---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 47: فصل 47 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 47: فصل 47

0

اندازه آن از ترول‌هایی که یو ایل‌هان شکار کرده بود کوچک‌تر بود.‌بین​ قدش حدود ۲.۵ متر می‌شد؟ علاوه بر این، بدن به‌طرز عجیبی لاغرش‌پشت​ آن‌قدر ضعیف به نظر می‌رسید که انگار با یک فوت باد می‌رفت.

با این‌اولین​ حال، قدرت واقعی‌اش‌شده​ اصلاً این‌طور نبود.

بدن پنهان‌شده زیر شنل سیاهش، قدرت عظیمی داشت که می‌توانست حتی باس ترول‌های کوهستان‌بعدی‌اش​ را به‌راحتی به زانو درآورد، و داس سیاه و تاریکی که در هوا می‌چرخاند،‌مزیت​ طوری به سمت یو ایل‌هان پرواز کرد که انگار می‌خواست گردنش را قطع کند.

اگر اولین ضربه به سمت یو ایل‌هان هدف‌گیری شده بود،‌احتمال​ حتی او هم برای جاخالی دادن به دردسر می‌افتاد. البته،‌اگرچه​ چون نمی‌توانست او را ببیند، به ارتا حمله کرده بود.

[این یک جهش است که هنوز ثبت نشده، و پس از تکامل‌بین​ از طریق هم‌خواری هیولاها به وجود آمده است! جای شکرش باقی است که‌گذاشته​ هنوز کاملاً بالغ نشده، اما الگوهای رفتاری‌اش همچنان غیرقابل‌پیش‌بینی است، پس مراقب باش!]

«فهمیدم.»

یو ایل‌هان خیلی کوتاه جواب داد و بدنش‌قوی‌ترین​ را حرکت داد. اثری از شوخی در او‌نیزه​ نمانده بود، که یعنی اوضاع اصلاً جای وقت‌گذرانی نداشت.

قوی‌ترین سلاحی که داشت، یعنی میخ‌کوب، از‌قابلیت​ قبل نابود شده بود و قوی‌ترین سلاح‌رفته​ بعدی‌اش فقط نیزه سیاه خدای مرگ بود.

زره او قابلیت ویژه‌ای داشت، اما حالا که احتمال حمله غافلگیرانه تقریباً از بین رفته بود، مزیت دیگری‌استوارش​ جز قدرت دفاعی محکم و استوارش نداشت. اگرچه از زمانی که زمین فاجعه بزرگ را پشت سر گذاشته‌فکر​ بود زمان کمی نمی‌گذشت، اما این بزرگ‌ترین بحرانی بود که تا به حال با آن روبرو شده بود.

{ثبت!}

این «ثبت» لعنتی! آدم ممکن بود فکر کند این تنها کلمه‌ای‌قبل​ است که هیولا می‌داند. با فریاد آن، یو ایل‌هان اصلاً به‌حالا​ فکر دفع داسی که به سمتش می‌آمد نیفتاد و فقط جاخالی داد.

از آنجا که قبلاً نتایج حمله وحشتناک آن را دیده بود، خیلی‌تقریباً​ خوب می‌دانست. یو ایل‌هان نمی‌توانست در قدرت فیزیکی حریف آن شود. این‌بزرگ​ موضوع حتی اگر مهارت «قدرت فوق‌بشری» را هم فعال می‌کرد، تغییری نمی‌یافت.

با این حال، اگر کسی می‌پرسید که آیا یو ایل‌هان نمی‌تواند آن را‌رفته​ شکست دهد، او به آن شخص می‌خندید. چیزی که یو ایل‌هان برای یک هزار‌کمی​ سال تمرین کرده بود، تکنیک‌های هنرهای رزمی‌اش بود، نه مهارت‌ها، سطح‌ها یا قدرت فیزیکی‌اش.

در عوض، این لحظه به‌شده​ زمانی تبدیل می‌شد که توانایی‌می‌افتاد​ واقعی او در آن آشکار می‌گشت.

{تو سریعی.‌شوخی​ اونم به‌یعنی​ من بده!}

«هووو.»

یو ایل‌هان در حمله به آن عجله نکرد. اگر در موقعیتی بود که بر حریف‌دیگری​ غلبه داشت، بهترین حمله این بود که آن را با قدرت سرکوب کند، اما در‌بحرانی​ مواجهه با حریفی قوی، سرسخت و از همه مهم‌تر غیرقابل‌پیش‌بینی، باید اول دست حریفش را می‌خواند.

{تووووو!}

«بیا سمتم. درسته، بیا.»

یو ایل‌هان به آن طعنه زد و دوباره بدنش را حرکت‌غافلگیرانه​ داد. بدن هیولا، محدوده حرکتی‌اش، شعاع حملاتش، قدرت نهفته در آن‌زمین​ و احتمال تغییر مسیر – او همه این‌ها را زیر نظر گرفت.

داس آن چند بار در هوا چرخید، گویی که جنونش را‌تقریباً​ بازتاب می‌داد، اما نتوانست به یو ایل‌هان برسد. یو ایل‌هان تمام‌فاجعه​ تلاشش را کرد تا با چشمان کاملاً باز، حرکاتش را پیش‌بینی کند.

در همان‌اولین​ لحظه، ارتا با‌شده​ شوک فریاد زد.

[یو ایل‌هان، این جادوئه!]

«تچ.»

چقدر خوب می‌شد اگر مبارزه فقط به صورت فیزیکی ادامه پیدا‌تقریباً​ می‌کرد؟ اما واقعیت به این سادگی نبود. قدرت جنگی آن شامل‌فاجعه​ جادو هم می‌شد، چیزی که هنوز برای یو ایل‌هان ناشناخته بود!

[از پایین!]

«هوپ!»

یو ایل‌هان هم‌زمان با فریادش، پایش را به زمین کوبید و‌غافلگیرانه​ پرید. با این حال، این حرکات اغراق‌آمیز نبودند و از آن‌زمین​ دست حرکاتی بودند که می‌توانست هر لحظه آن‌ها را اصلاح کند.

همان‌طور که انتظار داشت، بلافاصله پس از اینکه از آن مکان دور شد، نیزه‌ای‌مزیت​ سنگی که هاله‌ای سیاه از خود ساطع می‌کرد از زمین بیرون زد و در‌نمی‌گذشت​ هوا شاخه شاخه شد. هم‌زمان، بدن اصلی هیولا نیز به یو ایل‌هان حمله کرد.

«خوبه که‌اولین​ الگوی حمله‌اش‌هدف‌گیری​ کاملاً مشخصه.»

جای شکرش باقی است که تسلطش روی سلاح در مقایسه با‌قبل​ تخمین‌های من خیلی پایین است – یو ایل‌هان با این فکر، به‌احتمال​ آرامی روی زمین قدم گذاشت تا از داس خدای مرگ جاخالی دهد.

به لطف این حرکت، یک نیزه سیاه‌قابلیت​ به زره او برخورد کرد، اما خوشبختانه قدرت‌مزیت​ دفاعی بالای زره، حمله را کاملاً دفع کرد.

{ثببببببببت!}

هیولا در حالی که داس را دیوانه‌وار به هر‌دردسر​ طرف می‌چرخاند، غرش کرد. تمام آن حملات به تیغه‌هایی‌است​ از باد تبدیل شدند و به یو ایل‌هان هجوم آوردند!

هر بار که سلاح چرخانده می‌شد، یو ایل‌هان بدنش را مطابق با‌نابود​ مسیری که دیده بود حرکت می‌داد و به جلو می‌دوید. اگر این کار‌تقریباً​ را نمی‌کرد، مجبور می‌شد اجازه دهد نیزه‌های پشت سرش به او برخورد کنند!

«اول اینو بخور!»

بلافاصله پس از اینکه داس هیولا به صورت مورب به سمت راست چرخانده شد، یو ایل‌هان در حالی‌استوارش​ که به سمتش می‌دوید، نیزه‌اش را به جلو پرتاب کرد. برای اینکه بیشتر از این فقط نظاره‌گر باشد،‌فکر​ حملات هیولا بیش از حد تیز بود، بنابراین نیاز داشت تا با حمله کردن، حرکات آن را محدود کند.

نزدیک به ۱۰۰ سطح تفاوت بین یو ایل‌هان و خدای مرگ وجود‌چون​ داشت. ضربه نیزه او که در حالت عادی نباید کوچک‌ترین آسیبی به‌هم‌خواری​ هیولا می‌رساند، با تکنیک‌های شگفت‌انگیز و سلاح بی‌نقصش، معجزه‌ای را رقم زد.

ضربه به بدن فیزیکی هیولا که‌وقت‌گذرانی​ پشت شنل سیاه پنهان شده بود رسید‌سلاح​ و با شکافتن کامل آن، زخمی‌اش کرد!

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

{کواااک!}

«کریتیکال شد، اما فقط همین‌قدر؟»

او در حالی که نوچ‌نوچ می‌کرد، بدنش را حرکت داد. با این‌تقریباً​ حال، او به موفقیت کوچکی دست یافته بود، چرا که تیغه‌های باد‌بزرگ​ پس از حمله او متوقف شدند و هیولا برای لحظه‌ای گیج شد.

یو ایل‌هان فوراً به عقب حرکت کرد و خودش را جمع‌وجور کرد. او‌رفته​ نیزه را چرخاند تا ردپای سیاهی که به نوک آن چسبیده بود را‌زمان​ بتکاند، و در حالی که نفسش را تنظیم می‌کرد، برای حمله آماده شد.

{ضعیفی، تو ضعیفی.‌ضربه​ ضعیفی اما قوی. ثبتت‌جاخالی​ رو به من بده!}

«می‌دونستم اینو می‌گی.»

نیزه‌ها از زمین بیرون زدند و داس آن فقط با یک چرخش متوقف نشد،‌رفته​ بلکه بادهای تیغه‌مانندی به وجود آورد. یو ایل‌هان احساس می‌کرد در حال انجام یک‌کمی​ بازی شوتر کابوس‌وار است که قبلاً بازی کرده بود، اما این بار در دنیای واقعی.

در آن بازی‌ها، یک اشتباه کوچک‌قابلیت​ باعث منفجر شدن هواپیمایش می‌شد، و حالا،‌رفته​ اگر قدمی اشتباه برمی‌داشت، بدنش تکه‌تکه می‌شد.

«این حمله رو بگیر!»

{کواااک!}

یو ایل‌هان با تمرکز بی‌نهایت، درست مثل زمانی که نیزه فولادی را می‌ساخت، بدنش را حرکت‌دیگری​ داد. او به سلامت از میان باران حملات عبور کرد و یک بار دیگر به خدای مرگ‌{ثبت​ حمله کرد، و پس از اطمینان از اینکه آسیبی به آن وارد کرده، به عقب عقب‌نشینی کرد.

او چند نیزه را که به زره‌اش برخورد می‌کردند‌احتمال​ نادیده می‌گرفت، از تیغه‌های باد و خود داس به‌استوارش​ هر شکلی که بود جاخالی می‌داد و حمله می‌کرد.

یک ضربه مهلک به دلیل آشکار شدن نقطه ضعف هیولا، شانس دیگری برای حمله‌ببیند​ به او می‌داد، اما اگر این اتفاق نمی‌افتاد، بدون هیچ پشیمانی عقب‌نشینی می‌کرد. تمام‌جای​ حرکات او طوری تکرار می‌شدند که انگار از قبل با خدای مرگ هماهنگ شده بودند.

کم‌کم، اما به طور قطع، او می‌توانست انباشته شدن آسیب‌ها‌میخ‌کوب​ را روی خدای مرگ ببیند. شنل آن به طور فزاینده‌ای‌قابلیت​ پاره‌پاره می‌شد و از بدن فیزیکی زخمی‌اش هاله‌های سیاه بیرون می‌ریخت.

به‌طرز باورنکردنی‌ای، یو ایل‌هان‌خدای​ تمام الگوهای حمله و مسیر‌حالا​ حرکت آن را پیش‌بینی می‌کرد.

[شگفت‌انگیزه.]

ارتا ناخودآگاه زمزمه کرد و بلافاصله‌برای​ دستش را روی دهانش گذاشت. می‌ترسید‌چون​ تمرکز یو ایل‌هان را به هم بزند.

انباشتن مهارت‌ها و استفاده درست از آن‌ها در شرایط واقعی دو چیز کاملاً‌سلاح​ متفاوت بودند. مگه کنکور هم همین‌طور نیست؟ بعضی‌ها ممکنه بهتر از حد معمول‌بین​ عمل کنند، در حالی که بعضی دیگه به خاطر استرس نتیجه‌ای افتضاح می‌گیرند.

یو ایل‌هان هیچ‌کدام از این‌ها نبود. او دقیقاً همان چیزی را که یاد گرفته بود پیاده می‌کرد و دقیقاً‌استوارش​ همان چیزی را به دست می‌آورد که می‌دانست. ناامیدی ناشی از دست‌کم گرفته شدن توانایی‌هایش برای او غیرقابل‌تصور بود.‌تنها​ اگر به ناحق قضاوت می‌شد، به چه کسی می‌توانست از این ناامیدی شکایت کند؟ او یک گوشه‌گیر هم بود!

به همین دلیل، کاری می‌کرد که اصلاً نیازی به حرف زدن در موردش‌رفته​ نداشته باشد. تا مجبور نشود با لجبازی بگوید که به خاطر استرس نتوانسته‌زمان​ تمام توانش را نشان دهد، تا با توانایی واقعی‌اش به رسمیت شناخته شود.

وضعیت فعلی هم اصلاً تفاوتی نداشت. اگر نمی‌توانست‌دادن​ تمام تکنیک‌هایی را که انباشته بود به کار بگیرد،‌جهش​ می‌مرد، بنابراین یو ایل‌هان با تمام توانش حرکت می‌کرد.

هیچ‌کس به بهانه‌هایش گوش‌یعنی​ نمی‌داد، پس او هم‌قوی‌ترین​ بهانه‌ای به کسی نمی‌داد.

{کواااا، درد داره. بدنم می‌سوزه. چطور هم ضعیفی‌ویژه‌ای​ و هم قوی؟ ثبتت رو به من بده. بذار‌دفاعی​ بفهمم. می‌خوام بدونم. من ثبت‌ها رو می‌خوام. ثبت‌ها، ثبت‌ثبت‌ثبت‌ثبت‌ثبت!}

«هه!»

وقتی تعداد زخم‌های روی بدنش بیشتر شد، دقت تاب دادن داسش پایین آمد، اما در عوض، سرعت و‌است​ قدرت مخربش افزایش یافت. تیغه‌های باد ناپدید نشدند و پس از رسیدن به فاصله‌ای معین، از همان مسیر‌همچنان​ برمی‌گشتند و دو بار به او حمله می‌کردند. نیزه‌های سنگی روی زمین هم ضخیم‌تر شدند و تعدادشان افزایش یافت.

مهم نبود یو ایل‌هان چقدر بی‌نقص حرکات هیولا را خوانده بود، نمی‌توانست تمام حملاتش‌بعدی‌اش​ را دفع کند. بریدگی‌های روی زره‌اش بیشتر شد و حتی کلاه‌خود و ماسک زیرش‌مزیت​ هم خط و خش برداشتند. اگر تمام تجهیزات محافظتی‌اش می‌شکستند، واقعاً نمی‌توانست زیاد دوام بیاورد.

واقعاً قدرت وحشتناکی بود که دندان‌ها را به‌ویژه‌ای​ هم می‌سایید. یو ایل‌هان برخلاف مبارزه با کانگ هاجین،‌دفاعی​ می‌توانست قدرت مانا را به طور کامل حس کند.

«لعنتی، من‌نیزه​ حتماً از‌مرگ​ مانا استفاده می‌کنم!»

{ثبببببتتتتت!}

نمی‌توانست این‌طوری شکست بخورد. حتی اگر مجبور می‌شد‌قوی‌ترین​ خطر را به جان بخرد، باید یک حمله‌نیزه​ کاری انجام می‌داد که بتواند وضعیت را تغییر دهد!

یو ایل‌هان پایش را به زمین کوبید، نیزه‌های سنگی را‌احتمال​ نادیده گرفت، از تیغه‌های باد جاخالی داد، حملات داس را دفع‌زمانی​ کرد و نیزه‌اش را درست در بالای صورت هیولا فرو کرد.

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

{کیااااک!}

در همان لحظه، یک نیزه عظیم از داخل کلاه هیولا‌احتمال​ به بیرون پرتاب شد. این حرکت تا به حال در‌اگرچه​ الگوی حملاتش نبود، بنابراین این حمله‌ای نبود که بتواند پیش‌بینی کند.

علاوه بر این، هدفش‌مرگ​ ارتا بود که روی‌حالا​ سر یو ایل‌هان قرار داشت!

یو ایل‌هان با وحشت بدنش را حرکت داد.‌دادن​ در این حین، بازویش به نیزه گیر کرد‌حمله​ و زره آن قسمت مانند کاغذ پاره شد.

«خیلی درد داره!»

[حالت خوبه؟!]

«خوبم!»

به درد عادت دارم. چون عادت دارم، مشکلی نیست!‌دردسر​ – یو ایل‌هان طوری که انگار می‌خواست خودش را‌است​ هیپنوتیزم کند، این را زیر لب گفت و عقب‌نشینی کرد.

از زخمش، خون قرمز روشن می‌چکید و زمین آن‌سلاحی​ ناحیه را به رنگ قرمز درمی‌آورد. چیزی که جدی‌تر بود،‌زره​ این بود که قسمت زخمی‌اش داشت به سرعت سیاه می‌شد.

[حتی مقاومت در برابر سم شدید هم نمی‌تونه‌ویژه‌ای​ جلوش رو بگیره... نه، این نفرینه. حمله‌اش قدرت‌دیگری​ وحشتناکی از یک نفرین رو در خودش داره!]

«اگه زنده بمونم،‌خدای​ به‌هرحال یه کاری‌قابلیت​ براش می‌کنی، مگه نه؟»

[البته. اما یو ایل‌هان،‌هدف‌گیری​ فکر کنم اگه من اینجا‌دردسر​ نباشم بیشتر بهت کمک می‌کنه.]

«...مشکلی برات پیش نمیاد؟»

به دلایلی، هیولا بیشتر از یو ایل‌هان به ارتا واکنش‌احتمال​ نشان می‌داد. —یادداشت مترجم: خب معلومه، ارتا سطح بالای ۳۰۰‌اگرچه​ است— ارتا قطعاً متوجه شده بود که هدف حمله خود اوست.

و اگر یو ایل‌هان دوباره‌زره​ هنگام محافظت از او زخمی می‌شد،‌تقریباً​ ارتا نمی‌توانست آن را تحمل کند.

با این حال، یو ایل‌هان در عوض نگران دور‌دردسر​ شدن او بود. چرا که به دلایلی، ارتا حتی‌است​ نمی‌توانست از قدرت فرشته‌ایِ از قبل محدودشده‌اش استفاده کند.

ویژگی‌های خاص این سیاه‌چال داشتند به او حمله می‌کردند.‌سلاحی​ او نمی‌دانست این چیست و چگونه باید از آن‌مرگ​ دوری کند. آن خشونت غیرمنطقی داشت به او هجوم می‌آورد.

[من یک موجود‌نیزه​ برتر هستم. نیازی‌زره​ نیست نگران باشی.]

ارتا که متوجه نگرانی یو ایل‌هان شده بود، قبل از رفتن با‌بین​ شجاعت حرف زد. در آن لحظه، داس خدای مرگ او را هدف‌پشت​ گرفت، اما هم ارتا و هم یو ایل‌هان این را پیش‌بینی کرده بودند.

هم‌زمان با جاخالی دادن ارتا، ضربه نیزه یو ایل‌هان‌دردسر​ به شانه هیولا برخورد کرد. این یک حمله ترسناک‌است​ بود که توجه هیولا را از ارتا دور کرد.

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

{کیااااک!}

«اگه بمیره متوجه‌ضربه​ می‌شی، مگه نه؟‌برای​ برو یه دوری بزن.»

[یو ایل‌هان، نمیر.]

ارتا با گفتن این کلمات، مانند یک تیر دور شد. یو ایل‌هان هم با دیدن‌مزیت​ اینکه او بدون تردید به سمت مقصد خاصی پرواز می‌کند، متوجه موضوعی شد. این‌طور نبود‌بزرگ‌ترین​ که او فقط برای کم کردن بار روی دوش یو ایل‌هان در میدان نبرد رفته باشد.

پس از فرستادن او، یو ایل‌هان با خدای مرگ روبه‌رو شد.‌تقریباً​ با وجود اینکه از بین رفتن حس بازوی نفرین‌شده‌اش او را‌فاجعه​ عصبی می‌کرد، یو ایل‌هان به طرز عجیبی هیچ ترسی احساس نمی‌کرد.

چطور؟ او از خودش‌هدف‌گیری​ پرسید و متوجه شد.‌دادن​ دلیلش واقعاً ساده بود.

«آره، هنوز‌شوخی​ یه نشونه مونده‌اوضاع​ که اتفاق نیفتاده!»

داشت با خودش‌نیزه​ شوخی می‌کرد؛ یعنی هنوز‌قابلیت​ هم می‌شد کاری کرد.

یو ایل‌هان تمام درد و نگرانی را با یک‌احتمال​ لبخند از بین برد و با خدای مرگ که‌استوارش​ پس از رفتن ارتا دیوانه‌تر شده بود، روبه‌رو شد.

سپس بدنش را به سمت‌شده​ طوفان مانا، جایی که مرگ‌می‌افتاد​ در آن ساکن بود، پرتاب کرد.

یادداشت نویسنده:

در همین‌حرکت​ لحظه، ؟؟؟:‌شوخی​ «خروجی ناپدید ششششد؟!»

یادداشت مترجم انگلیسی:

فصل عادی... شاید دیده باشید، اما الان ۲ تا فصل تو صف هست...‌رفته​ ولی من دیگه فصلی آماده ندارم... باید تا فردا صبر کنید... وایسا... فردا قراره‌کمی​ کوباتوچان‌دایسوکی و انسج رو از نزدیک ببینم... پس فکر کنم باید بیشتر صبر کنید...

هنوز تو این فکرم‌نمانده​ که اون نشونه یا‌نداشت​ کلیشه‌ای که اتفاق نیفتاده چیه...

همچنین، مردم می‌پرسن: آیا شخصیت اصلی با تبدیل شدن‌دردسر​ به «خدای مرگ» واقعاً تبدیل به یک «خدا» می‌شه؟‌است​ آیا این موضوع روی رابطه‌اش با لیتا تأثیری می‌ذاره؟

جواب منفیه. «خدای مرگ» فقط اسم یک شغله. —مثل شینیگامی در نظر بگیرید—. خدای مرگ در این زمینه هیچ ربطی به یک خدای واقعی‌است​ نداره. دلیل اینکه من اون رو به عنوان «خدای مرگ» ترجمه می‌کنم و نه «درونده» —هر دو یک چیز هستند— اینه که نویسنده هم از‌جواب​ نسخه کره‌ای درونده —که به معنای واقعی کلمه «خدای مرگ» ترجمه می‌شه— استفاده می‌کنه و هم از کلمه ریپر که به زبان انگلیسی نوشته شده.

مترجم: چمبر

ناولها | novelha.net