---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 102: فصل 102 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 102: فصل 102

0

بعد از اینکه یو ایل‌هان تمام اجساد میدان نبرد را‌داد​ جمع کرد، روی زمین فرود آمد و سرش را کج‌دیگه​ کرد. اژدهای رده پنجم هنوز داشت به او زل می‌زد.

«فکر می‌کردم نمی‌تونی‌جواب​ بهم دست بزنی.‌خورد​ پس چرا هنوز اینجایی؟»

البته، یو ایل‌هان هم نمی‌توانست به او دست بزند. به همان دلیلی که فرشتگان می‌توانستند‌کرده​ از جادوی دفاعی به‌طرز مضحکی قدرتمند، هرچند نه جادوی تهاجمی، استفاده کنند، آن یارو هم اگر‌شنیدن​ پای محافظت از خودش در میان بود می‌توانست هر چقدر که می‌خواست از قدرتش استفاده کند.

اوه، البته در یک دنیای متروکه که از دسترس بهشت‌ارتا​ خارج است، ارتا فقط یک پری بالدار بود. نقش او‌خلاصه​ هم عمدتاً به تیکه انداختن و توضیح دادن خلاصه می‌شد.

«تو واقعاً انسان جسوری هستی.»

«سعی کن هزار سال با‌کمی​ یه فرشته کنار خودت زندگی‌انداخت​ کنی، اون‌وقت می‌بینی چی می‌شه.»

افراد زیادی پیدا نمی‌شدند که بتوانند با چنین جسارتی در برابر چنین هاله کوبنده‌ای‌عادت​ صحبت کنند، حتی با وجود اینکه می‌دانستند دشمن نمی‌تواند به آن‌ها دست بزند. تمام این‌ها‌ببینم​ به این خاطر بود که یو ایل‌هان به حضور در کنار فرشتگان عادت کرده بود.

اژدها از جواب دندان‌شکن یو ایل‌هان کمی‌بهشت​ جا خورد، اما بعد شانه‌هایش را بالا انداخت‌عمدتاً​ و جوابی را داد که یو ایل‌هان می‌خواست.

«حداقل می‌خواستم‌دندان‌شکن​ ببینم نتیجه‌خورد​ چی می‌شه.»

یو ایل‌هان‌اژدها​ با شنیدن این‌کمی​ حرف پوزخند زد.

«می‌دونم ۱۹ تای دیگه‌حتی​ هم قایم شدن. مگه نمی‌دونی‌آن‌ها​ کلاه‌برداری ریسک‌های خودش رو داره؟»

«...»

یو ایل‌هان توسط آرایش جادویی امپراتوری الف‌ها همراهی می‌شد! اژدها که حتی‌می‌خواستم​ در آخرین فریب خود نیز شکست خورده بود، برای لحظه‌ای چهره‌اش در‌نمی‌دونی​ هم رفت، اما در نهایت فقط آهی کشید و شانه‌هایش را بالا انداخت.

و با حالتی کمی‌دندان‌شکن​ ترحم‌انگیز که اصلاً به‌شانه‌هایش​ ظاهرش نمی‌خورد، به حرف آمد.

«اون‌ها هنوز‌کوبنده‌ای​ نوزادانی هستن‌حتی​ که بیدار نشدن.»

«آره، حتماً وقتی بزرگ‌دنیای​ بشن خیلــــی آروم و‌خارج​ بی‌سروصدا زندگی می‌کنن، نه؟»

حتی آخرین تلاش برای متقاعد کردنش هم شکست خورد.‌جوابی​ یو ایل‌هان فکر کرد که اژدها الان از کوره‌می‌دونم​ در می‌رود، اما در کمال تعجب، اژدها زد زیر خنده.

«اگه این‌طور فکر می‌کنی، پس کاریش نمی‌شه کرد. باشه، بفرما. همه‌شون رو‌داد​ بکش. من هم نقشی بازی کردم که در شأن یک موجود برتر‌شدن​ نبود، پس همین نشون می‌ده که تا آخر به نژادم وفادار موندم.»

«آره. همه‌شون رو می‌کشم جوری که حتی‌دشمن​ یه دونه‌شون هم باقی نمونه. اگه کارت‌عادت​ تموم شده، پس راهت رو بکش و برو.»

«نه، هنوز نه.»

اژدها سرش‌دندان‌شکن​ را تکان‌خورد​ داد و گفت.

«تو، تبدیل‌اژدها​ به یک سرباز‌کمی​ شیاطین نابودی شو.»

«چی؟»

ارتا فریاد‌کند​ زد: «چرت‌وپرت گفتن‌متروکه​ رو تموم کن!»

یو ایل‌هان از این پیشنهاد غیرمنتظره مات و مبهوت مانده بود و‌می‌خواستم​ ارتا از خشم منفجر شد. با این حال، اژدها با چنان تسلطی شروع‌کلاه‌برداری​ به صحبت کرد که انگار از همان ابتدا هدف اصلی‌اش همین بوده است.

«تو ویژگی‌های یک سرباز شیاطین نابودی رو داری. قدرت کوبنده! قاطعیت! این‌ها دقیقاً همون ویژگی‌هایی هستن که‌شنیدن​ ما در ارتش شیاطین نابودی به دنبالشون هستیم. اگه به‌عنوان یک سرباز شیاطین نابودی واقعی دوباره متولد بشی،‌همراهی​ قدرتی به دست میاری که اون فرشته‌ی فسقلیِ اونجا حتی نمی‌تونه تصورش رو بکنه. بله. درست مثل من.»

«پس برای همینه که نامزدهای‌وجود​ سرباز شیاطین نابودی با اون 'قدرتِ‌این​ اوه چقدر زیادشون' این‌طوری تارومار شدن؟»

«اون‌ها فقط یک مشت شکست‌خورده بودن که صرفاً می‌خواستن به‌ارتا​ ارتش شیاطین نابودی ملحق بشن. من الان دارم درباره آینده‌خلاصه​ حرف می‌زنم، زمانی که تو به یک موجود برتر تبدیل بشی.»

اژدها در حالی‌کمی​ که می‌خندید، با آن‌بالا​ دهان گنده‌اش پوزخندی زد.

«باید بدونی که برای تبدیل شدن به یک موجود‌بالا​ برتر، آدم باید به یک گروه متعالی ملحق بشه.‌حرف​ نمی‌خوای قوی‌تر بشی؟ نمی‌خوای قدرت بیشتری به دست بیاری؟»

برای تبدیل شدن به یه موجود‌می‌دانستند​ برتر باید به یه گروه متعالی‌خاطر​ ملحق می‌شد؟ این دیگه چه صیغه‌ای بود؟

با این حال، وقتی یو ایل‌هان سرش را به سمت‌ارتا​ ارتا چرخاند، او قبل از اینکه در نهایت سرش را‌خلاصه​ به نشانه تأیید تکان دهد، کمی مردد به نظر می‌رسید.

ارتا گفت: «درسته. دیواری که برای تبدیل شدن به یک موجود برتر وجود‌ببینم​ داره، خیلی سخت‌تر از اونیه که بشه به‌تنهایی ازش عبور کرد. برای همین، از‌داره​ اونجایی که ثبت‌های خود شخص کافی نیست، آدم ثبت‌های یک گروه رو قرض می‌گیره.»

«ساده‌تر بگو.»

«مثل این می‌مونه که چون‌وجود​ امتحان خیلی سخته، با برگه‌های‌این‌ها​ امتحانی سال‌های گذشته درس بخونی.»

او بلافاصله متوجه شد. پس قضیه این بود. به همین دلیل بود که تمام‌نقش​ موجودات برتر به جایی مثل ارتش بهشت یا ارتش شیاطین نابودی و امثال آن‌ها‌سال​ تعلق داشتند، با وجود اینکه می‌دانستند نمی‌توانند از قدرت‌هایشان در یک دنیای پایین‌تر استفاده کنند.

در حالی که یو ایل‌هان با‌شانه‌هایش​ فهمیدن این موضوع سرش را تکان‌می‌خواستم​ می‌داد، ارتا با لحنی تند گفت.

«اگه یو ایل‌هان بخواد به یک موجود برتر‌شانه‌هایش​ تبدیل بشه، اگه چنین لحظه‌ای فرا برسه! اون‌وقت ما‌شنیدن​ در ارتش بهشت با کمال میل او رو می‌پذیریم...!»

«می‌خوای با این‌همه پتانسیلی که‌وجود​ داره، اون رو برده‌ی خدا‌این‌ها​ کنی؟ شماها واقعاً تا بی‌نهایت احمقید!»

«ما خیلی سازنده‌تر از شما احمق‌هایی‌دسترس​ هستیم که بدون اینکه حتی خودتون بفهمید،‌بالدار​ با کله به سمت نابودی هجوم می‌برید!»

«هه.»

اژدها پوزخند زد.

«دقیقاً کیه که نابودی رو نمی‌شناسه؟ اگه منظورت شما عوضی‌هایی‌این‌ها​ هستین که برای هر چیزی به یک خدای ناچیز تکیه می‌کنید،‌اما​ پس آره. شاید بتونید یه همچین اراجیفی از دهنتون بیرون بندازید.»

حرفش که تمام شد، بال‌هایش را به هم زد. به نظر می‌رسید نوری‌بالدار​ قیرگون او را در بر گرفته است و سپس، مرد جوان خوش‌قیافه‌ای با‌سعی​ موهای بلند مشکی و چشمان قرمز ظاهر شد. البته، در ظاهر یک الف.

«احمق‌هایی که حتی نمی‌تونن وضعیت رو تحلیل کنن. اتصال‌جوابی​ دارئو و زمین فقط یک شروعه. به‌زودی تغییرات بی‌شماری‌می‌دونم​ از راه می‌رسن که قادر به متوقف کردنشون نخواهید بود.»

«منظورت چیه؟»

اژدها ارتا را نادیده گرفت‌وجود​ و در حالی که به‌این‌ها​ یو ایل‌هان خیره شده بود، گفت.

«انسان یو ایل‌هان، از این به بعد فرصت‌های زیادی‌است​ برای ملاقات با ارتش شیاطین نابودی خواهی داشت. همچنین‌توضیح​ قدرت جنگی کوبنده‌ی اون‌ها رو هم حس خواهی کرد.»

«یعنی تو آینده هم؟»

همین دارئو هم او را به ستوه‌اما​ آورده بود، آن‌وقت قرار بود تعداد بیشتری‌می‌خواستم​ از این چیزها روی زمین ظاهر شوند؟

«الان ازت جواب نمی‌خوام. اما یادت باشه. ما ارتش شیاطین نابودی‌این​ زمانی قوی‌ترین هستیم که تمام غل‌وزنجیرهای خودمون رو به‌عنوان موجودات برتر‌شانه‌هایش​ دور بندازیم، و هر زمان که بخوای آماده‌ی استقبال از تو هستیم.»

«ایــــک، ایییییییک!»

ارتا از خشم منفجر شده بود، اما در یک دنیای متروکه قرار داشت‌ببینم​ که بال زدن تنها کاری بود که از دستش برمی‌آمد! در حالی که فقط‌داره​ داشت حرص می‌خورد، اژدها قبل از اینکه رویش را برگرداند، به او پوزخند زد.

«اسم من تراکا ست.‌دندان‌شکن​ یو ایل‌هان. ما قطعاً‌شانه‌هایش​ بعداً دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

سپس جمله‌ای را که جزو «۳ دیالوگ برتر شرورها موقع خداحافظی» بود‌خاطر​ به زبان آورد و ناپدید شد. او به جایی رفته بود که یک‌جوابی​ سرباز شیاطین نابودی باید می‌بود. او تا لحظه‌ی آخر یک شرور باشکوه بود.

ارتا در حالی که به‌متروکه​ جایی که اژدها ناپدید شده بود‌فقط​ چشم‌غره می‌رفت، با صدایی کلافه گفت.

«به حرف‌های اون یارو اهمیت نده، یو ایل‌هان. سربازان شیاطین نابودی جانورانی هستن که فقط برای ارضای طمع‌می‌دونم​ و میل به قدرت به سمت نابودی هجوم می‌برن، و دنیاهای بالاتری هم که توش ساکن هستن وحشتناکه!‌خود​ به همین دلیله که ما ارتش بهشت هم داریم تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا جلوی این اتفاق رو بگیریم!»

«البته عمراً‌اژدها​ اگه بهشون‌دندان‌شکن​ اهمیت بدم.»

راستش را بخواهید، دلیلش این نبود که آن‌ها‌نمی‌تواند​ ارتش شیاطین نابودی بودند، بلکه به این خاطر بود‌جواب​ که عمراً یو ایل‌هان به جایی «تعلق» پیدا نمی‌کرد!

در واقع، یو ایل‌هان‌دنیای​ در حال حاضر به‌خارج​ همین دلیل به‌شدت عصبانی بود.

او فکر می‌کرد که اگر تلاش کند می‌تواند به یک‌داد​ موجود برتر تبدیل شود، اما برای تبدیل شدن به یک‌دیگه​ موجود برتر نیاز بود که به یک گروه متعالی بپیوندد؟

تازه فکر می‌کرد پیوستن به یه گروه،‌اما​ همون موقعی که تو دبیرستان به‌زور وارد‌می‌خواستم​ کلوپ داوطلبان شده بود، برای همیشه تموم شده!

یعنی دنیا این‌قدر از آدم‌های تنها متنفر بود!‌نمی‌تواند​ این دیگه چه دنیای ناعادلانه‌ای بود که آدم‌اژدها​ نمی‌تونست به‌تنهایی به یه موجود برتر تبدیل بشه!

یو ایل‌هان فکر می‌کرد چیزهای زیادی رو برای فاجعه‌است​ بزرگ آماده کرده، اما هر بار که چیزهای جدیدی‌توضیح​ مثل این می‌شنید، دست خودش نبود و احساس حماقت می‌کرد.

آره، همه‌ش تقصیر لیتا بود. مگه به خاطر این نبود که‌حداقل​ لیتا درست توضیح نداده بود که الان همچین حسی داشت؟ یو‌شدن​ ایل‌هان تصمیم گرفت وقتی لیتا برگشت تنبیهش کنه. و گذشته از اون.

«پس باید بی‌خیال‌جواب​ تبدیل شدن به‌خورد​ یک موجود برتر بشم؟»

«چرا به اینجا کشید!؟ می‌تونی‌وجود​ راحت بیای پیش ما تو ارتش‌این​ بهشت! فرشته‌ها خوبن، می‌دونی؟ بال درمیاری!»

«اما من‌کند​ از عضو شدن‌متروکه​ تو گروه‌ها متنفرم!»

[یعنی این‌قدر زندگی یه آدم تنها‌شانه‌هایش​ رو دنبال کردی!؟ صبر کن، اگه‌می‌خواستم​ فقط در همین حد باشه، ممکنه بتونی...]

«ممکنه چی؟»

وقتی یو ایل‌هان با تعجب سرش را‌دشمن​ کج کرد تا بفهمد منظور ارتا چیست،‌عادت​ ارتا با درماندگی سرش را تکان داد.

[چیزی نیست. فراموشش کن.]

«کارت خوب بود، ارتا. الان یه‌شانه‌هایش​ زمینه‌چینی کاملاً تابلو دادی. هر وقت‌می‌خواستم​ موقعش شد بهم اشاره کن، باشه؟»

[اصلاً همچین چیزی نیست!]

یو ایل‌هان در حالی‌حتی​ که بدنش را کش‌نمی‌تواند​ می‌داد، با ارتا شوخی کرد.

او با خودش فکر می‌کرد وقتی با آن حریف ترسناک روبه‌رو شود چه اتفاقی می‌افتد، اما‌تیکه​ در نهایت زنده ماند و هدفش را کامل کرد. با اینکه حرف‌های اژدها واقعاً ذهنش را‌زندگی​ درگیر کرده بود، می‌شد گفت که تمام کارهایی که در دارئو داشت را به پایان رسانده است.

«اوه، صبر‌دندان‌شکن​ کن. هنوز‌خورد​ اژدهازادها موندن.»

[می‌خوای همین الان‌جواب​ بری؟ با اینکه‌خورد​ نبرد تازه تموم شده؟]

«بهتره بعد از‌صحبت​ اینکه همه چیز‌می‌دانستند​ تموم شد استراحت کنم.»

یو ایل‌هان برای آخرین بار نگاهی به صحنه انداخت و همه چیز را داخل کیف‌عمدتاً​ دوشی‌اش گذاشت. با اینکه وقتی در ساعت شنی ابدیت تا سر حد مرگ کار می‌کرد‌کنار​ حجم وسایل را کاهش داده بود، اما احساس می‌کرد که کیف در حال پر شدن است.

«این بار برای پاداشم، فضای کیف رو حسابی زیاد‌جوابی​ کنید، باشه؟ تازه، پوشیدنش روی زره اصلاً قیافه خوبی نداره،‌تای​ پس یه قابلیت نامرئی شدن هم بهش اضافه کنید، خب؟»

از دید یک شخص ثالث، ممکن بود به نظر برسد‌انداخت​ که بهشت به او بدهکار است و در واقعیت هم‌می‌دونم​ همین‌طور بود. یو ایل‌هان بدون هیچ تردیدی پاداش‌هایش را درخواست کرد.

[ما داریم به چیزهای‌حتی​ حتی بهتری فکر می‌کنیم،‌نمی‌تواند​ پس یکم صبر کن.]

با اینکه یو ایل‌هان انتظار داشت ارتا از این درخواستش غر بزند! یو ایل‌هان‌نقش​ به ارتا اصرار کرد که بگوید چطور می‌خواهند کیف دوشی را ارتقا دهند، اما‌سال​ ارتا چیزی به او نگفت، انگار می‌خواست یو ایل‌هان از شدت کنجکاوی دق کند.

در نهایت، یو‌کمی​ ایل‌هان چاره‌ای جز فعال‌بالا​ کردن آرایش جادویی نداشت.

اژدهایان تازه‌متولدشده متعلق به ارتش شیاطین نابودی، همگی در غاری مخفی پنهان‌داد​ شده بودند که به نظر می‌رسید دسترسی به آن بدون آرایش جادویی غیرممکن‌مگه​ باشد. آنجا که انگار پایگاه اصلی اژدهایان بود، به غارهای متعددی متصل می‌شد.

[پس کِی سرورها برمی‌گردن؟]

[اگه عالیجناب کاروس باشه، قطعاً کار همه رو‌خارج​ تموم می‌کنه. علاوه بر اون، عالیجناب تراکا هم‌تیکه​ هست که تبدیل به یه موجود برتر شده.]

[ارتش شیاطین نابودی خیلی خفنه. من قطعاً بزرگ‌انداخت​ می‌شم و به یه اژدهای قوی تبدیل می‌شم و‌پوزخند​ هر چیزی که روی اعصابم بره رو نابود می‌کنم!]

[توی این دنیا دیگه چیزی برای‌خورد​ نابود کردن نمونده. منم دلم می‌خواد‌داد​ مثل بزرگترها به دنیاهای دیگه حمله کنم.]

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، و به نظر می‌رسید این‌خاطر​ اژدهایان تازه‌متولدشده هم دقیقاً همین‌طور باشند! اگر چیز خنده‌داری وجود داشت، این بود‌جوابی​ که آن‌ها با وجود تلاش برای قتل‌عام الف‌ها، خودشان در فرم الفی بودند.

«پس بیا شروع کنیم.»

یو ایل‌هان قدرت یک خدای مرگ را داشت، بنابراین اگر دشمنی را با یک ضربه می‌کشت، پنهان‌کاری‌اش‌پوزخند​ از بین نمی‌رفت. همچنین، حالا که او به یک دروگر شعله‌ور در حدود سطح ۱۳۷ تبدیل شده‌آخرین​ بود، اژدهایان سطح ۱۵۰ حتی بدون نیاز به مهارت شعله‌ور شدن، خوراک کشتن با یک ضربه بودند.

شما ۲۱,۹۰۱,۲۸۷ تجربه به دست آوردید.

شما ثبت اژدهای نابالغ سطح ۱۵۳ را به دست آوردید.

[چـ... چی!؟]

[کارل، کارل مرد!]

یو ایل‌هان برای اژدهایان نوزادی که وحشت کرده بودند و‌ارتا​ از مرگ هم‌نوعشان خشمگین شده بودند دست تکان داد، اما‌خلاصه​ آن‌ها همان‌طور که انتظار می‌رفت، متوجه حضور یو ایل‌هان نشدند.

پس دیگر نیازی به تردید نبود. یو ایل‌هان در حالی‌داد​ که زیر لب آواز می‌خواند، اژدهایان را کشت. ظاهر او‌دیگه​ واقعاً برازنده یک دروگر بود که ارواح را درو می‌کرد.

[کدوم حروم‌زاده‌ای!‌اژدها​ عالیجناب کاروس وقتی‌کمی​ برگرده قطعاً می‌کشتت!]

[گراااااار!]

[کاک!]

[مـ... من نمی‌تونم این‌طوری بمیـ...]

وقتی بیش از ده اژدها در یک چشم به هم زدن مردند،‌داد​ برخی از آن‌ها سعی کردند فرار کنند، اما یو ایل‌هان مثل کشاورزی که‌مگه​ حتی یک دانه را هم جا نمی‌اندازد، همه آن‌ها را بدون استثنا کشت.

پس از آن، او با دقت بررسی کرد تا ببیند آیا‌این​ اژدهایی زنده مانده است یا نه، اما واقعاً دیگر هیچ‌کدام باقی‌شانه‌هایش​ نمانده بودند. تنها ده‌ها اژدهازادِ ضعیف در سراسر قاره پراکنده بودند.

این همان لحظه‌ای‌اوه​ بود که اژدهایان‌دسترس​ در دارئو منقرض شدند.

«هوو، بالاخره تموم شد.»

[...شاید اون واقعاً‌جواب​ برای پیوستن به ارتش‌اما​ شیاطین نابودی مناسب باشه.]

ظاهر یو ایل‌هان از این نظر واقعاً جسورانه بود که وقتی تصمیم می‌گرفت‌حضور​ کسی دشمن اوست، بدون توجه به سن و جنسیت، همه را می‌کشت و‌داد​ با اینکه ارتا نمی‌خواست این را بپذیرد، حتی کمی بی‌رحم به نظر می‌رسید.

ارتا فکر می‌کرد او باحال است چون از‌خارج​ قبل تا حدودی عاشقش شده بود، اما بعضی‌تیکه​ از فرشتگان با دیدن این صحنه به وحشت می‌افتادند.

یو ایل‌هان اجساد اژدهایان‌خورد​ نوزاد را جمع کرد و‌جوابی​ نگاهی به اطراف غار انداخت.

با اینکه چیزی در این غار نبود،‌اما​ اما از آنجا که اینجا پایگاه اصلی‌می‌خواستم​ ارتش شیاطین نابودی بود، نمی‌توانست کاملاً خالی باشد.

«یعنی هیچ‌کوبنده‌ای​ چیزی مثل قلب‌وجود​ اژدها اینجا نیست؟»

[بهت تضمین می‌دم که نیست.]

«نه، اگه از‌کمی​ ته دل آرزوش‌شانه‌هایش​ کنم، کائنات کمکم می‌کنه.»

یو ایل‌هان این را گفت و دوباره شروع به‌بالا​ گشتن کرد. با این حال، هرچه تلاش کرد، فقط‌حرف​ یک غار پر از طلا و نقره پیدا کرد.

[واقعاً مقدار خیلی زیادیه. یعنی تمام‌می‌دانستند​ آیتم‌های ارزشمند این دنیا رو اینجا‌خاطر​ جمع کردن؟ طمع یه اژدها واقعاً شگفت‌انگیزه...]

«هیچ قلب‌کند​ اژدهایی در‌دنیای​ کار نیست!»

[گفتم که بی‌خیال شو!]

یو ایل‌هان آیتم‌های ارزشمند را برداشت چون نمی‌خواست دست‌خالی برگردد. پس از‌داد​ آن، تنها بعد از اینکه وجب به وجب غار را برای پیدا‌شدن​ کردن حتی یک تکه از قلب اژدها گشت، آرایش جادویی را فعال کرد.

ارتا پرسید.

[حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ می‌خوای‌متروکه​ اژدهازادهای باقی‌مونده رو شکار کنی؟‌ارتا​ یا بریم الف‌ها رو جمع کنیم؟]

«نه، بیا بریم‌کمی​ همون‌جایی که برای اولین‌بالا​ بار لیسیدنا رو دیدیم.»

آخرین کلمات لیسیدنا‌جواب​ واقعاً ذهن یو ایل‌هان‌اما​ را درگیر کرده بود.

واقعاً، او زندگی‌اش را با زندگی یو ایل‌هان معاوضه کرده بود، فقط به این دلیل که تحت‌جواب​ دستورات باغ غروب بود، آن هم بدون ذره‌ای طمع. یو ایل‌هان منطق او را درک نمی‌کرد و‌می‌دونم​ به همین دلیل، می‌خواست بداند او به چه چیزی فکر می‌کرده، حتی اگر فقط کمی بیشتر می‌فهمید.

[شاید عاشقت شده بود؟]

«هوو، ارتا. تو این‌خورد​ دنیا هیچ زنی نیست‌انداخت​ که از من خوشش بیاد.»

حداقل یکی اینجا هست! – ارتا شجاعت گفتن این حرف را‌جوابی​ نداشت. دقیق‌تر بگوییم، با وجود اینکه می‌دانست لیتا بعد از فهمیدن این‌قایم​ موضوع چه واکنشی نشان می‌دهد، اصلاً جرئت نداشت قدمی به جلو بردارد.

در حالی که ارتا‌حتی​ ساکت بود، یو ایل‌هان‌نمی‌تواند​ آرایش جادویی را فعال کرد.

نوری درخشید و پس از آن یو ایل‌هان احساس کرد‌ارتا​ در هوا شناور است. لحظه‌ای بعد، او به همان مکانی‌خلاصه​ برگشته بود که برای اولین بار لیسیدنا را دیده بود.

«آها.»

یو ایل‌هان به محض ورود به غار‌اما​ متوجه شد. او فوراً فهمید که چرا تا‌ببینم​ لحظه آخر نتوانسته بود لیسیدنا را درک کند.

چاره‌ای نبود. خطی وجود داشت که آن‌دشمن​ دو هرگز نمی‌توانستند از آن عبور کنند. شاید‌کرده​ از همان لحظه‌ای که او را دیده بود.

«اون یه زن خانه‌دار بود.»

در همان جایی که او‌اما​ قبلاً می‌خوابید، یک تخم طلایی‌داد​ غول‌پیکر و یک نامه قرار داشت.

یادداشت نویسنده

لعنتی، من یه سری اشاره‌های واضح کرده‌دشمن​ بودم، اما فکر نمی‌کردم این‌قدر زود بفهمید‌عادت​ که تو غار یه تخم وجود داره...

یو ایل‌هان تو‌اوه​ خوندن نیت‌های شوم‌دسترس​ نسبت به خودش بهترینه!

جهت اطلاع، «باشگاه داوطلبانه‌ای که مجبور شد به زور توش عضو بشه» اون باشگاه داوطلبانه پر از دخترهای خوشگل نیست که قهرمان فلان لایت‌ناول‌نمی‌دونی​ ژاپنی توش عضو شده بود، بلکه همون باشگاهیه که خودم تو دبیرستان بهش پیوستم. به جای اینکه به دغدغه‌های دانش‌آموزا گوش بدم، با آب دادن‌اصلاً​ به گل‌ها ساعت‌های کار داوطلبانه‌ام رو پر می‌کردم... (یادداشت مترجم انگلیسی: تو کره برای فارغ‌التحصیلی از راهنمایی و دبیرستان، یه مقدار اجباری کار داوطلبانه لازمه.)

ارتا با وجود اینکه‌دندان‌شکن​ سخت برای ارتش بهشت کار‌بالا​ می‌کرد، یه طعمه هم انداخت.

یادداشت مترجم

یادداشت نویسنده برای آرک بعدی می‌گه که عنوان این‌است​ آرک (و عنوان آرک بعدی) ظاهراً تقلیدی طنزآمیز از‌توضیح​ یکی از خطوط شعر «شکست‌ناپذیر» اثر ویلیام ارنست هنلیه...

ویراستار: فصل‌دندان‌شکن​ صدم هووووووهووووو!!!!!‌خورد​ "درج آتش‌بازی"

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net