---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 105: فصل 105 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 105: فصل 105

0

در آن سه ماهی که‌خون​ او دور بود، زمین بیشتر‌مانای​ به فاجعه بزرگ عادت کرده بود.

ساختمان‌های امن بسیاری به تازگی ساخته شده بودند و یک سیستم رسمی برای مدیریت سیاه‌چاله‌ها ایجاد‌شکار​ شده بود. جوخه‌های کاربران توانایی که توسط کشورها مدیریت می‌شدند نیز شروع به شکل‌گیری کردند و‌جایی​ کلن‌هایی که مانند شرکت‌ها فعالیت می‌کردند، جایگاه خود را در این جامعه در حال تغییر تثبیت کردند.

ارزش کاربران تواناییِ قدرتمند روز به روز بیشتر می‌شد،‌سریع‌تر​ بسیاری از صنایع و تکنولوژی‌ها معنای خود را از‌می‌خواستند​ دست دادند و صنایع جدیدتری شروع به ظهور کردند.

البته، تمام این‌ها دستاوردی بود‌دستاوردی​ که با خون و عرق‌آمده​ افراد زیادی به دست آمده بود.

مانای متمرکز در ژاپن با مرگ اوروچی در سراسر جهان پخش شد و غلظت مانای‌سراسر​ زمین به طور کلی افزایش یافت، که این موضوع باعث شد نرخ پیدایش هیولاها و‌کسی​ سیاه‌چاله‌ها بسیار بسیار بیشتر شود. هر کسی که قدرتی داشت باید برای محافظت از خانه‌اش می‌جنگید.

در همین حین، ۲۶ کلنی که موفق‌اینکه​ به دریافت سلاح‌های استانداردِ سطح بالا از‌آن‌ها​ ونگارد شده بودند، درخشان‌تر از بقیه می‌درخشیدند.

تجهیزاتی که یو ایل‌هان فروخته بود حتی بعد از اینکه شخص‌کلن‌ها​ به رده سوم می‌رسید هم قابل استفاده بودند و آن‌ها فقط‌انجام​ باید در حین شکار هیولاها مراقب می‌بودند که آسیبی به تجهیزات نرسد.

شهرت آن‌ها روز به روز در کشورهایشان و در جهان بالا می‌رفت و در‌مرگ​ حقیقت، سطح آن‌ها به قدری سریع‌تر از سایر کلن‌ها بالا می‌رفت که غیرقابل مقایسه بود؛‌بسیار​ تا جایی که کلن‌های دیگر حتی اگر می‌خواستند هم نمی‌توانستند کاری علیه آن‌ها انجام دهند.

پس، تنها چیزی‌این‌ها​ که برای بقیه باقی‌افراد​ مانده بود، استیصال بود.

آن‌ها آرزو می‌کردند که ونگارد قبل از اینکه این‌رده​ شکاف بزرگ‌تر شود، سلاح‌های رده بالاتری به آن‌ها بفروشد،‌می‌بودند​ یا حداقل سلاح‌های استاندارد را در مقیاس وسیع عرضه کند.

خنده‌دار بود، اما فروشگاه تجهیزاتی که یو ایل‌هان فقط به این دلیل‌غیرقابل​ راه انداخته بود که نمی‌خواست به تنهایی زجر بکشد، حالا به بزرگ‌ترین آرزوی‌چیزی​ همه مردم جهان تبدیل شده بود. آن هم فقط در عرض ۴ ماه.

دو گروه دیگر هم بودند که توجهی کمتر از ونگارد دریافت‌مانای​ نکردند: کلن خدای رعدِ کره، و «سرکوب»، که تنها سازمان زیر‌افزایش​ نظر دولت یک کشور بود و تجهیزاتش توسط یو ایل‌هان تامین می‌شد.

«کلن خدای رعدِ کره،‌دستاوردی​ سیاه‌چاله‌های دشوار را یکی‌زیادی​ پس از دیگری فتح می‌کند!»

«رشد خیره‌کننده کلن‌های‌ایل‌هان​ کوچک. همه اتحادِ‌بعد​ ونگارد را پیش‌بینی می‌کنند.»

«ببر کوچک کره، سرکوب،‌شهرت​ به ارتشی تبدیل می‌شود که‌سریع‌تر​ همه آن را تحسین می‌کنند.»

«واو.»

[به نظر‌تمام​ می‌رسه تجهیزاتت‌دستاوردی​ خیلی خوب بودن.]

به نظر می‌رسید که شهرت کلن خدای رعد و‌رده​ سرکوب واقعاً بالا بود، چون او با وجود اینکه هنوز‌آسیبی​ در آمریکا بود می‌توانست اخبار مربوط به آن‌ها را بخواند.

بیشتر اخبار درباره این بود که چطور کلن خدای رعد یک کلن دیگر‌مقایسه​ را که در یک سیاه‌چاله گیر افتاده بودند نجات داده، یا درباره سرکوب بود‌مانده​ که با موفقیت هیولاهای یک منطقه خطرناک در کشوری دیگر را پاکسازی کرده بود.

«واو، پرچم‌البته​ کره داره همه‌جا‌دستاوردی​ به اهتزاز درمیاد.»

[سهم تو هم باید زیاد باشه. چرا‌افراد​ ازشون نمی‌خوای هر بار که پرچم کره‌اوروچی​ به اهتزاز درمیاد، از مالیاتت کم کنن؟]

«تو نابغه‌ای چیزی هستی؟»

البته، از آنجایی که ونگارد در گانگنام سئول افتتاح شده بود، مطمئناً روی‌مقایسه​ این موضوع تأثیر گذاشته بود. این نظر که کلن خدای رعد رابطه عمیق‌تری‌باقی​ نسبت به سایر کلن‌ها با ونگارد دارد، در اینترنت دست به دست می‌شد.

کلن خدای رعد این ادعا را‌خون​ نه تایید کرد و نه تکذیب،‌متمرکز​ اما مردم از آن مطمئن بودند.

«مالک ونگارد، یو ایل‌هان کیست؟»

«ونگارد سلاح‌هایی را تامین می‌کند که در هیچ دنیای‌رده​ دیگری دیده نمی‌شود. گمان می‌رود رئیس آن، یو ایل‌هان، دارای‌آسیبی​ توانایی منحصربه‌فردی است که می‌تواند مهارت‌های تولیدی را تقویت کند...»

کار مردم به جایی رسیده بود که درباره ونگارد، خدای رعد و سرکوب رمان‌جایی​ می‌نوشتند و فن‌فیکشن می‌ساختند. قضیه به قدری جدی بود که یو ایل‌هان در حالی‌استیصال​ که با پنهان‌کاری به سمت فرودگاه می‌رفت، کتاب‌هایی درباره زندگی ده «یو ایل‌هان» مختلف خواند!

«این دنیا واقعاً خفه‌کننده‌ست.»

«غلظت مانا خیلی پایینه.»

«هااا، فووو.»

چهار الفی که از ترس از بین رفتن پنهان‌کاری به یو ایل‌هان‌غیرقابل​ چسبیده بودند، به خاطر تفاوت غلظت مانا بین دارئو و زمین روزگار‌تنها​ سختی را می‌گذراندند. تکان خوردنِ بی‌حال گوش‌های درازشان گواهی بر این موضوع بود.

حتماً احساس می‌کردند که قدرتشان در حال تخلیه شدن است.‌آمده​ یو ایل‌هان هم در همان لحظه احساس مشابهی داشت، بنابراین‌طور​ خیلی خوب آن‌ها را درک می‌کرد. با خنده به آن‌ها گفت:

«احتمالاً نمی‌تونید‌تمام​ تمام قدرتتون رو‌خون​ اینجا بیرون بکشید.»

«ما آماده بودیم،‌ایل‌هان​ اما این درد به‌اینکه​ شکل غیرقابل تصوری دردناک‌تره.»

«چطور ممکنه قهرمانی مثل اعلی‌حضرت از‌می‌رفت​ دنیایی بیرون بیاد که تازه اولین‌غیرقابل​ فاجعه بزرگ رو پشت سر گذاشته؟»

«گفتم بهم نگید اعلی‌حضرت.»

«آه، خیلی متاسفم، اعلی‌حضرت!»

یو ایل‌هان که در سکوت تصمیم گرفته بود وقتی برگشتند آن‌ها را درست و حسابی تربیت‌شکار​ کند، آن‌ها را به سمت فرودگاه هدایت کرد. سپس، بی‌توجه به جمعیت زیاد مردم، قاچاقی سوار‌جایی​ هواپیما شد. الف‌ها هم بدون اینکه چیزی بدانند فقط به دنبال یو ایل‌هان وارد هواپیما شدند.

«واقعاً چیزهای جالبی وجود دارن، کی‌می‌رفت​ فکرش رو می‌کرد یه همچین توده‌غیرقابل​ فلزی بتونه تو هوا پرواز کنه.»

«کشورهای انسانیِ دیگه‌ای‌تمام​ هم بودن که چیزهایی‌عرق​ شبیه به این می‌ساختن.»

«حق با توئه، هرچند‌دستاوردی​ مدت کوتاهی بعد از‌زیادی​ دومین فاجعه بزرگ سقوط کردن.»

صحبت‌های بی‌خیالِ الف‌ها باعث شد یو ایل‌هان‌اینکه​ به خود بلرزد. انگار داشتند پیش‌بینی می‌کردند‌آن‌ها​ که تمدن بشری قرار است سقوط کند.

[زمین ممکنه متفاوت‌نرسد​ باشه. همه دنیاها روش‌های‌حقیقت​ زندگی خودشون رو دارن.]

«اگه این‌طور باشه که خوبه.»

چند ساعت بعد، آن‌ها به کره رسیدند. در این سه‌مانای​ ماه، در کره هم چیزهای زیادی تغییر کرده بود، به‌کلی​ خصوص شهرها که بسیار سریع‌تر از مناطق غیرشهری توسعه یافته بودند.

تراکم جمعیت که از قبل هم بالا بود، بیشتر شده بود‌می‌رسید​ و بخشی از مناطق خطرناکِ هیولاها کاملاً ایزوله شده بودند. او‌شهرت​ احساس می‌کرد که انگار دارد به یک کشور کاملاً متفاوت نگاه می‌کند.

چیزی که از همه مهم‌تر بود، این‌حقیقت​ بود که در اینجا حداقل ۱۰ برابر بیشتر‌کلن‌های​ درباره ونگارد، خدای رعد و سرکوب صحبت می‌شد.

«اینجا سرزمین مادریِ اعلی‌حضرته!»

«واقعاً شلوغ و پر‌دستاوردی​ سر و صداست. مخصوصاً ساختمون‌هاش‌آمده​ خیلی عجیب به نظر می‌رسن.»

«اصلاً نمی‌فهمم چی دارن می‌گن.»

«آه.»

یو ایل‌هان تازه متوجه شد که الف‌ها نه تنها انگلیسی بلد نیستند، بلکه کره‌ای هم نمی‌دانند.‌سراسر​ در حالی که یو ایل‌هان با فکر کردن به اینکه آیا باید اول به آن‌ها کره‌ای‌قدرتی​ یاد بدهد یا نه، احساس افسردگی می‌کرد، ارتا طوری حرف زد که انگار چیز مهمی نبود.

[فقط کافیه‌تمام​ به هر کدومشون‌خون​ یه آرتیفکت بدی.]

«چی؟!»

[ارتش بهشت هزاران آرتیفکت داره که جادوی ترجمه روشون اعمال شده. با اینکه‌مقایسه​ نمی‌تونن زبان هیولاها یا زبان اژدهایان رو ترجمه کنن، اما ترجمه بین زبان‌باقی​ الفیِ دارئو و زبانی که روی زمین صحبت می‌شه باید براشون ممکن باشه.]

دهان یو‌البته​ ایل‌هان از روی‌دستاوردی​ ناباوری باز ماند.

«امکان نداره،‌تمام​ عمراً شماها‌دستاوردی​ این‌قدر کارآمد باشید.»

[پس فراموشش کن.]

«خیلی معذرت می‌خوام.‌نرسد​ لطفاً اون‌ها رو‌می‌رفت​ به من بده.»

[هه هه، پس چند تا از اونا رو بهت‌زیادی​ می‌دم. از اونجایی که دستاوردهات این بار خیلی بزرگ‌پخش​ بود، گرفتن ۴ تا آرتیفکت ترجمه نباید کار سختی باشه.]

یو ایل‌هان هم با دیدن اینکه ارتا از حس برتری‌ای که مدت‌ها بود تجربه‌اش نکرده‌سراسر​ بود لذت می‌برد، خندید. با این حال، این خنده فقط یک لحظه دوام آورد. از وقتی‌قدرتی​ کلمه «ارتش بهشت» به میان آمد، به یاد شخص خاصی افتاد و رنگ از رخش پرید.

«حال لیتا خوبه؟»

او نمی‌توانست از هیچ چیزی مطمئن باشد، اما یو ایل‌هان یقین داشت که ارتش شیاطین نابودی‌دیگر​ به این دلیل او را هدف قرار داده بودند تا به لیتا برسند. حالا چه به خاطر‌بالاتری​ این بود که لیتا قوی بود و تهدیدی برایشان محسوب می‌شد، یا اینکه ارزش دیگری برایشان داشت.

از آنجا که یو ایل‌هان به جای گیر افتادن، همه آن‌ها را‌متمرکز​ تار و مار کرده بود، جای نگرانی نبود، اما اگر لیتا فریبشان را‌باعث​ می‌خورد چه؟ حتی اگر فریب نمی‌خورد، چه می‌شد اگر از آن‌ها شکست می‌خورد؟

او در دارئو این افکار را در ذهنش مهر و‌مانای​ موم کرده بود چون نمی‌توانست همیشه در تنش و اضطراب باشد،‌افزایش​ اما حالا که به او فکر می‌کرد، دیگر نمی‌توانست آرام بگیرد.

ارتا که متوجه‌ایل‌هان​ افکار او شده بود،‌اینکه​ با لبخندی تلخ گفت.

[اگه این‌قدر نگرانی، می‌خوای‌شهرت​ برم بالا و یه‌قدری​ سر و گوشی آب بدم؟]

«لطفاً.»

[پس می‌رم یه نگاهی بندازم.]

او بدون حرف اضافه‌ای راهی بهشت شد. یو ایل‌هان‌رده​ رو به الف‌هایی کرد که چون قادر به دیدن فرشتگان‌آسیبی​ نبودند، بدون اینکه بدانند چه اتفاقی افتاده فقط پلک می‌زدند.

«پس اول بریم خونه.»

«به... به عمارت اعلی‌حضرت؟ شما‌دستاوردی​ می‌تونید فقط یه اتاق کوچیک‌آمده​ تو یه ساختمان فرعی بهمون بدید.»

«من همچین چیزی ندارم.»

قوی‌ترین در میان چهار الف، جنگجوی زیبای شمشیرزن یعنی‌رده​ میری، سرش را کج کرد و قبل از اینکه‌می‌بودند​ انگار لامپی بالای سرش روشن شود، فریاد زد: «آها!»

«پس، یه قصر جداگانه!»

«دلت کتک می‌خواد؟»

«پس من‌تمام​ به دنبال‌دستاوردی​ اعلی‌حضرت میام.»

«اعلی‌حضرت خشن هم خیلی جذابه.»

«خفه شو احمق.»

الف‌ها دهانشان را بستند و به دنبال یو ایل‌هان راه افتادند. یو‌متمرکز​ ایل‌هان با این فکر که واقعاً شانس آورده یک طبقه کامل از یک‌باعث​ آپارتمان را خریده است، آن‌ها را به سمت آپارتمانش در گانگنام راهنمایی کرد.

در راه، آن‌ها از کنار ساختمانی که‌افراد​ متعلق به یو ایل‌هان بود و ونگارد‌اوروچی​ در آن قرار داشت نیز عبور کردند.

او بررسی کرد تا ببیند آیا ساختمان هنوز دست‌نخورده است‌سوم​ و آیا جادوی محافظ فرشته هنوز آنجا هست یا نه،‌تجهیزات​ و وقتی تقریباً به آپارتمان رسید، با والدینش تماس گرفت.

خوشبختانه، مادرش‌تجهیزات​ جواب تماسش‌شهرت​ را داد.

[پسرم! رفته بودی‌تمام​ یه دنیای دیگه؟‌خون​ حسابی طولش دادی.]

«آره مامان.‌تمام​ حال بابا که‌خون​ خوبه، مگه نه؟»

این حرف دقیقاً هم اشتباه نبود. با‌اینکه​ اینکه آنجا یک دنیای متروکه بود، اما‌آن‌ها​ مگر باز هم یک دنیای دیگر محسوب نمی‌شد؟

حالا یو ایل‌هان هم یک عودت‌کننده بود! هرچند با فکر کردن‌کلن‌ها​ به اینکه آیا اصلاً ارزشش را داشت که به این شکل‌انجام​ تبدیل به یک عودت‌کننده شود، احساس تراژیکی به او دست می‌داد!

با این حال، درست زمانی که یو ایل‌هان غرق در این‌مانای​ تراژدی بود، مادرش با آرامش جمله‌ای به زبان آورد که اگر‌افزایش​ یو ایل‌هان آن را در دوران دبیرستانش می‌شنید، از حال می‌رفت.

[پدرت کارش رو ول کرد.]

«...خب این خوبه. اما چرا؟»

[شرکت ورشکست شد. خب، همه شرکت‌های این‌حقیقت​ حوزه ورشکست شدن. فکر کنم یه مدتی‌جایی​ طول بکشه تا بتونه کار جدیدی پیدا کنه.]

یک دلیل ساده و منطقی. یو ایل‌هان به این فکر کرد‌مانای​ که به خانه پول بفرستد، اما با خود گفت که پدرش حتی‌یافت​ اگر بمیرد هم آن را قبول نخواهد کرد، بنابراین به مادرش گفت:

«مامان، اگه بابا هنوز‌دستاوردی​ می‌خواد کار کنه، نظرت در‌آمده​ مورد کار تو ونگارد چیه؟»

البته که والدینش می‌دانستند او رئیس ونگارد است. در ابتدا، آن دو فکر می‌کردند که پسرشان در دنیای دیگری روابط‌تجهیزات​ خوبی پیدا کرده و یک فروشگاه تجهیزات راه انداخته است، اما با دیدن اینکه ونگارد به مرکز توجه جهان تبدیل شده،‌دهند​ فهمیدند که آن زره محافظ نازکی که یو ایل‌هان قبلاً به آن‌ها داده بود، پیش‌درآمدی برای همه این اتفاقات بوده است.

«بیشتر از اینکه یه کار تخصصی باشه، شبیه مدیریت‌سریع‌تر​ فروشگاه، جواب دادن به تماس‌ها... و یه سری کارهای‌می‌خواستند​ دردسرسازه، چون بالاخره اونجا مرکز توجهه و این حرفا.»

[خیلی هم خوبه. این مرد باید یه‌عرق​ کم از پسرش پول بگیره تا بفهمه‌مرگ​ که دوران اوجش خیلی وقته سر اومده.]

مادرش طعمه را گرفت. یو ایل‌هان با وجود اینکه‌آمده​ از حرف‌های رک و راست مادرش عرق سردی بر‌غلظت​ پیشانی‌اش نشسته بود، در نهایت روی زخم نمک پاشید:

«نظرتون... چیه‌تجهیزاتی​ که کلاً اسباب‌کشی‌حتی​ کنید بیاید گانگنام؟»

[پففف.]

مادرش زد زیر‌تمام​ خنده. سپس او‌خون​ را سرزنش کرد:

[سه ماه تمام هیچ خبری ازت نبود، اما انگار حسابی نگرانمون‌متمرکز​ شدی، هان؟ مشکلی نیست. مادرت برای خودش یه پا توانمنده، و‌یافت​ در مورد پدرت هم... اگه همین‌جا پیش مادرت بمونه حالش خوب می‌شه.]

همه مادرها واقعاً تیزهوش بودند. یو ایل‌هان با لبخندی تلخ، از ایده انتقال والدینش‌آن‌ها​ به گانگنام منصرف شد. در عوض، به آن‌ها گفت که تا چند روز دیگر‌سایر​ به دیدنشان خواهد رفت و سپس به همراه چهار الف به طبقه آخر آپارتمان رفت.

اگرچه آنجا از چیزی که الف‌ها‌می‌رفت​ انتظار داشتند کوچک‌تر بود، اما با دیدن‌مقایسه​ ساختمان آپارتمانی نسبتاً بزرگ، با شگفتی پرسیدند:

«این ساختمان‌البته​ غول‌پیکر متعلق‌این‌ها​ به اعلی‌حضرته؟»

«فقط طبقه آخرش.»

«چطور ممکنه؟»

«فرض کنید‌تجهیزات​ اینم از‌شهرت​ مشیت‌های کائناته.»

«واو، اون‌البته​ چیه رو‌این‌ها​ دیوار، یه دکمه‌ست؟»

«این یه ابزار جادوییه که اگه فشارش‌افراد​ بدی و فرار کنی، یه جنگ در مقیاس‌سراسر​ فوق‌العاده کوچیک راه می‌ندازه، بهش می‌گن زنگ در.»

یو ایل‌هان چهار الف را که شبیه نوب‌های بازی‌های نقش‌آفرینی بودند‌می‌رسید​ و سعی می‌کردند روی هر چیزی که می‌دیدند دابل‌کلیک کنند، به‌شهرت​ دنبال خود کشید و درِ خانه‌اش در طبقه آخر را باز کرد.

«اول از همه، هیچ کاری نکنید و فقط‌قدری​ به حرفم گوش بدید. می‌خوام سبک زندگی تو‌دیگر​ زمین رو از آلفا تا امگا براتون توضیح بدم.»

«اعلی‌حضرت آلفا و امگای ماست!»

«خفه شید‌تمام​ و گوش‌دستاوردی​ بدید به...»

درست زمانی که می‌خواست برای آن چهار‌اینکه​ متعصب توضیح دهد، سرش را کج کرد.‌آن‌ها​ می‌توانست حضوری را در اتاق خوابش احساس کند.

اگر این حضور متعلق به شخص مزاحمی بود که نسبت‌سایر​ به او سوءنیت داشت، با خود می‌گفت «پیش میاد دیگه»، اما‌علیه​ این حضور چیزی بود که او واقعاً به آن عادت داشت.

«ارتا؟»

یعنی بعد از گرفتن خبر از لیتا، اول‌زیادی​ او برگشته بود؟ امکان داشت - یو ایل‌هان‌جهان​ با این فکر درِ اتاق خواب را باز کرد.

روی تخت سایز کینگی که یو ایل‌هان بدون هیچ خساستی آن را خریده‌استفاده​ بود، چرا که فکر می‌کرد خواب باارزش‌ترین چیز روی زمین است، یک زیبارو‌قدری​ با «دو جفت» بال، در حالی که خروپف می‌کرد روی تخت خوابیده بود.

یادداشت نویسنده:

یو ایل‌هان‌البته​ ناخواسته شهرت کشورش‌دستاوردی​ را بالا برد.

ارتا برای اولین بار در این‌عرق​ مدت، دوباره وجهه خود را به‌ژاپن​ عنوان یک موجود برتر به دست آورد.

از اینکه تا اینجا رمان «همه بازگشته‌اند جز من» را‌سوم​ دوست داشتید متشکرم. از فصل بعد، پرده دوم، «من هم‌تجهیزات​ یک بازگشته‌ام» شروع خواهد شد... (این هم یک دروغ است)

ببخشید؟ انتظار داشتید ایل‌هان برای نجات‌می‌رفت​ لیرا به دیوار آشوب برود؟ شکستن پرچم‌های‌مقایسه​ مرگ و انتظارات خوانندگان خیلی کیف می‌دهد!

یادداشت مترجم انگلیسی:

بالاخره رسیدیم!

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net