---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 113: فصل 113 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 113: فصل 113

0

همه برای یک نبرد طولانی آماده شده‌یکدیگر​ بودند، اما نبرد مورد نظر بسیار طولانی‌تر‌نداره​ از چیزی بود که انتظارش را داشتند.

[از فیتا‌نوشدارو​ گزارش دریافت‌سهراب​ کردم.] (ارتا)

در حالی که یو ایل‌هان از روی تنبلی غلت‌نگاه​ می‌زد، ارتا که همه چیز را از زیر زبان‌رفت​ فیتا بیرون کشیده بود، شروع به توضیح دادن کرد.

[روش اتصال شبیه به اتصال با دارئو است. کلن خدای رعد در حین‌بیفتد​ خروج متوجه تغییر محیط شدند و دیدند که ده‌ها هزار هیولای رده دوم و‌کشید​ صدها هیولای رده سوم به دو جبهه تقسیم شده و با یکدیگر می‌جنگند.] (ارتا)

«اینکه بین خودشون می‌جنگن‌سوم​ به ما ربطی نداره... اما‌اینکه​ اثری از گونه‌های هوشمند بود؟»

[تا جایی که دیدند، هیچ اثری نبود.‌نگاه​ این طبیعی است. دارئو یک استثنا بود،‌عقب‌نشینی​ خدا هیچ دنیایی را رها نمی‌کند.] (ارتا)

اگر ارتش شیاطین نابودی و باغ غروب در دارئو دخالت نمی‌کردند، آن دنیا رها نمی‌شد؛ حداقل ارتا این‌طور‌رفت​ می‌گفت. بعد از آن، او درباره این صحبت کرد که چگونه دست یاری خدا یک بار دیگر به‌مغازه‌ای​ سوی دارئو دراز خواهد شد، اما چرا این حرف شبیه نوشدارو بعد از مرگ سهراب به نظر می‌رسید...

«پس کلن خدای رعد‌جلو​ فقط به نبرد نگاه‌استادی​ کردن و بعد فرار کردن؟»

[بله، آن هم با عجله. علاوه بر این، وقتی که عقب‌نشینی‌خودشون​ آن‌ها لو رفت، شکست سیاه‌چال جلو افتاد. اگر آن‌ها مهارت پنهان‌کاری‌طبیعی​ را به استادی رسانده بودند، محال بود چنین اتفاقی بیفتد!] (ارتا)

«حتی اگه این‌طوری هم تبلیغ کنی، هیچ مغازه‌ای‌کردن​ نیست که مهارت پنهان‌کاری رو با قیمت سی‌رفت​ و نه دلار و نود و نه سنت بفروشه.»

یو ایل‌هان آهی کشید. او فکر می‌کرد که‌فقط​ احتمالاً شناسایی درستی انجام نشده، اما هرگز تصور نمی‌کرد‌آن‌ها​ چیزی که آن‌ها فهمیده‌اند فقط نوک کوه یخ باشد.

به نظر می‌رسید کلن خدای رعد فکر می‌کردند که یک دنیای رهاشده فقط یک سیاه‌چال‌اگه​ کمی بزرگ‌تر است، اما یو ایل‌هان پس از حادثه دارئو حقیقت را به خوبی می‌دانست؛‌احتمالاً​ اینکه در دنیایی که تحت حاکمیت هیولاهاست، یک ارتش تا چه مقیاس وحشتناکی می‌تواند رشد کند.

«باید تو همون دنیای‌سوم​ لعنتی خودشون می‌موندن، چرا باید‌اینکه​ دقیقاً با زمین متصل می‌شد...»

[بهشت قضاوت کرده است که این پایان کار‌کردن​ نخواهد بود. حتی پیش‌بینی‌هایی وجود دارد که این‌رفت​ فقط مقدمه‌ای برای یک تغییر بزرگ است...] (ارتا)

یو ایل‌هان دوباره آهی کشید‌مرگ​ که ارتا با عجله و‌کردن​ برای دلداری دادنش اضافه کرد.

[اگر جای شکرش باقی باشد، این است که برخلاف دارئو،‌محال​ آن دنیا پس از دومین فاجعه بزرگ نابود شد. بنابراین،‌نیست​ احتمالاً هیچ هیولای رده چهارمی در آن دنیا وجود ندارد.] (ارتا)

«اما با اینکه زمین فقط اولین‌تقسیم​ فاجعه بزرگ رو پشت سر گذاشته،‌می‌جنگن​ یه هیولای رده چهارم روش ظاهر شد.»

زبان ارتا بند آمد. با وجود اینکه این کار دسیسه یک‌عجله​ خائن بود، اما همچنان حقیقت داشت. یو ایل‌هان در حالی که‌پنهان‌کاری​ با نیزه‌انداز استخوانی توی دستش ور می‌رفت، به صحبت ادامه داد.

«اینجا با دارئو فرق داره. من‌سهراب​ اعتماد به نفس زیادی برای مبارزه با‌عجله​ موجودات رده چهارمی که اژدهازاد نیستن ندارم.»

نیزه اژدهای هشت‌دم قطعاً به یک سلاح رتبه حماسی تبدیل‌محال​ شده بود. با این حال، اگر او در برابر اژدهازادها قرار‌قیمت​ نمی‌گرفت، نمی‌توانست به درستی از قدرت آن رتبه بالا استفاده کند.

«چهار... نه، پنج تا. بسته به نوع دشمن فرق‌اینکه​ می‌کنه، اما این حد نهایی منه. اگه سطح هر‌جایی​ کدومشون بالای ۲۳۰ باشه، منم کاری از دستم برنمیاد.»

[همین هم‌نوشدارو​ به اندازه کافی‌می‌رسید​ شگفت‌انگیز است.] (ارتا)

«فقط امیدوارم‌چرا​ اون دنیا‌نوشدارو​ شبیه دارئو نباشه.»

به خاطر اثر تشدید انسان-اژدها، اگر او در کنار‌رسانده​ یومیر می‌جنگید توانایی‌هایش ده درصد افزایش می‌یافت، اما نمی‌توانست‌کنی​ یک بچه سطح ۱ را به چنین مکان خطرناکی بیاورد.

یو ایل‌هان در همین فکر بود که سرش را چرخاند و لیرا را با‌نداره​ لبخندی شکوفا بر لب و یومیر را در آغوشش دید. با وجود اینکه در‌اگر​ حال حاضر افراد زیادی قوی‌تر از او آنجا حضور داشتند، او پنهان شده بود.

شگفت‌انگیزتر این بود‌مرگ​ که هیچ‌کس نمی‌توانست متوجه‌نگاه​ پنهان‌کاری این نوزاد شود.

«بابا!»

«...»

با وجود اینکه یو ایل‌هان کلاه‌خود بر سر داشت، یومیر او را شناخت‌ربطی​ و از آغوش لیرا به بغل او پرید. جرنگ، صدای برخورد فلز طنین‌انداز‌رها​ شد، اما یومیر همچنان لبخند می‌زد؛ انگار که هیچ دردی حس نکرده بود.

وقتی یو ایل‌هان در‌سهراب​ سکوت به لیرا چشم‌غره رفت،‌فرار​ او با دستپاچگی بهانه‌ای آورد.

[خودش گفت می‌خواد باباش رو‌مرگ​ ببینه! یه جوری نگاه می‌کرد که‌فرار​ انگار می‌خواست تنهایی راه بیفته بیاد!]

«با این حال، چطور می‌تونی یه بچه‌پنهان‌کاری​ رو بیاری به جایی که حتی اگه یه‌اگه​ هیولای رده چهارم هم ظاهر بشه عجیب نیست...»

مهارت پنهان‌کاری یومیر به سرعت رشد می‌کند.

مهارت پنهان‌کاری یومیر به سطح ۲۰ رسید. تشدید با سوارکار افزایش می‌یابد و می‌تواند از سطح قوی‌تری از پنهان‌کاری استفاده کند.

یو ایل‌هان پس از خواندن اطلاعات روی شبکیه چشمش، حرفش را قطع کرد و‌نداره​ آهی کشید. به نظر می‌رسید پنهان‌کاری یومیر در حال رسیدن به درجات بالاتری است،‌اگر​ چرا که وقتی نزدیک او بود می‌توانست از سطح بالاتری از پنهان‌کاری استفاده کند.

این دیگه خیلی بیش از حد قویه! یو ایل‌هان می‌خواست این را فریاد بزند، اما با‌رفت​ یادآوری گذشته، پنهان‌کاری خودش از همان لحظه‌ای که برای اولین بار پنجره وضعیتش را دیده بود در‌کنی​ سطح حداکثر قرار داشت. او هیچ صلاحیتی نداشت که بگوید شخص دیگری بیش از حد قوی است.

«آره، فقط سریع به استادی‌مرگ​ برسونش. بیا یه مهارت بالاتر‌کردن​ هم به دست بیاریم، باشه؟»

«آره!»

یومیر که با لبخند و بی‌خبر از همه‌جا جواب‌اینکه​ داده بود، کمی وول خورد تا موقعیت راحتی پیدا کند.‌هیچ​ البته، سطح مهارت پنهان‌کاری هنوز هم در حال افزایش بود.

افراد بی‌شمار و حتی هیولاهای بی‌شمارتری در‌نگاه​ اطراف حضور داشتند. با پنهان شدن در‌عقب‌نشینی​ میان آن‌ها، محال بود سطح پنهان‌کاری بالا نرود.

[قدرت خط‌چرا​ خونی واقعاً‌نوشدارو​ شگفت‌انگیز است...] (ارتا)

«حرف خط خونی رو نزن.»

یو ایل‌هان با وجود اینکه جوابش را داد، اما در دل‌خودشون​ سر تکان می‌داد. با این سرعت، او به این فکر می‌کرد که‌استثنا​ آیا تا پایان نبرد این مهارت به سطح ۵۰ می‌رسد یا نه.

«آره، بیا فقط به چشم‌می‌رسید​ ارتقای مهارت بهش نگاه کنیم.‌بله​ خب، پیش منم جاش امنه.»

[این نگرش‌چرا​ کاملاً مثبتی است،‌مرگ​ خوشم آمد.] (ارتا)

یو ایل‌هان در حالی که غرغر می‌کرد، جای یومیر را در آغوشش‌اتفاقی​ درست کرد. با این حال، درست زمانی که یومیر به هیولاهای بی‌شمار رده‌بفروشه​ دومی که از دروازه بیرون می‌ریختند خیره شده بود، از یو ایل‌هان پرسید.

«بابا، می‌تونم شکارشون کنم؟»

«تو؟»

«آره!»

این پیشنهادی بود که او هرگز به آن فکر نکرده بود. از‌اتفاقی​ آنجایی که سطح یومیر هنوز ۱ بود، او قصد داشت سطحش را‌سنت​ به آرامی با گابلین‌ها یا اسلایم‌ها در یک سیاه‌چال ضعیف‌تر بالا ببرد.

آره، مگه خیلی ساده‌لوح نبود؟ شکار‌تقسیم​ گابلین توسط اژدها، هه. او از‌می‌جنگن​ بدو تولد مهارت رده بالاتری داشت!

صبر کن،‌نوشدارو​ نه، اون‌سهراب​ هنوز سطح ۱ـه.

از آنجایی که نمی‌توانست خودش‌مرگ​ به جوابی برسد، یو ایل‌هان‌کردن​ پاسخ را از ارتا جویا شد.

«چند تا ضربه لازمه‌جلو​ تا با جادوی رده‌میانی یه‌رسانده​ هیولای رده دوم رو کشت؟»

[چیزی که آن امپراتریس در آنجا استفاده می‌کند هم جادوی رده‌میانی‌خودشون​ است. اگر سطح و مانای طلسم‌گر کافی باشد، قطعاً با یک ضربه‌استثنا​ کشته می‌شود... نگو که اژدهایان از بدو تولد جادوی رده‌میانی دارند؟] (ارتا)

«عالیییییه.»

مکان ارتقای مهارت‌حرف​ به مکان ارتقای‌سهراب​ سطح تغییر یافت.

«میر، اگه نتونی با جادوت درجا بکشیشون، همه‌شون موقع برخورد به حصار‌اتفاقی​ می‌میرن، پس باید درجا کارشون رو تموم کنی. یا حداقل باید یه‌سنت​ زخم کشنده بهشون بزنی تا بتونی جایگاه ام‌وی‌پی رو به دست بیاری.»

«آره!»

«مانات رو ذخیره نکن.‌سهراب​ به هر حال وقتی‌کردن​ سطحت بره بالا، بازیابی می‌شه.»

«آره!»

«خوبه، پس بیا آماده بشیم.»

یو ایل‌هان به آرامی دست چپ یومیر را گرفت و او را بلند کرد.‌نداره​ یومیر انگشت اشاره دست چپش را که در دست یو ایل‌هان بود دراز کرد،‌اگر​ و سپس مانا را جمع کرده و آن را به جادوی باد تغییر داد.

همان‌طور که از یک اژدها انتظار می‌رفت؟ در مقایسه با انسان‌ها، موج مانا‌وقتی​ و سرعت تکمیل جادو به طرز خیره‌کننده‌ای برتر بود. بخشی از جادوی اژدهای رده‌اتفاقی​ چهارمی که او در دارئو بارها طعمش را چشیده بود، اکنون اینجا حضور داشت.

«اگه سطحت رفت بالا،‌نوشدارو​ باید مثل بابا سریع‌فقط​ خودت رو پنهان کنی.»

«آره!»

وقتی باد روی نوک انگشتان یومیر به‌یکدیگر​ قدری متراکم شد که شکل گرفت، یک‌نداره​ هیولای رده دوم دقیقاً از دروازه بیرون آمد.

حالا! وقتی یو ایل‌هان به آرامی به دستی که یومیر را‌عجله​ گرفته بود نیرو وارد کرد، او بلافاصله گلوله باد را شلیک کرد.‌استادی​ سوراخی روی سر هیولا ظاهر شد و همان‌طور نقش بر زمین شد.

این اتفاق در یک چشم به هم زدن رخ داد و از آنجایی‌عجله​ که آن هیولا تنها چیزی نبود که از دروازه بیرون می‌پرید، نه تنها مردم،‌محال​ بلکه حتی خود هیولاها هم متوجه آن نشدند. مشکل، اتفاقی بود که بعدش افتاد.

سطح یومیر به ۱۷ رسید.

یومیر به یک اژدهای خردسال تکامل یافت.

نور کورکننده‌ای از بدن یومیر که حالا از حالت‌رسانده​ پنهان‌کاری خارج شده بود، ساطع شد. این چیزی شبیه‌کنی​ به یک ارتقا سطح ساده نبود، بلکه یک تکامل بود!

شدت نور آن‌قدر زیاد بود که حتی هیولاها هم‌اینکه​ به سمت او برگشتند، اما نور به قدری خیره‌کننده‌جایی​ بود که هیچ‌کس نمی‌توانست ببیند آن وسط چه خبر است.

و وقتی نور ناپدید شد، دیگر هیچ‌چیزی آنجا نبود. مردم حسابی جا خوردند، اما در‌آن‌ها​ موقعیتی نبودند که بتوانند با آرامش اوضاع را تحلیل کنند. بعضی‌ها فقط فکر کردند که‌اگه​ سوسانو کاری کرده و عده‌ای دیگر هم تصور کردند که کسی جادوی اشتباهی زده است.

اما جواب اصلی این بود که یو‌می‌رسید​ ایل‌هان از آن حجم عظیم نور استفاده‌علاوه​ کرده بود تا دوباره خودشان را پنهان کند.

«واو!»

یومیر که حس می‌کرد قوی‌تر شده، با خوشحالی دست زد. به لطف این تکامل، یومیر که‌گونه‌های​ بدنی شبیه به یک بچه دو ساله داشت، حالا شبیه به یک کودک چهار، پنج ساله شده‌غروب​ بود و لباس‌هایی که به تن داشت هم در یک چشم به هم زدن پاره پوره شدند.

«پس به دست آوردن رده‌می‌رسید​ باعث رشد فیزیکی اون‌ها هم می‌شه.‌عجله​ اژدهایان واقعاً موجودات شگفت‌انگیزی هستن.» (ارتا)

«مممم، قبلاً بامزه‌تر‌حرف​ بود، اما الان هم‌می‌رسید​ هنوز خیلی نازه!» (لیرا)

«تمام مانات رو برگردوندی، درسته؟»

«آره، داره سرریز می‌کنه!»

مانای یومیر واقعاً در حال سرریز شدن بود. مانایی که نمی‌توانست درون‌علاوه​ خودش نگه دارد، روی پوستش را پوشانده بود و او از هدر‌رسانده​ رفتن آن جلوگیری می‌کرد. این حکمرانی مانای یک اژدها بود! عجب قابلیت بی‌نظیری.

مانا وقتی سطح ۱ به ۲ می‌رسد، وقتی ۲ به ۳ می‌رسد، وقتی‌عجله​ ۳ به ۴ می‌رسد، بازیابی می‌شود... و به همین شکل، او تمام مانایی‌رسانده​ را که تا سطح ۱۷ پر شده بود، برای خودش حفظ کرده بود.

آن هم‌شکست​ حتی در حین‌افتاد​ گذراندن یک تکامل!

«تکنیک فوق‌العاده‌ایه. زمانی که من تونستم همچین کاری بکنم،‌اینکه​ خیلی وقت بود که از اون سطحی که بتونم‌جایی​ این‌طوری پشت سر هم ارتقا سطح بدم گذشته بودم...» (ارتا)

«من هنوزم نمی‌تونم همچین کاری‌می‌رسید​ بکنم. پس ارتقا سطح‌های پی‌درپی‌بله​ همچین کاربردی هم داشت!» (لیرا)

«همچین کاربردی وجود‌حرف​ نداره. این رسماً‌سهراب​ تقلب محضه.» (ارتا)

کاملاً واضح بود که یو ایل‌هان هم نمی‌توانست چنین کار‌محال​ هیولاواری انجام دهد. مهم نبود چقدر در استفاده از مانا‌نیست​ مهارت پیدا کرده بود، این قضیه کلاً چیز دیگری بود.

«این مانای خیلی‌صدها​ زیادیه، می‌تونم همه‌اش‌تقسیم​ رو استفاده کنم؟»

«البته.»

«پس می‌خوام بعدی رو بکشم!»

هدفی که یومیر به آن اشاره کرد، یک هیولای‌رسانده​ گرگی بود که تازه از دروازه بیرون پریده بود.‌کنی​ یو ایل‌هان در یک لحظه سطحش را تشخیص داد.

آن هیولا در رده‌سوم​ سوم بود. هیولایی که‌می‌جنگند​ سطحش بالای ۱۱۰ بود.

در این مکان، به جز یو ایل‌هان، تنها استادان کلنِ اتحاد خط مقدم‌وقتی​ می‌توانستند در یک مبارزه تن‌به‌تن آن را بکشند. تازه برای این کار هم‌چنین​ به سلاح‌های رده‌بالایی نیاز داشتند که خود یو ایل‌هان به آن‌ها فروخته بود.

«با این حال،‌حرف​ تو هنوز تو‌سهراب​ رده اول هستی...»

«الان دقیقاً کی‌سیاه‌چال​ داره به کی‌مهارت​ تیکه می‌ندازه؟» (ارتا)

یو ایل‌هان با نگرانی این را گفت، اما با حرف ارتا فقط توانست دهانش را ببندد. وقتی به گذشته فکر‌نبود​ می‌کرد، به یاد می‌آورد که خودش هم وقتی هنوز در رده اول بود یک هیولای رده سوم را کشته بود! تازه‌بعد​ فقط همین بود؟ زمانی هم بود که برای ماموریت پیشرفت به رده دومش مجبور بود هیولاهای رده سوم را درجا بکشد.

«...راست می‌گی.»

«می‌تونم بکشمش!»

وقتی پای خودش در میان بود زیاد به این چیزها فکر نمی‌کرد، اما چطور وقتی نوبت به‌تبلیغ​ یومیر می‌رسید این‌قدر متفاوت فکر می‌کرد... یو ایل‌هان بالاخره فهمید که خودش عجب عجوبه‌ی غیرطبیعی‌ای بوده. البته در‌هرگز​ مقایسه با کارهایی که تا الان کرده بود، این درک و کشف خیلی دیر به سراغش آمده بود.

لیرا در حالی که با‌جبهه​ چشمانی پر از عشق به‌بین​ آن دو نگاه می‌کرد، گفت:

«چطور پدر و‌مرگ​ پسر می‌تونن این‌قدر‌فقط​ شبیه هم باشن؟» (لیرا)

«حرفی رو‌چرا​ که مادرم همیشه‌مرگ​ می‌گفت تکرار نکن!»

هیچ‌کدام از پدر و پسر از شنیدن این جمله‌رسانده​ خوشحال نشدند! یو ایل‌هان این خشم را به دستش‌کنی​ منتقل کرد و دوباره به آرامی دست یومیر را گرفت.

«آره میر. بیا بکشیمش.»

«آره!»

یومیر مانایی را که درون بدنش‌سهراب​ می‌جوشید و مانایی را که دورش می‌چرخید،‌عجله​ دوباره روی نوک انگشت اشاره‌اش جمع کرد.

مهارت پنهان‌کاری یومیر به سطح ۳۰ رسید. قدرت این مهارت به دلیل افزایش تشدید بین سوارکار قوی‌تر می‌شود.

مهارت حکمرانی مانای یومیر به سطح ۱۷ رسید.

حفظ پنهان‌کاری در حین جمع کردن مانا در یک نقطه باعث می‌شد مهارت‌بیفتد​ به شکل دیوانه‌واری بالا برود. حتی با در نظر گرفتن این موضوع، رشد‌آهی​ مهارت خیلی سریع بود. همان‌طور که از استعداد پسر تک‌رو همه‌کیهانی انتظار می‌رفت. لعنتی.

یومیر در حالی که به شدت عرق می‌کرد، مانا را متراکم کرد. شاید چون‌نداره​ این فقط مانای خودش نبود، گلوله‌ای که این بار شکل گرفتنش بیشتر از دفعه قبل‌ارتش​ طول کشید، تبدیل به یک گلوله جادویی شد که ارزش این صبر کردن را داشت.

«خوبه میر. بیا اون‌سهراب​ یاروی قبلی رو ول کنیم‌فرار​ و بریم سراغ یکی دیگه.»

«یه قوی‌ترش؟»

«یه قوی‌ترش.»

هیولایی که یومیر دفعه قبل به آن اشاره کرده بود، همین حالا هم به حصار برقی‌گونه‌های​ برخورد کرده بود و به دلیل حملات مختلف در حال ضعیف شدن بود. یو ایل‌هان به‌باغ​ جای آن، به یک گرگ سیاه اشاره کرد که به نظر می‌رسید راحت بالای سطح ۱۲۰ باشد.

«حالا!»

«آره!»

یومیر تلنگری به‌سیاه‌چال​ انگشتش زد و‌مهارت​ گلوله را شلیک کرد.

گلوله طوری که انگار طبیعی‌ترین اتفاق دنیاست، سر گرگ‌اینکه​ را سوراخ کرد و از آنجایی که به نظر‌جایی​ می‌رسید هنوز قدرت زیادی برایش باقی مانده، وارد دروازه شد.

«ها؟»

«ها؟»

پدر و پسر هم‌زمان سرهایشان را کج کردند. به هر حال، از آنجا که‌حتی​ گرگ درجا مرد، پنهان‌کاری یومیر همراه با یک ارتقا سطح انفجاری دوباره از بین رفت‌می‌کرد​ و یو ایل‌هان مجبور شد به سمت بالا بپرد تا دوباره خودشان را پنهان کند.

سطح یومیر به ۳۱ رسید.

مهارت حکمرانی مانای یومیر به سطح ۲۰ رسید. او اکنون می‌تواند مقدار ناچیزی مانا از جادوی شخص دیگری بدزدد.

یومیر با خوشحالی خندید و دست‌تقسیم​ زد. ده‌ها کریستال مانا شکل گرفتند‌می‌جنگن​ و دور او به پرواز درآمدند.

«دوباره یه‌نوشدارو​ عالمه مانا‌سهراب​ گیرم اومد!»

از آنجا که آمار جادوی یومیر با هر ارتقا سطح به طور قابل‌توجهی افزایش‌علاوه​ می‌یافت، این مانای روی هم انباشته‌شده دردسرساز بود. یو ایل‌هان با امیدواری پیش خودش‌چنین​ فکر کرد که شاید همین امروز بتواند پسرش را به پیشرفت رده دوم برساند.

با این حال، امیدهایش خیلی زود به باد رفت.‌رسانده​ لحظه‌ای که یو ایل‌هان و یومیر روی زمین فرود آمدند،‌مغازه‌ای​ مردی مو مشکی با هاله‌ای ترسناک از دروازه بیرون دوید.

«یه مرد؟‌دوم​ اون که‌سوم​ انسان نیست.»

انسان‌ها با دیدن آن مرد که به وضوح شبیه یک موجود رده چهارم بود، دندان‌هایشان را به هم ساییدند و بالاخره با خود فکر کردند چیزی‌چنین​ که قرار بود بیاید، آمد. یو ایل‌هان دستش را بالا برد تا چیزی را که آماده کرده بود فعال کند و یومیر هم که ظاهراً فکر‌نمی‌کرد​ می‌کرد حریف این یکی نمی‌شود، پنهان‌کاری‌اش را تا حد ممکن فعال کرد و سعی کرد خودش را در آغوش یو ایل‌هان جا کند، اما زره مانعش شد.

در همان لحظه.

«لطفاً ما رو به خاطر نشناختن‌مهارت​ وجود قادر مطلق شما به عنوان یک‌بیفتد​ اژدها ببخشید و به ما کمک کنید!»

مرد کلماتی را به زبان آورد که‌یکدیگر​ فقط یو ایل‌هان می‌توانست بفهمد، سپس بلافاصله‌نداره​ زانو زد و سرش را به زمین کوبید.

اوضاع داشت به‌مرگ​ سمتی می‌رفت که‌فقط​ هیچ‌کس انتظارش را نداشت.

یادداشت نویسنده:

میر یک‌مرگ​ نابغه است! به‌فقط​ باباش رفته، هاهاهاها!

با اینکه شبیه بودن پدر و پسر اصلاً توهین‌اینکه​ نیست، اما مادرها همیشه بدترین ویژگی‌های این دو رو‌جایی​ برجسته می‌کنن... احتمالاً نقاط مشترک خوب زیادی هم دارن! احتمالاً!

حواس دیوانه‌واری که تونست یه اژدها رو تشخیص بده،‌چنین​ حتی با اینکه فقط یه گلوله باد بود! این‌نیست​ واقعاً تله نیست. اون فقط حواس خیلی تیزی داره!

یادداشت مترجم:

چگونه بیش‌چرا​ از حد‌نوشدارو​ قوی شویم:

۱. تجهیزات‌جبهه​ بیش از‌یکدیگر​ حد قوی

۲. آمار‌شکست​ بیش از‌جلو​ حد قوی

۳. هر دو

شخصیت اصلی فعلاً تو مرحله‌جبهه​ ۳ هست، میر تو مرحله‌بین​ ۲... که به زودی می‌شه ۳.

یادداشت ویراستار:

اضافه می‌کنم:

۴. والدین‌چرا​ بیش از‌نوشدارو​ حد قوی

۵. اژدها بودن

یک اضافه دیگه از مترجم:

۶. همه موارد بالا.

ناولها | novelha.net