چپتر 50: فصل 50
0«ممنون که نجاتم دادی.»
«من بایدخوشگلترین این حرفدنیام رو بزنم.»
بعد از اینکه اوضاع ختم به خیر شد، کانگ هاجین در برابر یو ایلهاننمیکرد عمیقاً تعظیم کرد، اما یو ایلهان فقط دستهایش را تکان داد و این تشکراینطور را رد کرد. اگر به خاطر آنها نبود، یو ایلهان قطعاً میمرد. به همین سادگی.
«اما اگه اون نمیمرد، خروجی سیاهچال باز نمیشد،زیبا و در اون صورت ما هم میمردیم. پسنگاه این ما هستیم که باید از تو تشکر کنیم.»
یو ایلهان با خودش فکر کرد که کانگ هاجین آدم کلهشقی استدنیام و متوجه منظورش نمیشود، اما این را به زبان نیاورد. در عوض،تأیید در حالی که سنگ جادویی سیاه و بقایای رتا کاریا را برمیداشت، گفت:
«پس میتونمخوشگلترین این رودنیام بردارم، درسته؟»
برای لحظهای، ابروهای کانگ هاجین در هم رفت، اما حالا دیگر نمیتوانست بگوید "این دیگه یکم زیاده..."،میکرد چون این حرف با گفتههای قبلیاش در تضاد بود. راستش را بخواهید، اغراق نبود اگر میگفتند یو ایلهانهمچنین تمام کارها را بهتنهایی انجام داده است، بنابراین کانگ هاجین در نهایت تصمیم گرفت کاملاً بیخیال ماجرا شود.
«باشه، یوناشدم هم احتمالاًخوشگلم مخالفتی نداره.»
نا یونا همشمارهت اعتراضی نکرد. امادوباره در عوض، درخواستی داشت.
«شمارهت رو به من بددده!»
«نه.»
«واو، دوباره رد شدم!خوشگلم با اینکه اینقدر خوشگلم!زیبا با اینکه خوشگلترین دختر دنیام!»
نا یونا قطعاً زیبا بود. از آنجا که حتی یو ایلهان،دختر کسی که به هیچکس پایینتر از سطح یک فرشته نگاه نمیکرد، اینموضوع موضوع را تأیید میکرد، میشد گفت که ظاهر او واقعاً استثنایی بود.
او ترتیب ماجرا را نمیدانست؛ اینکه آیا چون الهه زیبایی به او برکت داده بودموضوع اینطور شده بود، یا چون زیبا بود این برکت را دریافت کرده بود. اما اودریافت به قدری زیبا بود که ایلهان متوجه شد الهه زیبایی بیدلیل به او برکت نداده است.
او همچنین درک میکرد که چراآنجا اینقدر به ظاهرش افتخار میکند. هرچند، صادقانهنگاه بگویم، از این بابت احساس ناخوشایندی داشت.
یو ایلهان دقیقاً به خاطر همین اعتمادبهنفسش،دنیام او را با قاطعیت بیشتری رد کردسطح و برای تأیید به ارتا رو کرد.
«کار دیگهای همشمارهت هست که بایددوباره اینجا انجام بدم؟»
[باید باشه، اما نه الان. همهمون به استراحت نیاز داریم. تو خیلیفرشته سخت تلاش کردی، پس الان باید استراحت کنی. بقیهش رو ما بهآیا عهده میگیریم، چون از همون اول هم مسئولیت این کار با ما بود.]
«اما به نظر من، فکر میکنمآنجا اگه با این کار دوباره قدرتهاتونفرشته محدود بشه، اوضاع حتی خطرناکتر هم میشه.»
در پاسخ به نظر تیزبینانهخوشگلترین یو ایلهان، ارتا در حالی کهکسی با درماندگی لبخند میزد، جواب داد:
[راستش رو بخوای، منم نگران همین موضوعم. ما احتمالاً خود سیاهچالدختر رو با استفاده از قدرت بهشت مهر و موم میکنیم و بعداًموضوع به انسانها ماموریتهایی میدیم. به کسانی مثل تو، که تواناییهای استثنایی دارن.]
«میدونستم.»
یو ایلهانخوشگلترین در نهایتدنیام به خنده افتاد.
با این حال، نمیتوانست او را سرزنش کند، چون امروز خیلی سختهیچکس تلاش کرده بود، بنابراین تصمیم گرفت دهانش را ببندد. به نظر میرسید ارتاترتیب هم متوجه این ملاحظهکاری او شده بود، چرا که بیسروصدا روی سرش نشست.
«بیا با هم بریمبددده بیرووون. این یکی رو کهخوشگلم دیگه رد نمیکنی، مگه نه؟»
«باشه پس.»
او از قبل گروه را ترک کرده بود. پنهانکاری غیرفعالش احتمالاً وقتی بهنگاه کره میرسیدند دوباره فعال میشد، بنابراین میتوانست بهراحتی از آنها جدا شود. بهزیبایی همین دلیل، یو ایلهان به خودش زحمت نداد که این پیشنهاد را رد کند.
بههرحال کارش در اینجا تمامخوشگلترین شده بود. جدا شدن درحتی این نقطه، بیشتر دردسرساز بود.
«وقتی برگشتمداشت کره، میخوام باواو میره آبجو بخورم!»
«هر کاری دوست داری بکن...»
«اوپا، توخوشگلترین هم بیادنیام با ما بخووور!»
«سرم شلوغه.»
«اووو، امروزداشت همش دارمبددده رد میشم.»
در همین حین، نا یونا اصلاً خسته به نظر نمیرسیدپایینتر و مدام حرف میزد. اگر بچهگانه رفتار کردن راز زیباییواقعاً او بود، ایلهان اصلاً دلش نمیخواست چنین چیزی را تقلید کند.
با این حال، از اینکه او هر از گاهی با صدای بلند میخندید و جیغ وتأیید داد میکرد، حس بدی نداشت، بنابراین یو ایلهان با لبخندی محو به این صحنه نگاه میکرد.قدری با این فکر که اگر همینطور بلندبلند حرف بزند، ممکن است حضور یو ایلهان را گم کند.
«اما اسمت چییییه؟»
«هممم.»
اینکه درست در لحظهای که به نظر میرسید پنهانکاریاش تا چند ثانیه دیگرنگاه فعال میشود، او را صدا زد، فقط یک تصادف ساده بود؟ اصلاً چرازیبایی این زن در زمانهای کاملاً غیرمنتظره، روی کاملاً متفاوتی از خودش نشان میداد...
یو ایلهان کمی عصبی شد. چه اینحتی را میدانست و چه نه، نا یونانمیکرد با صدایی معصومانه به حرف زدن ادامه داد.
«قبلاً از فیتااینقدر پرسیدم، اما گفتدختر اگه بهم بگه میمیره.»
[من قطعاً دلمشمارهت نمیخواد گیر فندوباره کبرای فرشتهای بیفتم!]
«فکر کنم این دیگهدنیام از سطحی که بخوای کلمههیچکس "فرشته" رو قبلش بیاری گذشته...»
یو ایلهان در حالی که با لحنی بیتفاوت بههیچکس فیتا جواب میداد، برای لحظهای به فکر فرو رفت.میشد کسی که به او فکر میکرد کانگ میره بود.
اول از همه، این یک حقیقت واضح بود که کانگ میره و این دو نفر به یکنمیکرد گروه تعلق داشتند. علاوه بر این، از پرحرفیهای نا یونا میتوانست حدس بزند که آنها با هم دوستقدری هستند. از آنجا که کانگ هاجین هم نام خانوادگی مشابهی داشت، احتمالاً او و کانگ میره فامیل بودند.
آنها قطعاً با او درباره یو ایلهان صحبت میکردند و کانگ میره هم بهمحض اینکه حرف از پنهانکاری، نیزهسطح و کرهای بودن به میان میآمد، به یاد یو ایلهان میافتاد. اینطور نبود که یو ایلهان مغرور باشد. فقطدریافت مسئله این بود که در حال حاضر هیچ فرد قدرتمندی با این ویژگیها روی زمین وجود نداشت، بهجز خودش.
به عبارتخوشگلترین دیگر، پنهان کردنشزیبا هیچ فایدهای نداشت.
«یو ایلهان.»
«واا، چه اسم باحالی!»
این شخص اولین نفری بود که بهمحض شنیدناینقدر اسمش، اینقدر بیتفاوت چنین حرفی میزد. بهترین آدمِ اجتماعیهیچکس در میان تمام آدمهای اجتماعی، ملکه برونگراها اینجا بود.
راستش را بخواهید، از شنیدن این حرف حس بدی پیدا نکرد،سطح اما عزم راسخ او مبنی بر اینکه آدمهای گوشهگیر نمیتوانند باترتیب آدمهای بهشدت اجتماعی معاشرت کنند، باعث شد خونسردیاش را حفظ کند.
در همین حین، کانگ هاجین طوری به او نگاه میکرد که انگار دارد به یک انسان عجیبوغریب مینگرد.میشد حتی او هم که از کودکی با نا یونا بزرگ شده بود، گاهی اوقات با نگاه کردن به اوچرا قلبش به تپش میافتاد، اما میتوانست حس کند که یو ایلهان دارد نا یونا را کاملاً صادقانه رد میکند.
او واقعاً امیدوار بود که این موضوع حس رقابتجویی نا یونا را تحریک نکند. او همیشه دستوپلفتی بهموضوع نظر میرسید، اما دقیقاً به همین دلیل، معلوم نبود چه کار خواهد کرد. خوشبختانه، از آنجا که اوبیدلیل بیشتر به زیبا کردن خودش علاقه داشت تا پیدا کردن یک مرد، میشد بدترین حالت را در نظر نگرفت...
«لازم نیست اینقدرشمارهت خودت رو عقبدوباره بکشی. من که نمیخوورمت.»
«اگه خیلی نزدیک باشی، احساسزیبا ناخوشایندی بهم دست میده وپایینتر گرمم میشه، پس یکم برو عقبتر.»
«واو!»
حالا به نظر میرسید که نا یونا از صحبت با یو ایلهان لذت میبرد.سطح خب، شاید واکنشهای یو ایلهان که با بقیه مردها فرق داشت برایش تازگی داشت،الهه چون مردهای دیگر یا بیشازحد خودشان را نزدیک میکردند، یا بیشازحد وحشیانه رفتار میکردند.
چیزهای جدید با خودشان لذت میآورند، اما این هم حدی داشت. اگر هیچ واکنشی در کار نبود، او همسطح بالاخره خسته میشد. دقیقاً چه جذابیتی میتوانست در کسی ببیند که مدام او را پس میزد؟ با دیدن نادریافت یونا که اینقدر ریزریز میخندید، به نظر میرسید نگرانیهای کانگ هاجین واقعاً فقط در حد همان نگرانی باقی میماند.
آنها توانستند خیلی زود از سیاهچالآنجا خارج شوند، اما در کمال تعجب، چندنگاه فرشته کاملاً مسلح جلوی سیاهچال منتظرشان بودند.
با دیدن آن چهرههای خشک وآنجا جدی، به نظر میرسید از قبلفرشته میدانستند داخل سیاهچال چه اتفاقی افتاده است.
«ارتا.»
یک فرشته زن که زرهی از نورشدم به تن داشت و در صف جلوآنجا ایستاده بود، نام ارتا را صدا زد.
«گزارش بده.»
«اطاعت.»
از لحن مؤدبانه ارتا مشخص بود که آن فرشته مقام بالاتری نسبت به او دارد.فرشته یو ایلهان به فیتا نگاه کرد و در این فکر بود که چرا با وجود اینکهاینطور او هم همان دردسرها را کشیده بود صدایش نکردند، که فیتا با صدایی ضعیف جواب داد:
«چون من تازهکارم.»
«ساکت.»
«هیک.»
به نظر میرسید ارتا و فرشته زرهپوش مدتیزیبا با هم صحبت کردند و سپس سرشان رانگاه به سمت یو ایلهان چرخاندند. فرشته زرهپوش گفت:
«انسان، یو ایلهان، بهبددده نظر میرسد پاداش دادناینقدر فوری به تو دشوار باشد.»
«...آه، باشه. میتونیددختر بعد از اینکه کارتونحتی تموم شد بهم بدید.»
یو ایلهان با شنیدن کلمه پاداش سرشحتی را کج کرد، تا اینکه متوجه شدنمیکرد این پاداش برای نجات دادن ارتا است.
قطعاً چون ارتا در دیدرس بود، او نمیتوانست در همان ابتدا با یک حمله قدرتمند ضربه بزند و همین مسئلهمیکرد باعث شده بود در نبرد کمی در موضع ضعف قرار بگیرد. با این حال، اینطور نبود که موقع نجات دادنچرا ارتا به دنبال پاداش باشد، برای همین تا زمانی که کلمه پاداش را نشنید، اصلاً به آن فکر نکرده بود.
«نمیدانم در مورد این مسئله چه فکری میکنی، اماخوشگلم این اتفاق حتی برای بهشت هم بسیار مهم است.پایینتر برای بررسی دقیقتر ماجرا، ارتا را برای مدتی قرض میگیریم.»
«هر جور راحتید.»
«بسیار خب... همه جمعدنیام شوید. اکنون برای مهر وهیچکس موم موقت سیاهچال اقدام میکنیم.»
«بله!»
تنها با یک دستور قاطع از فرشته زرهپوش، تمام فرشتگان حاضر دردنیام آن منطقه جلوی ورودی گردابمانند جمع شدند. یو ایلهان در حالی کهتأیید بسته شدن ورودی این سیاهچال خطرناک را تماشا میکرد، به فکر فرو رفت.
آیا این نوع سیاهچال فقط در این مکان وجود داشت؟ آیا ممکنفرشته نبود در آینده باز هم چنین سیاهچالهایی ظاهر شوند؟ شاید اراده شخص خاصیالهه در پیدایش این سیاهچال نقش داشته است؟ اگر اینطور بود، به چه دلیلی؟
این افکار که از یک فرضیه شروع شده بودند، مانند زنجیر به هم متصلنمیکرد شدند تا اینکه مثل دود در هوا پخش شدند. رسیدن به یک نتیجهگیری برایاینطور این افکار از همان ابتدا غیرممکن بود و اصلاً نیازی هم به نتیجهگیری نبود.
یو ایلهان با یادآوریخوشگلم لبخند رتا کاریها در آخرینآنجا لحظاتش، مشتهایش را گره کرد.
یو ایلهان اصلاً اهمیتی نمیداد که چه اتفاقی در حال رخ دادندنیام است. او فقط برای زنده ماندن قویتر میشد. هیچ برنامهای هم نداشتتأیید که از ترس چیزهایی که هنوز حتی اتفاق نیفتادهاند، به خود بلرزد.
مهر و موم موقت سیاهچال به پایان رسید. فرشتگان تنهاپایینتر زمانی از ساطع کردن قدرتشان دست کشیدند که دیدند گرداب سیاهچالاستثنایی کوچک شد و در نهایت به یک دروازه فلزی تبدیل گشت.
«با این اتفاق، زمین به دنیایی با بیشترین متغیرها تبدیل شدهسطح است، جایی که قدرت خدا در آن چندان کارساز نیست. برترتیب همین اساس، فرشتگان اختصاصیافته به زمین در آینده افزایش خواهند یافت.»
در حالی که او بیصداخوشگلترین به ورودی سیاهچال نگاه میکرد،حتی صدای فرشتهای در گوشش پیچید.
وقتی به عقب نگاه کرد، در کمال تعجب دید که فرشتهدختر زرهپوش که تمام این مدت رفتاری خشک و جدی داشت، حالانمیکرد گوشه لبش کمی بالا رفته و لبخند محوی بر لب دارد.
«به نظر میرسید لیتا واقعاً دلشآنجا میخواهد تو را ببیند. تحمل کردن هیسترینگاه و بیقراریهایش تا الان واقعاً عذابآور بود.»
«که اینطور.»
او به چیزهایی فکر کرد که هنگام مبارزه تنهاییاش باحتی رتا کاریها از ذهنش گذشته بود و صورتش کمی سرخ شد.میشد جای شکرش باقی بود که صورتش را با ماسک پوشانده بود.
نه، گذشته از این حرفها، این فرشته بیچاره چقدرخوشگلم پیش بقیه فرشتگان درباره یو ایلهان حرف زده بود کهسطح حالا هر فرشتهای که او میدید، از لیتا صحبت میکرد؟!
در حالی که غرق در اینآنجا افکار بود، ناگهان متوجه منظور فرشته زرهپوشنگاه شد و چشمانش از تعجب گرد شد.
«ص... صبر کن.»
«پس، یو ایلهان، برایت در آیندهدختر آرزوی موفقیت میکنم. به محض اینکههیچکس کارمان تمام شود، ارتا را برمیگردانم.»
«فیتا، تو هم بیا.»
«صبر کن،خوشگلترین من بایددنیام محاف... اووااا!»
فرشتگان در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند.هیچکس یو ایلهان دستش را که به سمت فرشته زرهپوشمیشد دراز کرده بود پایین آورد و زیر لب غرولند کرد:
«آبزیرکاه... اگه میخواستاینقدر چیزی بگه، بایددختر تا تهش رو میگفت.»
«...خیلی باهاشون صمیمی هستی.»
در همین حین، کانگ هاجین که در طول تمام این اتفاقات به خاطرنگاه فشار هاله فرشتگان خشکش زده بود، با دیدن رفتار یو ایلهان دوباره غافلگیر شد.برکت حالا دیگر حتی از احساس حقارت کردن در برابر او هم خسته شده بود.
البته، هیچ راهی وجود نداشت کهآنجا یو ایلهان از این موضوع خبر داشتهنگاه باشد، بنابراین فقط توانست لبخند مبهمی بزند.
«دیگه بیاید برگردییییم. هاجیناوپا، ایلهاناوپاااا.»
«هووو، آره.»
«من اوپای تو نیستم.»
نا یونا که اصلاً متوجه شرایط نبود، به این وضعیت خاتمه داد و لباس هر دو نفرشانمیکرد را کشید. کانگ هاجین با درماندگی آهی کشید و یو ایلهان که از شنیدن تغییر لحن نا یوناهمچنین و قدرت این ملکه روابط اجتماعی مورمورش شده بود، با قدرت یک پادشاه تکرو، حرفش را قطع کرد.
«پس ایلهان؟»
«شرمنده، اما من هیچ برنامهایواو برای صمیمی شدن با تو ندارم،دختر پس اینقدر منو صمیمی صدا نزن.»
«واو!»
نا یونا که کمکم داشت از واکنشهای یو ایلهان خوشش میآمد، تا زمانی که در فرودگاهتأیید سوار هواپیما شدند مدام با او حرف میزد. البته، از آنجا که یو ایلهان باید قاچاقیقدری سفر میکرد، از دستشان جیم شد و نا یونا فقط توانست به امید دیدار مجددشان بماند.
هرچند، معلومشدم نبود این دیدارخوشگلترین کی اتفاق بیفتد.
یادداشت نویسنده:
کانگ هاجین برای پس گرفتن غرورش کارهای احمقانهایکسی انجام میده. میدونستید؟ خیلی از آدمهای باهوش وتأیید دانا به خاطر غرور، کار دست خودشون میدن.
میدان دفاعیخوشگلترین ایتی یو ایلهانزیبا خیلی قوی بود!
ممنون که منتظر موندید.
یادداشت مترجم انگلیسی:
این فصل تادختر مدتی فصل آخر خواهدحتی بود... به خاطر امتحانات...
باز هم مستقیمدختر از مغزم تراوشآنجا کرده! بدون هیچگونه ویرایشی.
مترجم: چمبر