذیرش این واقعیت نداشت.

"پس من رو امپراتور‌است​ یا هر چیز دیگه‌ای‌مهم​ صدا کنید. برام مهم نیست."

"بله، اعلیحضرت!"

از آنجایی که آن‌ها مدام او را اعلیحضرت صدا می‌زدند، احساس می‌کرد که برای بازی در یک فیلم تاریخی‌بودم​ انتخاب شده است. با این حال، اگر تفاوتی وجود داشت، این بود که امپراتورها در فیلم‌ها امپراتوری خود را داشتند،‌دست​ در حالی که یو ایل‌هان توسط یک هزار و پانصد و بیست و هفت پناهنده الف مورد تحسین قرار می‌گرفت.

با این وجود، بعد از اینکه تمام عمرش را به عنوان یک آدم گوشه‌گیر‌چقدر​ و تنها گذرانده بود، بالا برده شدن و احترام دیدن از سوی آن‌ها حس‌گذاشتن​ چندان بدی هم نداشت. یو ایل‌هان چشمانش را ریز کرد و تصمیمش را گرفت.

«...حتی اگه زودتر هم برگردم کار خاصی برای انجام دادن ندارم، پس شاید بهتر باشه یه هفته‌ای مراقبشون باشم؟‌متمادی​ بعد از این همه کاری که براشون کردم، اگه توسط هیولاها تار و مار بشن حس بدی بهم دست‌می‌داد​ می‌ده و اون هیولاها ممکنه به زمین هم بیان. بهتره با پرورش دادن این بچه‌ها از این اتفاق جلوگیری کنم.»

بسیار منطقی بود، اما با چیزهایی‌طول​ که تا الان می‌گفت تفاوت داشت.‌می‌شود​ ارتا با چشمانی ریز شده پرسید:

«نکنه یه جورایی‌شکی​ از این وضعیت حس‌عمل​ خوبی بهت دست داده؟»

یو ایل‌هان با نادیده‌کند​ گرفتن کنایه تیز او،‌دنیا​ الف‌ها را صدا زد.

"همه جمع بشید."

"بله!"

آیا سربازان تازه‌کاری که تازه به جوخه‌های خود اختصاص داده‌بازگشته‌اید​ شده بودند، این‌قدر سریع عمل می‌کردند؟ تمام یک هزار و پانصد‌مرگ​ و بیست و هفت الف طبق دستورات یو ایل‌هان حرکت کردند.

یو ایل‌هان ابتدا آن‌ها را بر اساس کلاس‌هایشان تقسیم کرد.‌مهم​ او اول کلاس‌های اول و دوم را جدا کرد، سپس‌سالیان​ مهاجمان دوربرد، مهاجمان نزدیک‌زن، کاهنان و کلاس‌های غیررزمی را دسته‌بندی کرد.

"من دقیقاً‌کند​ ده روز‌است​ بهتون کمک می‌کنم."

«هی، همین‌قدرتمند​ الان سه روز‌قدرت​ بیشترش کردی که!»

"این باعث افتخاره، اعلیحضرت!"

"سه روزش برای آموزش‌های اولیه‌ست."

یو ایل‌هان ابتدا به دنبال مناسب‌ترین مکان برای‌مهم​ دفاع در برابر هیولاها و شروع تاریخ‌سازی جدید‌قدرت​ گشت و الف‌ها را به آنجا هدایت کرد.

او نه تنها کتاب‌های تاریخ و جغرافیای زیادی خوانده بود، بلکه حتی کتاب‌های‌بنابراین​ فنگ‌شویی را هم مطالعه کرده بود، بنابراین موفق شد مکانی را پیدا کند‌آزار​ که هر کسی در برابرش انگشت به دهان می‌ماند. آنجا بقایای امپراتوری سابق بود.

پس از آن، او کلاس‌های غیررزمی را به چند نقش تقسیم کرد و به آن‌ها‌پیروی​ دستور داد تا میوه و سبزیجات جمع‌آوری کنند، آن‌ها را وادار به آشپزی کرد و‌نحیف​ مجبورشان کرد تا خانه‌هایی برای زندگی بسازند. به این ترتیب، پایه‌های امپراتوری الف‌ها بنا شد.

پس از آن، نوبت به کلاس‌های رزمی رسید. فارغ‌آمد​ از دوربرد یا نزدیک‌زن بودن، یا کاهن بودن و نبودن،‌طول​ یو ایل‌هان با لبخندی مهربان با همه آن‌ها صحبت کرد.

"یه چیزی هست که تو دوران‌دنیا​ یادگیری مبارزه حسش کردم. اونم اینه که‌قدرتمند​ هر چی بیشتر کتک بخورید، قوی‌تر می‌شید."

هیچ الفی نتوانست در برابر این‌طول​ کلمات ترسناک مخالفت کند، اما تنها‌می‌شود​ کاهن الف از یو ایل‌هان پرسید:

"من کاهنی هستم که از قدرت یه‌عمل​ خدا استفاده می‌کنم. آیا نیازی هست که‌غروب​ من هم مبارزه کردن رو یاد بگیرم؟"

"اگه همه جنگجوهایی که‌کند​ ازت محافظت می‌کنن بمیرن،‌دنیا​ اون‌وقت کی قراره مبارزه کنه؟"

"مـ... من..."

"خوبه، جای‌قدرتمند​ شکرش باقیه‌تمام​ که می‌فهمی."

خود یو ایل‌هان نمی‌دانست، اما پس از اینکه مدت‌مکان​ طولانی توسط لیتا آموزش دیده بود، فضیلت و توانایی تبدیل‌بودم​ شدن به یک معلم جنگاوری را به دست آورده بود.

او تا الان این موضوع را نمی‌دانست، زیرا به عنوان‌مهم​ یک آدم گوشه‌گیر هیچ فرصتی برای آموزش دادن به کسی‌سالیان​ نداشت، اما در نهایت به لطف الف‌ها متوجه این قضیه شد.

"کهاک!"

"کاهاراک!"

"یادتون باشه که یه قطره‌قول​ عرق در اینجا، برابر با‌بازگشته‌اید​ یه قطره خون تو میدون نبرده!"

«ولی اینا‌چیزی​ که دارن‌کند​ خونریزی می‌کنن؟»

آیا این می‌توانست مایه خوش‌شانسی باشد؟ به نظر می‌رسید که زنده ماندن آن‌ها‌قدرتمند​ تا به الان تصادفی نبوده است، چرا که همه آن‌ها در مبارزه استعداد‌گذاشتن​ داشتند. برخی از آن‌ها استعداد خارق‌العاده‌ای داشتند که یو ایل‌هان را شگفت‌زده کرد.

"چقدر خوب می‌شد‌هستند​ اگه همه مردم‌طول​ زمین هم همین‌طوری بودن."

"کاهاک!"

"کیاااااا!"

یو ایل‌هان که غرق در آموزش الف‌های بااستعداد شده بود، دوره آموزشی را‌قدرتمند​ به پنج روز تمدید کرد. الف‌ها مجبور بودند حتی بیشتر از قبل گریه‌گذاشتن​ و زاری کنند، اما نمی‌توانستند اعتراضی بکنند، چرا که واقعاً داشتند قوی‌تر می‌شدند.

وقتی آموزش اولیه به این شکل به پایان رسید، یو ایل‌هان تمام الف‌های‌بنابراین​ کلاس رزمی را به گروه‌هایی تقسیم کرد و با استفاده از آرایش جادویی،‌آزار​ آن‌ها را به میدان‌های هیولایی فرستاد که هیولاهایشان بسیار ضعیف‌تر از آن‌ها بودند.

با وجود اینکه به آن‌ها گفته بود‌عمل​ از طریق نبرد مهارت کسب کنند، اما‌غروب​ تجهیزاتشان بی‌ارزش و به درد نخور بود.

"قبل از اینکه‌نگرانم​ برم، یه سری‌است​ تجهیزات ساده براشون می‌سازم."

«داری مدام کارای‌فرزندم​ بیشتری براشون انجام‌دنیا​ می‌دی، ای اعلیحضرت.»

"خفه شو. خیلی‌هستند​ سرگرم‌کننده‌ست، انگار دارم‌طول​ سیم‌سیتی بازی می‌کنم."

اقامت یو ایل‌هان در‌ندارم​ دنیای دیگر، درست به‌کرده​ همین شکل، کم‌کم تمدید شد.

یادداشت‌های نویسنده:

اژدهای همسایه خیلی بامزه بود، اما برای این مجموعه، ساختن یه صحنه دلگرم‌کننده‌علاوه​ سخته، هرچند شاید یکم کمدی امکان‌پذیر باشه. بچه ما قراره قوی و خشن‌مادری​ بزرگ بشه! کمبود بامزگی و دلگرمی همسایه رو تو رمان غذا خوردن جبران کنید.

آدم گوشه‌گیر‌کند​ تبدیل به‌است​ امپراتور می‌شه.

پس تو فصل بعد‌نبود​ با یو ایل‌هان که‌احتمالاً​ داره سیم‌سیتی بازی می‌کنه برمی‌گردم!

یادداشت‌های مترجم انگلیسی:

رتا ناپدید شد، پس‌ندارم​ تا وقتی که لیرا برگرده‌مکان​ از گذاشتن اسم‌ها صرف‌نظر می‌کنم.

رمان قبل از رفتن یه چیزی بخور یه رمان فوق‌العاده‌ست... غیر‌است​ از اون، من تو ساختن فایل‌های ای‌پاب استاد شدم! بعداً به‌تمام​ سراغ پست کردن فصل‌های قبلی هم می‌رم... لطفاً یکم باهام مدارا کنید.

ناولها | novelha.net