---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 108: فصل 108 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 108: فصل 108

0

«اون ماده اژدهای‌کاری​ عوضی رو همین‌طرز​ الان بکشونید اینجا.»

لیرا در حالی‌می‌شد​ که نیزه‌اش را‌سوزان​ بالا می‌برد، فریاد زد.

«من خودم عدالت رو‌بقیه​ در مورد اون عوضی‌بنابراین​ اجرا می‌کنم! خودم! روی اون!»

«علاوه بر این جمله که "خیلی شانس آوردی‌طرز​ که از بهشت تبعید نشدی"، باید این خبر ناگوار‌داغ​ رو هم بهت بدم که لسیدنا از قبل مرده.»

وقتی ارتا که به اندازه لیتا‌طرز​ خشمگین بود، با بی‌حالی جواب داد،‌بستنی​ لیرا در نهایت نیزه‌اش را پایین آورد.

چهره‌اش شبیه دانش‌آموزی بود که تازه فهمیده‌میل​ نمرات کنکورش می‌توانست او را حداقل دو سطح‌چشمانش​ بالاتر از نمرات مدرسه‌اش به دانشگاه بهتری بفرستد.

این حس‌شده​ فقدان، ناتوانی‌بقیه​ و ناامیدی!

در همان لحظه، درست وقتی که خشم جوشان‌طرز​ لیرا بدون هیچ هدفی سرگردان بود، بچه اژدها با‌داغ​ قدم‌های کوچکش جلو آمد و پای او را گرفت.

سپس با صدایی معصومانه و‌می‌شد​ ساده، چیزی را که در‌انتقام​ ذهنش بود به زبان آورد.

«نونای خوشگل!»

سرش را بالا آورد تا به لیرا نگاه کند. چون یک‌محسوب​ اژدها به دنیا آمده بود، خوش‌قیافه بود، اما شاید به خاطر‌داغ​ تأثیر مانای یو ایل‌هان، حتی کمی هم شبیه او شده بود.

صرف‌نظر از بقیه، این لیرا بود که عمیقاً یو ایل‌هان را دوست داشت،‌مثل​ بنابراین در آن لحظه این یک ضربه کاری محسوب می‌شد. به طرز شگفت‌انگیزی،‌مامان​ خشم سوزان و میل به انتقام لیرا مثل بستنی زیر آفتاب داغ آب شد.

«نونا نه.»

لیرا سرش را پایین‌طرز​ آورد، به چشمانش خیره شد‌مثل​ و با صدایی ملایم گفت:

«از این‌شده​ به بعد‌بقیه​ بهم بگو مامان.»

«ها؟»

«لیرااااا؟!»

«ولی خیلی بامزه‌ست! تازه وقتی بهش‌سوزان​ فکر می‌کنم، اون فقط مانای ایل‌هان‌آفتاب​ رو جذب کرده، پس می‌تونم قبولش کنم!»

واقعاً چرخش غیرمنتظره‌ای بود. یو ایل‌هان که‌داشت​ هنوز تمام اتفاقات پیش‌آمده را هضم نکرده بود،‌سوزان​ با شنیدن حرف‌های لیرا بالاخره به خودش آمد.

«آره، البته. اون‌بنابراین​ فقط مانای من‌محسوب​ رو جذب کرده.»

یو ایل‌هان چند ضربه به گونه‌هایش زد و حواسش را جمع‌مثل​ کرد. اژدها که در حال تماشا بود، پاهای لیرا را رها‌بهم​ کرد و با تقلید از یو ایل‌هان، به گونه‌های خودش ضربه زد.

بالاخره فقط یه بچه بود؟ یو ایل‌هان به آن واکنش غیرمنتظره خندید و با‌نونا​ دست اشاره کرد تا او را پیش خودش بیاورد. کودک که بعد از شنیدن‌فکر​ حرف‌های لیرا نمی‌دانست چه بگوید، با خوشحالی به سمت او دوید و روبه‌رویش ایستاد.

«بله، بابا.»

«من بابات نیستم.»

«تو بابای منی!»

کلماتی پر از‌می‌شد​ یقین و بدون‌سوزان​ کوچک‌ترین ذره‌ای از شک.

آره، البته. چون‌صرف‌نظر​ در نهایت حقیقته.‌دوست​ ولی نه، نیست!

یو ایل‌هان تمام تلاشش را کرد‌محسوب​ تا خودش را آرام کند و پس‌مثل​ از گره خوردن نگاهش با کودک گفت:

«خوب به حرفم گوش کن. من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌میل​ پدرت بشم و اصلاً همچین قصدی هم نداشتم. در‌خیره​ نتیجه، من هیچ رابطه‌ای با مادرت ندارم. این رو می‌فهمی؟»

«آره!»

با اینکه این حرف‌ها مناسب یک نوزاد‌داشت​ تازه‌متولدشده نبود، اما کودک با جدیت سر‌شگفت‌انگیزی​ تکان داد، انگار که همه‌چیز را فهمیده بود.

«من فقط با شعله و مانا بیدارت کردم. البته به خاطر قولی که به‌بستنی​ لسیدنا دادم بزرگت می‌کنم، اما در عوض، حتی توی مبارزات هم ازت استفاده می‌کنم.‌ولی​ تازه، با مهارت حکمرانی تو رو مطیع خودم می‌کنم. ترسناک نیست؟ این رو هم فهمیدی؟»

«آره!»

این کلمات رک و بی‌پرده حتی خود یو‌انتقام​ ایل‌هان را هم دچار عذاب وجدان کرد، اما کودک‌ملایم​ با سادگی لبخند زد و دوباره سر تکان داد.

یو ایل‌هان در دلش زمزمه کرد: آره،‌داشت​ خیلی هم بد نیست که از همون‌شگفت‌انگیزی​ اول صادق باشم. و این‌گونه اعلام کرد:

«خب پس،‌داشت​ بنابراین نمی‌تونی‌ضربه​ بهم بگی بابا.»

«تو بابای منی!»

در حالی که یو ایل‌هان تمام تلاشش‌میل​ را می‌کرد تا در برابر میل به‌نونا​ کتک زدن او مقاومت کند، کودک گفت:

«اژدهایان این‌طورین، بابا!»

«چه‌طوری؟»

«قوی بودن همه‌چیزه!»

در حالی که یو ایل‌هان دستش را روی‌انتقام​ صورتش گذاشته بود و آه می‌کشید، کودک هم‌خیره​ با تقلید از همان حرکت شروع به خندیدن کرد.

«... چرا‌شده​ ادای من‌بقیه​ رو درمیاری؟»

«چون بابا قویه!»

به عبارت دیگر، او تقلید می‌کرد چون فکر می‌کرد اگر این کار‌بستنی​ را بکند ممکن است قوی‌تر شود. یو ایل‌هان با شنیدن این کلمات‌مامان​ که کاملاً بچگانه اما در عین حال اژدهاگونه بود، احساس خفگی کرد.

«چرا قبولش نمی‌کنی، یو ایل‌هان؟ اینکه اونا با ترکیب مانا تولیدمثل می‌کنن، واقعاً خصلت اژدهایانه. به همین خاطر، اون بچه‌بهم​ واقعاً پسرته. البته، این از دیدگاه یه اژدهاست. این خیلی با چیزی که تا الان یاد گرفتی و آرزوش رو داشتی‌پیش‌آمده​ فرق داره: عشق، ازدواج و بچه‌دار شدن. فقط می‌خوام بگم که تو با نگاه کردن به مرحله آخر، یهویی بچه‌دار شدی.»

ارتا که این حرف را زده‌دوست​ بود، طوری ادامه داد که انگار تمام‌طرز​ جملاتش را از قبل آماده کرده بود.

«با این اوصاف، تو یه بچه داری، اما‌طرز​ هنوزم می‌شه گفت که هیچ زنی نداری. تو یه‌داغ​ تک‌روی مادرزاد و باکره‌ای، فقط با یه بچه اژدها!»

«این دیگه بدترین حالت ممکنه!»

«اوه، بی‌خیال.‌محسوب​ بهش بگو‌طرز​ دومین حالت بدتر.»

با این حال، یو ایل‌هان دیگر نمی‌توانست از واقعیت فرار‌کاری​ کند. او درست در همان لحظه‌ای که تخم طلایی را‌زیر​ از آشیانه لسیدنا بیرون آورده بود، در یک تله گرفتار شد.

لسیدنا، زنی بود که از‌کاری​ ابتدا تا انتها دردسرهای زیادی‌سوزان​ برای یو ایل‌هان درست کرد.

«بهم بگو مامان. ما-مان.»

«ولی تو که نونایی...»

«لیرا، بس کن. خجالت‌آوره.»

یعنی لیرا هم به سنی رسیده بود که دلش می‌خواست ازدواج کند و بچه‌دار شود؟ یو ایل‌هان که کاملاً‌چشمانش​ گیج شده بود، به این چیزهای احمقانه فکر می‌کرد و صحنه بازی یک اژدها و دو فرشته را تماشا‌کنم​ می‌کرد، پیش از آنکه دوباره به گونه‌هایش ضربه بزند. حتی اگر گونه‌هایش کبود هم می‌شد، باید حواسش را جمع می‌کرد.

«آره.»

سپس واقعیت را پذیرفت.

«تو واقعاً پسر منی.»

«آره، بابا!»

یو ایل‌هان، او بیش از یک‌طرز​ هزار سال زندگی کرده بود، اما‌بستنی​ طبق شناسنامه‌اش هنوز ۲۰ سال داشت.

او صاحب‌محسوب​ یک پسر‌طرز​ اژدها شده بود.

«همون‌طور که می‌خوای، قوی‌ترت می‌کنم.‌عمیقاً​ با این حال، قراره خیلی زجر‌محسوب​ بکشی، پس این رو یادت باشه.»

«اگه بتونم قوی‌تر‌بنابراین​ بشم، با هر‌محسوب​ چیزی مشکلی ندارم!»

این جمله بیشتر از اینکه به یک نوزاد بخورد،‌میل​ مناسب قهرمان یک مانگای شونن بود، اما یو ایل‌هان‌خیره​ تصمیم گرفت خودش را درگیر فکر کردن به آن نکند.

«اول باید‌محسوب​ روت اسم‌طرز​ بذارم. میونگ‌هان خوبه؟»

«عمراً همچین اسمی روش نذار!»

«پس ماندارین.»

«اون که اصلاً کره‌ای نیست!»

به خاطر مخالفت شدید ارتا، در نهایت‌میل​ تصمیم بر این شد که نام کودک «میر»‌چشمانش​ باشد، یک کلمه اصیل کره‌ای به معنای «اژدها».

«یومیر.»

«یومیر! اسم منه!»

«از قضا نام خانوادگیش‌محسوب​ هم یوئه، برای همین‌سوزان​ اسمش حسابی ابهت داره!»

یومیر نام غول باستانی در اساطیر نورس بود. با‌مثل​ اینکه این نام کاملاً تصادفی و از ترکیب یک‌گفت​ نام خانوادگی کره‌ای و یک کلمه کره‌ای ساخته شده بود!

«یومیر. یومیر.»

یومیر از اینکه پدرش برایش اسم انتخاب کرده‌طرز​ بود آن‌قدر خوشحال به نظر می‌رسید که یو‌آفتاب​ ایل‌هان را بغل کرد و بالا و پایین پرید.

سپس، ناگهان روی زمین افتاد‌می‌شد​ و در حالی که هنوز یو‌مثل​ ایل‌هان را بغل کرده بود، گفت:

«بابا، گشنمه.»

«آره، البته.»

یو ایل‌هان با لبخندی تلخ می‌خواست اینونتوری‌اش را باز کند، که یاد چیزی‌مثل​ افتاد و فک یومیر را گرفت تا داخل دهانش را نگاه کند و‌مامان​ ببیند آیا دندان دارد یا نه. دندان‌های بسیار تیز و محکمی قابل مشاهده بود.

همون‌طور که از‌کاری​ یه اژدها انتظار‌طرز​ می‌رفت. یه شکارچی مادرزاد.

«خوبه، بیا گوشت بخوریم.»

«آخ جون!»

او خروارها گوشت داشت. علاوه بر این،‌می‌شد​ آتشی هم که می‌توانست دماش را طبق‌بستنی​ میل او کنترل کند، درست در کنارش بود.

«داغه! خیلی خوشمزه‌ست!»

«آره، زیاد بخور.»

وقتی گوشت را با سس مناسبی کباب‌داشت​ کرد، یومیر طوری با ولع آن را خورد‌سوزان​ که انگار مدت‌ها منتظرش بود. در همان لحظه.

[شما به دلیل قدرت اژدهاسوار با بچه اژدها یومیر قرارداد بسته‌اید. مهارت غیرفعال فعال شد. از آنجا که قدرت اژدهای شما هنوز بسیار ضعیف است، نمی‌توانید مهارت فعال را به کار بگیرید.]

با اینکه آن‌ها قبلاً در این مورد صحبت کرده بودند،‌بستنی​ قرارداد درست در لحظه‌ای که یومیر گوشت را خورد بسته‌بهم​ شد. یو ایل‌هان نتوانست نگرانی‌اش را برای آینده یومیر پنهان کند.

«هیا!»

در هر صورت، قرارداد،‌ضربه​ قرارداد بود. به نظر‌طرز​ می‌رسید مانای یو ایل‌

ارتباط عمیق‌تری نسبت به ارتباط با فرشتگان بین این دو شکل‌مثل​ گرفت. از آنجایی که بچه هنوز خیلی ضعیف بود و چندان‌بهم​ نمی‌شد رویش حساب کرد، اما این ارتباط اصلاً چیز بدی نبود.

با این‌محسوب​ حال، این‌طرز​ پایان ماجرا نبود.

[مهارت حکمرانی می‌تواند فعال شود. ادامه می‌دهید؟]

یو ایل‌هان احساس کمی پیچیده‌ای داشت، اما از آنجایی که قبلاً در این مورد‌آفتاب​ صحبت کرده بودند، بدون تردید مهارت را فعال کرد. مهارت حکمرانی بسیار ساده‌تر از‌بامزه‌ست​ قرارداد بود و قبل از ناپدید شدن، علامت عجیبی روی گردن یومیر شکل گرفت.

[اژدها، یومیر، زیردست شما شد. رشد یومیر سرعت می‌یابد. می‌توانید وضعیت یومیر را مشاهده کنید.]

«بابا، چیکار کردی؟»

«یه قلاده انداختم گردنت.»

«آخ جون!»

رفتار یو ایل‌هان در قبال یومیر کمی معذب و ناشیانه بود، اما یومیر چه می‌دانست و‌میل​ برایش مهم نبود، و چه واقعاً از این حرف خوشش آمده بود، فقط با لبخند جواب‌لیرااااا​ داد و در حالی که سس را به تمام صورتش مالیده بود، با ولع گوشت را می‌جوید.

«بازم می‌خوام.»

«آره، آره،‌ضربه​ اصلاً کل اینونتوریم‌می‌شد​ رو خالی کن.»

این بچه موقع غذا خوردن جذبه خاصی‌میل​ داشت، بنابراین یو ایل‌هان هر بار گوشت‌ها‌نونا​ را در واحدهای ۱۰ کیلوگرمی بیرون می‌آورد.

شعله ابدی با متمایل شدن به سمت بیرون کوره، زندگی را برای یو ایل‌هان‌شگفت‌انگیزی​ آسان‌تر می‌کرد و یومیر که به آن صحنه نگاه می‌کرد - جایی که به نظر‌بهم​ می‌رسید یو ایل‌هان آتش را مانند عضوی از بدن خودش کنترل می‌کند - دست زد.

«بابا معرکه‌ست!»

«معده تو معرکه‌تره.»

در حالی که یومیر مشغول خوردن‌سوزان​ بود، یو ایل‌هان پنجره وضعیت او را‌داغ​ روی شبکیه چشمش فراخواند و بررسی کرد.

[یومیر]

[بچه اژدها سطح ۱]

[لقب – غسل تعمید یافته با شعله ابدیت (۱۳۰ درصد افزایش مقاومت در برابر ویژگی آتش، جذب بخشی از حملات ویژگی آتش)، تولد آشوب (۷۰ درصد افزایش مقاومت در برابر تمام بیماری‌های وضعیتی)]

[قدرت – ۴۸ چابکی – ۳۲ سلامتی – ۲۹ جادو – ۶۴]

[مهارت‌های فعال – پنهان‌کاری سطح ۱، جادوی باد رده میانی سطح ۱، قدرت فوق‌بشری سطح ۱]

[مهارت‌های غیرفعال – حکمرانی مانا سطح ۱، بازسازی خون اژدها سطح ۱، تسلط بر مبارزه تن‌به‌تن سطح ۱، درک زبان سطح ۱، استراحت سطح ۱، ضربه مهلک سطح ۱، مقاومت شدید در برابر سم سطح ۱، مقاومت بالاتر در برابر نفرین سطح ۱]

«واو.»

این یعنی استعداد. یا حداقل پنجره وضعیت‌داشت​ این را به او می‌گفت. چطور می‌توانست از‌سوزان​ بدو تولد این همه چیز مفید داشته باشد!

«یو ایل‌هان، تو هم‌ضربه​ وقتی به دنیا اومدی‌طرز​ پنهان‌کاری داشتی، مگه نه؟» (ارتا)

«خفه.»

بله. دنیا ناعادلانه بود. حتی اگر کسی به بهشت‌مثل​ هم شکایت می‌کرد پاسخی نمی‌گرفت، بنابراین آدم فقط می‌توانست‌گفت​ تمام تلاشش را بکند تا با داشته‌هایش زندگی کند.

و این بچه که داشت گوشت را کیلویی می‌خورد، خط شروع فوق‌العاده سریعی‌طرز​ داشت. نه تنها چندین مهارت داشت که یو ایل‌هان هرگز اسمشان را هم‌ملایم​ نشنیده بود، بلکه چند مهارت رده بالا هم در بین آن‌ها وجود داشت.

علاوه بر این، آن القاب ترسناک! حرف‌های‌می‌شد​ لسیدنا درست بود. آتشی که در تولد او‌زیر​ نقش داشت، تأثیر زیادی روی قدرتش گذاشته بود.

درست در همان لحظه که داشت‌طرز​ در مورد مسیری که باید او‌بستنی​ را در آن بزرگ کند تصمیم می‌گرفت.

«آروغ.»

بالاخره سیر شد؟ بچه آروغ کوچکی زد و در جا افتاد‌محسوب​ و خوابید. یو ایل‌هان با احساس اینکه پس از یک طوفان، شبی‌نونا​ آرام فرا رسیده است، حس کرد انرژی‌اش در حال تخلیه شدن است.

«واقعاً خسته‌ام.»

«آه، خیلی بامزه‌ست.‌کاری​ چطور می‌تونه این‌قدر‌طرز​ ناز باشه؟» (لیرا)

لیرا که هنوز از نامادری شدن برای این بچه دست نکشیده بود،‌آفتاب​ با استفاده از جادو یومیرِ خوابیده را به آرامی شست و او‌ولی​ را در آغوش گرفت. سپس به یو ایل‌هان نگاه کرد و گفت.

«باید براش‌شده​ چند دست‌بقیه​ لباس بخریم.»

«وقتی رفتیم بیرون این کار‌کاری​ رو می‌کنیم. خوب شد گفتی،‌سوزان​ باید برای الف‌ها هم لباس بخریم...»

قلب یو ایل‌هان در حالی که به یومیر در آغوش لیرا‌مثل​ نگاه می‌کرد برای لحظه‌ای به تپش افتاد، اما تا آخر هم‌بهم​ نفهمید دلیلش چه بود و با لحنی مبهم این را گفت.

با این حال، در حالی که داشت داخل اینونتوری را‌بستنی​ نگاه می‌کرد تا این احساس را از خود دور کند،‌بهم​ چیزی را پیدا کرد که تا الان فراموشش کرده بود.

«آها، سطل.»

چیزی که یو ایل‌هان بیرون آورد، سطل عظیمی بود که بیش‌میل​ از نیمی از کارگاه را اشغال می‌کرد. سطلی که خون اژدها‌گفت​ را به یک الکل درجه یک به نام نفس تبدیل می‌کرد.

او بالاخره بعد از رسیدگی‌می‌شد​ به امپراتوری الف‌ها و کارهای‌انتقام​ دیگر، آن را پیدا کرده بود.

«اون سطل چیه؟ جادویی‌طرز​ که ازش حس می‌کنم‌انتقام​ اصلاً عادی نیست.» (لیرا)

«خودم هم کنجکاوم.‌صرف‌نظر​ خب قضیه از این‌داشت​ قراره. در اول من...»

با این حال، لحظه‌ای که سطل‌محسوب​ را لمس کرد، اطلاعات آن به‌روز‌انتقام​ شد و روی شبکیه چشمش ظاهر گشت.

[سطل غول‌پیکر آغشته به نفس اژدها]

[در نتیجه تشدید جادوییِ نزدیک به یک هزار قلب اژدها به همراه مواد خاصی که سطل از آن ساخته شده بود، این سطل به آرتیفکتی شبیه به اندام‌های جادویی اژدهایان تکامل یافته است.

تمام چیزهایی که وارد این سطل شوند، در نتیجه تزریق و گردش قوی مانا، دوباره متولد خواهند شد.]

«...»

رعد و‌محسوب​ برقی در ذهن‌شگفت‌انگیزی​ یو ایل‌هان غرید.

«ایل‌هان؟» (لیرا)

«یو ایل‌هان؟» (ارتا)

فرشتگان که واکنش او را عجیب می‌دیدند،‌شگفت‌انگیزی​ اطلاعات سطل را بررسی کردند و آن‌ها‌آفتاب​ نیز به همین ترتیب زبانشان بند آمد.

«پس قلب اژدهایان وقتی دور هم‌سوزان​ جمع بشن می‌تونن به این روز بیفتن...‌داغ​ نمی‌دونستم چون هیچ‌وقت جمعشون نکرده بودم...» (لیرا)

«من که اصلاً‌صرف‌نظر​ فرصت جمع کردنشون‌دوست​ رو نداشتم...» (ارتا)

خلق یک آرتیفکت با روشی غیر از فلزکاری کار بسیار‌سوزان​ دشواری بود. به بیان دقیق‌تر، حتی ارتا که در ساخت این‌ملایم​ آرتیفکت مشارکت داشت، هرگز چنین چیزی را قبلاً تجربه نکرده بود.

با این حال، او با این آرتیفکت چه کار می‌توانست‌انتقام​ بکند؟ اگرچه توضیحاتش باشکوه بود، اما در واقع پیدا کردن‌گفت​ یک کاربرد عملی برای آن بسیار دشوار به نظر می‌رسید.

قطعاً چیزی وجود داشت، اما حتی آن دو موجود برتر هم نتوانستند پاسخی پیدا کنند. تنها چیزی که به ذهنشان می‌رسید‌بگو​ این بود که کمی آب گرم در آن بریزند و یک حمام آرامش‌بخش داشته باشند. برای کسانی که راه و رسم‌هضم​ مانا را آموخته بودند، به خصوص آن‌هایی که در زمینه جادو آموزش دیده بودند، هیچ گنجی بهتر از این وجود نداشت.

اما یو ایل‌هان‌صرف‌نظر​ توانست. او از‌دوست​ قبل جواب را می‌دانست!

یو ایل‌هان یک کیسه پلاستیکی ۱۰۰ لیتری حاوی خون اژدها‌سوزان​ را از اینونتوری خود بیرون آورد و آن را روی‌خیره​ سطل پاره کرد. خونِ داخل آن به درون سطل سرازیر شد.

«جیغ، داری چیکار می‌کنی؟!» (لیرا)

«اوه، از طریق اون می‌تونیم یه نوشیدنی‌میل​ الکلی به اسم نفس درست کنیم. این‌نونا​ شاهکار مشترک من و یو ایل‌هانه...» (ارتا)

«نه.»

یو ایل‌هان حرفش را رد کرد. آیا کار‌طرز​ مشترکشان را انکار می‌کرد؟ چشمان ارتا پر از‌آفتاب​ ناامیدی شد، اما این فقط یک سوءتفاهم بود.

دلیلش این بود که در لحظه بعد، یو ایل‌هان گوشت‌انتقام​ اژدهایی که ذخیره کرده بود را بیرون آورد و آن‌ها را‌بعد​ داخل سطلی که خون اژدها در آن موج می‌زد پرتاب کرد!

«ها؟» (لیرا)

«...اینا چیه...» (ارتا)

رو به فرشتگانی که با چهره‌هایی مات و مبهوت این صحنه را‌انتقام​ تماشا می‌کردند، یو ایل‌هان با غرور فریاد زد؛ درست مانند لحظه‌ای که‌بهم​ قبلاً نهنگ عنبر را در دریاهای طوفانی با موفقیت شکار کرده بود.

«این چیزی مثل نفس نیست.‌می‌شد​ این... این گنجیـه که افق‌های آشپزی‌مثل​ با گوشت هیولا رو گسترش می‌ده!»

رعد و برقی که در ذهن یو‌میل​ ایل‌هان غریده بود، چیزی نبود جز روشناییِ‌نونا​ یک دستور پخت جدید به لطف مهارت آشپزی‌اش!

یادداشت نویسنده:

همه اژدهایان به دنبال‌زیر​ قدرت هستند. البته، اشکال‌چشمانش​ مختلفی از «قدرت» وجود دارد.

همان‌طور که در این فصل توضیح داده شد، یومیر یک غول‌میل​ باستانی است که در اساطیر اسکاندیناوی ظاهر می‌شود. ظاهراً این نام شخصیتی‌بعد​ در «حمله به تایتان» نیز هست که به «دلایل مختلفی» معروف بود.

پنهان‌کاری غیرفعال قدرتی است که در تمام دنیاها‌کمی​ فقط به یک نفر، یعنی یو ایل‌هان، داده شده‌کاری​ است!! البته خود مهارت پنهان‌کاری به ارث رسیده بود!

یو ایل‌هانی که (به‌محسوب​ عنوان یک سرآشپز) از طریق‌میل​ روشنایی و الهام رشد می‌کند.

یادداشت مترجم انگلیسی:

خدای من، این فصل خیلی خنده‌داره xD.

همچنین، من به جای هم از «یومیر»‌داشت​ و «میر» برای بچه اژدها استفاده می‌کنم.‌شگفت‌انگیزی​ یو میر خیلی بد به نظر می‌رسه.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net