---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 104: فصل 104 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 104: فصل 104

0

یو ایل‌هان چند آهنگر الف را به عنوان دستیار انتخاب کرد و شروع به ساخت سلاح‌هم‌سطح​ کرد. طبیعتاً، مواد اولیه همان اژدهازادهای رده سومی بودند که در کیف کراس او تلنبار شده‌غذاهای​ بودند! وقتی الف‌ها دیدند او دارد با چه چیزی کار می‌کند، چشمانشان از حدقه بیرون زد.

«چطور داری روی‌رتبه​ همچین مواد درجه‌رسیدند​ یکی کار می‌کنی؟»

«این‌طوری.»

شعله‌های بنفش دوباره درون کوره زبانه کشیدند.‌حتی​ آتش چنان قدرتی داشت که استخوان‌های اژدهازاد‌عظیمی​ رده سوم در عرض ۱۰ ثانیه ذوب شدند.

«ا... اعليحضرت امپراتور خیلی شگفت‌انگیزن!»

«نمی‌تونم چیزی‌نهایت​ که می‌بینم‌کمیاب​ رو باور کنم!»

«وقت ندارم فلزکاری رو بهتون یاد‌ایجاد​ بدم، پس فقط با تماشا کردن یه‌روز​ سری تکنیک‌های جزئی رو ازم یاد بگیرید.»

«چشم!»

فقط کار کردن به عنوان دستیار در همان‌روز​ کارگاهی که استاد آهنگر، یو ایل‌هان، در آن‌هم‌سطح​ حضور داشت، تجربه‌ای بی‌قیمت برای آهنگران الف بود.

از آنجا که وقت زیادی نداشت، کار زیادی روی استخوان‌ها انجام نداد و‌تنها​ فقط با قالب‌گیری تجهیزات را ساخت، اما چون مواد اولیه و مهارت آهنگر بیش‌دیگر​ از حد خوب بود، همه آن‌ها در نهایت به رتبه کمیاب یا بالاتر رسیدند.

الف‌ها چشمانشان را گشاد کردند تا بلکه حتی شده کمی‌صحبت​ از تکنیک‌های او را یاد بگیرند و تنها با همین‌هیولاهای​ کار، جهش‌ها و پیشرفت‌های عظیمی در تکنیک‌های خود ایجاد کردند.

به این ترتیب، ۱۰ روزی که یو ایل‌هان از آن صحبت کرده بود گذشت و ۳ روز‌این​ دیگر هم سپری شد. ارتش الف‌ها که کاملاً با تجهیزات یو ایل‌هان مسلح شده بودند، در نهایت‌طول​ شروع به شکار هیولاهای هم‌سطح خود کردند، چرا که تکنیک‌هایشان را در طول نبرد صیقل داده بودند.

در این میان،‌ترتیب​ یو ایل‌هان مشغول رسیدگی‌گذشت​ به کلاس‌های غیرمبارز بود.

«اگه با گوشت غیرسمی هیولاها غذاهای کنسروی و ماندگار‌بلکه​ درست کنید، وقتی یه هیولای فوق‌العاده ترسناک ظاهر می‌شه‌خود​ و مجبور می‌شید مخفی بشید، نگرانی کمتری خواهید داشت.»

«غذاهای ماندگار چی هستن؟ ما‌خود​ الف‌ها معمولاً همون چیزی رو می‌خوریم‌کرده​ که از طبیعت به دست میاریم...»

«برام مهم نیست، اما‌گشاد​ اگه نمی‌خواید بمیرید، یکم‌کمی​ گوشت بخورید و عضله بسازید.»

«چشم!»

یو ایل‌هان همچنین شروع به آموزش آشپزهای الف کرد. او چند هزار هیولای بدون سم را برای شکار انتخاب کرده‌این​ بود، سپس آن‌ها را تجزیه کرد و بعد نه تنها تکنیک‌های آشپزی مثل کباب کردن، سرخ کردن و امثال آن‌داده​ را به آن‌ها آموزش داد، بلکه روش تهیه گوشت خشک، سوسیس، بیکن و سایر غذاهای ماندگار را نیز یادشان داد.

این‌طور نبود که الف‌ها نتوانند گوشت بخورند، بلکه از نظر سنتی‌کرده​ این کار را نمی‌کردند. وقتی به آن عادت کردند، بدون اینکه‌چرا​ یو ایل‌هان نیازی به گفتن داشته باشد، با اشتهای کامل گوشت می‌خوردند.

زمانی که امپراتوری دست‌نخورده و پابرجا بود، حتی اگر مجبورشان هم می‌کرد لب به گوشت نمی‌زدند، اما‌این​ به نظر می‌رسید پس از تجربه سقوط، منطقشان تغییر کرده بود؛ آن‌ها متوجه شدند که برای جلوگیری از‌نبرد​ فروپاشی دوباره، باید هر کاری انجام دهند. یو ایل‌هان به همین دلیل احترام زیادی برای الف‌ها قائل شد.

تنها پس از گذشت ۲۰ روز از زمانی که یو ایل‌هان شروع‌کاملاً​ به نوشتن فصل جدیدی در تاریخ الف‌ها کرد (یا حداقل الف‌ها این‌طور‌مشغول​ می‌گفتند)، الف‌ها موفق شدند از پناهندگانی آواره به استعدادهایی کارآمد تبدیل شوند.

برخلاف زمانی که در خفا زندگی می‌کردند، حالا خودشان را می‌شستند،‌کمی​ بدون ایرادگیری غذا می‌خوردند و بدن‌هایشان را با مبارزه با هیولاها‌روزی​ تمرین می‌دادند، به همین دلیل زیبایی ذاتی‌شان شروع به درخشش کرد.

اگر یو ایل‌هان آن‌ها را به زمین می‌برد، بدون شک هالیوود‌کرده​ را قبضه می‌کردند. با این حال، شاید نا یونا به عنوان‌چرا​ زیبایی شماره یک هنوز هم می‌توانست در برابر الف‌ها پیروز شود.

لبخندهای نادرشان بازگشته بود و حالا بدون اینکه نیازی به گفتن یو ایل‌هان‌پیشرفت‌های​ باشد، شروع به شکار هیولاهای هم‌سطح خود کرده بودند. الف‌های رده اول نیز‌ارتش​ به سرعت به رده دوم ارتقا یافتند و استعدادهای خود را ثابت کردند.

آهنگران با همان توانایی اندکی که داشتند، برخی از تجهیزات را تعمیر‌کاملاً​ و تولید می‌کردند و ساختمان‌های مسکونی نیز با گذشت روزها مستحکم‌تر می‌شدند. سهم‌رسیدگی​ غذاهای ذخیره‌شده افزایش یافت و مهارت‌های آشپزها نیز به همان نسبت بالا رفت.

«خوبه.»

یو ایل‌هان در نهایت تصمیم گرفت در همان حوالی آنجا را‌کرده​ ترک کند. او حدود ۳ برابر زمانی که در ابتدا تصمیم‌چرا​ گرفته بود آنجا ماند، اما دیگر نیازی به ماندن بیشتر نمی‌دید.

او به این نتیجه رسید که وقتی پایه‌‌کمی​ و اساس آن‌ها تا این حد محکم شده،‌ایجاد​ دیگر نیازی نیست بیشتر از این مراقب دارئو باشد.

«من دیگه می‌رم خونه.»

«اعليحضرتا!؟»

فقط با همین یک جمله، او سعی کرد‌ترتیب​ پس از گفتن این حرفِ مبهم آن‌ها را‌ارتش​ ترک کند، اما الف‌ها غوغایی به پا کردند.

وقتی فهمیدند که یو ایل‌هان شوخی نمی‌کند، بعضی‌ها فقط روی زمین افتادند و‌پیشرفت‌های​ گریه کردند، بعضی‌ها در حالی که پاهای یو ایل‌هان را چسبیده بودند گریه‌ارتش​ می‌کردند، و بعضی‌ها هم همین‌طور بی‌حرکت اشک می‌ریختند... همه آن‌ها داشتند گریه می‌کردند!

«چرا باید ما‌ترتیب​ رو رها کنید!‌کرده​ مگه کار اشتباهی کردیم؟»

«از همون‌نهایت​ اول قرار بود‌بالاتر​ که من برم!»

«حتی اگه این‌طور باشه!»

«اعليحضرتاااااا!»

یو ایل‌هان این واقعیت را نمی‌دانست،‌کرده​ اما به نظر می‌رسید الف‌ها وقتی روی‌مسلح​ چیزی قفل می‌کردند، به شدت لجباز می‌شدند.

در اول فقط این بود که «شما می‌تونید فقط امپراتور‌حتی​ ما باشید»، اما حالا، در حالی که او ۲۰ روز با‌ترتیب​ آن‌ها کار کرده بود، اتکا و باورشان چند برابر شده بود.

[و نتیجه‌اش شده‌پیشرفت‌های​ این دریای اشکی‌ایجاد​ که اینجا داریم.]

«اگه می‌دونستی،‌بالاتر​ پس اول‌گشاد​ حرف می‌زدی!»

[نمی‌دونستم. همه الف‌ها این‌طوری نیستن.‌صحبت​ و راستش رو بخوای، اینا‌سپری​ یه خورده عجیب و غریبن.]

«هق‌هق، اعليحضرتااااا!»

«منم با خودتون ببرید!»

«اعليحضرتا!»

«اینا دارن سمفونی "اعليحضرتا" می‌نوازن.»

اگر به جای این کارها، بدخواهی، خصومت یا سوءظن در کار بود،‌بگیرند​ واکنش نشان دادن برایش خیلی راحت‌تر می‌شد؛ چرا که او به جز‌کرده​ والدینش نمی‌توانست به هیچ‌کس دیگری تکیه کند و به هیچ‌کس هم اعتماد نداشت.

این همان دلیلی بود که او توانست در‌ترتیب​ برابر خیانت رتا آماده شود، و دلیلی بود‌ارتش​ که می‌توانست افکار درونی دیگران را به سرعت بخواند.

«اعليحضرتا، نه!»

«اعليحضرتاااااا!»

با این حال، این وضعیت، یعنی تجربه دریافت عشق خالص از سوی این همه‌همین​ آدم، برای او بسیار جدید بود. او هرگز چنین چیزهایی را دریافت نکرده بود، بنابراین‌ارتش​ نه می‌دانست چگونه باید با آن برخورد کند و نه می‌دانست چه کار باید بکند.

اگر می‌گفت که این حس ناخوشایند‌ایجاد​ است، دروغ گفته بود. با این‌گذشت​ حال، او بیشتر از هر چیزی می‌ترسید.

آیا این عشق واقعی است؟ نکند دارند فریبم می‌دهند چون مثل رتا چیزی از‌عظیمی​ من می‌خواهند؟ – با شروع این سوءظن‌ها، او ترسید که مبادا این عشق ناپدید‌مسلح​ شود یا تغییر کند، به طوری که حتی دلش می‌خواست همه‌چیز را رها کند.

در همین لحظه، یو ایل‌هان فقط می‌خواست فرار کند. اگر‌سپری​ این کار را می‌کرد، دیگر نیازی نداشت به آن‌ها شک‌نبرد​ کند، یا بترسد که احساساتشان در آینده تغییر خواهد کرد.

با این حال، این فکر که نمی‌تواند آن‌ها را به این شکل رها‌تنها​ کند، او را عقب نگه داشت. اگر بعد از این همه ماجرا بدون‌روز​ هیچ حرفی فرار می‌کرد، بیش از حد در حق الف‌ها احساس عذاب وجدان می‌کرد.

این‌طور هم نبود که یو ایل‌هان‌ایجاد​ با ذهنیت بازی کردن سیم‌سیتی به مدت‌روز​ ۲۰ روز از آن‌ها مراقبت کرده باشد.

«من باید برم.»

بنابراین، یو‌این​ ایل‌هان صادقانه با‌صحبت​ الف‌ها صحبت کرد.

«اینجا خطرناکه، اما سرزمین مادری‌بالاتر​ من، زمین، دست‌کمی از اینجا نداره‌کمی​ و به همون اندازه تو خطره.»

او ونگارد را تأسیس کرده بود و‌این​ قدرت جنگی چندین صنف را افزایش داده‌دیگر​ بود. مردم زمین قطعاً قوی‌تر شده بودند.

با این حال، او هنوز نگران بود. اگر‌کمی​ بهانه تثبیت وضعیت دارئو را نداشت، حتی به‌ایجاد​ صورت موقت هم مقام امپراتور الف‌ها را نمی‌پذیرفت.

«دلم می‌خواد‌این​ بیشتر مراقبتون باشم،‌صحبت​ اما نمی‌تونم. متأسفم.»

«چطور ممکنه...»

الف‌ها این موضوع‌پیشرفت‌های​ را پذیرفتند و‌ایجاد​ به شدت افسرده شدند.

بعد از اینکه فهمیدند سرزمین‌کردند​ مادری او در خطر است، دیگر‌همین​ نمی‌توانستند مانع رفتن یو ایل‌هان شوند.

یو ایل‌هان هم برای الف‌ها متأسف بود. او واقعاً به‌سپری​ این فکر کرد که مالکیت آرایش جادویی را به آن‌ها‌نبرد​ واگذار کند، اما این کار از دو جهت غیرممکن بود.

مهم نبود الف‌ها چقدر نسبت به یو ایل‌هان شور و اشتیاق داشتند، او نمی‌توانست کاملاً به‌پیشرفت‌های​ آن‌ها اعتماد کند چرا که تنها ۲۰ روز با آن‌ها زندگی کرده بود – این دلیل‌شکار​ اول بود، و دلیل دوم این بود که واگذاری مالکیت تنها در لحظه مرگ مالک امکان‌پذیر بود.

کار دیگری هم امکان‌پذیر‌عظیمی​ بود و آن تقسیم‌ترتیب​ کردن کنترل آرایش جادویی بود.

امپراتور قبلی الف‌ها این کار را نکرده بود، چون نمی‌خواست‌تنها​ قدرت سلطنتش را تقسیم کند و البته نمی‌توانست مواد لازم‌صحبت​ را هم به دست بیاورد، اما یو ایل‌هان فرق داشت.

«میرفا.»

«بله، اعلی‌حضرت.»

الف مؤنثی که به خاطر مهارتش در نبرد و توانایی‌های تولیدی‌اش، هم از نظر خودش و هم‌کاملاً​ از نظر بقیه به عنوان نفر دوم شناخته می‌شد، به سمت یو ایل‌هان آمد. او گفته بود‌گوشت​ که امسال ۵۱۸ ساله می‌شود، اما زیبایی‌اش به گونه‌ای بود که بیشتر از ۲۵ سال به نظر نمی‌رسید.

یو ایل‌هان سنگ جادویی سازنده مانا را‌حتی​ به او داد. این یک آرتیفکت ساخته‌عظیمی​ شده از یک سنگ جادویی رده چهارم بود.

«با این می‌تونی آرایش جادویی رو کنترل کنی، هرچند نه‌سپری​ به کاملی من. اما می‌تونی ازش برای جابه‌جایی یک گردان‌نبرد​ یا پیدا کردن هیولاها استفاده کنی. خیلی باارزشه، پس گمش نکن.»

«آه.»

میرفا با درک معنای این کار یو ایل‌هان و دادن آن آیتم به او،‌دیگر​ دمغ شد و سرش را پایین انداخت. یو ایل‌هان با لبخندی تلخ به او دلداری‌مشغول​ داد. این اولین باری بود که یو ایل‌هان در تمام عمرش به کسی دلداری می‌داد.

«یه وقتایی برای تفریح برمی‌گردم. یا وقتی‌حتی​ اوضاعتون روبه‌راه شد، شما می‌تونید بیاید پیشم.‌عظیمی​ صبر کن، اصلاً می‌تونید همچین کاری بکنید؟»

«اعلی‌حضرت...؟»

[وقتی حتی هیولاها هم‌کمیاب​ می‌تونن رفت و آمد کنن،‌بلکه​ دلیلی نداره که الف‌ها نتونن.]

«می‌تونید!»

یو ایل‌هان بعد از گرفتن تأییدیه از‌حتی​ ارتا، با اعتماد به نفس به او‌عظیمی​ دلداری داد. خوشبختانه، چهره میرفا روشن‌تر شد.

«پس چند نفر‌ترتیب​ از ما رو‌کرده​ هم با خودتون ببرید.»

و حرف بیخودی زد.

«نه.»

«فقط این‌طوری‌بالاتر​ می‌تونم خیالم‌گشاد​ راحت باشه!»

«حتی اگه ببرمتون، شماها‌روزی​ خیلی ضعیفید، پس فقط‌روز​ دست و پاگیر می‌شید.»

وقتی یو ایل‌هان حقیقت را گفت، همه‌گشاد​ الف‌ها دمغ شدند. با این حال، خیلی زود‌جهش‌ها​ به خودشان آمدند و حتی بیشتر اصرار کردند.

«پس می‌تونید کارهای پیش‌پاافتاده رو به‌ایجاد​ ما بسپارید! ما می‌خوایم به هر قیمتی‌روز​ که شده در کنار شما خدمت کنیم!»

«ما دست و پاگیر‌گشاد​ نمی‌شیم، پس لطفاً ما‌کمی​ رو با خودتون ببرید اعلی‌حضرت!»

«اعلی‌حضررتتت!»

حملات نگاه‌های ملتمسانه الف‌ها، یو‌بالاتر​ ایل‌هان را محاصره کرد. قفسه‌حتی​ سینه یو ایل‌هان تیر کشید.

یو ایل‌هان در دیدن باطن و نابود کردن روابط سطحی و دروغین بین انسان‌ها بسیار‌سپری​ قوی بود، اما در برابر محبت‌های صادقانه نسبت به خودش به شدت ضعف داشت. حتی‌رسیدگی​ اگر این محبت ناشی از وفاداری به خاطر قدرت و اقتدار بی‌حد و حصرش بود.

هرچند، تا به حال‌گشاد​ این را نمی‌دانست چون هیچ‌وقت‌بگیرند​ محبت واقعی دریافت نکرده بود.

در نهایت نتوانست در برابر‌صحبت​ نگاه‌هایشان مقاومت کند و در‌سپری​ حالی که سرش را برمی‌گرداند، گفت.

«خـ، باشه. پس‌رتبه​ حدود چهار نفرتون‌رسیدند​ می‌تونید باهام بیاید.»

این نهایت چیزی بود که یو‌ایجاد​ ایل‌هان می‌توانست تحمل کند، چون هنوز‌گذشت​ نمی‌توانست کاملاً به الف‌ها اعتماد کند.

«چهار نفر!»

[یو ایل‌هان...‌این​ می‌دونی الان‌روزی​ چقدر بامزه شدی؟]

«خفه.»

در حالی که ارتا تحت تأثیر روی جدید یو‌روزی​ ایل‌هان قرار گرفته بود و سر به سرش می‌گذاشت، یک‌شکار​ بتل رویال بین الف‌هایی که می‌خواستند با او بروند درگرفت.

صدها الف با شمشیر، تبر، تیر و کمان، نیزه یا چکش به جان‌پیشرفت‌های​ هم افتادند و بعضی‌ها حتی چکش‌های آهنگری و ماهیتابه به دست داشتند. با دیدن‌کاملاً​ این صحنه وحشیانه، یو ایل‌هان خنده‌اش گرفت و با خوشحالی زیر لب زمزمه کرد.

«اگه یه کم بیشتر تلاش می‌کردم، کسی روی‌روز​ زمین پیدا می‌شد که واقعاً ازم خوشش بیاد؟‌هم‌سطح​ نه فقط در ظاهر، بلکه واقعاً از ته دل...»

برای اولین بار در‌کمیاب​ زندگی انفرادی‌اش، یو ایل‌هان به‌بلکه​ زندگی تنهایی خود نگاهی انداخت.

[احتمالاً نه، به خاطر پنهان‌کاریت.]

ارتا این‌بالاتر​ را گفت و‌کردند​ سپس اضافه کرد.

[هرچند، شاید الان‌ترتیب​ فرق کنه، چون‌کرده​ حالا می‌تونی کنترلش کنی.]

«تو واقعاً‌نهایت​ تو دلداری‌کمیاب​ دادن افتضاحی.»

[نمی‌خوام اینو از تو بشنوم!]

بتل رویال تمام شد. چهار نفر از قوی‌ترین‌ها‌کمی​ در آنجا با چشمانی درخشان ایستاده بودند و‌ایجاد​ از قضا، دو زن و دو مرد بودند.

اگر چیزی را می‌شد عجیب نامید، این بود که هر‌سپری​ چهار نفر چیزی جز زنان زیبا به نظر نمی‌رسیدند، با وجود‌صیقل​ اینکه به دستور یو ایل‌هان گوشت خورده و عضله آورده بودند.

با این حال، یو ایل‌هان در حالی‌گشاد​ که به آن چهار الف با میانگین‌همین​ سطح ۸۵ نگاه می‌کرد، سرش را تکان داد.

«اگه قوی‌ترین‌ها رو‌پیشرفت‌های​ ببرم، بقیه می‌خوان چی‌کار‌این​ کنن؟ دوباره انتخاب کنید.»

«بقیه هم به‌رسیدند​ اندازه کافی قوی هستن.‌حتی​ اونا سریع رشد می‌کنن.»

«ما می‌خوایم با شما بیایم!»

«لطفاً اجازه بدید باهاتون بیایم!»

«اعلی‌حضرت!»

یو ایل‌هان دوباره‌رسیدند​ در برابر رگبار‌بلکه​ حملات نگاه‌هایشان تسلیم شد.

«خـ، باشه. اما روی‌روزی​ زمین باید بهم بگید‌روز​ یو ایل‌هان، نه اعلی‌حضرت، فهمیدید؟»

«بله، اعلی‌حضرت!»

او خداحافظی با الف‌ها را تمام کرد و کنترل آرایش جادویی را به میرفا سپرد و چهار‌کاملاً​ نفری که قرار بود با یو ایل‌هان بیایند هم مشخص شدند. الف‌ها مغزشان را به کار انداختند‌گوشت​ تا راهی برای نگه‌داشتن یو ایل‌هان در آنجا پیدا کنند، اما یو ایل‌هان دیگر چنین اجازه‌ای نداد.

او چیزهای زیادی را رها کرده بود. او می‌خواست هرچه سریع‌تر‌همین​ به زمین برگردد، جایی که هیچ‌کس به او اهمیتی نمی‌داد، تا‌گذشت​ اینکه در اینجا بماند و توجه الف‌ها باعث معذب شدنش بشود.

[با این حال‌ترتیب​ به خاطر ونگارد تو‌گذشت​ مرکز توجهی، مگه نه؟]

«اون من نیستم،‌رتبه​ تجهیزاته، پس مشکلی نیست.‌گشاد​ این درون نیست، بیرونه.»

ارتا با شنیدن این حرف احساس کرد که یو ایل‌هان را بهتر شناخته است؛ کمی بیشتر فهمید‌کاملاً​ که چرا یو ایل‌هان تا این حد نا یونا را پس می‌زد و در عوض کانگ می‌ره را‌غیرسمی​ بیشتر می‌پذیرفت، به همراه دلایلی که چرا لیتا و خودش را در مقایسه با دیگران بیشتر عزیز می‌داشت.

یو ایل‌هان به همراه‌گشاد​ ۴ الف پیروز، امپراتوریِ در‌بگیرند​ حال ساخت را ترک کرد.

بر اساس سطحشان، چهار نفری که با یو ایل‌هان می‌آمدند عبارت بودند از: جنگجوی‌شکار​ شمشیربزرگ مؤنث سطح ۸۷ به نام میری، کماندار مذکر سطح ۸۶ به نام پاته، جنگجوی‌گوشت​ سپر مذکر سطح ۸۵ به نام جیرل و دزد مؤنث سطح ۸۳ به نام فیریا.

در چشمان یو ایل‌هان، آن‌ها ضعیف‌هایی بودند که شک داشت حتی‌کمی​ بتوانند در برابر ۲ اژدهای رده سوم بجنگند، اما در حقیقت،‌روزی​ آن‌ها در حال حاضر از هر گروه دیگری روی زمین قوی‌تر بودند.

یو ایل‌هان به سمت مناطق‌خود​ بیرونی دایره جادویی حرکت کرد‌صحبت​ و به دنبال دروازه زمین گشت.

الف‌ها از خوشحالی رفتن به جایی که یو ایل‌هان در آن متولد و‌پیشرفت‌های​ بزرگ شده بود، چشمانی درخشان داشتند. یو ایل‌هان با نگاه کردن به ظاهرشان تصمیم‌کاملاً​ گرفت که پس از اعمال پنهان‌کاری روی آن‌ها، به صورت قاچاقی وارد کره شود.

پیدا کردن دروازه خیلی طول نکشید. ایجاد یک سوراخ سگ دیگر با‌کاملاً​ قدرت ارتا کار سختی نبود و البته خروج هر ۶ نفر از‌مشغول​ جمله یو ایل‌هان به سمت زمین حتی از آن هم آسان‌تر بود.

مشکل، زمین بود.

راستش را بخواهید، یو ایل‌هان انتظار داشت که فاجعه بزرگ دوم‌کرده​ در حالی که او در دارئو بود به زمین برسد و‌چرا​ به همین دلیل هم با عجله اژدهازادها را پاکسازی کرده بود.

با این حال،‌رسیدند​ افکار یو ایل‌هان‌بلکه​ بسیار ساده‌لوحانه بود. چطور؟

در طول سه ماهی‌روزی​ که یو ایل‌هان زمین‌روز​ را ترک کرده بود.

زمین بدون هیچ‌رتبه​ مشکلی در صلح‌رسیدند​ و آرامش بود!

یادداشت نویسنده:

راستش دلم می‌خواست بیشتر در مورد سیم‌سیتی بنویسم، اما‌بگیرند​ چون شخصیت ایل‌هان طوری نیست که وقتش را تلف کند،‌روزی​ او را عقب کشیدم. شاید بعداً فرصت دیگری پیش بیاید.

باید از وضعیت ایل‌هان متوجه شده باشید، اما از آنجایی که این‌کاملاً​ اتفاق درست بعد از خیانت رتا افتاد، او نمی‌توانست هیچ محبتی را‌مشغول​ در قلبش راه دهد. همین مقدار هم خودش یک معجزه بزرگ است.

یو ایل‌هان یه تسوندره‌ست~

یادداشت مترجم انگلیسی:

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net