---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 112: فصل 112 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 112: فصل 112

0

وقتی کانگ می‌ره شروع به خواندن ورد جادویش کرد، دیگر استادان‌حمایت​ کلن که در حین هدایت کلن‌هایشان با هم گپ می‌زدند، از‌موجوداتی​ حرکت ناگهانی او جا خوردند و با عجله آرایش جنگی گرفتند.

برخی از کلن‌های بزرگ به دسته‌های کوچک‌تر تقسیم شدند، کلن‌های کوچک‌تر با هم ادغام شدند و‌بیرون​ برخی دیگر در حالی که برای نقش‌های متمایز خود در نبرد آماده می‌شدند، پراکنده گشتند. حرکاتشان طوری‌متروکه​ بود که انگار این اولین بارشان نبود؛ هاله‌ای از یک نبرد بی‌رحمانه بلافاصله فضا را پر کرد.

[مردم زمین واقعاً شگفت‌انگیزن.]

ارتا ناگهان به حرف آمد.

[فقط به خاطر دوره سازگاری ده‌ساله‌شون نیست.‌نباشد​ انسان‌ها همیشه سر تفاوت‌هاشون با هم می‌جنگن، اما‌دریافت​ اینجا دارن قدرت‌هاشون رو با هم ترکیب می‌کنن.]

«به خاطر اینه که تو‌حرف‌های​ نبرد ژاپن وقتی جدا از‌سوم​ هم عمل کردن، حسابی آبروشون رفت.»

یو ایل‌هان در حالی که به دروازه سیاه‌چال نگاه می‌کرد،‌دوره​ با لحنی کنایه‌آمیز جواب داد. دروازه واقعاً طوری به نظر می‌رسید‌قدرت‌هاشون​ که انگار هر لحظه ممکن است منفجر شود و باز گردد.

طبق حرف‌های کانگ می‌ره، به نظر می‌رسید که اکثریت هیولاها رده‌حاضر​ دوم یا رده سوم باشند، اما کی می‌داند؛ یو ایل‌هان تصمیم‌هشت‌دم​ گرفت احتمال بیرون پریدن موجودات رده چهارم را هم در نظر بگیرد.

فقط امیدوار بود که بیشتر از هزار موجود رده چهارم در کار نباشد. در‌متروکه​ حال حاضر، یو ایل‌هان از باف حمایت فرشته که در دنیاهای متروکه دریافت می‌کرد، بی‌بهره‌ضعف​ بود و قابلیت‌های نیزه اژدهای هشت‌دم هم در برابر موجوداتی غیر از اژدهازادها فعال نمی‌شد.

[نه، به این خاطره که انسان‌ها متوجه ضعف و کمبود قدرتشون شدن‌می‌داند​ و به این فکر افتادن که چطور این شکاف رو با کمک‌موجود​ بقیه پر کنن. این فقط به این دلیل ممکنه که اونا متواضع‌تر شدن.]

«چیز خوبیه.»

[و تو‌چهارم​ کسی هستی‌امیدوار​ که متواضعشون کردی.]

«منم خیلی‌امیدوار​ متواضعم. هرچند‌هزار​ که شوالیه نیستم.»

بعد از گفتن این حرف، به الف‌ها دستور‌رده​ داد تا برای نبرد آماده شوند، مهارت قدرت فوق‌بشری‌پریدن​ را فعال کرد و چند کیلومتر به هوا پرید.

وقتی به خاطر این حرکت پنهان‌کاری الف‌ها غیرفعال شد، افراد دور و برشان کمی‌انسان‌ها​ وحشت کردند، اما وقتی الف‌ها با اشاره فهماندند که دشمن نیستند، مردم در حالی که‌حسابی​ گاردشان را حفظ کرده بودند عقب کشیدند. در وضعیت فعلی، تمام نیروهای متحد غنیمت بودند.

در همین حین، یو ایل‌هان از قابلیت اضافی مهارت پرش استفاده کرد و کمی بیشتر در هوا ماند؛ سپس نیزه عظیمی بیرون آورد‌برابر​ و آن را با هر دو دست گرفت. طولش بیش از ۵ متر بود و ضخامتش با بدن خود یو ایل‌هان برابری می‌کرد.‌چیز​ نیزه‌ای با ابعادی خیره‌کننده بود. اما چیزی که بیشتر مایه تعجب می‌شد این بود که این نیزه، برای پرتاب کردن ساخته شده بود.

[این همون‌امیدوار​ استخون‌های تراشیده‌شده اژدهازادهای‌موجود​ رده سوم نیست؟]

«این، استخون همون‌گردد​ اژدهازادیه که از رعد‌هیولاها​ و برق استفاده می‌کرد.»

با شروع فوران مانا از دروازه، یو ایل‌هان خندید. همزمان با آن، انبوهی‌نیست​ از هیولاها از دروازه بیرون ریختند! افرادی که آماده بودند همگی با جادوهای دوربرد‌عمل​ شلیک کردند و شوالیه‌های سپردار به جلو هجوم برده و سپرهایشان را بالا گرفتند.

«هوپ!»

و یو ایل‌هان نیزه‌اش را پرتاب کرد. نیازی به انتقال وزن نداشت. تنها با استفاده از عضلات تقویت‌شده‌نیزه​ با قدرت فوق‌بشری و دقت مطلق، در کنار ارتفاع چند کیلومتری، همین کافی بود تا نیزه غول‌پیکری که‌شکاف​ از یک اژدهازاد سطح ۱۸۰ با قدرت رعد و برق ساخته شده بود را به سادگی پرتاب کند.

بوم! نیزه غول‌پیکری که مانند صاعقه‌ای بر زمین فرود آمد، در یک لحظه ده‌ها هیولا‌احتمال​ را که از دروازه بیرون می‌دویدند تار و مار کرد. این اتفاق زمانی افتاد که‌حمایت​ قدرت جادویی با ویژگی رعد و برق، در نقطه فرود به محیط اطراف ساطع شد.

[کیااااااه!]

[کیهیک! کوگااااااه!]

با این حال، پرتاب نیزه یو‌کار​ ایل‌هان به همین جا ختم نشد.‌فرشته​ ۲ پرتاب، ۴ پرتاب، ۷ پرتاب!

[کواااااه!]

«ای، این دیگه چه کوفتیه؟»

نیزه‌های غول‌پیکری که برای محاصره دایره‌وار دروازه فرود می‌آمدند، در عرض چند لحظه صدها هیولا را نابود‌دریافت​ کردند و حتی پس از پایان طوفان رعد و برق، هیولاهایی که از دروازه خارج می‌شدند نه می‌توانستند‌فکر​ نیزه‌های عظیم را بیرون بکشند و نه نابودشان کنند، و در نتیجه قادر به حمله به انسان‌ها نبودند.

[کووووووووووه!]

هیولاهای رده سوم هم تفاوت چندانی نداشتند، زیرا جریان‌های الکتریکی همچنان‌باشند​ در نیزه‌ها باقی مانده بود و مانع از این می‌شد که‌بیشتر​ هیولاها در هنگام تماس با آن‌ها از تمام قدرت خود استفاده کنند.

تمام این‌ها فقط کار یک مرد بود.‌آمد​ شوالیه‌های سپردار که خود را برای ضربه‌انسان‌ها​ آماده کرده بودند، مات و مبهوت ماندند.

«پس، این همون...»

«فقط یه نفر‌بیشتر​ هست که می‌تونه‌کار​ اینطوری حمله کنه...»

مردم حاضر در آنجا نیز متوجه ماجرا‌هیولاها​ شدند. یک متحد با قدرتی نامعقول، کسی که‌احتمال​ عاشق پرتاب نیزه بود... سوسانو با آن‌ها بود!

و در میان جمعیت، زنی دستانش را به سوی یکی از‌سازگاری​ نیزه‌های غول‌پیکری که دروازه را احاطه کرده بودند دراز کرد. او می‌دانست‌می‌کنن​ «لحظه‌ای» که یو ایل‌هان از آن حرف می‌زد، دقیقاً همین الان است!

«رعد غول‌آسا!»

رعد و برقی طلایی‌رنگ به نیزه‌های عظیم برخورد کرد. لحظه‌ای پس از آنکه نیزه غول‌پیکر‌دریافت​ به رنگ طلایی درآمد، رگه‌های کوچکی از صاعقه به بیرون پرتاب کرد و در یک‌کمبود​ چشم به هم زدن، هیولاهایی که از دروازه خارج می‌شدند را سوزاند و خاکستر کرد.

«چطور ممکنه...»

کانگ می‌ره با دیدن ردیف اعلان‌های تجربه که شبکیه چشمش را پوشانده بود، از تعجب دهانش باز مانده بود.‌اینجا​ آیا یو ایل‌هان چنین چیزی را پیش‌بینی کرده بود؟ بله، البته. اما با توجه به اینکه او حتی با‌کنایه‌آمیز​ کانگ می‌ره وارد یک پارتی نشده بود، به نظر می‌رسید که این مقدار «ناچیز» از تجربه برایش غیرضروری بود.

«فوق‌العاده‌ست. کسی که از اون بالا ضربه زد فوق‌العاده‌ست، اما سازنده‌ای که این آرتیفکت رو ساخته‌متروکه​ هم بی‌نظیره! مانا به محض اینکه از طریق پردازش، ویژگی تهاجمی پیدا می‌کنه فقط می‌تونه کاهش پیدا‌قدرتشون​ کنه، اما اون نیزه بزرگ نه تنها مانا رو هدر نمی‌ده، بلکه داره اون رو تقویت می‌کنه!»

حتی خود کانگ می‌ره که جادو را شلیک کرده بود هم انتظار چنین چیزی را نداشت. آن نیزه غول‌پیکر رعد‌هشت‌دم​ و برق را جذب و تقویت می‌کرد؟ رگه‌های کوچک صاعقه‌ای که به بیرون می‌ریختند، قدرت کوبنده‌ای از خود نشان می‌دادند،‌دلیل​ اما در چشمان کانگ می‌ره، آن‌ها صرفاً محصولات جانبی بودند. پسماندهایی که در فرآیند تقویت رعد و برق تولید می‌شدند!

«لعنتی، حالا که فکر‌طبق​ می‌کنم سوسانو اینجاست، هیولاها دیگه‌دوم​ اونقدرها هم ترسناک نیستن. دیوانه‌کننده‌ست.»

«هیولاها نمی‌تونن از حصار‌ارتا​ نیزه‌ها بیرون بیان. لعنتی،‌فقط​ اون رسماً یه زندانه!»

«حالا! با تمام توان حمله کنید! اونایی‌موجود​ که می‌تونن از جادوی رعد و برق‌فرشته​ استفاده کنن، همگی اون نیزه رو هدف بگیرن!»

مردم پس از درک وضعیت به وجود آمده، شروع به شکار هیولاهایی کردند که نمی‌توانستند‌دریافت​ به راحتی از حصار تشکیل‌شده از نیزه‌های غول‌پیکر خارج شوند. جادوگران رعد و برق نیز‌کمبود​ همراه با کانگ می‌ره به سمت نیزه عظیم شلیک کردند، هرچند با قدرتی به مراتب ضعیف‌تر.

مدتی بعد، نیزه‌ای که رعد غول‌آسای کانگ می‌ره را جذب‌سوم​ و تقویت کرده بود، نور بیشتری از خود ساطع کرد‌بگیرد​ و سپس تمام نیزه‌های غول‌پیکر اطراف نیز شروع به درخشیدن کردند.

لحظه‌ای که کانگ می‌ره زیر لب زمزمه کرد «امکان نداره»، رعد و برق طلایی‌انسان‌ها​ درون نیزه اصلی، انرژی خود را با سرعتی نامرئی برای چشم به دیگر نیزه‌ها منتقل‌حسابی​ کرد. کاملاً واضح بود که تمام هیولاهای سر راه در آتش سوختند و خاکستر شدند.

«اون دیگه چه کوفتیه؟!»

«هنوز حتی تموم هم نشده!»

مهمانی واقعی تازه شروع شده بود. رعد و برق منتقل‌شده، پیش از شلیک به سمت نیزه‌های دیگر،‌پریدن​ یک بار دیگر تقویت شد و هیولاهایی که در مسیرشان بودند دوباره در آتش سوختند. افرادی که‌دریافت​ در خط مقدم برای مسدود کردن هیولاها سپر در دست داشتند، از ترس مجبور شدند عقب‌نشینی کنند.

«بازی با رعد و برق...»

«اون جادوی امپراتریسه؟»

«امپراتریس، دقیقاً‌امیدوار​ همون‌طور که‌هزار​ شایعات می‌گفتن شگفت‌انگیزه.»

درست مانند بازیکنان فوتبال که توپ را به یکدیگر پاس می‌دهند، نیزه‌های عظیمی که حصار را تشکیل داده بودند نیز رعد‌امیدوار​ و برق را بین خود رد و بدل می‌کردند. هیولاها یا در حین تلاش برای عبور از حصار دچار برق‌گرفتگی شده‌غیر​ و سقوط می‌کردند، یا مجبور می‌شدند برای مدتی طولانی فلج بمانند، و همین به تنهایی بزرگ‌ترین فرصت برای اقدام نیروها بود.

اگرچه با عبور رعدوبرق از میان هیولاها انرژی آن تخلیه می‌شد و قدرت آتش انفجاری که در ابتدا نشان داده‌دارن​ شده بود به تدریج کاهش می‌یافت، اما پس از مدتی، سرعت انتقال رعدوبرق بیشتر شد و به نظر می‌رسید که‌داد​ حصار غول‌پیکری از رعدوبرق به شکل دایره‌ای بیرون از دروازه شکل گرفته است. مردم فقط می‌توانستند خنده‌های توخالی سر دهند.

«کسانی که نمی‌تونن از راه دور حمله کنن،‌کار​ سلاح‌هاشون رو پرت کنن یا یه کاری بکنن!‌متروکه​ اون چیزی که اونجاست تا ابد دوام نمیاره!»

«نه، فکر کنم اشتباه می‌کنی.»

بلافاصله پس از اینکه کسی گفت این حصار تا ابد دوام‌باشند​ نمی‌آورد، کانگ می‌ره جریان عظیم دیگری از رعدوبرق را به سمت‌بیشتر​ نیزه شلیک کرد و حصار الکتریکی فوراً تقویت شد. نه تنها این،

«لطفاً اون حصارها رو‌ارتا​ کمی محکم‌تر کنین! تا‌فقط​ آدم‌بدها همون تو بمونن!»

لحظه‌ای که نا یونا این را با لحنی گفت که انگار‌حاضر​ داشت از پیرمرد همسایه درخواستی می‌کرد، تمام نیزه‌ها شروع به ساطع‌هشت‌دم​ کردن هاله‌ای صورتی‌رنگ کردند و رعدوبرق حتی قوی‌تری را به اطراف پراکندند!

«اوه خدای من، مهم نیست اینجا چقدر زمین خانگی‌حاضر​ قبیله خدای رعد باشه، نمی‌تونیم بذاریم همه چیز رو‌نیزه​ اونا تصاحب کنن! ما از جادوی تمرکز استفاده می‌کنیم!»

«مفهومه، استاد!»

همان‌طور که از کلمه «ماجیا» برای نام قبیله خود استفاده کرده بودند، کارینا مالاتستا نمی‌خواست در زمینه‌می‌جنگن​ جادو ضعیف به نظر برسد و به همین دلیل، جادویی را به نمایش گذاشت که فقط برای‌سیاه‌چال​ آن‌ها امکان‌پذیر بود، چرا که قبیله‌شان تنها از جادوگران تشکیل می‌شد. آن چیزی نبود جز جادوی مشترک!

تمام جادوگران مانای خود را به درون سنگ جادویی که استاد قبیله، کارینا مالاتستا، در دست داشت سرازیر می‌کردند. سپس، کارینا‌اژدهای​ از آن به عنوان ماده‌ای برای اجرای جادو استفاده می‌کرد. در این فرآیند سنگ‌های جادویی اضافه‌ای هم مصرف می‌شدند، بنابراین می‌شد گفت‌ممکنه​ این یک حمله پولی بود که بسته به نوع حمله، همزمان از دو سنگ جادویی رده دوم یا حتی بیشتر استفاده می‌کرد.

این کار تنها به این دلیل‌کار​ امکان‌پذیر بود که اخیراً هیولاهای رده دوم‌دنیاهای​ با دفعات بیشتری روی زمین ظاهر می‌شدند.

«رعدوبرق زنجیره‌ای بزرگ!»

جادوی کارینا به نیزه برخورد کرد.‌حرف​ هیولاها از درد فریاد کشیدند، در‌ده‌ساله‌شون​ حالی که انسان‌ها با خوشحالی هورا می‌کشیدند.

این مکان، محل‌بگیرد​ نبرد، جشن، رشد‌هزار​ و هماهنگی بود.

برای همه،‌امیدوار​ به جز‌هزار​ یو ایل‌هان.

«لعنت بهش.»

یو ایل‌هان ناسزا گفت. او که پس‌آمد​ از ایجاد آن حصار به دور دروازه، در‌همیشه​ حالت پنهان‌کاری وسط میدان نبرد فرود آمده بود.

او به‌چهارم​ الف‌ها دستور‌امیدوار​ حمله داده بود.

در حال حاضر، کماندار، پاته، از آنجا که از مکانی امن تیراندازی می‌کرد، در رتبه‌دریافت​ اول مشارکت قرار داشت و سه نفر دیگر در حال رسیدگی به هیولاهای رده سومی‌کمبود​ بودند که موفق به خروج از حصار شده بودند، بنابراین کمی عقب‌تر از پاته قرار داشتند.

با این حال، چیزی که الان‌اکثریت​ اهمیت داشت این چیزها نبود. در حال‌تصمیم​ حاضر، او دچار افسردگی شدیدی شده بود.

«این... منطقیه؟»

[آممم... آره هست.]

ارتا این را تأیید کرد‌موجود​ و سپس با لحنی که کمی‌حمایت​ شرمنده به نظر می‌رسید، اضافه کرد.

[باید این رو زودتر بهت می‌گفتم،‌اکثریت​ اما چون تو خیلی از رده‌ات‌می‌داند​ فراتر رفته بودی، فراموش کرده بودم.]

«این حرفت حالم‌شگفت‌انگیزن​ رو بهتر نمی‌کنه،‌حرف​ پس بی‌خیالش شو.»

[سعی نمی‌کنم حالت رو‌امیدوار​ بهتر کنم. فقط دارم واقعیت‌نباشد​ رو همون‌طور که هست می‌گم.]

دلیل افسردگی او بسیار ساده بود. مدتی‌نباشد​ قبل، وقتی که فقط با موج ضربه به‌دریافت​ تنهایی صدها هیولای رده دوم را کشته بود،

هیچ تجربه‌ای‌باز​ به دست‌طبق​ نیاورده بود!

[پس از به دست آوردن رده سوم، نمی‌شه از کسانی که‌سازگاری​ زیر سطح ۱۰۰ هستن تجربه کسب کرد، یعنی از رده‌ای پایین‌تر‌ترکیب​ از رده خودت. دلیلش اینه که اصلاً کمکی به رشدت نمی‌کنه.]

«نیازی نیست توضیح بدی.»

[اما مگه این خوب نیست؟ یه دروازه به یه دنیای‌باف​ متروکه دیگه متصل شده. حالا هیولاهای قوی‌تری شروع به بیرون اومدن‌برابر​ می‌کنن. هیولاهای رده سوم زیادی هم برای شکار کردنت پیدا می‌شه!]

برای افرادی که درگیر نبردی سخت بودند،‌هیولاها​ این دلداری بی‌رحمانه‌ای بود. اما تخیل یو‌گرفت​ ایل‌هان از این هم فراتر رفته بود.

«و بعد از‌شگفت‌انگیزن​ اینکه این گندکاری رو‌آمد​ تمیز کنم چی می‌شه؟»

در حالی که بقیه مردم نگران این بودند که چگونه از این وضعیت جان‌فرشته​ سالم به در ببرند، یو ایل‌هان از همین حالا به آینده تاریک پیش رویش‌نمی‌شد​ نگاه می‌کرد که باعث شد ارتا در حالی که عرق سرد می‌ریخت، پاسخ دهد.

[از اونجا که زمین فقط اولین فاجعه بزرگ خودش رو پشت سر گذاشته، سیاه‌چال‌های زیادی وجود نخواهد داشت که‌اژدهای​ بتونی توشون هیولاهای رده سوم رو شکار کنی. با این حال، بعد از دومین فاجعه بزرگ، سیاه‌چال‌های جدیدی با‌بقیه​ هیولاهای رده سوم به عنوان ماب‌های معمولی به وجود میان! مثل همون سیاه‌چالی که دفعه قبل تو ژاپن بود!]

«و تا اون موقع چی؟»

[دارئو چطوره؟]

«الف‌ها برای‌چهارم​ رشدشون به‌امیدوار​ اونجا نیاز دارن.»

[...پس حاضری با من به یه تور‌نباشد​ جهانی بیای تا ببینیم ارتباط دیگه‌ای با‌متروکه​ یه دنیای متروکه وجود داره یا نه؟]

ارتا داشت از ایل‌هان برای یک قرار دعوت می‌کرد، کاری که هرگز در زندگی‌اش به عنوان‌بیرون​ یک فرشته یا حتی قبل از آن انجام نداده بود، اما متأسفانه، هم زمان و هم‌دنیاهای​ موقعیت بدترین حالت ممکن بود. یو ایل‌هان در حالی که سرش را تکان می‌داد، آهی کشید.

«فقط بچه‌ام رو‌شگفت‌انگیزن​ بزرگ می‌کنم. یه‌حرف​ غول ازش می‌سازم.»

بله، این باید سرنوشت باشد. شاید لسیدنا به این دلیل به‌حاضر​ او فرزندی داد که می‌دانست وقتی به زمین برگردد نمی‌تواند برای‌هشت‌دم​ ارتقا سطح هیچ تجربه‌ای کسب کند! واقعاً که او زن قابل‌تقدیری بود.

«نباید می‌ذاشتم بمیره. باید‌هزار​ پیش خودم نگهش می‌داشتم‌حال​ و همیشه اذیتش می‌کردم.»

یو ایل‌هان در حالی که برای لسیدنا دعای خیر (؟)‌سوم​ می‌کرد، دندان‌هایش را به هم سایید و سپس یک آتلاتل از‌امیدوار​ استخوان اژدها از فهرست موجودی‌اش بیرون آورد و منتظر نوبتش ماند.

در حالی که او فقط انگشت شستش را می‌مکید و کانگ می‌ره از‌نیست​ قبیله خدای رعد و کارینا مالاتستا از ماجیا را تماشا می‌کرد که با‌جدا​ جادوی رعدوبرق خود تجربه پارو می‌کردند، بالاخره فرصتی برای یو ایل‌هان فرا رسید.

درست زمانی که قبیله‌هایی که در اتحاد خط مقدم نبودند به نبرد پیوستند و‌فرشته​ روحیه را بالا بردند، یک هیولای تنها که از دروازه بیرون دویده بود، فوراً‌نمی‌شد​ متوجه وضعیت شد و پس از پریدن به ارتفاع صدها متر در هوا، غرش کرد!

[کواااااااااااااااااااااه!]

«خوبه، اون‌باز​ یارو امیدوارکننده‌طبق​ به نظر می‌رسه.»

بله. وقتی به خاطر حصار نمی‌توانی خارج شوی، حداقل باید‌دوره​ بپری! یو ایل‌هان با این فکر که این هیولای پرنده‌دارن​ امیدوارکننده به نظر می‌رسد، آتلاتل استخوانی را با تمام قدرت چرخاند.

[کوااااااااکه‌هک!]

نیزه‌ای که از استخوان‌های اژدها ساخته شده بود،‌حال​ سر هیولایی را که تازه فرود آمده و‌بی‌بهره​ قصد حمله به انسان‌ها را داشت، سوراخ کرد.

[شما ۲۴,۱۰۹,۲۸۳ تجربه به دست آوردید.]

[شما ثبت گرگ تاریک بزرگ سطح ۱۶۱ را به دست آوردید.]

«آه.»

یو ایل‌هان‌واقعاً​ با ناامیدی‌ارتا​ زمزمه کرد.

«این یارو‌چهارم​ هم یه‌امیدوار​ ماب معمولی بود.»

«......»

«همین الان چه اتفاقی افتاد؟»

«سوسانوئه. همه‌واقعاً​ می‌دونیم که اون‌ناگهان​ اینجاست، مگه نه؟»

«آره، سوسانوئه.‌چهارم​ اما هیولایی که‌بیشتر​ همین الان مرد...؟»

افرادی که در میانه نبرد بودند، به صحنه‌ای که جسد گرگ تاریک بزرگ ناپدید‌متروکه​ شد و به درون فهرست موجودی یو ایل‌هان رفت نگاه کردند، اما خیلی زود‌متوجه​ متوجه شدند که وقت برای این کارها نیست و دوباره روی نبرد تمرکز کردند.

با این حال، آن صحنه از قبل به طور‌دوم​ محکم در ذهن همه حک شده بود. هیچ احمقی‌موجودات​ وجود نداشت که نتواند معنی این اتفاق را درک کند.

نیزه سوسانو که ۳ ماه پیش هیولاهای رده‌فقط​ دوم را در یک لحظه سوراخ می‌کرد، اکنون می‌توانست‌می‌جنگن​ هیولاهای رده سوم را بدون هیچ مشکلی سوراخ کند!

یادداشت نویسنده:

قوی‌ترین موجود متواضع، یو ایل‌هان.

یک ارتقا‌امیدوار​ سطح حسابی‌هزار​ سخت و طاقت‌فرسا.

یادداشت مترجم:

لول، تا‌می‌داند​ یه مدت خبری‌احتمال​ از تجربه نیست.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net