چپتر 104: فصل 104
0یو ایلهان چند آهنگر الف را به عنوان دستیار انتخاب کرد و شروع به ساخت سلاحهمسطح کرد. طبیعتاً، مواد اولیه همان اژدهازادهای رده سومی بودند که در کیف کراس او تلنبار شدهغذاهای بودند! وقتی الفها دیدند او دارد با چه چیزی کار میکند، چشمانشان از حدقه بیرون زد.
«چطور داری رویرتبه همچین مواد درجهرسیدند یکی کار میکنی؟»
«اینطوری.»
شعلههای بنفش دوباره درون کوره زبانه کشیدند.حتی آتش چنان قدرتی داشت که استخوانهای اژدهازادعظیمی رده سوم در عرض ۱۰ ثانیه ذوب شدند.
«ا... اعليحضرت امپراتور خیلی شگفتانگیزن!»
«نمیتونم چیزینهایت که میبینمکمیاب رو باور کنم!»
«وقت ندارم فلزکاری رو بهتون یادایجاد بدم، پس فقط با تماشا کردن یهروز سری تکنیکهای جزئی رو ازم یاد بگیرید.»
«چشم!»
فقط کار کردن به عنوان دستیار در همانروز کارگاهی که استاد آهنگر، یو ایلهان، در آنهمسطح حضور داشت، تجربهای بیقیمت برای آهنگران الف بود.
از آنجا که وقت زیادی نداشت، کار زیادی روی استخوانها انجام نداد وتنها فقط با قالبگیری تجهیزات را ساخت، اما چون مواد اولیه و مهارت آهنگر بیشدیگر از حد خوب بود، همه آنها در نهایت به رتبه کمیاب یا بالاتر رسیدند.
الفها چشمانشان را گشاد کردند تا بلکه حتی شده کمیصحبت از تکنیکهای او را یاد بگیرند و تنها با همینهیولاهای کار، جهشها و پیشرفتهای عظیمی در تکنیکهای خود ایجاد کردند.
به این ترتیب، ۱۰ روزی که یو ایلهان از آن صحبت کرده بود گذشت و ۳ روزاین دیگر هم سپری شد. ارتش الفها که کاملاً با تجهیزات یو ایلهان مسلح شده بودند، در نهایتطول شروع به شکار هیولاهای همسطح خود کردند، چرا که تکنیکهایشان را در طول نبرد صیقل داده بودند.
در این میان،ترتیب یو ایلهان مشغول رسیدگیگذشت به کلاسهای غیرمبارز بود.
«اگه با گوشت غیرسمی هیولاها غذاهای کنسروی و ماندگاربلکه درست کنید، وقتی یه هیولای فوقالعاده ترسناک ظاهر میشهخود و مجبور میشید مخفی بشید، نگرانی کمتری خواهید داشت.»
«غذاهای ماندگار چی هستن؟ ماخود الفها معمولاً همون چیزی رو میخوریمکرده که از طبیعت به دست میاریم...»
«برام مهم نیست، اماگشاد اگه نمیخواید بمیرید، یکمکمی گوشت بخورید و عضله بسازید.»
«چشم!»
یو ایلهان همچنین شروع به آموزش آشپزهای الف کرد. او چند هزار هیولای بدون سم را برای شکار انتخاب کردهاین بود، سپس آنها را تجزیه کرد و بعد نه تنها تکنیکهای آشپزی مثل کباب کردن، سرخ کردن و امثال آنداده را به آنها آموزش داد، بلکه روش تهیه گوشت خشک، سوسیس، بیکن و سایر غذاهای ماندگار را نیز یادشان داد.
اینطور نبود که الفها نتوانند گوشت بخورند، بلکه از نظر سنتیکرده این کار را نمیکردند. وقتی به آن عادت کردند، بدون اینکهچرا یو ایلهان نیازی به گفتن داشته باشد، با اشتهای کامل گوشت میخوردند.
زمانی که امپراتوری دستنخورده و پابرجا بود، حتی اگر مجبورشان هم میکرد لب به گوشت نمیزدند، امااین به نظر میرسید پس از تجربه سقوط، منطقشان تغییر کرده بود؛ آنها متوجه شدند که برای جلوگیری ازنبرد فروپاشی دوباره، باید هر کاری انجام دهند. یو ایلهان به همین دلیل احترام زیادی برای الفها قائل شد.
تنها پس از گذشت ۲۰ روز از زمانی که یو ایلهان شروعکاملاً به نوشتن فصل جدیدی در تاریخ الفها کرد (یا حداقل الفها اینطورمشغول میگفتند)، الفها موفق شدند از پناهندگانی آواره به استعدادهایی کارآمد تبدیل شوند.
برخلاف زمانی که در خفا زندگی میکردند، حالا خودشان را میشستند،کمی بدون ایرادگیری غذا میخوردند و بدنهایشان را با مبارزه با هیولاهاروزی تمرین میدادند، به همین دلیل زیبایی ذاتیشان شروع به درخشش کرد.
اگر یو ایلهان آنها را به زمین میبرد، بدون شک هالیوودکرده را قبضه میکردند. با این حال، شاید نا یونا به عنوانچرا زیبایی شماره یک هنوز هم میتوانست در برابر الفها پیروز شود.
لبخندهای نادرشان بازگشته بود و حالا بدون اینکه نیازی به گفتن یو ایلهانپیشرفتهای باشد، شروع به شکار هیولاهای همسطح خود کرده بودند. الفهای رده اول نیزارتش به سرعت به رده دوم ارتقا یافتند و استعدادهای خود را ثابت کردند.
آهنگران با همان توانایی اندکی که داشتند، برخی از تجهیزات را تعمیرکاملاً و تولید میکردند و ساختمانهای مسکونی نیز با گذشت روزها مستحکمتر میشدند. سهمرسیدگی غذاهای ذخیرهشده افزایش یافت و مهارتهای آشپزها نیز به همان نسبت بالا رفت.
«خوبه.»
یو ایلهان در نهایت تصمیم گرفت در همان حوالی آنجا راکرده ترک کند. او حدود ۳ برابر زمانی که در ابتدا تصمیمچرا گرفته بود آنجا ماند، اما دیگر نیازی به ماندن بیشتر نمیدید.
او به این نتیجه رسید که وقتی پایهکمی و اساس آنها تا این حد محکم شده،ایجاد دیگر نیازی نیست بیشتر از این مراقب دارئو باشد.
«من دیگه میرم خونه.»
«اعليحضرتا!؟»
فقط با همین یک جمله، او سعی کردترتیب پس از گفتن این حرفِ مبهم آنها راارتش ترک کند، اما الفها غوغایی به پا کردند.
وقتی فهمیدند که یو ایلهان شوخی نمیکند، بعضیها فقط روی زمین افتادند وپیشرفتهای گریه کردند، بعضیها در حالی که پاهای یو ایلهان را چسبیده بودند گریهارتش میکردند، و بعضیها هم همینطور بیحرکت اشک میریختند... همه آنها داشتند گریه میکردند!
«چرا باید ماترتیب رو رها کنید!کرده مگه کار اشتباهی کردیم؟»
«از هموننهایت اول قرار بودبالاتر که من برم!»
«حتی اگه اینطور باشه!»
«اعليحضرتاااااا!»
یو ایلهان این واقعیت را نمیدانست،کرده اما به نظر میرسید الفها وقتی رویمسلح چیزی قفل میکردند، به شدت لجباز میشدند.
در اول فقط این بود که «شما میتونید فقط امپراتورحتی ما باشید»، اما حالا، در حالی که او ۲۰ روز باترتیب آنها کار کرده بود، اتکا و باورشان چند برابر شده بود.
[و نتیجهاش شدهپیشرفتهای این دریای اشکیایجاد که اینجا داریم.]
«اگه میدونستی،بالاتر پس اولگشاد حرف میزدی!»
[نمیدونستم. همه الفها اینطوری نیستن.صحبت و راستش رو بخوای، ایناسپری یه خورده عجیب و غریبن.]
«هقهق، اعليحضرتااااا!»
«منم با خودتون ببرید!»
«اعليحضرتا!»
«اینا دارن سمفونی "اعليحضرتا" مینوازن.»
اگر به جای این کارها، بدخواهی، خصومت یا سوءظن در کار بود،بگیرند واکنش نشان دادن برایش خیلی راحتتر میشد؛ چرا که او به جزکرده والدینش نمیتوانست به هیچکس دیگری تکیه کند و به هیچکس هم اعتماد نداشت.
این همان دلیلی بود که او توانست درترتیب برابر خیانت رتا آماده شود، و دلیلی بودارتش که میتوانست افکار درونی دیگران را به سرعت بخواند.
«اعليحضرتا، نه!»
«اعليحضرتاااااا!»
با این حال، این وضعیت، یعنی تجربه دریافت عشق خالص از سوی این همههمین آدم، برای او بسیار جدید بود. او هرگز چنین چیزهایی را دریافت نکرده بود، بنابراینارتش نه میدانست چگونه باید با آن برخورد کند و نه میدانست چه کار باید بکند.
اگر میگفت که این حس ناخوشایندایجاد است، دروغ گفته بود. با اینگذشت حال، او بیشتر از هر چیزی میترسید.
آیا این عشق واقعی است؟ نکند دارند فریبم میدهند چون مثل رتا چیزی ازعظیمی من میخواهند؟ – با شروع این سوءظنها، او ترسید که مبادا این عشق ناپدیدمسلح شود یا تغییر کند، به طوری که حتی دلش میخواست همهچیز را رها کند.
در همین لحظه، یو ایلهان فقط میخواست فرار کند. اگرسپری این کار را میکرد، دیگر نیازی نداشت به آنها شکنبرد کند، یا بترسد که احساساتشان در آینده تغییر خواهد کرد.
با این حال، این فکر که نمیتواند آنها را به این شکل رهاتنها کند، او را عقب نگه داشت. اگر بعد از این همه ماجرا بدونروز هیچ حرفی فرار میکرد، بیش از حد در حق الفها احساس عذاب وجدان میکرد.
اینطور هم نبود که یو ایلهانایجاد با ذهنیت بازی کردن سیمسیتی به مدتروز ۲۰ روز از آنها مراقبت کرده باشد.
«من باید برم.»
بنابراین، یواین ایلهان صادقانه باصحبت الفها صحبت کرد.
«اینجا خطرناکه، اما سرزمین مادریبالاتر من، زمین، دستکمی از اینجا ندارهکمی و به همون اندازه تو خطره.»
او ونگارد را تأسیس کرده بود واین قدرت جنگی چندین صنف را افزایش دادهدیگر بود. مردم زمین قطعاً قویتر شده بودند.
با این حال، او هنوز نگران بود. اگرکمی بهانه تثبیت وضعیت دارئو را نداشت، حتی بهایجاد صورت موقت هم مقام امپراتور الفها را نمیپذیرفت.
«دلم میخواداین بیشتر مراقبتون باشم،صحبت اما نمیتونم. متأسفم.»
«چطور ممکنه...»
الفها این موضوعپیشرفتهای را پذیرفتند وایجاد به شدت افسرده شدند.
بعد از اینکه فهمیدند سرزمینکردند مادری او در خطر است، دیگرهمین نمیتوانستند مانع رفتن یو ایلهان شوند.
یو ایلهان هم برای الفها متأسف بود. او واقعاً بهسپری این فکر کرد که مالکیت آرایش جادویی را به آنهانبرد واگذار کند، اما این کار از دو جهت غیرممکن بود.
مهم نبود الفها چقدر نسبت به یو ایلهان شور و اشتیاق داشتند، او نمیتوانست کاملاً بهپیشرفتهای آنها اعتماد کند چرا که تنها ۲۰ روز با آنها زندگی کرده بود – این دلیلشکار اول بود، و دلیل دوم این بود که واگذاری مالکیت تنها در لحظه مرگ مالک امکانپذیر بود.
کار دیگری هم امکانپذیرعظیمی بود و آن تقسیمترتیب کردن کنترل آرایش جادویی بود.
امپراتور قبلی الفها این کار را نکرده بود، چون نمیخواستتنها قدرت سلطنتش را تقسیم کند و البته نمیتوانست مواد لازمصحبت را هم به دست بیاورد، اما یو ایلهان فرق داشت.
«میرفا.»
«بله، اعلیحضرت.»
الف مؤنثی که به خاطر مهارتش در نبرد و تواناییهای تولیدیاش، هم از نظر خودش و همکاملاً از نظر بقیه به عنوان نفر دوم شناخته میشد، به سمت یو ایلهان آمد. او گفته بودگوشت که امسال ۵۱۸ ساله میشود، اما زیباییاش به گونهای بود که بیشتر از ۲۵ سال به نظر نمیرسید.
یو ایلهان سنگ جادویی سازنده مانا راحتی به او داد. این یک آرتیفکت ساختهعظیمی شده از یک سنگ جادویی رده چهارم بود.
«با این میتونی آرایش جادویی رو کنترل کنی، هرچند نهسپری به کاملی من. اما میتونی ازش برای جابهجایی یک گرداننبرد یا پیدا کردن هیولاها استفاده کنی. خیلی باارزشه، پس گمش نکن.»
«آه.»
میرفا با درک معنای این کار یو ایلهان و دادن آن آیتم به او،دیگر دمغ شد و سرش را پایین انداخت. یو ایلهان با لبخندی تلخ به او دلداریمشغول داد. این اولین باری بود که یو ایلهان در تمام عمرش به کسی دلداری میداد.
«یه وقتایی برای تفریح برمیگردم. یا وقتیحتی اوضاعتون روبهراه شد، شما میتونید بیاید پیشم.عظیمی صبر کن، اصلاً میتونید همچین کاری بکنید؟»
«اعلیحضرت...؟»
[وقتی حتی هیولاها همکمیاب میتونن رفت و آمد کنن،بلکه دلیلی نداره که الفها نتونن.]
«میتونید!»
یو ایلهان بعد از گرفتن تأییدیه ازحتی ارتا، با اعتماد به نفس به اوعظیمی دلداری داد. خوشبختانه، چهره میرفا روشنتر شد.
«پس چند نفرترتیب از ما روکرده هم با خودتون ببرید.»
و حرف بیخودی زد.
«نه.»
«فقط اینطوریبالاتر میتونم خیالمگشاد راحت باشه!»
«حتی اگه ببرمتون، شماهاروزی خیلی ضعیفید، پس فقطروز دست و پاگیر میشید.»
وقتی یو ایلهان حقیقت را گفت، همهگشاد الفها دمغ شدند. با این حال، خیلی زودجهشها به خودشان آمدند و حتی بیشتر اصرار کردند.
«پس میتونید کارهای پیشپاافتاده رو بهایجاد ما بسپارید! ما میخوایم به هر قیمتیروز که شده در کنار شما خدمت کنیم!»
«ما دست و پاگیرگشاد نمیشیم، پس لطفاً ماکمی رو با خودتون ببرید اعلیحضرت!»
«اعلیحضررتتت!»
حملات نگاههای ملتمسانه الفها، یوبالاتر ایلهان را محاصره کرد. قفسهحتی سینه یو ایلهان تیر کشید.
یو ایلهان در دیدن باطن و نابود کردن روابط سطحی و دروغین بین انسانها بسیارسپری قوی بود، اما در برابر محبتهای صادقانه نسبت به خودش به شدت ضعف داشت. حتیرسیدگی اگر این محبت ناشی از وفاداری به خاطر قدرت و اقتدار بیحد و حصرش بود.
هرچند، تا به حالگشاد این را نمیدانست چون هیچوقتبگیرند محبت واقعی دریافت نکرده بود.
در نهایت نتوانست در برابرصحبت نگاههایشان مقاومت کند و درسپری حالی که سرش را برمیگرداند، گفت.
«خـ، باشه. پسرتبه حدود چهار نفرتونرسیدند میتونید باهام بیاید.»
این نهایت چیزی بود که یوایجاد ایلهان میتوانست تحمل کند، چون هنوزگذشت نمیتوانست کاملاً به الفها اعتماد کند.
«چهار نفر!»
[یو ایلهان...این میدونی الانروزی چقدر بامزه شدی؟]
«خفه.»
در حالی که ارتا تحت تأثیر روی جدید یوروزی ایلهان قرار گرفته بود و سر به سرش میگذاشت، یکشکار بتل رویال بین الفهایی که میخواستند با او بروند درگرفت.
صدها الف با شمشیر، تبر، تیر و کمان، نیزه یا چکش به جانپیشرفتهای هم افتادند و بعضیها حتی چکشهای آهنگری و ماهیتابه به دست داشتند. با دیدنکاملاً این صحنه وحشیانه، یو ایلهان خندهاش گرفت و با خوشحالی زیر لب زمزمه کرد.
«اگه یه کم بیشتر تلاش میکردم، کسی رویروز زمین پیدا میشد که واقعاً ازم خوشش بیاد؟همسطح نه فقط در ظاهر، بلکه واقعاً از ته دل...»
برای اولین بار درکمیاب زندگی انفرادیاش، یو ایلهان بهبلکه زندگی تنهایی خود نگاهی انداخت.
[احتمالاً نه، به خاطر پنهانکاریت.]
ارتا اینبالاتر را گفت وکردند سپس اضافه کرد.
[هرچند، شاید الانترتیب فرق کنه، چونکرده حالا میتونی کنترلش کنی.]
«تو واقعاًنهایت تو دلداریکمیاب دادن افتضاحی.»
[نمیخوام اینو از تو بشنوم!]
بتل رویال تمام شد. چهار نفر از قویترینهاکمی در آنجا با چشمانی درخشان ایستاده بودند وایجاد از قضا، دو زن و دو مرد بودند.
اگر چیزی را میشد عجیب نامید، این بود که هرسپری چهار نفر چیزی جز زنان زیبا به نظر نمیرسیدند، با وجودصیقل اینکه به دستور یو ایلهان گوشت خورده و عضله آورده بودند.
با این حال، یو ایلهان در حالیگشاد که به آن چهار الف با میانگینهمین سطح ۸۵ نگاه میکرد، سرش را تکان داد.
«اگه قویترینها روپیشرفتهای ببرم، بقیه میخوان چیکاراین کنن؟ دوباره انتخاب کنید.»
«بقیه هم بهرسیدند اندازه کافی قوی هستن.حتی اونا سریع رشد میکنن.»
«ما میخوایم با شما بیایم!»
«لطفاً اجازه بدید باهاتون بیایم!»
«اعلیحضرت!»
یو ایلهان دوبارهرسیدند در برابر رگباربلکه حملات نگاههایشان تسلیم شد.
«خـ، باشه. اما رویروزی زمین باید بهم بگیدروز یو ایلهان، نه اعلیحضرت، فهمیدید؟»
«بله، اعلیحضرت!»
او خداحافظی با الفها را تمام کرد و کنترل آرایش جادویی را به میرفا سپرد و چهارکاملاً نفری که قرار بود با یو ایلهان بیایند هم مشخص شدند. الفها مغزشان را به کار انداختندگوشت تا راهی برای نگهداشتن یو ایلهان در آنجا پیدا کنند، اما یو ایلهان دیگر چنین اجازهای نداد.
او چیزهای زیادی را رها کرده بود. او میخواست هرچه سریعترهمین به زمین برگردد، جایی که هیچکس به او اهمیتی نمیداد، تاگذشت اینکه در اینجا بماند و توجه الفها باعث معذب شدنش بشود.
[با این حالترتیب به خاطر ونگارد توگذشت مرکز توجهی، مگه نه؟]
«اون من نیستم،رتبه تجهیزاته، پس مشکلی نیست.گشاد این درون نیست، بیرونه.»
ارتا با شنیدن این حرف احساس کرد که یو ایلهان را بهتر شناخته است؛ کمی بیشتر فهمیدکاملاً که چرا یو ایلهان تا این حد نا یونا را پس میزد و در عوض کانگ میره راغیرسمی بیشتر میپذیرفت، به همراه دلایلی که چرا لیتا و خودش را در مقایسه با دیگران بیشتر عزیز میداشت.
یو ایلهان به همراهگشاد ۴ الف پیروز، امپراتوریِ دربگیرند حال ساخت را ترک کرد.
بر اساس سطحشان، چهار نفری که با یو ایلهان میآمدند عبارت بودند از: جنگجویشکار شمشیربزرگ مؤنث سطح ۸۷ به نام میری، کماندار مذکر سطح ۸۶ به نام پاته، جنگجویگوشت سپر مذکر سطح ۸۵ به نام جیرل و دزد مؤنث سطح ۸۳ به نام فیریا.
در چشمان یو ایلهان، آنها ضعیفهایی بودند که شک داشت حتیکمی بتوانند در برابر ۲ اژدهای رده سوم بجنگند، اما در حقیقت،روزی آنها در حال حاضر از هر گروه دیگری روی زمین قویتر بودند.
یو ایلهان به سمت مناطقخود بیرونی دایره جادویی حرکت کردصحبت و به دنبال دروازه زمین گشت.
الفها از خوشحالی رفتن به جایی که یو ایلهان در آن متولد وپیشرفتهای بزرگ شده بود، چشمانی درخشان داشتند. یو ایلهان با نگاه کردن به ظاهرشان تصمیمکاملاً گرفت که پس از اعمال پنهانکاری روی آنها، به صورت قاچاقی وارد کره شود.
پیدا کردن دروازه خیلی طول نکشید. ایجاد یک سوراخ سگ دیگر باکاملاً قدرت ارتا کار سختی نبود و البته خروج هر ۶ نفر ازمشغول جمله یو ایلهان به سمت زمین حتی از آن هم آسانتر بود.
مشکل، زمین بود.
راستش را بخواهید، یو ایلهان انتظار داشت که فاجعه بزرگ دومکرده در حالی که او در دارئو بود به زمین برسد وچرا به همین دلیل هم با عجله اژدهازادها را پاکسازی کرده بود.
با این حال،رسیدند افکار یو ایلهانبلکه بسیار سادهلوحانه بود. چطور؟
در طول سه ماهیروزی که یو ایلهان زمینروز را ترک کرده بود.
زمین بدون هیچرتبه مشکلی در صلحرسیدند و آرامش بود!
یادداشت نویسنده:
راستش دلم میخواست بیشتر در مورد سیمسیتی بنویسم، امابگیرند چون شخصیت ایلهان طوری نیست که وقتش را تلف کند،روزی او را عقب کشیدم. شاید بعداً فرصت دیگری پیش بیاید.
باید از وضعیت ایلهان متوجه شده باشید، اما از آنجایی که اینکاملاً اتفاق درست بعد از خیانت رتا افتاد، او نمیتوانست هیچ محبتی رامشغول در قلبش راه دهد. همین مقدار هم خودش یک معجزه بزرگ است.
یو ایلهان یه تسوندرهست~
یادداشت مترجم انگلیسی:
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu