---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 125: فصل 125 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 125: فصل 125

0

پس از فعال کردن حصار،‌کرده​ یو ایل‌هان روی یک برنامه‌نمی‌تونم​ زمانی به‌شدت منظم تمرکز کرد.

با وجود اینکه در داخل حصار هیچ تغییری در طلوع و غروب خورشید و ماه ایجاد نمی‌شد، او بیست و چهار بلوک‌درست​ یک‌ساعته را به عنوان یک روز در نظر گرفت و دوازده ساعت اول را به ساخت تجهیزات مختلف اختصاص داد. هرچند انسان‌ها ماشین‌هیچ‌کس​ نبودند، اما او در هماهنگی کامل با شعله ابدی، تجهیزات رده کمیاب یا بالاتر را یکی پس از دیگری چکش‌کاری می‌کرد و می‌ساخت.

به این ترتیب، روزانه بیش از پانصد قطعه تجهیزات تولید می‌شد. از‌هیولاهای​ آنجا که او ابتدا از مواد هیولاهای سطح پایین‌تر استفاده می‌کرد، سختی کار‌آن‌ها​ نسبتاً کمتر بود و نیازی هم به انجام دست‌ورزی مانا روی آن‌ها نداشت.

در ابتدا، اسپیرا در حالی که‌قطعه​ به کوه تجهیزاتی که یو ایل‌هان‌هیولاهای​ ساخته بود نگاه می‌کرد، با تعجب پرسید.

[واقعاً قصد داری‌گرگ‌ها​ این آیتم‌ها رو روی‌ارتباطی​ زمین توزیع کنی؟] (اسپیرا)

«آره.»

وقتی یو ایل‌هان سر تکان‌پانصد​ داد، اسپیرا سرش را کج‌ابتدا​ کرد و به پرسیدن ادامه داد.

[ولی اون‌وقت، مردم نمی‌فهمن‌بیش​ کسی که بهش میگن سوسانو‌آنجا​ با ونگارد ارتباط داره؟] (اسپیرا)

«احتمالاً.»

یو ایل‌هان با او موافقت کرد. اگر تجهیزاتی که این بار ساخته بود‌کردنش​ از طریق ونگارد توزیع می‌شدند، مردم متوجه می‌شدند که سوسانو، کسی که این‌شوکه​ بار گرگ‌ها را قتل‌عام کرده بود، و ونگارد باید ارتباطی با هم داشته باشند.

«نمی‌تونم تا ابد مخفیش کنم، و از همون اول‌آنجا​ هم قصد پنهان کردنش رو نداشتم. مگه روی زمین احمق‌هایی‌کمتر​ هم پیدا میشن که بخوان برای ونگارد دردسر درست کنن؟»

[هاه، همه شوکه میشن.] (اسپیرا)

البته، همین الان هم بعضی‌ها این حرف‌ها‌ارتباطی​ را می‌زدند، اما لحظه‌ای که این تجهیزات‌همون​ عرضه می‌شدند، این موضوع رسماً تایید می‌شد.

مردم از این واقعیت که بین بهترین فروشگاه تجهیزات روی‌کنم​ زمین و قوی‌ترین فرد روی زمین ارتباطی وجود دارد، شوکه می‌شدند.‌دردسر​ هرچند، هیچ‌کس متوجه نمی‌شد که هر دوی آن‌ها یک نفر هستند.

[پس کره‌ترتیب​ به یه معدن‌پانصد​ طلا زده.] (اسپیرا)

«من واقعاً از سیستم آموزشی کشورم ممنونم که کمکم کرد تا‌مواد​ به تک‌رو همه‌کیهانی تبدیل بشم. می‌تونم پرچم کره رو حسابی بالا‌انجام​ ببرم، برای همین کاش یه کم از اون مالیات‌ها رو کم می‌کردن.»

[تو واقعاً تزلزل‌ناپذیری.] (اسپیرا)

و وقتی دوازده ساعت به این شکل گذشت، یو ایل‌هان فعالیت‌های تولیدی‌اش را‌کردنش​ متوقف کرد و قبل از تعویض محتویات سطل، به‌سرعت آن‌ها را بررسی کرد.‌شوکه​ در حالت عادی، این تنها وعده غذایی او در طول روز به حساب می‌آمد.

همه، از جمله یو ایل‌هان که کار سخت و طاقت‌فرسایی انجام داده بود؛ لیرا و ارتا که نقش معلم‌کمتر​ را بر عهده داشتند؛ کارآموزانی که به نظر می‌رسید مدتی داخل ماشین لباسشویی چرخیده‌اند؛ یومیر که مثل همیشه جذاب و‌زمین​ پرانرژی بود؛ و اسپیرا که بر آن‌ها نظارت می‌کرد، همگی در این زمان دور هم جمع می‌شدند و غذا می‌خوردند.

از آنجا که وعده‌های غذایی آن‌ها تنها به همین‌آنجا​ یک وعده ختم می‌شد، همه با ولع تمام شکم‌هایشان‌نسبتاً​ را با گوشت، شراب، برنج و نان پر می‌کردند.

به‌ویژه، اریکیا، از خانواده سلطنتی گرگ‌زادها، حتی از الف‌هایی که یو ایل‌هان آن‌ها را برای خوردن گوشت «اصلاح»‌مگه​ کرده بود هم سرسخت‌تر به نظر می‌رسید. او هنگام غذا خوردن تمام وقار سلطنتی‌اش را کنار می‌گذاشت و‌لحظه‌ای​ در حالی که با خوشحالی گوش‌هایش را تکان می‌داد، آن‌قدر غذا در دهانش می‌چپاند تا شکمش کاملاً پر شود.

«ارباب، مهم نیست چقدر شبیه انسان‌ها باشیم، ما در نهایت هیولا هستیم. و هیولاها‌نداشتم​ نژادهایی هستن که با هم‌خواری قوی‌تر میشن. این روشیه تا نذاریم قدرت کلی نژادمون‌همین​ تا حد امکان افت کنه، و غریزه‌ایه که تقریباً در وجود تمام هیولاها حک شده.»

«برای اینکه نذارید‌روزانه​ قدرت کلی نژادتون‌قطعه​ افت کنه، هاه...»

یو ایل‌هان هر چقدر هم که گوشت گرگ‌می‌شد​ می‌خورد قوی‌تر نمی‌شد، اما قدرت، مانا و سطح اریکیا‌کار​ تنها با خوردن همان گوشت به‌طور دائمی افزایش می‌یافت.

البته، این تغییر آن‌قدرها هم شدید نبود، بنابراین هیولاهای دیوانه‌ای که هم‌نوعان‌مخفیش​ خود را ببلعند بسیار نادر بودند. و حتی اگر چنین هیولاهایی پیدا‌دردسر​ می‌شدند، کسانی بودند که طرز تفکری شبیه به ارتش شیاطین نابودی داشتند.

او با صدایی محتاطانه از یو ایل‌هان‌نمی‌تونم​ که دانش جدیدی کسب کرده بود و با‌مگه​ خود فکر می‌کرد هیولاها بی‌دلیل هیولا نشده‌اند، پرسید.

«باعث شدم‌ترتیب​ حالتون به‌بیش​ هم بخوره؟»

«نه، فقط احساس‌روزانه​ کردم به یه‌قطعه​ معدن طلا زدم.»

یو ایل‌هان نگرانی‌های جدی‌قتل‌عام​ اریکیا را تنها با‌داشته​ یک جمله از بین برد.

چطور؟ به این دلیل که بیش‌باشند​ از صد هزار گرگ تبدیل شده‌پنهان​ به گوشت در موجودی او وجود داشت.

«از این به بعد می‌ذارم تمام گوشت‌های‌تولید​ گرگ رو تو برداری. باید روزی حداقل‌پایین‌تر​ صد تا بخوری، خب، هر چی بیشتر بهتر.»

«متوجهم ارباب.‌ترتیب​ همه‌شون رو می‌خورم‌پانصد​ و قوی‌تر میشم.»

اریکیا از این واقعیت که احساسات یو ایل‌هان هیچ تغییری نکرده بود، شگفت‌زده شد. هر چقدر هم که او درک می‌کرد که اریکیا یک‌دردسر​ هیولاست، باز هم باید نسبت به اعمال و فرهنگی که آشکارا با انسان‌ها متفاوت بود، نوعی حس پس‌زدگی و انزجار پیدا می‌کرد، اما این‌هیچ‌کس​ واقعیت که او فقط با یک «آه آره، تو انسان نیستی» آن را پذیرفت، باعث شد اریکیا یو ایل‌هان را به عنوان فردی بزرگ ببیند.

اریکیا هر از گاهی دزدکی به یو ایل‌هان که گوشت گرگ بیشتری بیرون می‌آورد‌نداشتم​ و کباب می‌کرد نگاه می‌انداخت، و با خود فکر می‌کرد که این مرد کسی‌همین​ است که ارزشش را دارد تا به عنوان یک ارباب از او پیروی کند.

در همان لحظه،

«بابا، منم همین‌طور! هم‌خواری!»

«...ها؟»

بت همه،‌کرده​ یومیر، بمبی‌ارتباطی​ را منفجر کرد.

«اژدهایان هم‌ترتیب​ همدیگه رو می‌خورن.‌پانصد​ مامان اینو گفت!»

«...»

حرف‌های یومیر هیچ جای سوءتفاهمی باقی نمی‌گذاشت. یو ایل‌هان پس از‌ابد​ شنیدن این حرف کمی احساس ضعف کرد، اما خیلی زود لیرا و‌برای​ ارتا را صدا زد تا در این باره با آن‌ها مشورت کند.

«چی‌کار کنیم؟»

[میر می‌خواد قوی‌تر‌روزانه​ بشه، پس بهش‌قطعه​ غذا می‌دیم.] (لیرا)

[من ناراحت بودم چون فقط خودمون ازش‌تولید​ می‌خوردیم، اما حالا که می‌دونیم اونا هم‌خواری می‌کنن،‌استفاده​ این خیلی خوبه. بیا بهش غذا بدیم.] (ارتا)

«باشه!»

این یک تایید صددرصدی بود که آدم را به این فکر می‌انداخت که آیا‌نداشتم​ اصلاً از همان اول ارزش مشورت کردن با آن‌ها را داشت یا نه. یو‌همین​ ایل‌هان در حالی که گوشت اژدها را از موجودی‌اش بیرون می‌ریخت، لبخند ملایمی زد.

«میر، بخور‌ترتیب​ و حسابی‌بیش​ بزرگ شو، باشه؟»

«آره!»

یومیر با دیدن آن کوه عظیم گوشت غرق در شادی شد. با‌مخفیش​ تماشای این صحنه، یو ایل‌هان با خود فکر کرد که آیا این‌دردسر​ کار از نظر انسانی درست است یا نه، اما میر یک اژدها بود.

کارهای زیادی وجود داشت که انسان‌ها انجام می‌دادند و برای هیولاها غیرقابل درک بود. اگر کسی می‌خواست‌پیدا​ درک شود، ابتدا باید به سبک زندگی دیگری احترام می‌گذاشت. یو ایل‌هان، که می‌توانست طرز فکر خود‌عرضه​ را در هر زمانی به این شکل تغییر دهد، شاید واقعاً برای حکومت بر هیولاها استعداد داشت.

حالا که این موضوع حل شده بود، تنها مشکل باقی‌مانده، وعده‌های غذایی بقیه بود. اگرچه آن‌ها از این به‌کمتر​ بعد نمی‌توانستند هر چقدر که می‌خواهند گوشت اژدها بخورند، اما از آنجا که یومیر از طریق آن‌ها قوی‌تر می‌شد‌آیتم‌ها​ و چیزهای خوشمزه بسیار دیگری هم در این دنیا وجود داشت، یو ایل‌هان تصمیم گرفت نگران این موضوع نباشد.

در همین حین، اریکیا که در‌قطعه​ حال خوردن گوشت گرگ بود، با چشمانی‌سطح​ گشاد شده از روی تعجب زمزمه کرد.

«فکرش رو بکن گوشت اژدهاست... بعد از دیدن‌داشته​ اون سلاح حدس می‌زدم، اما همون‌طور که انتظار‌کردنش​ می‌رفت، شما حتی اژدهایان رو هم شکار کردید...»

«اگه بفهمی اعلی‌حضرت‌باید​ توی دارئو چی‌کار‌باشند​ کرده، حسابی شگفت‌زده میشی.»

[لازم نکرده تو به‌بیش​ دستاوردهای ایل‌هان افتخار کنی،‌می‌شد​ چون این وظیفه منه.] (لیرا)

[چقدر بالغانه‌ترتیب​ رفتار می‌کنی،‌بیش​ لیرا.] (ارتا)

به این ترتیب، مسئولان ویژه‌ای برای رسیدگی به گوشت گرگ و گوشت اژدهای موجود در موجودی‌کردنش​ یو ایل‌هان تعیین شدند. با این حال، از آنجا که مقدار گوشت اژدهازادها حتی از مجموع‌الان​ گوشت گرگ و اژدها هم بیشتر بود، هیچ‌وقت پیش نمی‌آمد که گوشتی برای خوردن نداشته باشند.

به هر حال، پس از حدود یک ساعت وقت غذا، کارآموزان برای تمرینات‌کردنش​ بعد از غذای خود تحت آموزش‌های جهنمی قرار می‌گرفتند. آن‌ها پس از هشت‌شوکه​ ساعت کتک خوردن، اجازه داشتند سه ساعت بخوابند و این الگوی زندگی آن‌ها بود.

با این حال، یو ایل‌هان متفاوت بود. اگر وعده‌های غذایی برای فرشتگان مایه‌سطح​ لذت، برای الف‌ها زمان ریکاوری و عضله‌سازی، و برای اریکیا و یومیر زمانی برای‌اسپیرا​ قوی‌تر شدن بود، برای یو ایل‌هان، این وعده‌ای برای بازیابی انرژی استراحتش محسوب می‌شد.

به عبارت دیگر، او هیچ نیازی به خواب نداشت. اگر با گوشت و‌سطح​ شراب سیر می‌شد، فقط جلوی آن توده غول‌پیکر گوشت می‌ایستاد و با یک‌نداشت​ نیزه چوبی، «نیزه با مسیر غیرقابل‌ردیابی» و آن نیزه مضحک را تمرین می‌کرد!

«آروغ. نفسم کاملاً میزونه، اما‌کرده​ مشکل اینه که دارم مست‌نمی‌تونم​ می‌شم. باید زودتر برم شکار ترول.»

[با اینکه فکر می‌کنم خیلی وقته دارم زندگی می‌کنم،‌مخفیش​ اما تو اولین نفری هستی که خواب رو با‌میشن​ نوشیدن خون تصفیه‌شده اژدها و ترول جایگزین می‌کنه.] (اسپیرا)

«می‌تونی بگی این ترکیب فوق‌العاده‌ای‌پانصد​ از مهارت آشپزی و مهارت‌ابتدا​ مقاومت در برابر سموم شدیده.»

یو ایل‌هان تصمیم گرفت بعد از پایان زمان حصار، تا روزی که باید تسلیحات‌پایین‌تر​ پیشرفته را می‌فروخت، به سیاه‌چال گرند کانیون برود. هدفش ملاقات با الف‌ها نبود، بلکه‌حالی​ می‌خواست از ترول‌هایی که در منطقه‌ای قبل از دارئو ساکن بودند، خون به دست بیاورد!

[به هر حال، دیگه کافیه. تمرکز کن، یو‌داشته​ ایل‌هان. تو باید اوج تمام هنرهای رزمی رو‌کردنش​ با یک ضربه نیزه به نمایش بذاری!] (اسپیرا)

سرعت شلاقی که حتی‌ارتباطی​ بدون استفاده از مانا،‌ابد​ از سرعت صوت پیشی می‌گیرد.

برندگی شمشیری که با ضربه‌ای‌پانصد​ متمرکز، هر چیزی را که سر‌مواد​ راهش قرار بگیرد، از هم می‌درد.

سنگینی یک سلاح کوبنده‌بیش​ که هر چیزی را در‌آنجا​ مسیرش خرد و خاکشیر می‌کند.

با تعالی بخشیدن به تمام این‌ها از‌ارتباطی​ طریق تکنیک‌های کنترل بدن تا حد نهایی، او‌پنهان​ باید آن‌ها را در ضربه نیزه القا می‌کرد.

«با اینکه حتی اگه دو‌داشته​ سه بار هم بهش فکر کنم،‌همون​ بازم به نظرم چرت و پرته...»

این‌طور نبود که نتواند آن را باور کند، چون آکاشیک رکورد گفته‌هیولاهای​ بود که یک تکامل ترکیبی در انتظارش است. از طرفی، تنبلی کردن به‌آن‌ها​ خاطر درک نکردن یک موضوع، کاملاً با سیاست‌های یو ایل‌هان در تضاد بود.

حالا که تصمیم گرفته بود این کار را انجام‌آنجا​ دهد، باید به هر شکلی که شده، بدون نشان‌نسبتاً​ دادن ضعفش، آن را به سرانجام می‌رساند. باید موفق می‌شد!

«۲۵ سال؟ حتی اگه دومین فاجعه‌باید​ بزرگ همین فردا اتفاق بیفته هم‌مخفیش​ عجیب نیست. نمی‌تونم این‌قدر بی‌خیال باشم.»

یو ایل‌هان قدرت فراانسانی را فعال کرد. اگر نمی‌توانست فقط با توانایی‌های خودش این‌نداشتم​ کار را انجام دهد، تنها راهش این بود که خودش را تقویت کند! اگر‌همین​ اصول را نمی‌فهمید، فقط باید مثل یک احمق، آن را بارها و بارها تکرار می‌کرد!

اسپیرا متوجه شد که او یک مهارت را فعال کرده است،‌مواد​ اما حرفش را قطع نکرد. در عوض، با این فکر که‌انجام​ او در یادگیری این مهارت جدی است، به او افتخار کرد.

«پس داری این روش رو امتحان می‌کنی. خب، درسته که بدن فیزیکیت الان خیلی ضعیفه...‌استفاده​ علاوه بر این، نیزه شکافنده کیهان کبیر خودش یک مهارت ترکیبیه. اگه مهارت دیگه‌ای هم به‌ساخته​ این ترکیب اضافه بشه، اصلاً عجیب نیست. حتی اگه نتیجه متفاوت باشه، خودش به تنهایی جالبه.»

به هر حال، مهارت اسپیرا و مهارت یو ایل‌هان کاملاً یکسان نمی‌شد.‌مخفیش​ اگر هر کسی می‌توانست فقط با طی کردن همان مسیر به اندازه‌دردسر​ او قوی شود، آن‌وقت بهشت دیگر نیازی نداشت که نگران جناح‌های دیگر باشد.

در آینده، یو ایل‌هان در دوراهی‌های بی‌شماری از مسیرش دچار تردید‌همون​ می‌شد. شاید نمی‌توانست به مقصدی برسد، و شاید مقصدی که پیدا‌درست​ می‌کرد، کاملاً با جایی که اسپیرا به آن رسیده بود متفاوت می‌بود.

با این حال، اگر یک چیز قطعی بود، این بود که یو ایل‌هان حتی الان‌استفاده​ هم بدون توقف به پیش می‌رفت. هر مسیر اشتباهی که می‌رفت و هر اشتباهی که‌تجهیزاتی​ می‌کرد، تبدیل به ثبت یو ایل‌هان می‌شد و ردپایی ابدی از خود به جا می‌گذاشت.

اسپیرا با خود فکر کرد که دلش می‌خواهد روزی این را ببیند. او‌سطح​ حالا می‌خواست از قدم‌های این انسان قدردانی کند؛ انسانی که با قدم گذاشتن در‌اسپیرا​ ناشناخته‌ها، دنیاهای بسیاری را به لرزه درمی‌آورد و حتی قلب موجودات برتر را می‌لرزاند.

«اما نمی‌تونم بیش از‌قتل‌عام​ حد ازش قدردانی کنم.‌داشته​ من اینجا کار دارم.»

«کار» او این بود که تغییرات مثبت فرشتگان‌ابد​ اطراف یو ایل‌هان را مشاهده کند و در‌احمق‌هایی​ صورت امکان، آن‌ها را روی خودش پیاده کند.

و چیزی که‌روزانه​ مهم‌تر بود، پیدا‌قطعه​ کردن خائنان بود.

«سربازان ارتش شیاطین نابودی مشکلی ندارن، چون الگوهای حرکتی‌شون خیلی ساده‌ست. در مورد باغ‌پایین‌تر​ غروب هم کاری از دستم برنمیاد، چون اونا یه مشت منحرفن که هر چقدر‌حالی​ هم تو کارشون کنکاش کنم، هرگز درکشون نمی‌کنم. پس اونا هم مهم نیستن. اما...»

ارتش نور درخشان، یعنی همان جناح فرشتگان سقوط‌کرده، داستان متفاوتی‌نمی‌تونم​ داشت. آن‌ها که بال‌هایی سوخته و سیاه داشتند، قدرت خدا‌پیدا​ را تحقیر می‌کردند و آرزوی تحریف در آکاشیک رکورد را داشتند.

با اینکه احساس می‌کرد این روزها آن‌ها زیر‌ابد​ سایه اقدامات ارتش شیاطین نابودی مدفون شده‌اند، اما اسپیرا‌پیدا​ می‌دانست که حتی این هم بخشی از نقشه‌هایشان است.

خائنانی که مخفیانه در بهشت فعالیت می‌کردند. کسانی که بال‌هایشان‌ابتدا​ هنوز کاملاً نسوخته بود؛ و کسانی که منتظر زمان مناسب‌بود​ بودند تا ضربه‌ای مهلک به فرشتگان و خدا وارد کنند.

آن‌ها روی زمین بودند. با نگاهی‌قطعه​ تحقیرآمیز به تمام موجودات، منتظر زمان مناسب‌سطح​ بودند تا علیه وجود مطلق شورش کنند!

«ارتا و لیرا زیاد مشکوک‌کرده​ نمی‌شن چون خیلی پاک و‌نمی‌تونم​ ساده‌ان. اما من فرق دارم.»

اکثریت مطلق موجودات برتر نمی‌توانستند از قدرت‌های خود در‌مخفیش​ یک دنیای پایین‌تر استفاده کنند. با این حال، یک‌میشن​ مورد وجود داشت که این قانون نادیده گرفته می‌شد.

آن‌ها زمانی می‌توانستند از قدرت خود استفاده کنند که خائنی را در‌هیولاهای​ همان جناح پیدا می‌کردند، و آن هم فقط به منظور مجازات آن‌مانا​ خائن. برای محافظت از ثبت جناح، تمام موجودات برتر به مجازات‌گر تبدیل می‌شدند.

مثل گذشته، زمانی که لیرا هنوز لیتا بود و‌آنجا​ فرشته‌ای را که با جادوگر رده چهارم برای باز کردن‌کمتر​ دروازه‌ای به زمین همکاری کرده بود، به شدت کتک زد.

«خائن. نمی‌دونم‌متوجه​ کی هستی و‌کرده​ جناحت چقدر بزرگه.»

اما او آن‌ها را پیدا می‌کرد. با شریک جدیدی که به‌همون​ دست آورده بود، حتی اگر مجبور می‌شد تمام گوشه و کنار‌درست​ این دنیا را زیر و رو کند، آن‌ها را پیدا می‌کرد.

و او...

تق!

افکار اسپیرا ناگهان متوقف شد. چشمانش را باز کرد، به سرعت سرش‌مخفیش​ را بالا آورد و یو ایل‌هان را با یک نیزه چوبی شکسته‌دردسر​ دید. او هم در حالی که پلک می‌زد، داشت به اسپیرا نگاه می‌کرد.

«واو.»

یو ایل‌هان این را با صدایی‌قطعه​ ضعیف زمزمه کرد. با نگاه به‌هیولاهای​ آن صحنه، لبان اسپیرا کمی لرزید.

[تو... نگو که تو؟] (اسپیرا)

«فکر کنم‌متوجه​ اولین قدم‌قتل‌عام​ رو برداشتم.»

یو ایل‌هان با فروتنی جواب‌داشته​ داد. با این حال، اسپیرا‌کنم​ نمی‌توانست با این حرف موافق باشد.

[می‌گی یک قدم. تو همون لحظه‌ای‌قطعه​ که اون قدرت رو به نیزه‌هیولاهای​ منتقل کردی، تو از قبل...] (اسپیرا)

توده غول‌پیکر فلزی که پشت سرش دیده می‌شد. در‌آنجا​ وسط آن، شکافی بلند و تیز وجود داشت که‌نسبتاً​ محال بود با یک نیزه چوبی ایجاد شده باشد.

برندگی شمشیری که بیشتر در بریدن‌باید​ تخصص داشت. او موفق شده بود‌مخفیش​ آن قدرت را در نیزه القا کند.

خب البته، با وجود اینکه انجام این کار نسبتاً آسان‌تر بود،‌همون​ چون نیزه و شمشیر اشتراکات بیشتری نسبت به بقیه سلاح‌ها داشتند، اما‌کنن​ باز هم سرعت تمرین او به شکل غیرطبیعی و عجیبی بالا بود.

[فـ... فقط‌ترتیب​ نصف ماه‌بیش​ گذشته.] (اسپیرا)

اسپیرا دیگر نتوانست چیزی بگوید.

او از همان لحظه‌ای که شنید یو ایل‌هان در حالی که هزار سال تنهایی‌همون​ را تحمل می‌کرده، هنرهای رزمی را تمرین کرده است، می‌دانست که او یک فرد‌همه​ عادی نیست. با این حال، در چشمان او، استقامت شگفت‌انگیزترین ویژگی یو ایل‌هان نبود.

بزرگ‌ترین قدرتی که پیمان‌کارش داشت،‌داشته​ نه شخصیت مثبتش بود و‌کنم​ نه استقامتش، بلکه «استعداد» او بود.

یادداشت نویسنده:

اژدهایان هم هیولا هستند.

داستان‌های مربوط به‌گرگ‌ها​ جناح‌های دیگر کم‌کم‌باید​ دارند رو می‌شوند.

چی گفتی~~؟ صدات رو نمی‌شنوم چون تو‌نمی‌تونم​ یه احمقی هستی که به محض رسیدن به‌مگه​ رده ششم یه مهارت نیزه پیشرفته یاد گرفته~~

یادداشت مترجم:

شکست تا‌ترتیب​ آوریل یا می‌پانصد​ به تعویق می‌افتد.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net