چپتر 111: فصل 111
0«اول آروم باش.»
یو ایلهان اول میخواست خودشمقدم را آرام کند، اما به هردولتی حال این را به زبان آورد.
[اوه، ببخشیدفقط صدام روحالا بردم بالا.]
کانگ میره هم بعد ازتجزیه اینکه فهمید داشت داد میزد، آرامشروع شد. یو ایلهان دوباره تایید گرفت:
«پس اینفجایع اتصال از قبلفقط وجود داشت، درسته؟»
[اون سیاهچال یه بار توسط اتحاد چهار قبیلهرسانهها از جمله ما، یعنی قبیله خدای رعد، پاکسازیداریم شد. و این مال ۶ هفته پیش بود.]
«و؟»
[اما وقتی امروز وارد شدیم تا دوباره پاکسازیش کنیم، بهآره طرز غیرقابل برگشتی بدتر شده بود. فیتا، فرشته نگهبان ناخارجی یونا، تخمین زد که حداقل ۵ هفته از این اتصال گذشته.]
اگر این اتصال درست بعد از پاکسازی اتفاقتوهماتش افتاده بود، پس قبیله خدای رعد حق داشتمشغول که اعصابش خرد شود و احساس خسران کند.
با این حال، خود یو ایلهان با شنیدن اینتمام حرف نفس راحتی کشید، چون حداقل معنیاش این بود کهنمیدونیم این اتفاق به خاطر بازگشت او به زمین نیفتاده است.
اگر منطقی به قضیه نگاه میکرد، با وجود اینکه هیچ ربطی بین این دوتجزیه اتفاق وجود نداشت، نزدیک بود سر همین موضوع افسردگی شدیدی بگیرد. یو ایلهان خدای حاملخارجی فجایع نبود و بیمعنی بود که زمین فقط به خاطر بازگشت او به هم بریزد.
حالا که توهماتش برطرف شده بود، وقت چارهاندیشی بود.صحنهای یو ایلهان قبل از اینکه از کانگ میره بپرسد،دولتی نگاهی به الفهایی انداخت که مشغول تجزیه اژدهازادگان بودند.
«الان تو صحنهای؟»
[آره. با شروع از «اتحاد خط مقدم»، با دولتتمام کره، رسانهها و تمام پرسنل دولتی که تو کشورهایگرفتیم خارجی باهاشون ارتباط داریم تماس گرفتیم، اما نمیدونیم کی میرسن...]
«اتحاد خط مقدم؟»
ارتباطات هیولاوار کانگ میره چیز جدیدی نبود، اما کلمهصحنهای جدیدی که در حرفهایش بود توجهش را جلب کرد.دولتی کانگ میره صدایش را پایین آورد و توضیح داد:
[میتونی به چشم ارتباط بین ۲۶ قبیلهای بهش نگاهبرطرف کنی که سلاحهای استاندارد بالاتری رو باهات معامله کردن.اژدهازادگان از اونجایی که رشد این قبایل مسلماً سریعتر از بقیهست...]
«خوبه که دارن کمکشروع میکنن. اگه موقعیت رو بهمتمام بگی، همین الان میام اونجا.»
[...منتظرت میمونیم.]
تماسش را قطع کرد و سرش را بالا آورد. الفها کهشروع تازه تجزیه یک اژدهازاد را تمام کرده بودند و داشتند قطعاتش راداریم دستهبندی میکردند، به او نگاه کردند تا بپرسند چه خبر شده است.
«وضعیت تغییر کرده.»
یو ایلهانصحنهای این راشروع به الفها گفت.
«اول تجهیزاتتون رو بهتون میدم. و شرمندهوقت که تازه کارتون رو شروع کرده بودین، امااژدهازادگان فکر کنم اول باید بریم به میدون نبرد.»
«منتظر همین حرف بودیم!»
جنگجوی سپر به دست، جیرل، در حالی که چاقوی تجزیه را کنار میگذاشت،نگاهی با خوشحالی گفت. با دیدن اینکه بقیه هم حالت چهره مشابهی دارند، یو ایلهانرسانهها خندید و از ارتا که روی سرش قیافه عجیبی به خودش گرفته بود، پرسید:
«خبری از بهشت نیست؟»
[هیچی. تا الان، فیتا که پیش نا یونا ست، باید به مقامات بالاتر گزارشتجزیه داده باشه. هرچند، حتی اگه بدونن هم کاری از دستشون برنمیاد! دقیقاً. تنها کاری کهخارجی از دست ما برمیاد اینه که پاپکورن بخوریم و زجر کشیدنت رو تماشا کنیم!] (ارتا)
«آروم باش. شماانداخت میتونید به مااژدهازادگان ماموریت و پاداش بدید.»
ارتا نگران بود که یو ایلهان به تنهایی کل انباروقت بهشت را غارت کند، اما حتی با وجود این نگرانی همصحنهای نمیتوانست جلوی اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود را بگیرد.
در حالی کهآره او داشت آه میکشید،کره یو ایلهان ادامه داد:
«فکر کنم باید به لیرا بگم مراقب خونه وبپرسد میر باشه. نمیتونم یه بچه سطح ۱ رو ببرمصحنهای جایی که معلوم نیست چه جونوری قراره ازش بیاد بیرون.»
[فکر میکردم ممکنه پرتشمشغول کنی وسط صحنه والان بگی زندگی سراسر تمرینه.] (ارتا)
«مگه من شیرم؟»
طولی نکشید که از طریق پیامرسان از موقعیت دقیق مطلع شد. همراه با آن، به عکسی از صحنه نگاه کرد؛میرسن دروازه سیاهچالی آنجا بود که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است منفجر شود. با این حال، چیزی که بیشتربالاتری از همه خیرهکننده بود، قبیله خدای رعد بود که بعد از پاکسازی کامل اطراف دروازه، نیروهایشان را مستقر کرده بودند.
«فعالیت انسانها میتونه شگفتانگیز باشه.»
[آره، شگفتانگیزه.] (ارتا)
«اگه اینجاست، قیمت اونبیمعنی ساختمونا چقدره؟ و بذار ببینم،برطرف یکی، دو تا، سه تا...»
[فکر کنم دیگه وقتششروع رسیده که دست از اینتمام طرز فکر رعیتگونهت برداری!] (ارتا)
یو ایلهان مکان را تایید کرد و تجهیزات رابپرسد برای الفها پخش کرد تا بپوشند، و چون پاتهصحنهای و فیریا کلاهخود نداشتند، به آنها یک ماسک اضافه داد.
«درش نیارین. دردسر درست میکنین.»
«چشم، قربان!»
دو الف که بدون پرسیدن دلیل، مطیعانه ماسکهایشانرسانهها را زدند و دو الف دیگر که بهداریم خاطر کلاهخودهایشان صورتشان معلوم نبود. خوب است، عالی است.
«وقتی رسیدیم به صحنه، اول ساکت منتظر میمونین وبپرسد فقط کاری رو میکنین که من میکنم. اگه جنگیدم، میجنگین،آره و اگه حرکت کردم، دنبالم میاین. مشکلی که نیست، درسته؟»
«چشم، قربان!»
یک انسان، یک فرشته روی کلاهخودشبریزد و چهار الف بلافاصله کارگاه رابپرسد ترک کردند و به راه افتادند.
شبِ شهر بسیار پر سر و صدا بود و این به شدت طعنهآمیز به نظر میرسید.داریم در حال حاضر، یک فاجعه بالقوه در کره وجود داشت و در واقع، چندان هم ازتوضیح این مکان دور نبود، اما این مردم بدون هیچ نگرانی در دنیا میخندیدند و گپ میزدند.
«خدای من. ما همچین زره محکمبرطرف و سنگینی پوشیدیم، اما سرعتمون بهانداخت جای کم شدن، بیشتر هم شده!»
«جیرل، خفه شو.»
الفها از عملکرد تجهیزاتی که یو ایلهانحالا به آنها داده بود حسابی ذوقزده بودند،الفهایی اما در واقع، تفاوتهای جزئیای وجود داشت.
دلیلش ساده بود؛ سلاحهای همهشان رتبه افسانهای داشت، اما زرههایشان بین رتبههای منحصربهفرد و افسانهای تقسیم شده بود. همانطور کهمیرسن از ساختههای یو ایلهان انتظار میرفت، آنها شگفتانگیز بودند، اما با این حال نمیتوانستند جلوی احساس ناراحتی جزئیشان را بگیرند. باباهات این حال، از آنجایی که جیرل اینقدر تابلو به زرهش مینازید، جای تعجب نداشت که بقیه اینقدر احساس بدی داشته باشند.
در همان لحظه.
«ها؟ اعلیحضرت!»
یو ایلهان که داشت به گفتگوی زیردستانش گوش میداد، با خودش فکربپرسد کرد که باید مهارتهای بیشتری در فرآوری چرم و پارچه به دست بیاورددولت و لبخند تلخی زد، که ناگهان برقی در مسیری که میرفتند ظاهر شد.
«کیاک!»
«اونو دیدی؟ بازمبریزد داره یه اتفاقی میافته؟وقت تو اخبار چیزی گفتن؟»
مردمی که در خیابانهای شبانه قدم میزدند هم بعد از دیدن ستونمقدم نور، شروع کردند به پچپچ کردن با همدیگر. به نظر میرسید مستیتماس از سر بعضیهایشان پریده باشد، چون با عجله به جایی زنگ میزدند.
ستون نور فقط برای یک لحظه ظاهر شد، امابرطرف یو ایلهان مطمئن بود. آن، رعد و برقی بوداژدهازادگان که فقط کانگ میره میتوانست روی زمین ایجاد کند.
ستون نوری که عمداً قدرت تخریبش پایین آورده شدهتمام و درخشش آن افزایش یافته بود، سیگنالی بود کهگرفتیم میگفت: «اینجاست!». مهارتهای کنترل جادوی او واقعاً شوخیبردار نبود.
هرچند نه در سطح یو ایلهان که تمام اژدهازادگان را در دارئو قتلعام کرده بود،اژدهازادگان اما به نظر میرسید که او هم در این سه ماه به روش خودش رشدباهاشون کرده است. البته، احتمالاً به خاطر عصای رتبه افسانهای که به او داده بود هم میشد.
«چه توانایی شگفتانگیزی. اعلیحضرت،مشغول آیا افراد زیادی تو اینصحنهای سطح روی زمین وجود دارن؟»
«مشکل اینجاستفجایع که نیستن.بیمعنی بیاید عجله کنیم.»
آنها از شهر خارج شدند و مستقیم به سمت جایی که ستون نور از آن ساطع شدهتماس بود، شتافتند. طولی نکشید که یو ایلهان توانست حضور افراد متعددی را حس کند. کانگ میره گفتهچشم بود که آدمهای زیادی را خبر کرده، اما به نظر میرسید نفوذش چیزی نبود که بشود دستکم گرفت.
«همم.»
الفها به خاطر اینکه مدت زیادی در خفا زندگی کرده بودند،شروع در جمعآوری اطلاعات از طریق بینایی، شنوایی یا بویایی مهارت بالاییارتباط داشتند. طبیعتاً سطح حس کردن حضورشان تقریباً در حد یو ایلهان بود.
«پس آدمهایفجایع ماهر زیادیبیمعنی اینجا نیستن.»
«با اینکه بعضیهاشون تفاوتشروع چندانی با ما ندارن... اعلیحضرتتمام واقعاً با اونا فرق داره.»
«داریم میرسیم.»
آنها فوراً ساکت شدند و دوراژدهازادگان یو ایلهان جمع شدند. این کارمقدم برای دریافت اثرات مهارت پنهانکاری او بود.
آنها به مکانی رسیدند که ورود غیرنظامیان به آن ممنوع بود. هرچند بهنگاهی محض اینکه هیولاها شروع به بیرون ریختن میکردند، این ممنوعیت بیمعنی میشد... یوکره ایلهان خنده تلخی کرد و به همراه الفها از آن خط عبور کرد.
هیولاهای زیادی بودند که با قدرت خودشان سیاهچال ایجاد میکردند، اما بیشتر سیاهچالها از تلههای تخریبی به وجود میآمدند کهمیرسن فرشتگان ساخته بودند. از آنجا که فرشتگان احمق نبودند، آن تلههای تخریب را در مکانهایی با حضور کم انسانها پراکنده میکردند،باهات اما این بار، سیاهچالی که در مرکز این حادثه قرار داشت، از روی تصادف و بدشانسی در نزدیکی یک شهر بود.
البته، حتماً کاملاً مشخص بود که یک سیاهچال در آن نزدیکی است، امامشغول چه به دلیل پول، چه سن و سال، یا سایر شرایط اجتنابناپذیر، افراد زیادیدولتی بودند که نمیتوانستند خانههایشان را ترک کنند و به جای دیگری نقل مکان کنند.
با این حال، به خاطر این حادثه، آنها چارهای جز ترک خانههایشانمقدم نداشتند، زیرا در حالی که برخی از پرسنل نظامی در حال تخلیه غیرنظامیانگرفتیم بودند، برخی دیگر نیز آن خانهها را برای همیشه پاکسازی و تخریب میکردند.
«اصلاً نمیتونیم نزدیک بشیم؟»
صدایی آشنا بود. معلوم شد که میکائیل اسمیثسون، استاد کلن شوالیههایدولتی فلزی است. صدای زنی که کمی خسته به نظر میرسید بههیولاوار آن سوال پاسخ داد. او استاد کلن اژدهای جادویی، تاکاگاکی آسوها بود.
«ما قبلاً دروازههای زیادی شبیه به اینوقت رو توی منطقه کانتو دیدیم. منظورم روزیه کهاژدهازادگان موج سیاهچال اتفاق افتاد. میفهمی چی میگم، درسته؟»
در آنجا هیچ احمقیمشغول نبود که نفهمد یک شکستصحنهای سیاهچال در شرف وقوع است.
«دروازه ممکنه هر لحظه باز بشه، و وارد شدن الان هیچ فرقی با خودکشی نداره. با اینکه موقع گشتزنی به خاطر احتمال از دست دادن جونمون مجبوررسانهها شدیم فرار کنیم، اما طبق چیزی که دیدیم، حداقل ۳۰ هزار رده دوم و بیش از ۲۰۰ رده سوم اونجا حضور داشتن. چیزی که باید بهش توجهقبیلهای کنیم اینه که این فقط بخش کوچیکی از اونهاست. مبارزه با این تعداد به اندازه کافی سخته، نمیتونیم توی محیطی بجنگیم که به نفع اونها تموم میشه.»
انگلیسی روان و خونسرد. این قطعاً صدای کانگ میره بود. در آن لحظه،خارجی یو ایلهان و چهار الف توانستند وارد محوطه وسیعی شوند که کلنها پاکسازی کردهتوجهش بودند، اما به دلیل پنهانکاری یو ایلهان، هیچکس در آنجا متوجه ورود او نشد.
«صادقانه بگم، برای ما بهتره که باوقت امنیت بیشتری مبارزه کنیم... مگه این ضدحملهتجزیه شما نیست، خانم کانگ؟ شما خیلی سنگدل هستید.»
«ما حتی همین الان هم در حال تخلیه غیرنظامیان هستیم. علاوه بر این، حتی اگه تلفاتتمام غیرنظامی هم داشته باشیم، اگه یکی از اعضای کلن خدای رعد رو توی این مکان ازکلمه دست بدیم، در آینده با فاجعه بزرگتری روبهرو میشیم. من به عنوان رهبر باید خونسرد باشم.»
او اضافه کرد: «البتهبیمعنی که هیچ قصدی برای اجازهبرطرف دادن به تلفات غیرنظامی ندارم.»
ارادهای قاطع که در صدایی سرد نهفته بود. مهم نبود میکائیل اسمیثسون چقدر لجباز و خودحقپندار بود، نمیتوانست جلوینمیدونیم خودش را بگیرد و نگرش مثبتی نسبت به او پیدا نکند. یو ایلهان میتوانست کانگ هاجین را ببیند کهسلاحهای جلوی او را از صحبت بیشتر با کانگ میره میگرفت. نا یونا هم مثل همیشه در گوشهای سراپا لبخند بود.
«لعنتی، واقعاًفقط دلم میخواد سوسانوتوهماتش الان پیداش بشه.»
اعضای اتحاد خط مقدم که در اینجا حضور داشتند،صحنهای همگی کسانی بودند که قهرمانیهای سوسانو را از نزدیکدولتی دیده بودند. طبیعی بود که صداهایی به دنبال سوسانو باشند.
«مطمئن نیستم. راستش رو بخوای، قبلاً هم حوادث زیادی اتفاق افتاده، هرچند هیچکدوم به این بزرگیمشغول نبودن. با این حال، ما نتونستیم هیچ اثری ازش پیدا کنیم، و این یعنی... یا تویخارجی اون دنیای دیگهای که رفته گیر کرده و داره کاری انجام میده، یا اینکه مرده، نه؟»
«بمیره؟ اون؟صحنهای خانم مالاتستا.شروع این واقعاً خندهداره.»
«جای شکرش باقیه که برات خندهدار بود.وقت البته که این یه شوخیه. اون کسی نیستاژدهازادگان که فقط به خاطر اینکه یکی کشتتش، بمیره.»
«سوسانو، هاه.»
پاته که حالا به لطف آرتیفکتبریزد میتوانست زبان انسانها را بفهمد، با صدایینگاهی کمی هیجانزده به یو ایلهان زمزمه کرد.
«از حرفهاشون اینطور به نظر میرسه که کسی به اسمپرسنل سوسانو قویترین فرد روی زمینه. با اینکه اون از شمامیرسن قویتر نیست اعلیحضرت، اما به نظر میرسه کارش خیلی درسته!»
«اون منم.»
«همونطور که از اعلیحضرت انتظارتجزیه میرفت! شما حتی در بینآره انسانها هم مورد احترام هستید!»
الفها که در چند روز گذشته تحت آموزشهای سختگیرانهای قراروقت گرفته بودند، همگی با چاپلوسی چشمانشان را گرد کردند. هرچند، جایصحنهای تاسف داشت که هیچکدام از اینها روی یو ایلهان تاثیری نداشت.
در آن لحظه، افرادشروع جدیدی وارد محوطه ازرسانهها قبل پر شده، شدند.
«۱۲۹ نفر از کلنحالا بامپ اینجا هستن. دروازهچارهاندیشی هنوز باز نشده، درسته؟»
«۵۸ نفر از کلن کایسایکل هم رسیدن.بودند از اونجایی که اینجا کرهست و ونگاردکره توش قرار داره، نمیتونستیم دست روی دست بذاریم.»
آنها همگی حداقل از رده دوم بودند. افراد با سطح بالاتر حتی به نظر میرسید کهمشغول در حدود سطح ۸۰ باشند. استاد کلن ماجیا گفته بود که اتفاقات زیادی روی زمین افتادهخارجی است، اما از آنجایی که سطح آنها اینقدر بالا بود، به نظر میرسید حق با اوست.
«ما محوطه رو گسترش میدیم! کلنهاییدولت که تازه رسیدن، لطفاً به همونکشورهای سمتی که راهنماییتون میکنیم برید!... یونا.»
«آه، آره. الان به عموی کوچیکم زنگوقت میزنم. فقط باید اون مجتمع آپارتمانی روتجزیه تخلیه کنم و محوطه رو گسترش بدم، درسته؟»
تنها با تصمیمات کانگ میره و نا یونا، صدها میلیارد وون، تقریباً معادل صدها میلیون دلار، در یک چشم بهخارجی هم زدن دود شد و به هوا رفت. یو ایلهان صحنهای را تماشا کرد که در آن ساختمانهای عظیم توسطمیتونی کاربران توانایی در حال تخریب بودند و توانست به این نتیجه برسد که فروش سلاح به آنها تصمیم عاقلانهای بوده است.
«مراقب باشیدفجایع با بقیهبیمعنی درگیر نشید.»
«بله، قربان!»
یو ایلهان پس از دستور دادنبرطرف به الفها، گوشیاش را بیرون آوردانداخت و به کانگ میره پیام داد.
[من رسیدم.]
به نظر میرسید کانگ میره که در حال گفتگو با دیگران بود،بپرسد لرزش گوشی را حس کرده است، زیرا گوشیاش را درآورد تا آن رادولت چک کند. پس از بررسی پیام یو ایلهان، لبخندی روی لبانش نقش بست.
«خوبه.»
«چی خوبه، میره؟»
«هوووف.»
کانگ میره با نادیده گرفتنفقط نا یونا، روی گوشیاش ضربهوقت زد. گوشی یو ایلهان زنگ خورد.
[وقتی اومدی اینجا باید دیده باشی، ولی سیاهچال بهزودی باز میشه. طبقکشورهای حرفهای فیتا، سیاهچال فوراً با زمین ادغام نمیشه و هیولاها بیوقفه از سیاهچالکلمه بیرون میان. چیز دیگهای هست که بخوای بدونی یا بتونیم توش کمکت کنیم؟]
هست. یو ایلهان لبخندحالا ملایمی زد و یک باربپرسد دیگر روی گوشیاش ضربه زد.
[هدایت اوضاع رو به تو میسپارم، و قویترینالان جادوی رعد و برقی که داری رو آمادهتمام کن. هر وقت حس کردی لازمه، میتونی شلیک کنی.]
[فهمیدم.]
با وجود اینکه درخواست او ممکن بود کمی عجیب به نظر برسد، کانگ میره فوراً آنداریم را پذیرفت و قبل از اینکه کنترل اوضاع را به کانگ هاجین بسپارد، شروع به آمادهسازی جادویشمیتونی کرد. یو ایلهان با دیدن اینکه نا یونای تیزهوش از کنار او را تقویت میکرد، لبخند زد.
«تیهی. عجب زنهای سادهای.»
[نمیتونی این عادتت رو کهتجزیه مثل یه شرور حرف میزنیآره ترک کنی، اَه؟] - ارتا
سلاحهایی وجود داشت که او در اوقات فراغتش در دارئو، با در نظر گرفتن نبرد روی زمین ساختهاژدهازادگان بود. سلاحهای ویژهای که با استفاده از اجساد اژدهازاد ساخته شده بودند و انواع و اقسام جادو درتماس آنها نهفته بود! و با پشتیبانی کانگ میره، امروز یکی از آنها رنگ روشنایی را به خود میدید.
یو ایلهان با فکر کردن بهدولت اینکه این کار ممکن است چه پیامدهاییخارجی داشته باشد، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
یو ایلهان فکر نمیکرد که خودش خدایوقت فاجعه باشد، اما اگر چهرهاش را درتجزیه آینه میدید، نمیتوانست این موضوع را انکار کند.
در این لحظه،انداخت او واقعاً یکاژدهازادگان خدای فاجعه بود.
خدای فاجعهای که فاجعه رافقط نه به سوی انسانها، بلکهوقت به سوی هیولاها هدایت میکرد!
یادداشتهای نویسنده:
عناوین آرک قبلی و این آرک همگی تقلیدنگهبان طنزآمیز هستند...! اگر هنوز متوجه نشدهاید، لطفاً شعرافتاده «شکستناپذیر» اثر ویلیام ارنست هنلی را جستجو کنید.
اتحاد خط مقدم... کسانیحالا که رنج میبرند بالاخرهچارهاندیشی به جایگاه خودشان پی بردند!
میگویند شیرها تولههایشان را از صخره پایین میاندازند تا آنها را قوی تربیت کنند.شروع اما این کاملاً چرت و پرت است... بلکه وقتی تولههایشان میافتند، برای نجاتشان به آبنمیدونیم و آتش میزنند... همانطور که انتظار میرفت، والدین چه حیوان باشند چه انسان، والدین هستند!
انسانها بالاخره پسانداخت از تجربه رنجاژدهازادگان و عذاب درس گرفتند.
یادداشتهای مترجم:
وجود اوآره هنوز هم دردولت همهجا مشکلساز است...
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu