چپتر 122: فصل 122
0«کانگ چان.» ۱
«یو ایلهان.»
حتی در حالی که داشت با مردصادقانه روبهرویش دست میداد، یو ایلهان گیج شدهثروت بود که اصلاً چرا باید اینجا باشد.
مردی که خودش را معرفی کرد، پدر کانگ میره، کانگ چان بود. کانگبرام هاجین که کنارش نشسته بود، قیافهاش طوری بود که انگار بابت این وضعیت متأسفظاهر است، اما کانگ هاجین حتی نمیدانست چرا یو ایلهان در اینجا احساس ناراحتی میکند.
«از میره خیلی دربارهتون شنیدم.»
«آه، بله.»
درباره چی شنیده؟ – این سؤالیواکنش بود که یو ایلهان در حالی کهآدمهایی به پهلویش نگاه میکرد، با چشمانش پرسید.
بله. از قضا، کانگ میره کنارش نشسته بود. آن هم با حالتنتونستم مطیعی که ایلهان تا به حال از او ندیده بود. او بسیار خشکشدارن زده بود و به نظر میرسید این مکان برایش به شدت معذبکننده است.
اگر کلمه «معذب» شکل انسانی به خودش میگرفت، آیا دقیقاً به شکلصورتمه الانِ یو ایلهان و کانگ میره درنمیآمد؟ – یو ایلهان در حالیواکنش که نگاهش را به سمت کانگ چان برمیگرداند، اینطور با خودش فکر کرد.
عجیب بود که هیچ خاطرهای از دیدن این مرد نداشت. با توجه به کارهایی که کانگ میره انجام میداد، جایصادقانه تعجب نداشت اگر پدرش خود رئیسجمهور باشد، اما رئیسجمهور فعلی یک زن بود؛ پس با کنار گذاشتن این احتمال، بافضولی خودش فکر کرد که شاید او رهبر بزرگترین شرکت کره، یا حداقل جانشین آن باشد، اما هیچکدام از اینها نبود.
«چیزی روی صورتمه؟»
«نه، از اونجایی که شما پدر خانم کانگآدمی میره هستید، فکر میکردم آدمی باشید که بالبخند یه نگاه بشناسمتون، اما چون نتونستم، برام عجیب بود.»
در واکنش به نظر صادقانهحداقل یو ایلهان، کانگ چان لبخندچیزی محوی زد و جواب داد.
«آقای یو ایلهان. آدمهایی که ثروت و قدرت واقعی دارن،خانم خودشون رو تو ظاهر نشون نمیدن. وقتی این کار رو بکنیم،لبخند با وجود مگسهای فضولی که همهجا هستن، اوضاع خیلی اعصابخردکن میشه.»
حرفش منطقی و قابلدرک به نظر میرسید. درست زمانیمحوی که یو ایلهان میخواست این حرف را به خاطر بسپاردظاهر تا بعداً از آن استفاده کند، کانگ چان اضافه کرد.
«البته، این روزها دیگه این حرفها معنی خاصی نداره. همونطور که میدونید، ارزش جدیدی روی زمین ظاهرمحوی شده که از ارزشهای قبلی پیشی گرفته. متأسفانه، من استعداد خیلی کمی برای این ویژگی عجیب داشتم،مگسهای اما خوشبختانه، پسر و دخترم این استعداد رو داشتن. این چیزیه که به عنوان یه پدر باعث افتخارمه.»
شکل قدرت داشت تغییر میکرد. اگرچه هنوز خیلی واضح نبود، اما قطعاً روزی میرسیدشما که این تغییر کاملاً خودش را نشان میداد. فقط با نگاه کردن به یوجواب ایلهان، میشد فهمید که اگر او خودش را نشان میداد، چیزهای زیادی به دست میآورد.
هرچند، او هیچاینها نیازی به چنینروی چیزهای پیشپاافتادهای نداشت.
«به همین دلیله که کارهای آقای یو ایلهان تحسینبرانگیز بود:جواب با وجود اینکه شما بیشتر از هر کس دیگهای تو ایننمیدن زمینِ فعلی مورد توجه هستید، خودتون رو به هیچکس نشون ندادید.»
البته، همه اینها به خاطر... به لطف مهارت پنهانکاری ممکن شدهچون بود. یو ایلهان لحظهای با خودش فکر کرد که نکند این حرفقدرت توهین باشد، اما از حالت چهرهاش به نظر نمیرسید که اینطور باشد.
بنابراین، شانههایش را بالا انداخت و به کانگ میره اشاره کرد.روی منظورش این بود که خودش را به او نشان داده است. کانگبرام چان به نحوی متوجه این موضوع شد و با لبخندی مؤدبانه پرسید.
«من فقطهیچکدام سپاسگزارم. از چیِچیزی میره خوشتون میاد؟»
«مهربون و درستکاره. مگهنتونستم دلیل دیگهای هم برای اعتمادمحوی به یه نفر وجود داره؟»
و از آنجایی که او قدرت و نفوذ داشت، به روشهای مختلفی کمک میکرد. باصادقانه این حال، افراد زیادی غیر از او بودند که این معیارها را داشتند، بنابراین یو ایلهانکار ویژگیهایی را انتخاب کرد که فقط در مورد او صدق میکرد. لبخند کانگ چان پررنگتر شد.
«اینکه از دخترمشرکت خوشتون اومده، من روهیچکدام حتی خوشحالتر هم میکنه.»
«آه، بله، خب...»
اینطور نبود که از او خوشش آمده باشد، اما آنقدرها هم احمق نبود که این را اینجا با صدای بلند بگوید. دروقتی طول گفتگوی این دو نفر، دنیای ذهنی کانگ میره فرو ریخت و صورتش را با هر دو دستش پوشاند، و کانگ هاجین هماضافه در آستانه ترکیدن از خنده بود، اما با ناامیدی خودش را کنترل میکرد؛ چون میدانست اگر بخندد، بعداً دودش به چشم خودش میرود.
«ما از لطف شما بهرهمند شدیم. چه درآدمی مورد گرفتن اولویت برای دریافت سلاحهای ردهبالای ونگاردلبخند و... اوه، شنیدم حتی یکی رو هم سفارشی ساختید.»
«اون به این خاطر بود که توهیچکدام اون زمان، بین انسانهایی که دیده بودمشما قویترین بود. هرچند الان خیلی چیزها تغییر کرده.»
تنها سوپرتانک، میکائیل اسمیثسون، یا تاکاگاکی آسوها، با قدرت بالای مبارزههستید نزدیک، یا کارینا مالاتستا که قدرت دوربرد قاطعانهای را با استفادهمحوی از جادوی ترکیبی نشان داده بود، میتوانستند با او مقایسه شوند.
با این حال، یو ایلهان مطمئن بود کهلبخند کانگ میره از نظر مهارت در استفاده از تواناییهایش،دارن اول است. اوه، البته با فاکتور گرفتن یو ایلهان.
«بنابراین، نتیجه گرفتم که با یه سلاح مناسبآدمی خیلی سریع رشد میکنه. این قضاوتم به خاطرلبخند احساسات شخصی نبود، بلکه به خاطر پتانسیلش بود.»
«که اینطور.»
کانگ چان طوری سر تکان داد که انگار بیشتر راضی شده بود. یو ایلهانباشید آن جمله بیفایده را در آخر اضافه کرد تا مبادا کانگ چان دچار سوءتفاهمقدرت شود، اما... با توجه به واکنش خنثی او، آیا این فقط حس خودش بود؟
«من هم طرفدار ونگاردم.نتونستم شخصاً فکر میکنم ونگارد میتونهمحوی برگ برنده نجات بشریت باشه.»
«شما لطف دارید.»
«هاها، ارزش ونگارد تو آینده بیشتر هم میشه.اینها من این رو تضمین میکنم. البته برای اینهستید کار، آقای یو ایلهان باید زنده و سالم بمونه.»
چشمانش برقی زد.
«حتی اگر خودتون هم نخواهید، آقای یو ایلهان همین الانش هم در مرکز دفاع زمین قرار داره. شما باید ارزش خودتون رو بهتر درک کنیدوجود و مراقب باشید؛ چون شما به یه قدرت مستقل تبدیل شدید که با یه کشور برابری میکنه یا حتی از اون فراتر میره. بیایید بعداًمعنی در این مورد صحبت کنیم. دوست ندارم لاف بزنم، اما به عنوان یه پیشکسوت که قبلاً این مسیر رو طی کرده، باید تجربهای داشته باشم.»
«آه، بله، خب.»
بحث ناگهان منحرف شد.
داشت به یو ایلهاننبود میگفت مراقب باشد؟ ایلهاناونجایی مات و مبهوت مانده بود.
مراقب باشِ مزخرف. اگر یو ایلهان تا الان تومحوی کارهایش «مراقب» بود که اصلاً اینجا نبود. نه، زمین خیلیظاهر وقت پیش نابود شده بود و کارش به پایان میرسید.
این آدم هیچچیز نمیدونه. حتیخانم نمیدونه که چی رو نمیدونه.بشناسمتون همین موضوع اوضاع رو بدتر میکرد.
با فکر کردن به اینکه این مرد چطور میتواندنبود چنین مزخرفاتی بگوید، به نظر میرسید که او فکرآدمی میکند قدرتهای قبلی و قدرتهای کاربران توانایی، یکی هستند.
همانطور که خودش را پنهان کرده بود واونجایی آفتابی نمیشد، فکر میکرد که یو ایلهان همچون باید پنهان شود و خودش را نشان ندهد.
این یاروبشناسمتون یه احمقنتونستم تمامعیار نیست؟
اگر به همین طرز فکر ادامههستید میداد، ممکن بود روزی برسد کهنتونستم درگیری بزرگی با دخترش پیدا کند.
یو ایلهان به خودش افتخار میکرد که در آن موقعیت فحش نداده بود. درشما نتیجه، الان واقعاً میخواست این مکان را ترک کند و به خانه برود. اوجواب وقت گذاشته بود تا به خاطر کانگ میره به اینجا بیاید، اما این اتفاق میافتد...
«اوه، و همچنین، شنیدم کهچیزی چندتا هیولا رو تو یهخانم سیاهچال مقیاسبزرگ مطیع خودتون کردید.»
«آه... بله.»
ها؟ این یارواونجایی رو باش؟ عجبهستید حمله نهاییِ قشنگی.
وقتی کلمه «سیاهچال مقیاسبزرگ» را شنید، احساس کرد سرش باچیزی یک گونگ غولپیکر کوبیده شده است؛ با وجود اینکه اینبشناسمتون مرد باید شنیده باشد که آنجا یک دنیای متروکه بوده است.
«بدبخت شدیم رفت. این یارو ده سال رو تو یه دنیای دیگهمیکردم گذرونده و از منِ بازمانده هم پرتتره. نه، شاید وضعیت این زمینِداد دیوونه رو درک نمیکنه، چون دنیای دیگهای که بهش رفته تغییر چندانی نداشته.»
آدمهایی که با قاشق طلا تو دهنشون به دنیا میان، بهداد خاطر همین چیزها دردسرسازن. اونا فقط نگران محافظت از داشتههای خودشون هستنکار و نمیدونن باید چیکار کنن تا به مردم عادی اجازه پیشرفت بدن!
و دفعه پیش چی گفت؟ ثروت و قدرت واقعیباشید تو ظاهر خودش رو نشون نمیده؟ همون موقع بایدجواب میفهمید! ذهنیتِ همچنان غیرنظامیاش از شدت خشم منفجر شد.
«آروم باش فرست. ممکنه برداشت اشتباه من باشه، و اینطورچیزی نیست که همه آدمها مثل این یارو فکر کنن. کانگبشناسمتون میره و کانگ هاجین هم آدمهای قابلاعتمادی هستن. خوبه، آروم، باش...»
در حالی که یو ایلهانچیزی در ذهنش شمشیرش را تیزخانم میکرد، کانگ چان به حرف آمد.
«و بنابراین، بهچون یه هدیه کوچیکواکنش براتون فکر کردم...»
«هدیه؟»
«نظرتون در مورد زمین چیه؟»
یک علامت سؤال بالای سر یو ایلهان ظاهر شد. عوضخانم کردن بحث هم حدی دارد. قضیه زمین دیگه چیه؟... تا اینجالبخند فکر کرد که ناگهان متوجه شد و اخمهایش در هم رفت.
«منظورتون همون زمینیه کهنتونستم به خاطر مبارزه اینلبخند دفعه با خاک یکسان شد؟»
«دقیقاً.»
کانگ چان این را با لبخندی موذیانههیچکدام گفت. «نمیتونی این رو رد کنی!» –شما یا حداقل با حالت چهرهاش اینطور میگفت.
«راستش رو بخواهید، ارزش اون زمین داره خیلی سریع افت میکنه. همونطور که میدونید، هیچ روش واقعی برای از بینصادقانه بردن کامل دروازه وجود نداره. اما از اونجایی که تو این حادثه مقدار زیادی هیولا بیرون اومدن... با وجود اینکهفضولی آقای یو ایلهان اونا رو مطیع خودش کرده، اما نفسِ وجود دروازه تو اونجا مایه نگرانی مردمه، اینطور فکر نمیکنید؟»
«باید هم باشه.»
«با این حال، فرض کنیم آقای یو ایلهان مالکیت اون زمین رو به دست بگیره. اونوقت آقای یو ایلهانداد میتونه هر زمان که خواست نیروهای داخل سیاهچال رو احضار کنه، آزادی عمل بیشتری داشته باشه و مردم هم میتونناعصابخردکن احساس امنیت بیشتری کنن. اما، فقط یه مشکل وجود داره. آدمهایی هستن که شما رو «سوسانو» صدا میزنن و ممکنه...»
در این لحظه چهره کانگ چان در هم رفت.نبود اوه، پس قضیه این است. او از این اسمآدمی خوشش نمیآید. در این مورد، او قطعاً یک کرهای بود.
یو ایلهان احساسات او را درک میکرد. با این حال، چندانهستید هم از لقب «سوسانو» متنفر نبود، و دلیلش این بود که تاجواب به امروز، این کمشرمآورترین لقبی بود که مردم به او داده بودند.
«اون افراد ممکنه هویت شما رو مشخص کنن و باعث دردسرتونداد بشن. البته، ما تمام تلاشمون رو میکنیم تا ارتباط بین این دوکار رو قطع کنیم، اما تو این دنیا هیچچیز صد در صد نیست.»
«درسته. حتی از قبل هم پیشبینیهایهستید زیادی وجود داشت که سوسانو کرهایه، وبرام اگه من صاحب زمینی نزدیک دروازه بشم...»
یو ایلهان در حالی کهحداقل سر تکان میداد به فکر فروروی رفت، اما تفکرش زیاد طول نکشید.
«اگه زمین رواینها به من بدید، باصورتمه کمال میل قبولش میکنم.»
«براتون مشکلی پیش نمیاد؟»
«نه. فکرصورتمه کنم الانشما دیگه مشکلی نباشه.»
کانگ چان با شنیدن حرفهای یو ایلهان بهاینها خنده افتاد. او میتوانست اعتماد به نفس بسیارهستید طبیعی و محکمی را از کلمات او احساس کند.
کانگ چان فکر کرد که این یک جاهطلبی جوانانهشما است، اما اگر میدانست که یو ایلهان در حالت عادیواکنش چقدر خودش را دستکم میگیرد، شاید نظر متفاوتی پیدا میکرد.
یو ایلهان با خودش فکر میکرد که حتی با اینجواب قدرتش که آن را «دستکم» گرفته بود، فاش شدن هویتشنشون هیچ مشکلی ایجاد نمیکند. پس واقعیت ماجرا چقدر میتوانست متفاوت باشد؟
«بسیار خب. میسپارم دخترم بهشخانم رسیدگی کنه، پس بعداً بیشتر باچون اون در این باره صحبت کنید.»
«بله. اینطوری برای منم راحتتره.»
با وجود نگرش صادقانه یو ایلهان، کانگ چان فقط لبخند درخشانی زد و کانگ هاجین تمامچون تلاشش را کرد تا با نیشگون گرفتن زانویش جلوی خندهاش را بگیرد. در نهایت، کانگ میرهظاهر که میدید رابطه بین یو ایلهان و کانگ چان کمی عجیب و غریب پیش میرود، آهی کشید.
«با این حال...»
درست زمانی که همه فکرخانم میکردند جلسه به پایان رسیده، کانگچون چان ناگهان بحث را عوض کرد.
«شنیدم که یه بچهکره رو با خودتون بهاینها صحنه نبرد آورده بودید.»
برای لحظهای، گوشهای کانگ میره تیز شد و خیلی نامحسوس به سمتمیکردم یو ایلهان خم شد. خودش حتی متوجه این حرکتش نبود. و بهداد این فکر کرد که نا یونا هم درباره آن بچه چقدر کنجکاو بود.
«اوه، بله.»
«آیا... خیلی بیادبیاونجایی محسوب میشه اگههستید درباره اون بچه بپرسم؟»
«اون یه هیولاست.»
نمیتوانست بگوید «اژدها». اما بهچیزی هر حال اژدهایان هم هیولاخانم بودند، پس دروغ نگفته بود.
«واو.»
«هوف.»
پاسخ یو ایلهان باعث شد شخص خاصی ناگهاناینها نفسش را حبس کند و شخص دیگری نفس راحتیمیکردم بکشد. کانگ چان با حالت «آها!» سر تکان داد.
«همونطور که انتظار میرفت. وقتی اونقدر راحتصورتمه ارتش گرگها رو به دست آوردید همباشید همین فکر رو میکردم، پس واقعاً همینطوره.»
«اون بچهایه که به عنوان پدر از منلبخند پیروی میکنه. و این کاملاً هم اشتباه نیست،واقعی چون در طول تولدش مانای من مصرف شد.»
مهارت «من هرگز دروغشما نگفتم» یو ایلهان باآدمی موفقیت بقیه را فریب داد.
«با این حال، اینکره هیولاییه که شما با مصرفنبود مانای خودتون خلق کردید، درسته؟»
«آره، خب. اگه شنیده باشید باید بدونید، اما اونشما با وجود جثهاش از جادوی نسبتاً قدرتمندی استفاده میکنه.برام من انتظارات زیادی ازش دارم چون سرعت رشدش خیلی بالاست.»
«پس که اینطور.»
کانگ چان دوباره لبخند عمیقی زد. با دیدن لبخندباشید درخشانش که به نظر میرسید تمام نگرانیهایش برطرف شده،جواب یو ایلهان متوجه شد که نگرانیهای خودش بیدلیل نبوده است.
آیا داشت سعی میکرد یکجوری او و کانگ میره را به همصورتمه «وصل» کند؟ امکان نداشت کانگ میره از او خوشش بیاید، و خودشواکنش هم هیچ احساسی فراتر از یک «تأثیر مثبت اولیه» نسبت به او نداشت.
به جهنم. کانگ میره خودش بایدروی این سوءتفاهم را حل کند. یو ایلهانآدمی تصمیم گرفت نگرانیهای بیفایدهاش را کنار بگذارد.
از قضا، به نظر میرسید کانگواکنش چان هم به این نتیجه رسیده کهآدمهایی این مقدار مکالمه کافی است و گفت:
«اوه، خیلی وقتتون رو گرفتم.خانم با این که شما بایدبشناسمتون سرشلوغترین مرد روی زمین باشید.»
«نه، مشکلی نیست.شرکت پس من دیگهجانشین رفع زحمت میکنم.»
«دیدار حضوری با قهرمان کشورمونچیزی باعث افتخار بود. لطفاً درخانم آینده هم مراقب دخترم باشید.»
«آه، بله...»
یو ایلهان با چهرهای بیتفاوت با او دست داد و از جایش بلند شد. وقتی نگاهش با کانگ میره که به اوثروت خیره شده بود تلاقی کرد، سرش را به آرامی برای او هم تکان داد. امروز، او با کانگ میره هم قرار ملاقاتدرست داشت. از آنجا که چیزهای مختلفی از جمله ونگارد برای صحبت کردن وجود داشت، برنامهای برای بعدازظهر با او تنظیم کرده بود.
«پس بعدازظهر میبینمتون.»
«بله.»
کانگ میره مطیعانه سرش را پایین انداخت. بالبخند این حال، گونههایش کمی سرخ شده بود. هرکسی کهدارن «امپراتریس» را میشناخت، با دیدن این صحنه شوکه میشد.
یو ایلهان اتاق را ترک کرد.هستید در اتاق، تنها کانگ چان، کانگنتونستم هاجین و کانگ میره باقی مانده بودند.
«پفففت.»
و کانگهیچکدام هاجین سرانجامنبود زیر خنده زد.
«ببخشید پدر. فقط... پفففت.»
«داری بیادبی میکنی، اوپا.»
کانگ میره این را به برادرش گفت. دراینها حالی که بدون اینکه کانگ چان متوجه شود،هستید با نیتی قاتلانه به او خیره شده بود.
کانگ هاجین حالا به سکسکه افتاده بود. بااونجایی دیدن دعوای خواهر و برادر، کانگ چان فقطچون خندید و با صدایی آرام به کانگ میره گفت:
«بچسب بهش و ولش نکن.»
حتی یک بچهاونجایی مدرسهای هم میفهمیدهستید منظور او چیست.
«پدر، من قبلاً هم این رو گفتم، اما من هیچ رابطهایروی با آقای یو ایلهان ندارم. حتی اگه خودمون هم بخوایم چنین قراریبرام بذاریم بیادبی محسوب میشه، و از اون گذشته، من فقط ۲۰ سالمه.»
«منظورم اینه که قبلنبود از اینکه یه دختراونجایی دیگه تورش کنه، بچسبی بهش.»
صورت کانگ میره کاملاً سرخ شد. او با صدایمحوی بلندی فریاد زد، تا حدی که غیرقابل باور بود اینظاهر همان دختری باشد که چند لحظه پیش مطیعانه نشسته بود.
«حتی اگه من وارد نوع دیگهای از رابطهآدمی با آقای یو ایلهان بشم، شما هیچ تأثیریلبخند روی اعمال و تصمیمات من نخواهید داشت، پدر!»
همانطور که در گذشته تصمیم گرفته بود، او قصدنبود داشت پس از بالا بردن ارزش خودش، با ارائهآدمی خودش به عنوان بها، یو ایلهان را به دست آورد.
اگرچه ارزش یو ایلهان لحظه به لحظه در حال سر به فلک کشیدنآدمی بود، اما او هیچ قصدی برای تسلیم شدن نداشت. او فکر میکرد کهآدمهایی در حال حاضر هیچ مرد دیگری همسطح یو ایلهان در جهان وجود ندارد.
و اولین کسی که این ارزش را کشف کرد و به رسمیت شناخت، کانگثروت چان نبود، بلکه خود کانگ میره بود. کانگ میره نمیتوانست تحمل کند که کانگهمهجا چان طوری صحبت میکرد که انگار ارزش یو ایلهان را بهتر از او میدانست.
کانگ چان، یو ایلهان را در مراحل اولیه فاجعه بزرگ ندیده بود، نه زمانی کهصادقانه پلنگ سیاه را شکار کرد، نه آن حمله زیبای آسمانی در روز کشته شدن اوروچیوقتی را دیده بود، و نه کاریزمایی که بر گله گرگها حکومت میکرد را حس کرده بود.
«تأثیرات مزخرف. من فقط چندتا راهنماییجانشین به دخترم کردم که تازه توصورتمه این سن دچار عشق اولش شده.»
به همین دلیل، شبیخون غیرمنتظره پدرش او رااونجایی به وحشت انداخت. کانگ میره در حالی که لکنتنتونستم گرفته بود و این اصلاً شبیه او نبود، پرسید:
«چی... کی فکرش رو میکردبرام پدری مثل شما حالا دربارهجواب احساسات توخالی مثل عشق حرف بزنه.»
«فکر میکنی احساسات چیزیه که بشه پنهانش کرد؟ منم بهبشناسمتون سختی جلوی خندهام رو گرفته بودم. جوری به نظر میرسیدی کهآدمهایی انگار کاملاً شیفتهاش شدی. تا کی میخوای خودت رو نگه داری؟»
«امکان نداره، من... اگه حس کردید که من بهش احساسی دارم، اون فقط یه جور تحسینه! اون همیشهآدمی برای دیگران حرکت میکنه و نه برای خودش، و از هر چیزی قویتره. اون آدم نادریه که همخودشون طرز فکر درستی داره و هم قدرت. من فقط فکر کردم که چیزهای زیادی برای یادگیری ازش دار...»
«خیلی خب، باشه.»
کانگ چان حرفش را قطعبرام کرد. «بهانه» کانگ میره در عوضداد او را بیشتر متقاعد کرده بود.
«من قطعاً به اندازه کافی گفتم. حالا دیگهآدمی مشکل من نیست اگه بیای پیشم گریه کنیلبخند چون نا یونا اون رو از چنگت درآورده.»
«آخه کیبزرگترین قراره بیادکره گریه کنه...!»
او سعی کرد کلمات احمقانه پدرش را نادیده بگیرد،شما اما چهرهاش بسیار خشک و منقبض شده بود. نابرام یونا قطعاً زیبا بود و به یو ایلهان احساساتی داشت.
البته، او هرگز نمیدانستنتونستم که دشمن واقعی فقطلبخند یک نا یونای «ساده» نیست.
اگر یک روز یو ایلهان با نا یونا در آغوشش ظاهرچون میشد، او چه احساسی پیدا میکرد؟ برای لحظهای آن سناریو راثروت تصور کرد و حالش گرفته شد، اما سرش را تکان داد.
او بر اساس احساساتش حرکت نمیکرد.جانشین رابطه او با یو ایلهان تاصورتمه آخر خط فقط شرکای تجاری بود!
«هیچچیز اینطوری در کار نخواهد بود. امکان نداره اون سراغ دخترهستید بچگانهای مثل یونا بره، و من هم هرگز چیزی مثل عشقمحوی یا احساسات مشابه اون رو حس نکردم! من دیگه رفع زحمت میکنم!»
کانگ میره دستش را روی میز کوبید و اتاق را ترک کرد.آقای وقتی پدر و پسر تنها شدند، نگاهی به هم انداختند و پوزخند زدند.وجود این تنها به این دلیل ممکن بود که طرز فکر یکدیگر را میدانستند.
«اگه میره با آقای یو ایلهان متحدمیکردم بشه، اونوقت من از نظر قدرت بینقصواکنش میشم. هاجین، از اون به بعد نوبت توئه.»
«بسپاریدش به من، پدر.کره فاجعه بزرگ ما رواینها به بالاترین قلهها میرسونه.»
پدر و پسر پوزخند زدند.چیزی اینها چهرههای یک پدر وخانم پسر احمق و متوهم بود.
یادداشت نویسنده:
(یک اصطلاح غیرقابل ترجمه کرهای)
مارپیچی از سوءتفاهمها و توهمات.
در واقع، مدیریت آن زمین کاملاً دشوار است. هیچ ارزشیچیزی ندارد و اینطور هم نیست که بتوانند آن را بفروشند. رسیدنچون آن زمین به دست یو ایلهان باید بهترین پایان ممکن باشد!
یادداشت مترجم:
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu