---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 27: مرا اسماعیل صدا کن (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 27: مرا اسماعیل صدا کن (۱)

0

یو ایل‌هان‌هوپ​ در حین‌زمین​ دویدن ایستاد.

با اینکه وقتی سرش را بالا گرفت آسمان مثل همیشه آبی بود، اما هاله ناامن و خطرناکی که‌عمیقاً​ در هوا موج می‌زد، حواس یو ایل‌هان را تحریک می‌کرد. نیت قتلی که بدون هیچ هدفی و به‌سرعتش​ طور کورکورانه در فضا پخش می‌شد، به یو ایل‌هان می‌گفت که این مکان اصلاً امن و امان نیست.

با اینکه قطعاً در مرکز سئول قرار داشت، اما چشم‌هایش تقریباً هیچ چیز سالمی نمی‌دید. دلیلش این بود که تمام چیزهای اطراف‌دیگر​ طوری فرو ریخته بودند که انگار جنگی رخ داده بود. در حالی که با خود فکر می‌کرد همه، چه انسان‌ها و چه‌روی​ هیولاها، حسابی غوغا به پا کرده‌اند، یو ایل‌هان طوری اطراف را برانداز کرد که انگار هیچ‌کدام از این‌ها ربطی به او نداشت.

[…همون‌جاست.]

شانس آورد. پلنگ سیاه همان نزدیکی بود. با اینکه تأیید اندازه‌اش به خاطر حرکت مداومش غیرممکن‌برود​ بود، اما از آنجا که هیولا با خیال راحت و طوری حرکت می‌کرد که انگار پنهان‌کاری‌اش‌متری​ در زیر آسمان‌ها بی‌رقیب است، پیدا کردن موقعیتش، چه برسد به مسیر حرکتش، کار آسانی بود.

هنوز متوجه‌کشید​ موقعیت یو‌سپس​ ایل‌هان نشده بود.

«پس.»

یو ایل‌هان در حالی که‌برسد​ تماشایش می‌کرد، خیلی طبیعی یکی از‌متوجه​ ستون‌ها را از پشتش پایین کشید.

«هوپ!»

سپس آن را به زمین کوبید. ستون که حالا تبدیل به یک‌نرمی​ آرتیفکت شده بود، به نرمی و در یک چشم به هم زدن،‌دیگر​ مثل شمعی که در کیک فرو برود، عمیقاً در زمین فرو رفت.

«اول، اون طرف.»

با این کار، تا الان دیگر باید متوجه یو ایل‌هان شده باشد. او در حالی که‌طبیعی​ برای حمله‌اش آماده می‌شد، به سرعت دوید و ستون (ب) را در فاصله‌ی صد متری از‌چشم​ ستون (الف) میخکوب کرد. سرعتش در مقایسه با زمانی که ستون (الف) را کوبید، بسیار بیشتر بود.

از آنجا که اندازه دقیقش را تأیید نکرده بود، اول بقیه ستون‌ها و هارپون‌ها‌شمعی​ را روی زمین گذاشت. با اینکه نمی‌خواست باور کند که از مادرش بزرگ‌تر است، اما‌سرعت​ بی‌احتیاطی مساوی با مرگ بود. تصمیم گرفت با در نظر گرفتن هر احتمالی حرکت کند.

«اما.»

یو ایل‌هان بعد‌زمین​ از تمام کردن کارش،‌تبدیل​ سرش را کج کرد.

«طبق محاسبات من، باید حداقل یک بار موقعی‌کار​ که داشتم ستون (ب) رو تو زمین می‌کوبیدم حمله‌یکی​ می‌کرد، پس چرا هنوز داره همین اطراف پرسه می‌زنه؟»

[نکنه داره دنبال‌سپس​ یه نقطه ضعف یا‌حالا​ فرصت برای حمله می‌گرده؟]

«نقطه ضعف، هاه.»

یو ایل‌هان همین الان عمداً آن نقطه ضعف را نشان داده بود. هدف‌شمعی​ اول او این بود که به پلنگی که به خاطر اعتماد به نفس در‌آماده​ پنهان‌کاری‌اش به او حمله می‌کرد، ضربه بزند و آن را در جایش میخکوب کند.

با این حال، به او حمله نکرد. با وجود اینکه هیچ فرصتی بهتر از این‌خیلی​ وجود نداشت. آیا در ازای پنهان‌کاری‌اش، توانایی شکارش ضعیف بود؟ اما حتی با این وجود،‌شده​ این یک هیولای رده سوم است، آیا منطقی است که تا این حد ضعیف باشد؟

[نکنه به خاطر اینه که...]

در آن‌کشید​ لحظه، ارتا‌سپس​ با احتیاط گفت.

[نمی‌تونه پیدات کنه؟]

«...»

یو ایل‌هان زبانش‌سپس​ بند آمد. با خودش‌حالا​ فکر کرد ‹امکان نداره›.

مهم نبود که مهارت پنهان‌کاری‌اش چقدر حالت پسیو و غیرفعال داشت، او در حالی که دو‌کیک​ ستون عظیم و ضخیم را در زمین می‌کوبید، این طرف و آن طرف رفته بود. اینکه‌فاصله‌ی​ دشمنش حتی با وجود این کارها هم نتوانسته بود متوجه او شود، بیش از حد عجیب بود.

[اما این‌طور هم نیست‌کوبید​ که مستقیماً به پلنگ‌آرتیفکت​ سیاه حمله کرده باشی، درسته؟]

«آره.»

[به همین خاطر،‌سپس​ مگه نه اینکه‌ستون​ پنهان‌کاریت از بین نرفته؟]

«پس تکلیف این ستون‌ها‌سپس​ و هارپون‌ها چی می‌شه؟ اونایی‌تبدیل​ که اونجا نصب کردم چطور؟»

[اونا هم باید‌زمین​ همراه خودت تحت تأثیر‌تبدیل​ پنهان‌کاری باشن، مگه نه؟]

«...»

با اینکه یو ایل‌هان سعی کرد جواب سفسطه‌ی ارتا را بدهد، اما هیچ کلمه‌ای‌شمعی​ از دهانش خارج نشد. دلیلش این بود که وقتی خودش هم به این موضوع فکر‌سرعت​ می‌کرد، می‌دید که حق با اوست. در غیر این صورت، این وضعیت غیرقابل توضیح بود.

«فکرش رو بکن، با‌سپس​ اینکه داشتم درست جلوی چشم‌هاش‌تبدیل​ تله می‌ذاشتم بازم متوجه نشد...!»

[تو یه سوپراستاری که برای ترور به‌تبدیل​ دنیا اومده. چرا توی ارتقا سطح بعدیت،‌کیک​ کلاس فرعیت رو یه قاتل انتخاب نمی‌کنی؟]

«کوووک...!»

با اینکه قرار بود این یک تعریف باشد،‌تبدیل​ چطور می‌توانست تا این حد توهین‌آمیز به نظر‌برود​ برسد!؟ او حتی نمی‌توانست تحسین ارتا را بپذیرد.

به هر حال، کاملاً مشخص بود که این وضعیت به شدت به نفع اوست.‌زدن​ یو ایل‌هان خشمش را فرو برد و به آرامی به سمت ستون (الف) برگشت‌حمله‌اش​ و هارپون (الف) را که با یک طناب چرمی به ستون متصل بود، برداشت.

بدنش طول طناب را به‌ستون​ خاطر داشت. به اندازه کافی‌نرمی​ برای این فاصله جواب می‌داد!

به نظر می‌رسید پلنگ سیاه هم چیزی حس کرده بود، چرا که آن مکان‌تماشایش​ را ترک نکرد. خب، اگر حتی بعد از شکافته شدن زمین و فرو رفتن‌تبدیل​ دو ستون استخوانی عظیم در آن نمی‌توانست چیز عجیبی حس کند، مایه ننگ هیولاها می‌شد.

یو ایل‌هان با خونسردی هارپون (الف) را برداشت و به سمتش نشانه رفت. در آن لحظه، احساس کرد قدرت‌اول​ در بدنش جریان می‌یابد. نه تنها ۱۰ درصد آسیب اضافی ناشی از پنهان‌کاری، بلکه ۱۰ درصد آسیب اضافی ناشی از‌بیشتر​ مهارت نیزه‌زنی نیز به آن اضافه شد. در دلش با خوشحالی فریاد زد که هارپون‌ها هم جزو نیزه‌ها محسوب می‌شوند.

«...فوو.»

پس از کشیدن یک نفس عمیق و کوتاه، در حالی که تمام قدرتش را در‌برود​ دستانش جمع می‌کرد، با دقت پای هیولا را نشانه گرفت. با دقتی که می‌توانست آن‌فاصله‌ی​ قسمت را کاملاً متلاشی کند! پلنگ هنوز متوجه یو ایل‌هان نشده بود، و در یک لحظه.

«هوپ!»

یو ایل‌هان با فریادی عجیب، هارپون را پرتاب کرد. آیا دست‌ورزی مانایی که قبل از تکمیل سلاح‌عمیقاً​ انجام شده بود، تأثیر داشت؟ هارپون مانند گلوله‌ای که از لوله تفنگ خارج شود، به سرعت هوا را‌سرعتش​ شکافت و درست زمانی که پلنگ می‌خواست از کنار ساختمان مخروبه عبور کند، در ران چپش فرو رفت!

«[کووووآآآآآ!]»

«واو.»

فریادی که انگار دنیا در حال فروپاشی بود. یو ایل‌هان به نرمی ابراز تعجب کرد‌خیلی​ و به عقب پرید. دلیلش این بود که با برخورد موفقیت‌آمیز حمله و بسته شدن‌شده​ هیولا به ستون، پنهان‌کاری‌اش از بین رفته بود و حالا تمام بدنش نمایان شده بود.

ارتا که حالا اندازه‌اش را به‌ستون​ درستی تأیید کرده بود، در حالی‌چشم​ که نوچ‌نوچ می‌کرد به نرمی زمزمه کرد.

[تقریباً نصف اندازه مادرشه...‌سپس​ با این حال، قطعاً‌حالا​ یه هیولای رده سومه.]

«با یه نگاه بهش می‌فهمم.»

یو ایل‌هان هارپونی را که تا نیمه‌حرکتش​ فرو رفته بود بررسی کرد و مثل‌تماشایش​ او، در حالی که نوچ‌نوچ می‌کرد گفت.

خوشبختانه، هارپون مقاومت کرده بود و با وجود تقلاهای وحشیانه هیولا بیرون نیامده بود،‌شمعی​ اما این شوک کوچکی نبود که هارپونی که با تمام قدرت و به علاوه تأثیرات‌سرعت​ پنهان‌کاری و نیزه‌زنی پرتاب کرده بود، تنها تا نیمه در بدن هیولا فرو رفته بود.

[اگر یک هیولای رده سوم واقعی‌کوبید​ بود، حتی همین هم اتفاق نمی‌افتاد. باید‌چشم​ خوشحال باشی که تخصصش در پنهان‌کاری است.]

«می‌دونم. خودم می‌دونم.»

[کییییییییی...!]

غرش خشمگینش پرده گوش یو ایل‌هان را لرزاند. چشمانی که به یو ایل‌هان خیره شده‌کیک​ بودند، به‌طرز غیرعادی‌ای قرمز بودند. این خطرناک بود؛ همان لحظه‌ای که این فکر از ذهنش‌دوید​ گذشت، هیولا مثل تیری که از چله رها شده باشد به سمت یو ایل‌هان حمله‌ور شد.

[کیااااااوووووو!]

با این حال، در حین جهش قدرتمندش، طناب چرمی متصل‌نرمی​ به نیزه کشیده شد و او را محکم به زمین کوبید.‌الان​ همان‌طور که از دست‌سازه‌ی یک استاد انتظار می‌رفت، طناب فوق‌العاده بود!

یو ایل‌هان که از قبل انتظار چنین وضعیتی را داشت، نیزه‌متوجه​ (ب) متصل به ستون (ب) را برداشت و به سمتش دوید.‌هوپ​ سپس، با تمام توانش نیزه را در شانه راست هیولا فرو کرد!

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

[کواااااااا!]

به لطف این ضربه مهلک غیرمنتظره، نیزه (ب) عمیق‌تر از نیزه (الف)‌موقعیت​ در بدنش فرو رفت. در حالی که نیزه آن‌قدر عمیق فرو رفته‌زمین​ بود که تقریباً دفن شده بود، خون هیولا روی صورت یو ایل‌هان پاشید.

[کرررراااااااا!]

پلنگ سیاه که دو بار با یک تاکتیک مشابه ضربه خورده بود،‌نرمی​ خشمگین شد و پنجه جلویی‌اش را تاب داد. این اولین ضربه قوی‌دیگر​ و سریعی بود که او در مبارزه با یک هیولا تجربه می‌کرد.

از آنجا که این یک هیولای رده سوم بود، تحت هر شرایطی تفاوت فاحشی‌کیک​ در آمارهای پایه و قابلیت استفاده از مانا وجود داشت. یو ایل‌هان هم پیش‌بینی‌سرعت​ کرده بود که عقب‌نشینیِ بی‌خطر بعد از ضربه زدن از فاصله نزدیک، غیرممکن است.

با این حال، دفاع‌موقعیتش​ کردن پس از پیش‌بینی‌کار​ حرکاتش کاملاً ممکن بود.

«کوک!»

هیولا پنجه جلویی‌اش را مستقیماً به بازوهای‌ستون​ یو ایل‌هان که درست قبل از برخورد‌زدن​ ضربه، آن‌ها را سپر خود کرده بود، کوبید.

فشار عظیمی بر او وارد‌ستون​ شد. ضربه آن‌قدر قوی بود‌نرمی​ که نفسش را بند آورد.

[کیااااااوووووو!]

«هووووواپ!»

با این وجود، هیچ‌یک از استخوان‌هایش نشکست. دلیلش این بود که تیغه‌های استخوانی که در‌شمعی​ لحظه برخورد بیرون زده بودند، به‌عنوان اولین خط دفاعی آسیب را کاهش دادند و زره‌سرعت​ چرمی که تمام تکنیک‌های چرم‌سازی‌اش روی آن اعمال شده بود، دوباره از شدت ضربه کاست.

اگرچه تیغه‌های استخوانی روی هر دو بازویش شکستند، اما وقتی‌نرمی​ به این فکر کرد که در عوض بازوهایش سالم مانده‌اند،‌طرف​ برایش قابل‌قبول بود. تیغه‌ها را می‌شد بعداً دوباره ذخیره کرد!

[خیلی حرص‌درآره‌پیدا​ که واقعاً‌موقعیتش​ داره کمک می‌کنه...!]

«فوو، فوو.»

با اینکه ارتا طوری با خیال راحت حرف می‌زد که انگار از همین‌چشم​ حالا پیروز شده‌اند، اما یو ایل‌هان که در حال مبارزه واقعی بود، اصلاً‌باشد​ چنین آسایش خاطری نداشت. چون هنوز نتوانسته بود از محدوده نفوذ هیولا فرار کند.

[کیوگااااوووووو!]

در حالی که درد بازوهایش را سرکوب می‌کرد، بلافاصله‌آسانی​ پس از اینکه به عقب کشید، هیولا با شکافتن وحشیانه‌پشتش​ هوا توسط پنجه جلویی‌اش، بادهایی شبیه به تیغه ایجاد کرد.

یو ایل‌هان که فکر می‌کرد هیولا‌ستون​ فقط هوا را شکافته است، لحظه‌ای بعد‌زدن​ رنگش پرید و مجبور شد جاخالی بدهد.

چون باد تبدیل به‌سپس​ تیغه شده بود و‌حالا​ داشت به سمتش پرواز می‌کرد!

«اون دیگه چیه!؟»

[یک مهارته،‌پیدا​ انتظار داشتی‌موقعیتش​ چی باشه!؟]

در حالی که با قدم‌های سریع به‌حالا​ عقب جاخالی می‌داد، یو ایل‌هان ستون (پ)‌شمعی​ را که روی زمین رها کرده بود، برداشت.

در همین حین، پلنگ سیاه قبل از اینکه بتواند به سمت یو ایل‌هان یورش ببرد، به خاطر طنابی که او را‌اون​ بسته بود به زمین افتاد، سپس سعی کرد با تقلا کردن نیزه‌ای که او را مهار کرده بود بیرون بکشد، اما فقط‌نکرده​ باعث خون‌ریزی بیشتر شد. در نهایت، پس از اینکه متوجه شد یک طناب چرمی به نیزه متصل است، چنگال‌هایش را بالا برد.

[قبل از اینکه‌زمین​ طناب رو پاره کنه،‌تبدیل​ نیزه رو پرتاب کن!]

«می‌دونم!»

یو ایل‌هان حتی در حالی که با عجله ستون (پ) را در زمین‌زدن​ فرو می‌کرد، در دلش احساس کرد که حسابی به دردسر افتاده است. او‌برای​ هرگز تصور نمی‌کرد که این هیولا مهارت برش از راه دور داشته باشد!

راستش را بخواهید، او فکر می‌کرد هیولاهایی که تا الان با آن‌ها‌نرمی​ جنگیده بود، فقط حیوانات معمولی بودند که به‌شدت تقویت شده‌اند، بنابراین پیش‌دیگر​ خودش فکر می‌کرد که داشتن یک نیزه قوی برای شکست دادنشان کافی است.

اما واقعیت چیز دیگری بود.‌ستون​ و در آینده قرار بود‌نرمی​ از این هم متفاوت‌تر شود.

«پس در آینده‌کردن​ باید با چیزهایی حتی‌حرکتش​ قوی‌تر از این بجنگم.»

اول از همه، او باید با دور ریختن دانش عمومی‌اش شروع می‌کرد. فراتر از آن،‌کیک​ آماده کردن استراتژی‌ها و سلاح‌های مختلف برای مبارزه با هر نوع هیولایی بسیار مهم بود!‌دوید​ این همان لحظه‌ای بود که یو ایل‌هان به درکی بزرگ‌تر از هر چیز دیگری رسید.

«هوپ!»

با این حال، چه به درک جدیدی رسیده بود یا نه، مهم این بود که همین الان موجود روبه‌رویش را بکشد.‌الان​ یو ایل‌هان که با غلت زدن روی زمین از دومین سری تیغه‌های باد که به سمتش می‌آمدند جاخالی داده بود، پس‌بقیه​ از برداشتن نیزه (پ) از جا بلند شد. سپس، قبل از اینکه هیولا بتواند دوباره حمله کند، آن را پرتاب کرد!

[کیاااااااااا!]

نیزه عمیقاً در پنجه چپ هیولا فرو رفت. حتی اگر موفق می‌شد طناب‌زدن​ را پاره کند، تا زمانی که نمی‌توانست نیزه را کاملاً بیرون بکشد، دیگر‌برای​ قادر نبود با آن پا از تیغه‌های باد استفاده کند! ارتا با تعجب گفت:

[پس تو توی‌هوپ​ پرتاب نیزه هم‌کوبید​ استعداد داری، نه؟]

«بهم بگو اسماعیل.»

یو ایل‌هان هنوز هم از شوخی موبی دیک دست نکشیده بود. با‌موقعیت​ این حال، با توجه به اینکه هرچه اوضاع بدتر می‌شد یو ایل‌هان‌زمین​ مثبت‌اندیش‌تر می‌شد، مشخص بود که حل این وضعیت چندان هم آسان نیست.

با اینکه مهار کردنش با نیزه‌ها کار خوبی‌تبدیل​ بود، اما در حالی که هیولا این‌قدر تقلا می‌کرد،‌عمیقاً​ او هیچ روشی برای آسیب رساندن به آن نداشت.

در همان لحظه، شخصی که می‌توانست این وضعیت را‌تبدیل​ حل کند از راه رسید. یو ایل‌هان به لطف‌عمیقاً​ صدای پر سروصدای موتور متوجه این موضوع شد... موتور؟

«پس واقعاً‌سپس​ پنهان‌کاریش رو‌کوبید​ خنثی کردی!»

ملکه سوار بر یک وسیله نقلیه زرهی‌حرکتش​ که حتی با یک نگاه هم بسیار‌تماشایش​ محکم به نظر می‌رسید، از راه رسیده بود.

«آذرخش دوقلو!»

[کوگیااااااااااکککا!]

با سطح مضحکی از جادوی‌ستون​ آذرخش که قادر بود یک‌نرمی​ هیولای رده سوم را گیج کند!

یادداشت نویسنده: ندارد

یادداشت مترجم: فصل‌های‌سپس​ پولی از این‌ستون​ فصل شروع می‌شوند.

یادداشت ویرایشگر: بچه‌ها، بابت تاخیر و‌کوبید​ فصل‌های ویرایش‌نشده عذرخواهی می‌کنم. مسمومیت غذایی‌نرمی​ گرفتم و یک روز از کار افتادم.

ناولها | novelha.net