---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 117: فصل 117 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 117: فصل 117

0

[کروآآآآآر!]

[کیهاک!]

[شما ۱۲,۰۱۹,۲۸۳ تجربه به دست آوردید.]

[شما ۷,۹۸۵,۱۰۲ تجربه به دست آوردید.]

[شما.......]

هرج و مرج در میدان نبرد موج می‌زد. حتی همین الان هم، صرف‌نظر از اینکه‌ضربه​ به کدام جناح تعلق داشتند، هر ثانیه صدها گرگ کشته می‌شدند. زمان لازم برای اینکه‌مهارت​ صدها گرگ مرده به هزاران، و هزاران به ده‌ها هزار تبدیل شوند، تنها چند لحظه بود.

«آه، آآآآآه.»

«کوساد، حتی‌بکشد​ کوساد هم مرد.‌پرتاب​ ما نمی‌تونیم بکشیمش!»

اجساد گرگ‌ها بلافاصله پس از مرگ وارد اینونتوری یو ایل‌هان می‌شدند، بنابراین تنها چیزی که روی دشت‌های برفی و‌کشتارش​ سفید باقی می‌ماند، رد پا و آثار خون بود. یو ایل‌هان از دشت‌های برفی به عنوان بوم نقاشی، از نیزه‌های‌سنگ​ استخوان اژدها به عنوان قلم‌مو، و از خون گرگ‌ها به عنوان جوهر استفاده می‌کرد تا شاهکاری از ویرانی خلق کند.

«آه لعنتی. این سردرد...»

«تو واقعاً درک فضایی استثنایی‌ای‌ضربه​ داری. فکر می‌کنم در جادو‌سرعت​ هم عملکرد خوبی داشته باشی.»

«همین کافیه. دروازه بـ...»

«همونجا متوقفش کن!»

از آنجایی که او کارش را با کشتن گرگ‌های سطح پایین شروع کرده بود، پیدا کردن گرگ‌های رده‌نیزه​ دومِ بیشتر کار دشواری بود. به همین دلیل، مجبور شد تاکتیکش را عوض کند، و چیزی که به ذهنش‌زدن​ رسید این بود که به سمت آن‌هایی که نمی‌توانست با یک ضربه بکشد، بیش از یک نیزه پرتاب کند!

با این کار، سرعت کشتارش کاهش یافت اما پنهان‌کاری‌اش از بین نمی‌رفت، و از آنجایی‌پنهان‌کاری‌اش​ که پنهان‌کاری‌اش باطل نمی‌شد، مهارت خدای مرگ همچنان فعال می‌ماند. این یعنی با یک تیر دو‌سنگ​ نشان زدن. (البته بیشتر شبیه این بود که با چهار تا سنگ دو تا نشون بزنه...)

درست در زمانی که یو ایل‌هان در زمینه استفاده از اینونتوری در‌بین​ نبرد واقعی در حال پیشرفت بود، گرگ‌های رده چهارم که شاهد فاجعه‌ی نازل‌شبیه​ شده بر سر هم‌نوعانشان بودند، در اعماق ناامیدی فرو رفته و خشمگین شدند.

«فلمیر! اگه ایکدکا رو‌دلیل​ نکشته بودی، می‌تونستیم اون‌ذهنش​ انسان لعنتی رو تیکه‌تیکه کنیم!»

«شما دیگه گرگ‌زاد نیستید. حتی اگه‌دلیل​ اون انسان رو هم بکشید، به‌سمت​ معنای پیروزی برای گرگ‌زادها نیست. ضمناً...»

فلمیر هیچ هدفی برای خالی کردن خشمش پیدا نمی‌کرد،‌پرتاب​ بنابراین در حالی که با گرگ‌های دی‌دی که برایش‌باطل​ غرش می‌کردند روبرو می‌شد، دندان‌هایش را به هم فشرد.

او تماشا کرده بود که چگونه کوساد، قوی‌ترین گرگ‌زاد در کیروا، به راحتی توسط یک انسان کشته شد. با‌فعال​ وجود اینکه این کار تنها به این دلیل ممکن شد که متحدش، کیانا، با فدا کردن جان خود آسیب‌فاجعه‌ی​ جدی به او وارد کرده بود، فلمیر باور نداشت که حتی در شرایط مشابه هم می‌توانست کوساد را بکشد.

نه، او با همان لگد اول از پا در می‌آمد.‌سمت​ همچنین، ضربه نیزه‌ای که لحظات پایانی کوساد را رقم زد...‌کاهش​ راستش را بخواهید، او حتی نتوانسته بود آن را درست ببیند.

آن انسان قدرتی در سطحی غیرقابل‌باور برای یک انسان‌عوض​ داشت. برایش سخت بود که باور کند این مرد از‌پرتاب​ همان «نژاد انسان» است که زمانی در کیروا زندگی می‌کردند.

«پدر اژدها...‌سمت​ او واقعاً‌نمی‌توانست​ صلاحیتش رو داره.»

فلمیر فقط چشمانش را بست. او از‌کشتارش​ قبل می‌دانست چه چیزی اشتباه پیش رفته‌باطل​ بود که همه چیز به این روز افتاد.

درخواست اتحاد با‌دشواری​ انسان‌های روی زمین؟ تلاش‌عوض​ برای فریب دادن او؟

نه. از همان لحظه‌ای که سعی کردند‌مجبور​ برای نجات خودشان از زمین استفاده کنند،‌نمی‌توانست​ این پایان در سنگ حک شده بود.

چه کاری می‌تونستم بکنم؟ چه کاری باید انجام بدم؟ آیا شاهزاده خانم‌کاهش​ در امانه؟ شاید بقیه انسان‌ها هم مثل این مرد دارن تمام گرگ‌های سیاه‌تیر​ رو قتل‌عام می‌کنن؟ آیا می‌تونم از این مخمصه جون سالم به در ببرم؟

سوالات بی‌شماری از ذهنش عبور کرد و ناامیدی‌کاهش​ در قلبش رخنه کرد. در همین حین، صدای‌مهارت​ بسیار ضعیفی درست در کنارش به گوش رسید.

«ککاآآآآآک!»

با چرخاندن سرش، شاهد صحنه‌ای بود که در آن گردن یکی از گرگ‌های دی‌دیِ بازمانده بریده‌بکشد​ شد و جسدش با حالت ترحم‌انگیزی روی زمین افتاد. قامت آن فاجعه‌ی انسانی نیز همانجا بود.‌همچنان​ او نتوانسته بود گرگ را درجا بکشد، زیرا این بار هیچ ضربه مهلکی در کار نبود.

هرچند، آن گرگ بلافاصله پس از اینکه‌بیش​ او چند ضربه دیگر با استفاده از‌اما​ نیزه مسیر غیرقابل‌ردیابی‌اش وارد کرد، جان داد!

[شما ۸۲۰,۲۲۴,۰۰۸ تجربه به دست آوردید.]

«هواااااااه.»

«با این حساب، فقط ۲ تا رده چهارم دیگه باقی مونده.» یو ایل‌هان این‌اما​ را زیر لب با خودش زمزمه کرد و نیزه‌اش را عقب کشید، درست زمانی که‌شبیه​ گرگینه کنار فلمیر، در حالی که مثل یک دیوانه زوزه می‌کشید، شروع به دویدن کرد.

«فکر فرار به سرت نزنه!»

«کیاوووووه!»

یو ایل‌هان با متوجه شدن حرکت او، به سرعت نیزه‌اش را پرتاب‌سمت​ کرد، اما آن یارو انگار که این را پیش‌بینی کرده باشد، از‌اما​ فرم انسان‌نما به فرم گرگ تغییر شکل داد و نیزه به خطا رفت.

«پس اونا روش‌هایی‌آن‌هایی​ برای برگشتن به‌بکشد​ فرم گرگ دارن!»

«حتماً خیلی خوشحالی‌بیش​ که دانش جدیدی‌سرعت​ به دست آوردی، هان!»

بدون لحظه‌ای تردید، یو ایل‌هان دوباره نیزه‌اش را پرتاب کرد. نیزه به هدف اصابت کرد،‌بیش​ اما اصلاً در حدی نبود که زخم مهلکی وارد کند، و گرگ حتی به فکر‌همچنان​ مبارزه هم نیفتاد و با نیزه‌ای که در ماتحتش فرو رفته بود، در دروازه ناپدید شد.

«چه غلطا؟‌دومِ​ اون یارو واقعاً‌دشواری​ رده چهارم بود؟»

«این اولین باریه‌آن‌هایی​ که من هم همچین‌بیش​ رده چهارم بی‌شرمی می‌بینم...»

یو ایل‌هان به فکر تعقیب کردنش افتاد، اما با یادآوری پیامی که قبلاً به امپراتریس داده بود، سرش‌همچنان​ را تکان داد. اگر او از نیزه‌های غول‌پیکرش استفاده می‌کرد، فرصت‌های زیادی برای کشتن آن گرگ داشت. علاوه بر‌شاهد​ این، از آنجایی که یک نیزه در کفل گرگ فرو کرده بود، امپراتریس آن را هم از دست نمی‌داد.

گذشته از این، وقت آن رسیده بود که بشریت با رده چهارم‌ها روبرو شود و‌بیش​ بر آن‌ها غلبه کند. یو ایل‌هان نمی‌توانست تا ابد از آن‌ها محافظت کند! پروژه تقویت‌همچنان​ بشریتِ یو ایل‌هان تنها زمانی معنا پیدا می‌کرد که بشریت به عنوان یک کل رنج می‌کشید!

«و بنابراین.»

در حالی که یو ایل‌هان گرگ‌هایی که خودشان‌نیزه​ را به داخل دروازه پرتاب می‌کردند می‌کشت و‌بین​ نیزه‌هایش را جمع‌آوری می‌کرد، با فلمیر به صحبت پرداخت.

«چرا دنبالش‌بکشد​ نمی‌ری؟ دلیلی‌نیزه​ براش داری، نه؟»

با وجود اینکه انجام چند کار هم‌زمان در‌ذهنش​ حال حاضر فشار عظیمی به مغزش وارد می‌کرد،‌نیزه​ حالت چهره‌اش سرد و بدون هیچ‌گونه تزلزلی بود.

از آنجایی که او تجربه خواندن چندین کتاب‌تاکتیکش​ به صورت هم‌زمان برای سریع‌تر خواندن آن‌ها را‌بکشد​ داشت، شاید آن «تمرین» اینجا به کمکش آمده بود.

«چه روش احمقانه‌ای برای تمرین...»

«گفتم که ذهن منو نخون.»

درست زمانی که بگو مگوی آرام‌تاکتیکش​ ارتا و یو ایل‌هان می‌خواست ادامه‌نمی‌توانست​ پیدا کند، فلمیر دهانش را باز کرد.

«پس، در نهایت می‌دونستی؟»

کلماتی که حاوی حس پوچی و بدون هیچ احساسی‌پرتاب​ بودند. یو ایل‌هان به طور طبیعی سرش را تکان‌باطل​ داد. بیش از صد گرگ دیگر دوباره کشته شدند.

«فکر کردی توی سرم‌نیزه​ به جای مغز، رشته‌های‌کاهش​ نودل اودون پر شده؟»

«...متأسفم.»

«نیازی نیست باشی.‌بیشتر​ من فقط می‌تونم‌دلیل​ همشون رو بکشم.»

با حرکت دوباره‌ی دستش، غسل تعمیدی از استخوان‌های اژدها بار دیگر فرود آمد. از آنجایی‌پنهان‌کاری‌اش​ که هیولاهای باقی‌مانده فقط نخبگان بودند، هیولاهایی که به دلیل سقوط عمودی نیزه‌ها کشته می‌شدند تنها‌سنگ​ حدود یک‌دهم بودند. به عبارت دیگر، در هر دور ده‌ها نفر از میان صدها نفر می‌مردند.

«اِیی!»

یو ایل‌هان با محاسبه تأخیر کنترلش و نتایج واقعی به دست آمده‌نمی‌توانست​ از اینونتوری‌اش از طریق استفاده مداوم از جمع‌آوری از راه دور، اکنون‌بین​ ده‌ها نیزه را در دسته‌هایی از رگبارهای کوچک‌تر اما سریع‌تر دسته‌بندی کرد.

«کیاوووووه!»

حتی هیولاهایی که از ضربه اول جاخالی داده بودند، نمی‌توانستند به طور مداوم از رگبار نیزه‌هایی که انگار مسیر حرکتشان را‌خدای​ خوانده بودند و بر سرشان می‌باریدند، طفره بروند. گرگ‌های رده سوم که بالاخره ترفند جاخالی دادن را یاد گرفته بودند، همگی به‌نازل​ شکلی عادلانه دوباره با مرگ خود روبرو شدند. اکنون، حتی با شمارش تک‌تک گرگ‌ها، کمتر از ۲۰ هزار گرگ باقی مانده بود.

[آه، اون مهارت‌بیش​ وحشتناک داره بیشتر از‌کشتارش​ قبل توسعه پیدا می‌کنه.]

فارغ از ناامیدی ارتا، باران نیزه‌های‌تاکتیکش​ یو ایل‌هان تمامی نداشت. هیولاها بی‌وقفه‌نمی‌توانست​ و بدون هیچ پایانی کشته می‌شدند.

پنهان‌کاری یو ایل‌هان از مدت‌ها پیش از بین رفته بود،‌ذهنش​ اما هیولاها حتی به او حمله هم نمی‌کردند. آن‌ها فقط با‌کشتارش​ درماندگی بدن‌هایشان را به سمت دروازه پرتاب می‌کردند تا زنده بمانند.

فرقی نمی‌کرد سیاه باشند یا قرمز، همه مثل هم بودند. اتحاد واقعی شکل‌یافت​ گرفته بود. البته یو ایل‌هان اصلاً به این موضوع اهمیتی نمی‌داد. او فقط‌نشان​ تصمیم گرفته بود به انسان‌هایی که باید آن سوی دروازه می‌جنگیدند، ایمان داشته باشد.

در همین حین،‌بیش​ پیام لذت‌بخشی روی‌سرعت​ شبکیه چشمش ظاهر شد.

[شما به سطح ۱۴۰ رسیدید. ۲ قدرت، ۱ چابکی، ۱ سلامتی، ۱ جادو افزایش یافت.]

«ایول!»

یو ایل‌هان با احساس‌نیزه​ افزایش قدرت، چابکی، سلامتی و‌یافت​ جادویش، غرق در لذت شد.

واقعاً احساس ناامیدی می‌کرد. او گرگ‌هایی را در مقیاس صدها هزار نفر که با سرنوشت دنیایشان‌نیزه​ می‌جنگیدند قتل‌عام کرده بود، اما فقط سه سطح بالا رفته بود! البته، برخلاف دارئو، اکثریت آن‌ها ضعیف‌تیر​ بودند و او این کار را فقط در یک روز انجام داده بود، اما با این حال!

با این وجود، درست زمانی که یو ایل‌هان‌تاکتیکش​ می‌خواست خوشحالی‌اش را کنار بگذارد و دستش را‌بکشد​ بالا ببرد، فلمیر روی زمین به سجده افتاد.

«خواهش می‌کنم ما رو ببخش!»

«نمی‌خوام.»

«نمی‌تونم اجازه بدم‌دشواری​ گرگ‌زادها این‌طوری منقرض‌تاکتیکش​ بشن، خواهش می‌کنم!»

«نمی‌خوام.»

مگر این‌ها با اژدهایانی که با آن‌ها متحد شده بود و الف‌هایی که به عنوان امپراتورشان‌بین​ به او خدمت می‌کردند، خیلی فرق نداشتند؟ در وهله اول، این عوضی‌ها با اراده خودشان باعث‌نشون​ انقراض انسان‌ها شده بودند، هرچند که ارتش شیاطین نابودی از پشت پرده همه‌چیز را هدایت می‌کرد.

و فارغ از اینکه به کجا تعلق‌کشتارش​ داشتند، آن‌ها زمین را به عنوان طعمه‌باطل​ خود می‌دیدند. گناهی دوچندان. حکمشان اعدام بود.

و بالاتر‌کار​ از همه،‌دلیل​ با قاطعیت:

«آخه چرا‌دومِ​ باید حرفت‌کار​ رو باور کنم؟»

«اما!»

«یه راهی هست!»

شخصی غیر از فلمیر فریاد زد. با شنیدن این صدای‌سمت​ واضح زنانه، یو ایل‌هان سرش را چرخاند و کج کرد‌کاهش​ و توانست زنی مو مشکی را ببیند که آنجا ایستاده بود.

گوش‌های پشمالو و سیاه گرگ روی سرش دیده می‌شد و با وجود زره چرمی‌نمی‌توانست​ و فلزی، خطوط جذاب بدنش قابل پنهان کردن نبود. به‌خصوص در ناحیه سینه که با‌نمی‌شد​ زره فلزی محکم تحت فشار قرار گرفته بود و به شدت خفه‌کننده به نظر می‌رسید.

«ش... شاهزاده خانم؟! چطور!»

«من خودم اومدم اینجا، فلمیر.»

«چرا!»

از نحوه صدا زدن فلمیر که در بازیگری افتضاح بود و با چهره‌ای وحشت‌زده او را شاهزاده خانم‌نیزه​ می‌خواند، به نظر می‌رسید این دختر واقعاً شاهزاده گرگ‌زادهاست. از آنجا که گفت خودش به اینجا آمده، به‌نشان​ نظر می‌رسید این هم حقیقت دارد که به زمین رفته و دوباره به اینجا، یعنی کیروا برگشته است.

با این‌سمت​ حال... یو ایل‌هان‌ضربه​ چند سؤال داشت.

«ولی اون طرف‌بیش​ غیر از فلمیر‌سرعت​ فقط گرگ‌ها بودن که؟»

«در بین گرگ‌زادها، کسانی که غسل تعمید ماه‌ذهنش​ رو دریافت کردن می‌تونن آزادانه بین فرم انسان‌نما و‌پرتاب​ گرگینه‌شون تغییر شکل بدن. من هم یکی از اونام.»

شاهزاده پاسخ داد و یو ایل‌هان به اشتباهش پی‌عوض​ برد. او اشتباه می‌کرد که فکر می‌کرد فقط رده چهارم‌ها‌پرتاب​ فرم انسان‌نما دارند، اما به نظر می‌رسید قضیه این‌طور نیست.

این‌طور نبود که فقط رده چهارم‌ها بتوانند به فرم انسان‌نما تغییر شکل دهند، بلکه پاسخ درست‌بین​ باید چیزی شبیه به این می‌بود: «پس از به دست آوردن توانایی تغییر شکل به فرم‌نشون​ انسان‌نما از طریق غسل تعمید ماه، شانس بیشتری برای تبدیل شدن به رده چهارم وجود دارد».

«پس چرا‌بکشد​ با اینکه می‌دونستی‌پرتاب​ اینجا خطرناک‌تره، اومدی؟»

«بعد از اینکه دیدم هم گرگ‌زادها و هم کسانی که توسط ارتش شیاطین نابودی وسوسه شده بودن، با ترس از دروازه اون طرف فرار‌بین​ می‌کردن، یه چیزی رو پیش‌بینی کردم. علاوه بر این، بعد از دیدن ملود... همون گرگ بیچاره‌ای که توسط ارتش شیاطین نابودی وسوسه شده بود و‌شاهد​ طوری از دروازه بیرون اومد که انگار داشت از چیزی فرار می‌کرد؛ مطمئن شدم که تو خشمگین شدی و تصمیم گرفتی گرگ‌زادها رو نابود کنی.»

شاید به خاطر اصالت سلطنتی‌اش بود که به نظر می‌رسید عقلش خیلی بهتر از فلمیر کار‌بکشد​ می‌کند. و به همین دلیل، زمانی که قرار بود روی زمین مخفی شود، به کیروا بازگشته‌همچنان​ بود، زیرا دیده بود که گرگ‌زادها در آستانه انقراض هستند و می‌خواست جلوی این اتفاق را بگیرد.

برای یک فرد سلطنتی، حس مسئولیت‌پذیری‌بکشد​ بسیار خوبی داشت. هرچند که کمتر‌کاهش​ از یک‌سوم گرگ‌زادها باقی مانده بودند.

«خانواده سلطنتی‌بکشد​ دیگه‌ای هم‌نیزه​ هستن، نه؟»

«هیچ‌کس. من تنها بازمانده‌ام.»

«واقعاً؟»

یو ایل‌هان دستش را بالا برد.‌بکشد​ در آن لحظه، فلمیر با ناامیدی‌کاهش​ سرش را پایین آورد و فریاد زد.

«خواهش می‌کنم بذار‌بیش​ شاهزاده بره! من‌سرعت​ هر کاری بگی می‌کنم!»

«نه، مشکلی‌کار​ نیست. من به‌مجبور​ هیچ‌کدومتون نیازی ندارم.»

«نظرت در مورد‌بیشتر​ تمام گرگ‌زادها چیه! بر‌مجبور​ گرگ‌زادهای بازمانده حکمرانی کن!»

این بار، فریاد از سوی‌ضربه​ شاهزاده بود. چه قلب مهربانی برای‌کشتارش​ مردمش داشت. یو ایل‌هان دوباره خندید.

«نمی‌تونم باورتون‌بکشد​ کنم، و نیازی‌پرتاب​ هم بهتون ندارم.»

«کاری می‌کنم که بتونی ما رو‌تاکتیکش​ باور کنی! و قطعاً روزی می‌رسه‌نمی‌توانست​ که به کمک ما نیاز پیدا می‌کنی!»

یو ایل‌هان پس از شنیدن کلمات‌دلیل​ پر از اعتمادبه‌نفس شاهزاده، انگار که‌سمت​ بخواهد جوابش را بدهد، بشکن زد.

صدها نیزه استخوان اژدها بار‌ضربه​ دیگر باریدند، اما این بار،‌سرعت​ فقط به سمت گرگ‌های قرمز.

«آه.»

با دیدن این صحنه، شاهزاده نفس‌تاکتیکش​ راحتی کشید. با این حال، یو ایل‌هان‌ضربه​ دوباره بشکن زد و از او پرسید.

«خب؟ چطوری‌دومِ​ می‌خوای کاری کنی‌دشواری​ که باورت کنم؟»

شاهزاده پاسخ داد:

«من اتفاقی شنیدم که‌نیزه​ الف‌ها داشتن حرف می‌زدن؛ اینکه‌یافت​ تو مهارت "حکمرانی" رو داری.»

آخه شماها چرا در مورد این حرف می‌زنید!‌ذهنش​ - یو ایل‌هان در دل به الف‌ها فحش‌نیزه​ داد، در حالی که شاهزاده با اطمینان اعلام کرد:

«اگه با استفاده از این مهارت بر‌مجبور​ زندگی من حکمرانی کنی، اونوقت تمام گرگ‌زادها‌نمی‌توانست​ چاره‌ای جز اطاعت از تو نخواهند داشت!»

یو ایل‌هان با‌آن‌هایی​ گوش دادن به حرف‌هایش،‌بیش​ با خود فکر کرد.

ها؟ فکر کنم‌بیش​ قبلاً این سناریو‌سرعت​ رو یه جایی دیدم.

یادداشت نویسنده

وووو، معنی‌دومِ​ عنوان فصل‌کار​ مشخص شد.

روش‌های مبارزه ایل‌هان در آینده هم تغییر خواهد کرد، چون‌سرعت​ او با توجه به دشمن سلاح‌های جدیدی می‌سازه! وایسا، مگه این‌خدای​ اولین باری نیست که با ریختن نیزه از اینونتوری حمله می‌کنه!؟

در این مرحله، شاید بعضی از شما متوجه طعمه‌ای که این نویسنده در همون‌باطل​ ابتدای داستان پخش کرده بود، شده باشید. شاید بعضی از شما که اخیراً کل‌نشون​ داستان رو دوباره خوندید متوجه شده باشید. خب، هرچند که این یه شوخی بچگانه‌ست!

این رمان برای رده سنی بالای ۱۸‌عوض​ سال نیست. اینو فقط برای این می‌گم‌بکشد​ که یه وقت کسی توی نظرات چیزی نگه!

یادداشت مترجم انگلیسی

فکر می‌کنم Cheer pack اسم یه شرکته... اونا کیسه‌های نوشیدنی می‌سازن.

من کلمه wolfkin رو نگه می‌دارم چون کلمه اصلی از همون فرمت dragonkin استفاده می‌کنه.

من نمی‌دونستم معنی دروازه بابل چیه تا اینکه بچه‌ها تو دیسکورد بهم گفتن...‌ضربه​ و حدس می‌زنم.... سلاح پاک‌سازی شخصیت اصلی واقعاً شبیهشه... اما... اون فقط می‌تونه‌باطل​ به صورت عمودی به سمت پایین حمله کنه، بنابراین از نظر فنی یکی نیستن.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net