---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 124: فصل 124 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 124: فصل 124

0

[فکر کنم‌حوصله​ سطح قدرتشون تقریباً‌بدم​ برابر باشه.] (لیرا)

[اما من هنوزم‌تحت​ فکر می‌کنم میر‌جنگی​ از همه قوی‌تره.] (ارتا)

[خب، هر‌توضیح​ چی باشه میرِ‌خودتون​ خودمونه دیگه.] (لیرا)

چهار الف، یومیر و نفر تازه‌وارد، اریکیا، که در مجموع‌آنجایی​ می‌شدند ۶ نفر. لیرا و ارتا با نگاه به زیردستان‌راستش​ یو ایل‌هان، شروع کردند به قضاوت جدی درباره سطح قدرت آن‌ها.

البته، این یک قضاوت عینی و بدون‌خودتون​ هیچ‌گونه تعصب و علاقه‌مندی نسبت به میر‌عجب​ بود. خب، حداقل خودشان که این‌طور فکر می‌کردند.

[فکر کنم خیلی‌تحت​ خوب می‌دونید چرا وارد‌می‌بینید​ این مکان شدید.] (لیرا)

لیرا در حالی که کلاه قرمزی که یو ایل‌هان ساخته بود را روی‌دستیار​ موهای بلوندش می‌گذاشت، این را اعلام کرد. از آنجایی که او خودش را نمایان‌وبال​ کرده بود، الف‌ها و اریکیا هم می‌توانستند او را ببینند؛ فرشته‌ای با زیبایی خیره‌کننده.

«من... راستش رو بخواید نمی‌فهمم. تنها چیزی که‌اعلام​ می‌دونم اینه که اینجا شبیه به کارگاه آهنگریه‌ببینند​ و همین الان یه جادوی عجیب فعال شد.»

اریکیا این را گفت. خب، یو ایل‌هان ساعت شنی را بدون هیچ‌قضیه​ توضیحی فعال کرده بود، پس منطقی بود که او شک داشته باشد.‌شماها​ با این حال، لیرا با جدیت سر تکان داد و پاسخ داد.

[منم حوصله ندارم توضیح بدم، پس‌جنگی​ بعداً خودتون متوجه می‌شید. یا اینکه‌نمی‌خواید​ از روی شرایط قضیه رو بگیرید.] (لیرا)

عجب دستیار آموزشی بی‌مسئولیتی!

[به هر حال، از الان به بعد، تحت دستورات من‌آنجایی​ آموزش جنگی می‌بینید. شماها الان خیلی ضعیف هستید! اگه نمی‌خواید‌راستش​ وبال گردن ایل‌هان بشید، پس فقط مطیعانه پیروی کنید.] (لیرا)

«شما اصلاً‌حوصله​ کی هستید که‌بدم​ چنین کارهایی بکنید؟»

لیرا که انگار‌تحت​ انتظار این سؤال را‌می‌بینید​ داشت، با افتخار گفت:

[می‌تونید من رو استاد ایل‌هان در نظر بگیرید. هر چند‌قضیه​ این فقط در مورد نیزه و مبارزات فیزیکی صدق می‌کنه، اما‌می‌بینید​ حداقل توی شمشیرزنی و تیراندازی با کمان از شماها بهترم.] (لیرا)

[ایشون مدرک زنده‌ساخته​ از پیشی گرفتن‌بلوندش​ شاگرد از استاده.] (ارتا)

[ایـی!] (لیرا)

[کاهـاک!] (ارتا)

وقتی لیرا ضدحمله طبیعی ارتا را شنید، با یک ضربه زانوی‌بگیرید​ پرنده به کمر ضعیف ارتا کوبید و کمبوی زنجیره‌ای از ضربات‌شماها​ را روی او پیاده کرد تا از درد روی زمین غلت بزند.

این کار فقط‌ساخته​ ۷ ثانیه طول کشید!‌می‌گذاشت​ کمبوهای فرشتگان ترسناک بود.

«شما واقعاً‌حوصله​ استاد مبارزات‌توضیح​ فیزیکی هستید.»

«استادِ اعلی‌حضرت...‌بعد​ من از‌دستورات​ شما پیروی می‌کنم.»

[نمی‌خواستم این رو...‌بدم​ با بدن خودم...‌متوجه​ ثابت کنم!] (ارتا)

«حالتون خوبه، نونا؟»

ارتا در حالی که دندان‌هایش را به هم می‌فشرد این را‌شرایط​ زمزمه کرد، اما هیچ‌کس به حرفش گوش نداد. فقط یومیر که‌جنگی​ قرار بود از او جادو یاد بگیرد، دستی به پشتش کشید.

[شما باید بدونید که زمین چقدر ناپایداره، چون متصل شدن دنیاهای خودتون به این دنیا رو تجربه کردید، مگه نه؟ ایل‌هان‌اصلاً​ داره تو خط مقدم همچین دنیایی می‌جنگه. به همین خاطر، شما به عنوان زیردستانش، اصلاً در حدی نیستید که بتونید به قدرتش‌کمان​ تبدیل بشید. حداقل باید هدفتون رو روی تسلط به یک هنر رزمی قبل از به دست آوردن رده سوم بذارید، فهمیدید؟] (اسپیرا)

«بله، خانم!»

در حالی که همه با صدای بلند‌می‌گذاشت​ جواب دادند، فقط ارتا که هنوز کمرش‌الف‌ها​ را گرفته بود، با چشمانی نیمه‌باز زمزمه کرد:

[حتی خودت هم توی اون‌بدم​ سال‌های طولانی‌ای که زندگی کردی فقط‌شرایط​ به دو تاشون مسلط شدی...] (ارتا)

[پس همین الان شروع می‌کنیم! اول‌جنگی​ یه نگاهی به سطحتون می‌ندازم، پس همه‌تون‌وبال​ با هم به من حمله کنید!] (لیرا)

گروه حتی بعد از شنیدن این حرف هم تردید‌شرایط​ داشتند، اما وقتی لیرا شروع به «گفتگو» با مشت‌هایش‌دستورات​ کرد، برای زنده ماندن چاره‌ای جز تغییر نظرشان نداشتند.

[گاردتون بازه!] (لیرا)

«آخ!»

«د-داره میاد! داره میاد اینجا!»

[یکمی بیشتر مقاومت کنید!] (لیرا)

در حالی که فرشتگان، گرگ‌زادها و یک اژدها مشغول یک‌آنجایی​ تمرین خونین و حسابی بودند، یو ایل‌هان در گوشه‌ای مشغول‌راستش​ ساخت آرتیفکت بود. و اسپیرا داشت او را تماشا می‌کرد.

«تو هم باید بهشون‌توضیح​ آموزش بدی. مگه تو‌متوجه​ شمشیرزنی هم استاد نشدی؟»

[روش‌های من بیش از حد خشن هستن، برای‌شماها​ همین برای اونا به عنوان حمله شناخته می‌شه.‌فقط​ اگه این اتفاق بیفته، از بهشت تبعید می‌شم.] (اسپیرا)

«پس من چی؟»

[این‌طور نیست که تو به تمرین نبرد واقعی نیاز داشته‌آنجایی​ باشی، بلکه تمرینت برای یادگیری یک تکنیک پیشرفته‌ست. علاوه بر‌راستش​ این، سطح تو با بقیه موجودات فروتر کاملاً متفاوته.] (اسپیرا)

او از اینکه اسپیرا تأییدش کرده بود کمی خوشحال شد، اما همزمان احساس می‌کرد کمی عصبانی است، چون فکر می‌کرد اسپیرا دارد‌جنگی​ به کسانی که او با آن‌ها صمیمی شده بود (به جز اریکیا) نگاه بالا به پایین دارد. با این حال، یو ایل‌هان‌داشت​ حرف زیادی نزد و فقط به چکش زدن ادامه داد. برای استفاده کامل از این ۲ ماه، هیچ وقتی برای استراحت وجود نداشت.

[واقعاً تکنیک شگفت‌انگیزیه. چطور ممکنه آیتم‌هایی با‌می‌بینید​ این کیفیت تو چنین زمان کوتاهی ساخته‌گردن​ بشن... اوه، اصلاً گوش نمی‌ده، مگه نه.] (اسپیرا)

یو ایل‌هان داشت تمام موادی که از هیولاهای رده دوم با سطح بالا و هیولاهای رده سوم با سطح‌آموزش​ پایین به دست آورده بود را مصرف می‌کرد تا سلاح‌های «رده-استاندارد» جدیدی برای ونگارد بسازد. با توجه به اینکه‌بکنید​ سلاح‌های «رده-استاندارد» نسل اولی از مواد هیولاهای رده اول ساخته شده بودند، این یک تغییر مضحک و غیرقابل‌باور بود.

اگر بخواهیم کمی اغراق کنیم، تجهیزاتی که حتی افراد اتحاد خط مقدم‌نمایان​ هم می‌توانستند از آن‌ها استفاده کنند، در حال حاضر هر دو دقیقه‌چیزی​ یک‌بار تکمیل می‌شدند. حتی با گذشت زمان این سرعت بیشتر هم می‌شد.

از آنجا که کارهای او باعث می‌شد تماشاگران به‌می‌شید​ کیفیت آیتم‌های تکمیل‌شده شک کنند، اسپیرا عمداً یکی از‌بعد​ شمشیرهای تکمیل‌شده را برداشت و اطلاعاتش را بررسی کرد.

[شمشیر دندان گرگِ خون‌طلب]

[رتبه – کمیاب]

[قدرت حمله – ۳۲۰۰]

[پایداری – ۲۵۰۰/۲۵۰۰]

[ویژگی –‌بعد​ خونریزی انداختن‌دستورات​ دشمنان آسان‌تر می‌شود.]

[رتبه کمیاب برای‌بدم​ چیزی که توی دو‌می‌شید​ دقیقه ساخته، هاه...] (اسپیرا)

محض احتیاط، او تک‌تک تجهیزاتی را که یو ایل‌هان از‌آنجایی​ زمان ورود به این حصار ساخته بود بررسی کرد، اما‌راستش​ پیش‌بینی‌هایش کاملاً درست بود. تمام محصولات رتبه کمیاب یا بالاتر داشتند.

شاید به خاطر وجود چنین شخص مضحکی روی زمین بود که‌شرایط​ اتفاقات دیوانه‌وار مختلفی در آنجا رخ می‌داد؛ اسپیرا در حالی که‌جنگی​ او را تماشا می‌کرد، با جدیت به این موضوع فکر می‌کرد.

به دلیل تمرکز بیش از حد روی تولید،‌شماها​ یو ایل‌هان حتی متوجه نگاه اسپیرا به خودش‌فقط​ نبود و فقط به تصفیه فلز ادامه می‌داد.

دینگ، دینگ، دینگ.

شعله ابدی با ریتم صدای چکش می‌رقصید.‌می‌گذاشت​ این صحنه‌ای بود که با آنچه در‌الف‌ها​ اسطوره‌ها به تصویر کشیده می‌شد، فاصله چندانی نداشت.

چهره و حالت جدی یو ایل‌هان هنگام کار، بی‌نهایت زیبا بود. اسپیرا شخصاً‌بگیرید​ هیچ علاقه‌ای به مردان نداشت، اما به این نتیجه رسید که حالت کار‌هستید​ کردن یو ایل‌هان به عنوان یک اثر هنری ارزش تحسین کردن را دارد.

[تو واقعاً در حدی هستی که قلب‌می‌بینید​ موجودات برتر رو به لرزه دربیاری. این‌گردن​ هیچ فرقی با تماشای یک معجزه نداره...] (اسپیرا)

اسپیرا این را زمزمه کرد‌خودتون​ و به لیرا و ارتا‌قضیه​ که مشغول بودند نگاهی انداخت.

هرچند که شاید خودشان متوجه نبودند، اما‌می‌گذاشت​ بعد از ملاقات با یو ایل‌هان، احساسات بیشتری‌می‌توانستند​ پیدا کرده و حتی سریع‌تر پیشرفت کرده بودند.

اگر دلیل این تغییرات ویژگی‌های زمین بود، پس این فرضیه اشتباه درمی‌آمد، چرا‌بگیرید​ که سایر فرشتگان اعزام‌شده به زمین هیچ تفاوتی با قبل نداشتند. در این صورت،‌اگه​ تنها عنصر باقی‌مانده یو ایل‌هان بود که با آن‌ها در تماس قرار گرفته بود.

دلیل اینکه اسپیرا داوطلب شده بود‌جنگی​ تا شریک یو ایل‌هان باشد نیز‌نمی‌خواید​ پی بردن به دلیل همین موضوع بود.

در حال حاضر، او فقط نگران یک چیز بود. او هم می‌خواست مانند لیرا‌آموزشی​ و ارتا که خیلی سریع پیشرفت کرده بودند، قوی‌تر شود، اما در این فکر بود‌بشید​ که آیا فقط نزدیک ماندن به یو ایل‌هان برای این کار کافی است یا نه.

[آه، فعلاً هیچ کاری‌روی​ از دستم برنمیاد، پس‌اعلام​ فقط می‌تونم تماشا کنم.] (اسپیرا)

اسپیرا دوباره به یو ایل‌هان خیره‌بعداً​ شد. یو ایل‌هان در حال حاضر‌قضیه​ مشغول تیز کردن استخوان یک گرگ بود.

و تنها پس از ۱۲ ساعت کار مداوم به این شکل بود‌نمی‌خواید​ که یو ایل‌هان چکش خود را زمین گذاشت. بیش از ۶۰۰ قطعه‌بکنید​ تجهیزات ثابت می‌کردند که مهارت‌های فلزکاری او در سطح یک افسانه است.

اسپیرا بعد از اینکه دید یو‌متوجه​ ایل‌هان تمام تجهیزاتش را جمع می‌کند، پرسید:‌دستیار​ «پس بالاخره داری تمرین رو شروع می‌کنی!»

«نه، باید‌قرمزی​ سطل رو‌روی​ چک کنم.»

«لعنت به اون سطل!»

برای کسی که از گوشت اژدها و نَفَس لذت‌ضعیف​ می‌برد، زیادی سروصدا می‌کرد. یو ایل‌هان پوزخندی زد و‌پیروی​ وضعیت گوشت و شراب داخل سطل را بررسی کرد.

گوشت اژدهازاد به‌طرز شگفت‌انگیزی عمل آمده بود و زهرشان درست مثل گوشت اژدها از بین‌بی‌مسئولیتی​ رفته بود، اما متأسفانه، گوشت گرگ این‌طور نبود. با وجود اینکه کیفیت گوشتشان بهتر شده بود،‌مطیعانه​ اما هاله سمی آن‌ها به قدری بود که می‌شد از آن به عنوان سلاح استفاده کرد.

آیا مشکلی در خون اژدهازاد وجود داشت؟ یا اگر‌کرد​ این‌طور نبود، آیا باید به جای خون از مایع‌زیبایی​ دیگری استفاده می‌کرد؟ این موضوع نیاز به تحقیق داشت.

«اوه، ولی به‌ندارم​ نظر می‌رسه شراب‌بعداً​ خوب جا افتاده.»

البته، سطح آن بسیار پایین‌تر از نَفَس‌می‌بینید​ بود که با خون اژدها ساخته می‌شد و‌بشید​ تقریباً هیچ قدرت بازیابی و انرژی استراحتی نداشت.

با این حال، خوشمزه بود! و‌متوجه​ همچنین، بوی میوه‌های شیرینی می‌داد که‌عجب​ با نَفَس متفاوت بود. عجیب بود!

«ها، صبر کن‌ساخته​ ببینم، چرا این‌بلوندش​ مزه رو می‌ده؟»

«من توش سیب انداختم!»

یومیر که بعد از تمرین در حال استراحت بود، این را اعتراف کرد. نوشیدنی‌های الکلی که از سیب‌پیروی​ و گوشت ساخته شده باشند تا به حال نه دیده و نه شنیده شده بودند، اما با در‌مبارزات​ نظر گرفتن ویژگی‌های سطل، چندان هم غیرممکن به نظر نمی‌رسید. خب، به هر حال که این‌طوری جواب داده بود.

این کشف بزرگی‌بدم​ بود. حالا می‌شد دستورالعمل‌های‌می‌شید​ احتمالی را گسترش داد.

اما آن سیب از کجا آمده بود؟ ارتا که درست‌آنجایی​ کنار یومیر بود، با متوجه شدن شک و تردید یو ایل‌هان،‌بخواید​ با مهربانی توضیح داد: «داشتیم روی جادوی احضار تحقیق می‌کردیم و...»

«پس همچین‌حوصله​ جادویی هم‌توضیح​ وجود داره.»

یو ایل‌هان در حالی که یومیر‌جنگی​ را نوازش می‌کرد، خندید. داشت او‌نمی‌خواید​ را نوازش می‌کرد که ناگهان خشکش زد.

«سیب؟ داخل حصار؟»

«درسته، به نظر می‌رسه که ممکنه.‌بلوندش​ این اولین باریه که من روی ساعت‌کرده​ شنی ابدیت تحقیق می‌کنم، برای همین نمی‌دونستم.»

بیش از صد سیب در سطل شناور بودند. از‌می‌شید​ توضیحات ارتا این‌طور به نظر می‌رسید که او آن‌ها‌بعد​ را از یک مغازه در همان نزدیکی احضار کرده است.

به عبارت‌بعد​ دیگر، این‌دستورات​ یک دزدی بود.

«میر فقط می‌تونه چیزهایی رو احضار کنه که قبلاً مستقیماً دیده.‌بگیرید​ من بهش گفتم هر چیز کوچیکی رو احضار کنه، و اون‌شماها​ هم یه مشت سیب که تو بازار دیده بود رو احضار کرد...»

«سیب‌ها خوشمزه‌ان!»

«و این منم که باید‌بدم​ پول همه اینا رو بدم... البته‌شرایط​ چون شراب بهتر شده، مشکلی نیست.»

یو ایل‌هان در حالی که‌آموزش​ سیبی از سطل بیرون می‌آورد و‌اگه​ آن را بررسی می‌کرد، غرغر کرد.

اگرچه از بیرون سالم به نظر می‌رسید، اما برخلاف گوشت، نتوانسته بود خون‌دستیار​ اژدهازاد را تحمل کند و درونش کاملاً به هم ریخته بود. این یک سیب‌وبال​ سمی بود که مردم بدون داشتن مقاومت در برابر سم نمی‌توانستند آن را بخورند.

با این حال، چیزی که‌موهای​ در حال حاضر اهمیت داشت،‌آنجایی​ فقط یک سیب سمی نبود.

«پس واقعاً ممکنه وقتی‌توضیح​ حصار فعاله، چیزی رو از‌می‌شید​ بیرون به داخل احضار کرد؟»

«اما این واقعاً هیچ معنایی نداره. جادوی احضار‌شماها​ هیچ کاربرد واقعی‌ای نداره. فقط آیتم‌ها رو احضار می‌کنه.‌مطیعانه​ و این موضوع با احضار ارواح عنصری کاملاً متفاوته.»

«پس ممکنه که‌بدم​ آیتم‌ها رو به‌متوجه​ بیرون هم فرستاد؟»

«من می‌تونم!»

یومیر در حالی که به‌بدم​ سیب سمی اشاره می‌کرد، لبخند‌اینکه​ درخشانی زد و سیب ناپدید شد.

یو ایل‌هان لبخند‌تحت​ محوی زد و‌جنگی​ پرسید: «کجا فرستادیش؟»

«همون جایی که قبلاً بود!»

«میر پسر خوبیه،‌ساخته​ مگه نه؟ لطفاً اون‌می‌گذاشت​ سیب رو فوراً برگردون.»

اگر حصار ناگهان برداشته می‌شد،‌بدم​ ممکن بود آن‌ها واقعاً در‌اینکه​ انجام یک جنایت بی‌نقص موفق شوند!

یومیر با شنیدن حرف‌های یو‌آموزش​ ایل‌هان فوراً همان سیب را احضار‌اگه​ کرد. قطعاً همان سیب سمی بود.

«هووو، نزدیک بود‌بدم​ بچه‌ام اولین کیل خودش‌می‌شید​ رو از انسان‌ها بگیره.»

«واقعاً هیچ کاربردی نداره.»

یو ایل‌هان در حالی که به شراب میوه‌ای ساخته شده از خون اژدهازاد‌بگیرید​ رده سوم که عطر محو سیب از آن ساطع می‌شد اشاره می‌کرد، گفت:‌هستید​ «چرا، داره. این بزرگترین عامل برای درست کردن انواع شراب‌ها در دو ماه آینده‌ست!»

«و تو همین‌تحت​ الان داشتی بابت‌جنگی​ دزدی سرزنشش می‌کردی؟!»

خب، او می‌توانست بعد از پایان زمان‌می‌شید​ حصار، پول میوه‌ها را بپردازد. دقیقاً با همان‌بی‌مسئولیتی​ روشی که سیب‌ها را گرفته و فرستاده بودند!

«بابا، کارم خوب بود؟»

«البته، البته. نظرت چیه‌توضیح​ تنوع جادوی احضار رو‌متوجه​ یه کم بیشتر کنیم؟»

«آره!»

اشتباهات یومیر در آینده به عنوان یک کشف بزرگ ثبت‌قضیه​ می‌شد... احتمالاً. یو ایل‌هان با امید به چنین روزی، جامی از‌می‌بینید​ اینونتوری خود بیرون آورد و آن را داخل سطل برد و...

«بیا! تمرین کنیم!»

...توسط اسپیرا کشیده شد و روی آن توده فلزی غول‌پیکر پرتاب‌شرایط​ شد. حتی در حالی که کشیده می‌شد، با حفظ تعادل باورنکردنی‌اش، بدون‌می‌بینید​ اینکه حتی یک قطره بریزد، جام را سر کشید و غرغر کرد.

«اگه این‌قدر حرص‌تحت​ می‌خوری، پس از‌جنگی​ این شراب بهت نمی‌دم.»

«...مسئله این نیست که حرص‌خودتون​ می‌خورم. فقط به اشتیاقت برای‌قضیه​ یادگیری نیزه من شک داشتم.»

پس دلش می‌خواست بنوشد. یو ایل‌هان خندید و جام را دور‌خودش​ انداخت، هرچند، درست قبل از رسیدن به زمین، به داخل اینونتوری جمع‌آوری‌تنها​ شد. چیزی که جایگزین جام شد، یک نیزه چوبی برای تمرین بود.

«تمرین کردن نیزه شکافنده‌توضیح​ کیهان کبیر با یه‌متوجه​ سلاح خیلی خوب، سخته.»

«نه، منم‌بعد​ نیزه‌های چوبی‌دستورات​ رو دوست دارم.»

البته، این یک حقیقت بود که سلاح‌هایی با قدرت‌شرایط​ حمله بالاتر بهتر بودند، اما این فقط در مواردی صدق‌آموزش​ می‌کرد که او مجبور بود با دشمنان قوی مبارزه کند.

از آنجا که در گذشته مجبور بود با‌اعلام​ نیزه‌هایی که از شاخه درختان ساخته بود تمرین‌ببینند​ کند، با این یکی احساس آشنایی بیشتری می‌کرد.

وقتی یو ایل‌هان با نیزه چوبی‌بعداً​ در دستش گارد گرفت، اسپیرا با‌قضیه​ چهره‌ای بسیار راضی سر تکان داد.

«تو واقعاً پایه‌تحت​ و اساس یک‌جنگی​ جنگجو رو داری.»

«خب که چی؟ برای یادگیری اون تکنیکی که فقط با‌قضیه​ شنیدن اسمش مورمورم می‌شه، باید چیکار کنم؟ باید با این‌جنگی​ نیزه چوبی این توده فلز رو بشکنم یا همچین چیزی؟»

البته، دلیل اینکه او فقط با شنیدن نام آن مورمورش می‌شد این بود که اسمش خجالت‌آور بود، اما به نظر می‌رسید اسپیرا آن را به عنوان یک تعریف و تمجید در نظر گرفته است، زیرا‌فعال​ با چهره‌ای درخشان گفت: «نیزه شکافنده کیهان کبیر یک هنر نیزه است که قدرتی رو به نیزه القا می‌کنه تا با یک ضربه، کیهان رو از هم بشکافه. برندگی یک شمشیر، وزن یک سلاح کند و‌می‌بینید​ سرعت یک شلاق؛ تو باید ویژگی‌های این سه سلاح رو با کمک بدنت که تا حد نهایی تمرین داده شده، به نیزه القا کنی. به همین دلیله که باید روی هر پنج مهارت تسلط پیدا کنی.»

«اوه، پس این‌طوریه.»

این یک تکنیک بی‌معنی و مزخرف‌جنگی​ بود که فقط با یک بار‌نمی‌خواید​ شنیدنش، روان او را از حال می‌برد.

غیرقابل درک بودن آن در سطح گاگایگار بود‌اینکه​ که میدان جی و میدان دفاعی را برای‌بعد​ پیاده‌سازی جهنم و بهشت با هم ترکیب می‌کرد.

«الان سخت خواهد بود، اما با توانایی‌ای که تو داری،‌آنجایی​ اگر حدود ۲۵ سال وقت بذاری می‌تونی یادش بگیری. من هم‌بخواید​ با تمام توانم بهت آموزش می‌دم. از همین الان شروع می‌کنیم!»

یو ایل‌هان نمی‌توانست به اسپیرایی که‌بعداً​ با چشمانی درخشان به او نگاه می‌کرد‌بگیرید​ و حرف می‌زد، بگوید «چه کارناوال مزخرفی!».

در عوض، با لبخندی که هر‌جنگی​ کسی می‌توانست بزند، ورد همه‌کاره‌اش را به‌وبال​ زبان آورد: «من، تمام تلاشم رو می‌کنم!»

یادداشت نویسنده:

لبخندی... که‌شرایط​ هر کسی می‌تونه‌عجب​ بزنه! (گریه می‌کند)

در واقع، من‌ساخته​ هنوز نفهمیدم جهنم‌بلوندش​ و بهشت چیه.

یومیر استعداد این رو‌بدم​ داره که به بزرگترین‌می‌شید​ دزد تاریخ تبدیل بشه.

یادداشت مترجم:

استراحت به‌بعد​ آوریل یا می‌آموزش​ موکول خواهد شد.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net