چپتر 107: من آواره روحم هستم - ۵
0اگرچه نمیتوانست اطلاعات و آمارهای نیزه را بررسی کند چون لیراطرف با دستپاچگی آن را پشت سرش پنهان کرده بود، اما غیرقابلانکارربط بود که یکی از الزامات برکت به خاطر آن برآورده شده است.
اصلاً این نیزه چه ربطی به او داشت؟ با این حال، وقتی سعی کرد با خیره شدنِدیگر دقیق به نیزه آن را ارزیابی کند، لیرا تهدید کرد که گریه میکند، بنابراین چارهای جز تسلیم شدنمحدودیتی نداشت. فقط ارتا که جواب معمای یو ایلهان را میدانست، با کشیدن آهی ملایم اوضاع را تماشا میکرد.
[یو ایلهان،همم فقط مطیعانهبهت پاداشهات رو بگیر.]
«چشم، خانم.»
ماموریت بهشت ۰۰۶ پاکسازی دارئو، تکمیل شد!
تمام وضعیتها ۵ واحد افزایش یافت. قدرت ۱۰ واحد دیگر نیز افزایش مییابد.
شما مهارت فعال «حکمرانی» را آموختید. میتوانید زیردستانی برای خود بگیرید و کسانی که توسط این مهارت زیردست شما میشوند، به دلیل محدودیتی قویتر از عضویت در یک گروه، نمیتوانند به حاکم آسیبی برسانند. با افزایش سطح مهارت، قادر خواهید بود موجودات تحت فرمان خود را بهتر کنترل کرده و رشد آنها را تسریع کنید. در حال حاضر، در سطح ۱، میتوانید تا ۵ زیردست داشته باشید. بدون موافقت طرف مقابل نمیتوانید این مهارت را فعال کنید.
«همم؟»
[مهارتهایی که بهشت بهت میده همیشه بهآنها ثبتها و دستاوردهای انباشتهشدهات ربط داره. خودتموافقت میدونی چرا این مهارت رو گرفتی، مگه نه؟]
بله، البته. فقط مسئله اینکنید بود که او بیش ازموافقت حد به همهچیز مشکوک بود.
راستش را بخواهید، چیز خوبی بود. او نگران بود که الفهایی که به دنبالش بهیافت زمین آمده بودند بیش از حد ضعیف باشند، و اگرچه کمی برایش تلخ بود که اینتوسط کار را با کمک یک مهارت انجام میدهد، اما حالا میتوانست کاملاً به الفها اعتماد کند.
شادی و غم، احساس گناه و حس امنیت وانباشتهشدهات غیره؛ چنین احساسات پیچیدهای یو ایلهان را در بر گرفت.مسئله ارتا که او را میدید، با لبخندی محو اضافه کرد.
[در اصل فکر میکردیم که نسخه سطح پایینترش، یعنیکنید «رهبری»، برات کافی باشه، اما دستاوردهات اونقدر عظیم بودهمم که خودبهخود ارتقا پیدا کرد. باید قیافه فرشتهها رو میدیدی.]
[وقتی پای ایلهانآنها در میون باشه،حاضر اینقدرش کاملاً طبیعیه.]
[همچنین.]
ارتا به کیفکمری یو ایلهانمیده اشاره کرد. به محض این کار،داره کیفکمری به طرز شگفتانگیزی ناپدید شد!
«هی!»
[یو ایلهان. تو دارئو رو که میتونست به خاطر اتصالش به زمین تعادل رو به هم بزنه، کاملاً پاکسازی کردی و حتیربط از گونههای هوشمند اونجا تا حدی حمایت کردی که بتونن بیشتر پیشرفت کنن. شایستگیهای ناشی از این کار بینهایت بالاست، و بهبودند همین دلیل، بهشت تصمیم گرفته که این بار اینونتوریهای فرشتگانی رو که در طول جنگ در دیوار آشوب کشته شدن، به تو بده.]
یو ایلهانبگیر پلک زد؛ کاملاًماموریت متوجه حرفهایش نشد.
«فکر میکردم گفتی اینونتوری جادوعه؟»
[اگه بخوام دقیق بگم، اینونتوریها با جادوی آفرینش فضای میانی به وجود میان.بدون و وقتی صاحبش میمیره، غیرممکن نیست که مالکیتش به شخص دیگهای واگذار بشه.ربط این مفهوم شبیه به همون روشیه که تو صاحب آرایش جادویی امپراتوری الفها شدی.]
«و وقتیرشد اونقدر دلمتسریع میخواستش بهم ندادینش!»
[آخه مگه میآیم یه فرشته سالم رو بکشیم فقطدارئو برای اینکه به تو یه اینونتوری بدیم؟ تازه، اگه گیرندهمییابد نتونه مانا رو به کار بگیره، در هر صورت غیرممکنه.]
حرفش آنقدر منطقی بود که نمیشدهمیشه چیزی گفت. پس در نهایت، پاداشهایخودت این بار بیش از حد تصادفی بودند.
«پس کیفکمری من کجا رفت؟»
او همیشه یک اینونتوری میخواست، اما یو ایلهان به خاطر عملکردطرف انتقال وزن و جمعآوری از راه دور که به کیفکمری متصل بود،داره سود زیادی برده بود. اگر الان ناگهان ناپدید میشدند، برایش سخت میشد.
[همراه با نابودی کیفکمری، تمام محتویاتش به اینونتوری منتقل شد. گزینههایی کهوضعیتها کیفکمری داشت هم روی اینونتوری اعمال شدن. با این حال، جمعآوری از راهمیتوانید دور و انتقال وزن ممکنه مقیاسهاشون تغییر کرده باشه، پس لطفاً تمرین کن.]
با این حرفها،مهارتهایی دستش را رویهمیشه دست یو ایلهان زد.
به طرز شگفتانگیزی، یو ایلهان در همان لحظهای که ارتا اوداشته را لمس کرد، توانست درک کند که اینونتوری چگونه به اوهمیشه منتقل شده و برای استفاده از آن باید چه کار کند.
اگرچه چون روی زمین نبودند نمیتوانست با چشمانش ببیند، اما فضای میانی چیزی بود کهمهارتهایی یو ایلهان میتوانست در هر لحظه برای بیرون آوردن چیزی به آن دسترسی داشته باشد. اینمسئله همان لحظهای بود که یو ایلهان قطعهای از جادوی یک موجود برتر را دریافت کرده بود.
شما مالکیت یک اینونتوری را دریافت کردید. فضای کل برابر با فضای میانی دوازده فرشته ردهپایین است. دارای گزینههای زیر میباشد و تواناییها با توجه به رشد جادوی مالک افزایش مییابد.
۱. انتقال وزن، کنترل.
۲. زمان منجمد.
۳. جمعآوری از راه دور داراییها.
او فوراً احساس کرد چه اتفاقی افتاده است. اگرچه قبلاً مجبور بود کیفکمری را با گزینه کنترلبله وزن مدیریت کند، اما حالا که تبدیل به یک اینونتوری شده بود، دیگر نیازی به این کارباشند نبود. بنابراین، گزینه کنترل وزن با گزینه انتقال وزن ادغام شد. و این، یک ترکیب رویایی بود.
حالا، یو ایلهان میتوانست به طور خاص، ۱۰۰,۰۰۰تسریع تن یا حتی ۱۰ تن را منتقل کند، حتینمیتوانید اگر جرم کل داخل کیف یک میلیون تن بود.
«همم. با این قدرتیتسریع که الان دارم، چندباشید تن رو میتونم تحمل کنم؟»
[باید تمرین کنی.]
گزینه دوم، زمان منجمد در داخل فضای میانی، بهانباشتهشدهات نظر میرسید که یکی از ویژگیهای اینونتوری باشد. البته، هیچچیزمسئله در داخل آن فاسد نمیشد، بنابراین گزینه کیفکمری ناپدید میشد.
همچنین، چیزی که به طور کامل منتقل شده بود، جمعآوری از راه دور داراییها بود.طرف شاید به دلیل افزایش سازگاری با اینونتوری نسبت به کیفکمری، حالا میتوانست چندین آیتم راچرا در چندین مکان مختلف به طور همزمان بیرون بیاورد و تعیین جهت نیز آسانتر شده بود.
«خوبه، دارهرشد به ایدهآلتسریع من نزدیک میشه!»
[اگه قبل از رسیدن بهش بهم بگی،۰۰۶ جلوشون رو میگیرم تا تبدیل به چیزهاییافزایش نشن که ممکنه به خاطرشون ازمون شکایت بشه.]
[اگه کار به جایی رسیدهمیده که بهش اینونتوری دادن، پسربط حتماً دارئو رو حسابی پاکسازی کرده.]
وقتی همهجا پر از رده چهارمها بود، چطور از پسش برآمده بود؟باشید برای لیرا این موضوع مضحک و غیرقابلباور بود، اما یو ایلهان ودستاوردهای ارتا به جزئیات اشارهای نکردند، چون حتی اگر میگفتند هم او باور نمیکرد.
پس از دریافت تمام پاداشها، یو ایلهان به اتاق الفها رفت تامقابل از مهارت حکمرانی استفاده کند، اما از آنجایی که تختی وجود نداشت، الفهامیدونی روی زمین خوابیده بودند و هر جنسیت در اتاق مخصوص به خود بود.
خب، اگرچه گفته بودند که به امپراتور خدمت خواهند کرد، یا اینکه درباره هیچچیز کنجکاو نیستند،قدرت اما آنها تازه به دنیایی کاملاً متفاوت آمده بودند، سرزمین مادریشان را ترک کرده و تصمیمزیردست گرفته بودند به یو ایلهان اعتماد کنند. احتمالاً عصبی و خسته بودند. این کاملاً طبیعی بود.
با این حال، با این فکر کهثبتها اینجا محل زندگی یو ایلهان است، آرام شدهگرفتی بودند. الفها همگی با چهرههایی معصومانه خوابیده بودند.
اگرچه این صحنه به خاطر ظاهرشان بیشتر از اینکهکنید بامزه باشد، جذاب و اغواکننده بود، اما یو ایلهانهمم با نگاه کردن به آنها نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
«این کلهپوکها.»
[کی داره به کی میگه؟]
[این الفها کین؟ برایبهت آینده خودم و ایلهاندستاوردهای باید پاکشون کنم، مگه نه؟]
[و اینجا داشتیم به یه صحنهرشد دلگرمکننده میرسیدیم... لیرا، حالا که ترفیعباشید گرفتی، دست از این آبروریزیها بردار.]
کمی بیشتر گذشتآنها و گاردش نسبتحاضر به الفها پایین آمد.
از آنجایی که نمیتوانست مهارت را بدون موافقتپاکسازی طرف مقابل فعال کند، تصمیم گرفت آن راقدرت به تعویق بیندازد و از خانهاش خارج شد.
چرا؟ البته که برای کار کردن، چون استراحت مناسبی کرده بود. سه چیزیمیدونی که یو ایلهان بیشتر از همه دوست داشت خوابیدن، غذا خوردن و کارخوبی یدی بود! البته، فقط در صورتی که کلمه «تنهایی» به آخر آنها چسبیده باشد.
یو ایلهان به سمت طبقه زیرزمین ساختمانی که درکنید نزدیکی آپارتمانش تحت تملک داشت رفت. کارگاهش هنوز درهمم موقعیتی قرار داشت که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود.
«سه ماه رفتمآنها و اینجا هنوزحاضر خوب به نظر میرسه.»
سوسو، سوسو. شعله ابدی که پس از مدتها اربابش را میدید، دروضعیتها حالی که زبانه میکشید به او خوشامد گفت. یو ایلهان چند سنگآموختید جادویی رده سوم و گوشت اژدهازاد را داخل کوره انداخت و گفت:
«کلی چیز برای خوردنت هست.»
شعله ابدی خوشحال شد. حداقل اینطور بهآنها نظر میرسید. البته، حتی اگر هم خوشحال نمیشد،طرف مهم نبود. او فقط بهزور به خوردش میداد.
«خب، پس.»
وقت آهنگریه؛ این چیزی بودماموریت که فکر میکرد، تا اینکهتکمیل چیزی به ذهنش خطور کرد.
«من هنوزهمم زیرکلاسم روبهت انتخاب نکردم!»
[فکر میکردمتحت عمداً داریبهتر به تعویق میندازیش!؟]
بهندرت افرادی پیدا میشدند که برای نگرفتن زیرکلاس بلافاصله بعدموافقت از گرفتن کلاس اصلی لجبازی میکردند، با این فکر کهدستاوردهای اگر کمی صبر کنند ممکن است بتوانند زیرکلاس بهتری بگیرند.
البته، این موضوع در مورد یوبهشت ایلهان صدق نمیکرد. او فقط تاوضعیتها الان آن را فراموش کرده بود.
«برام جالبه که بدونمبهت چیزی شبیه به چکشدستاوردهای خدا هست یا نه.»
[از اونجایی که گفتی یهکنترل نیاز دیگه رو هم برآوردهحاضر کردی، نباید چیز مشابهی بهت بده؟]
یو ایلهان بلافاصله لیست زیرکلاسهای موجود را فراخواند. با این حال، انگارمقابل به خاطر اینکه آن را به عنوان کلاس اصلی انتخاب نکرده بودخودت از دستش عصبانی بود، هرچه گشت هیچ زیرکلاسی در دسته آهنگری وجود نداشت.
شاید به دلیل تأثیر رهبریماموریت الفها، چیزی شبیه به «پادشاه تازهکار»تمام وجود داشت. اما با این وجود...
«به هر حال انتظاربهت زیادی نداشتم، پس بذاردستاوردهای فقط یه آهنگر معمول... هان؟»
یو ایلهان وسوسه زیرکلاسهای متعدد را نادیده گرفت و میخواست آهنگر راباشید انتخاب کند اما با وحشت متوقف شد. از آنجایی که این چیزی بودانباشتهشدهات که به آن عادت داشتند، حالت چهره ارتا و لیرا تغییر چندانی نکرد.
[شغل انقلابیایرشد ظاهر شدهتسریع یا همچین چیزی؟]
[ارباب هیولاها یا حاکم؟]
«نزدیک بود، ارتا. اژدهاسوارـه.»
۲۷. اژدهاسوار
در تضاد با سایر زیرکلاسها که با متنپاکسازی سبز برجسته شده بودند، فقط اژدهاسوار به رنگ طلاییدیگر بود. کاملاً واضح بود، انگار بقیه هیچ ارزشی نداشتند!
[حتی با وجود طول عمرم به عنوانثبتها یه فرشته، این اولین باره میشنوم کسی اژدهاسوارگرفتی رو به عنوان زیرکلاس میگیره، نه کلاس اصلی...]
«دیگه به این نقطه کهکنترل رسیدیم، انگار یکی داره دخالت میکنهداشته تا جلوی آهنگر شدنت رو بگیره.»
«موقع ارتقارشد رده دوم کهکنید تقصیر خودت بود.»
ارتا بابگیر نادیده گرفتنخانم حرفش ادامه داد:
«اما انتخاب اژدهاسوارمهارتهایی تصمیم خوبی میشه.همیشه نیازی به تردید نیست.»
«حتی اگه انتخابش کنهبهتر میخواد چی کار کنه؟تسریع مگه همه اژدهایان رو نکشت؟»
«چون یورشد ایلهان یهتسریع تخم اژدها داره.»
«آه، آره. راست میگی، داشتی.»
لیرا تصمیمهمم گرفت دیگهبهت فکر نکنه.
یو ایلهان واقعاً مردد بود، چون اگه اینتسریع فرصت رو از دست میداد، تا زمان بهمقابل دست آوردن رده چهارم نمیتونست یه کلاس آهنگری بگیره.
با این حال، با خودش فکر کردداشته که حتماً دلیلی داره فرشتگان اینقدر روش تأکیدمهارتهایی میکنن، و در نهایت همون رو انتخاب کرد.
در همون لحظه، احساسی متفاوت با زمان به دست آوردن کلاستمام شریک فرشته، از طریق مانا در وجودش پخش شد. داغتر ازفعال هر چیزی بود، اما مثل یک توهم ناپدید شد! مثل بخار!
تقریباً هیچ تغییری در بدن فیزیکیاش ایجاد نشد و در موردداره جادویش هم همینطور بود. فقط ذهنش تحت سلطه این احساس قرار گرفتراستش که یک موتور مجازی اضافی برای حرکت دادن بدنش به وجود اومده.
یو ایلهان غریزی متوجه شد. این «موتور»آنها که تازه به دست آورده بود، بدونموافقت وجود یک اژدها به درستی فعال نمیشد.
[شما یک اژدهاسوار شدید. اکنون میتوانید با یک اژدها قرارداد ببندید. تمام تواناییها در برابر اژدهازادگان ۲۰٪ افزایش مییابد.]
[شما مهارت غیرفعال «تشدید انسان-اژدها» را به دست آوردید. هنگام مبارزه در کنار یک اژدها، تمام تواناییهای سوارکار و اژدها ۱۰٪ افزایش مییابد، و هنگام سواری بر اژدها ۱۰٪ دیگر نیز به آن اضافه میشود. در صورتی که یک کلاس از دستهبندی رهبری نیز روی اژدها اعمال شود، این تشدید تقویت میگردد.]
[شما مهارت فعال «خون اژدهایی» را به دست آوردید. میتوانید با قرض گرفتن قدرت از شریک خود، مهارتهای فعال خود را تقویت کنید و قادر خواهید بود بسته به ویژگیهای شریکتان و سطح مهارت، مهارتهای خود را به روشهای مختلفی ارتقا دهید. همچنین میتوانید مهارتهای غیرفعالی که دارای قابلیت فعال هستند را نیز تقویت کنید.]
[هیچ اژدهایی وجود ندارد که با آن در قرارداد باشید.]
حق با فرشتگان بود. به شرطیحاضر که اژدهایی برای قرارداد بستن وجودمقابل داشت، اژدهاسوار یک زیرکلاس کاملاً رزمی بود!
یو ایلهان با اینخانم فکر که انتخابش درستپاکسازی بوده، نفس راحتی کشید.
«بقیه آدما هم حتماً این زیرکلاس رزمیثبتها رو انتخاب میکردن، ولی من بدون اینکهچرا چیزی بدونم داشتم میرفتم که آهنگر بشم.»
«اینطور نیست که زیرکلاسهای رزمی وجودرشد نداشته باشن، اما نمیتونی همینطوری فرض کنیبدون که هر کسی میتونه یه اژدهاسوار بشه!»
با وجود اینکه چون پای یو ایلهانداشته در میان بود تعجب نکرده بودند، اما طبیعتاًمهارتهایی زیرکلاس اژدهاسوار چیزی نبود که زیاد دیده بشه.
چطور یک انسان معمولی، یا حتی نژادهای دیگه،پاکسازی میتونستن با اژدهایی که حتی فرشتگان هم به سختیدیگر میتونستن باهاش همکلام بشن، در جایگاهی برابر قرار بگیرن؟
کلاس اژدهاسوار فقط به این دلیل برای یو ایلهان قابلربط دستیابی بود که او قدرتی داشت که اژدهایان رو دربیش هم میشکست و در عین حال با اونها همگروه شده بود.
علاوه بر این، حتی اگه کسی اژدهاسوار میشد، پیدا کردن اژدهایی که مطیعانه سواریِ یک انسانمقابل بشه کار سختی بود، بنابراین خیلیها بودن که تو تمام عمرشون نمیتونستن از این زیرکلاس کمیابمگه استفاده کنن... نه، حتی اونهایی که از روی شانس اژدهاسوار میشدن هم همین وضعیت رو داشتن.
با این حال، یو ایلهان در حال حاضر یکبدون تخم اژدها در اختیار داشت و همچنین مهارت «حکمرانی» روثبتها هم داشت. هیچ نمونه مشابه دیگهای مثل او وجود نداشت.
فقط اینکه، تا زمانیخانم که اژدها بالغ بشه،پاکسازی باید حسابی دردسر میکشید.
«پس اولهمم باید تخمبهت رو دربیارم.»
یو ایلهان تخم رو از موجودیاش بیرون آورد. باکنید نگاه به تخمی که هنوز نور طلایی درخشانی از خودشمهارتهایی ساطع میکرد، «شعله ابدی» با نوری درخشان به وجد اومد.
«نمیتونی این رو بخوری.»
ناگهان شعله انگار کهخانم شوکه شده باشه، کوچیکترپاکسازی شد. یو ایلهان بهش گفت:
«واقعاً نمیتونی. ما از الان به بعد میخوایم این بچهربط رو پرورش بدیم. من آتش کمکی بهت اضافه میکنم تابیش تو کنترلشون کنی و این بچه رو بیدار کنی، فهمیدی؟»
احساس کرد که شعله ابدی سررشد تکون داد. احتمالاً همین کار روباشید کرد. فقط میتونست اینطور باور کنه.
یو ایلهان با سر تکون دادن، نیزهاش رو بیرون آورد، شعلههای بنفشمقابل رو فراخواند و اونها رو در کف کوره قرار داد. شعله ابدی بامیدونی حرص شعلههای بنفش رو جذب کرد و رنگش به رنگ عجیبی تغییر کرد.
«دارم "حریق"بگیر رو همخانم اضافه میکنم!»
البته، شعله ابدی اصلاً نمیدونست «حریق» چیه. یو ایلهان با وجود اینکه تو دارئو تعدادگرفتی زیادی از معجونهای مانا رو مصرف کرده بود، یک معجون مانای دستنخورده که براش باقی موندهآمده بود رو بیرون آورد و در حالی که اون رو مینوشید، مهارت «حریق» رو فعال کرد.
در همون لحظه، شعله ابدی واکنشرشد اغراقآمیزی نشون داد، طوری که انگارباشید اگه میتونست حرف بزنه میگفت [اوووه!؟ اووووووووووه!]
اگه هر چیزی که تا الان خورده بود یه قهوه معمولی بهمقابل حساب میاومد، این هاله قدرتمند یه اسپرسوی فوقالعاده غلیظ بود! آتش طلاییخودت با شدت زبانه کشید و خوشحالیش رو به همه جهات ساطع کرد.
«واقعاً انجامش دادی.»
«نمیفهمم داره چیمهارتهایی میشه ولی میفهممهمیشه که خیلی معرکهست!»
«فقط بایدتحت صادقانه بگیبهتر که هیچی نمیدونی.»
«حریق» هیولایی بود که ماناکنید رو میبلعید. یو ایلهان تردید نکردطرف و تخم رو داخل کوره گذاشت.
فقط با شعلههای بنفش و «حریق» کار سختی پیش رو بود، اما از اونجا که شعله جاودانهایدیگر که هر دوی اون شعلهها رو کنترل میکرد هشدارهای یو ایلهان رو فراموش نکرده بود، به آرومیدلیل تخم اژدها رو در آغوش گرفت و حرارت لازم برای بیرون اومدن تخم رو بهش منتقل کرد.
اگه اژدهایان این صحنه رو میدیدن، ممکن بوددستاوردهای به بهشت اعلان جنگ بدن و بگن کهمگه برای پرورش تخمهاشون به «شعله ابدی» نیاز دارن.
با این حال، آیا فقط «حریق» کافی نبود؟ تخمی که به خاطر گرمای کوره میدرخشید،طرف به نظر میرسید قبل از اینکه علاوه بر «حریق» که مانای یو ایلهان رو تخلیهچرا میکرد، مانای بیشتری ازش بدزده، از خودش نور ساطع میکرد. مقدار قابل توجهی هم بود.
از اونجایی که این یه مناسبت مهم مثل تولد یه اژدها بود، چنداننمیتوانید هم جای تعجب نداشت. یو ایلهان فقط با خودش فکر کرد که تولدچرا یه اژدها واقعاً رویداد بزرگیه، و مطیعانه مانای خودش رو در اختیارش گذاشت.
به هر حال، از اونجایی که باکیفیتترین معجون مانا رویتکمیل لبهاش بود، حتی در حالی که «حریق» و تخم اژدها داشتندمهارت خالیش میکردن، از فشار بیش از حد مانا از پا درنمیاومد.
وقتی حدود ۸۰ درصد از معجون مانا رو خالی کرد، بالاخره واکنشی دید. نوری کهگرفتی از تخم ساطع میشد، قبل از اینکه ترکی روی سطح تخم ظاهر بشه، درخشانتر از قبلآمده شد. فرشتگانی که به اون صحنه نگاه میکردند، هر کدوم با چشمانی گرد شده جملهای گفتند.
«حالا که بهش فکر میکنم، تو تمامآنها عمرم به عنوان یه فرشته این اولین باریهطرف که میبینم یه اژدها از تخم بیرون میاد.»
«برای من هم اینتسریع اولین باریه که میبینمباشید یه فرشته داره برکـ #$%#$#!»
در حالی که لیرا جلوی حرف زدن ارتا رو گرفت و او روواحد مجازات کرد، ترک روی تخم به تدریج بزرگتر شد. لحظهای که ترک به صورتبرای زیگزاگ از بالا به پایین رفت، تخم با صدای «پک» کاملاً از هم شکافت.
«هیا!»
چیزی که با یه فریاد سرزنده از تخم بیرون اومد، بچهای بود که حدوداً دو ساله به نظرهمم میرسید. مثل ققنوسی که از آتش متولد شده باشه، از کوره بیرون پرید و روی زمین فرود اومد.بیش اون ظاهر، اصلاً شبیه یه نوزاد تازه متولد شده نبود. یه فرود بینقص و ده از ده بود.
با پوستی سفید، چشمانی طلایی و موهاییداشته مشکی، با وجود اینکه چند لحظه پیشهمم به دنیا اومده بود، یه پسر سالم بود.
همونطور که از یه اژدها انتظار میرفت، ظاهرش خارقالعادهدارئو بود، اما با وجود اینکه بچه برای اولین بارنیز دیده میشد، اجزای صورتش کاملاً آشنا به نظر میرسید.
«بابا!»
علاوه بر این، این بچه حتی باآنها سرزندگی حرف هم میزد. نه به زبان اژدهایان،طرف نه به زبان انگلیسی، بلکه به زبان کرهای.
یو ایلهانرشد بالاخره متوجه شدکنید که یه خبراییه.
«...کرهای روبگیر از کجاخانم یاد گرفتی؟»
«از بابا...؟»
در جواب صدا و سؤال لرزان یو ایلهان، بچه اژدها خودشداشته جواب داد، هرچند بدون اعتماد به نفس. بعد از مدتی، انگارهمیشه که چیزی یادش اومده باشه، در حالی که حرف میزد دست زد.
«اگه مامان تخمآنها بذاره، بابا بیدارمحاضر میکنه! مامان اینو گفت!»
«هوه...»
«پس توهمم بابایی! من ازمیده بابا یاد گرفتم!»
خیلی جالبه –فرمان ایلهان اینطور فکر کردآنها و سرش رو چرخوند.
در همون لحظه چیزی از ذهنش عبور کردباشید که همون جمله توی نامه بود که میگفت:بهت «اگه بچهام بتونه حتی نصف تو هم باشه».
اون موقع، فقط فکر میکرد منظور لیسیدنا این بوده که تخم رو خوب بزرگ کنه. باقدرت این حال، با نگاه به این بچه، تصحیح میکنم، با نگاه به این بچه که به وضوحمیشوند «تأثیر یو ایلهان» رو دریافت کرده بود، به نظر نمیرسید که این تنها نیت او بوده باشه.
حالا که بهش فکر میکرد، این اتفاقثبتها باید دقیقاً همون لحظهای افتاده باشه کهچرا مانای یو ایلهان به تخم تزریق شد.
در یک چشم به هم زدن، تمام اتفاقات تو ذهنش به همباشید وصل شدند. سؤالاتی که داشت دقیقاً به همین شکل حل شدند. دردستاوردهای وهله اول، لیسیدنا اصلاً هیچ قصدی برای پنهان کردن این موضوع نداشت.
حتی انرژی برای عصبانی شدنکنید هم نداشت، اما نمیتونست بدونموافقت عصبانی شدن هم تحمل کنه.
«ای... این کلاهبردار ازدواج...!»
به نظر میرسید که لیسیدنا یه زنثبتها خانهدار نبوده، بلکه یه اژدها تو سنچرا ازدواج بوده که دنبال یه شریک میگشته.
یادداشت نویسنده:
یک نفر در مورد گزینه کنترلمیده وزن پرسیده بود، باید بگم کهداره کاهش وزن ممکنه، اما افزایش اون غیرممکنه!
(بازی با کلمات غیرقابل ترجمه)
حجم متن زیاد شد چوناوضاع نمیتونستم وسط کار قطعش کنم. اینونتوریها،چشم زیرکلاسها و همهچیز محتوای زیادی برد...
یادداشت مترجم انگلیسی:
یه پسرههمم هاهاهاهاهاها. مچتونبهت رو گرفتم.
کسانی که پرسیده بودن آیا میشه موجودات زنده رو توتکمیل کیف گذاشت، من مطمئن نیستم. و کسانی که پرسیده بودنشما چرا میشه تخم رو تو کیف گذاشت، من هم نمیدونم.
اما با نگاه به اونکنترل صحنه، به نظر میرسید کهحاضر تخم هنوز «بارور نشده» بود؟
ویرایشگر: جایگاه لیراهمم به عنوان همسرمیده ایلهان دزدیده شد.
مترجم: لیرا: [بهم بگوتسریع مادر] اژدها: [نونا! (خواهر بزرگتر)]بدون (چرخه بینهایت دو خط بالا)
مترجم انگلیسی: Chamber
ویرایشگر انگلیسی: Koukouseidesu