چپتر 42: من هم پیشرفت شغل دوم را انجام میدهم - ۳
0«پس به خاطر همینه کهرسید بعضیها تو تمام عمرشون نمیتوننمانا از سطح ۵۰ بالاتر برن.»
[یه جورایی همینه.]
این مکالمهای بود که یو ایلهان و ارتا بعدرسید از دیدن متن «کشتن یک هیولای رده سوم باکند یک حمله غافلگیرکننده در یک ضربه» با هم داشتند.
نه، واقعاً، اصلاً منطقیه از کسیرسید که زیر سطح ۵۰ هست بخوایروی یه هیولای رده سوم رو درجا بکشه؟
غیرمنطقی بودن هم حدی داره، این کارماناست هیچ فرقی با دادن یه سؤال کنکورکند دانشگاه به یه دانشآموز سال اول دبیرستان نداشت.
اما با اینبالا طرز فکر، بهبرام نظر شدنی میرسید.
[داری به این فکرکرد میکنی که چطور اون شرطرسید رو با موفقیت انجام بدی؟]
«نه، یهالبته روشی بهزود ذهنم رسیده.»
شرط این ماموریت در وهله اول، یک حمله غافلگیرکننده بود. قدرت حمله یو ایلهانکند به خاطر اثر غیرفعال پنهانکاری ناشی از زره و کلاسش، ۴۰ درصد افزایش مییافت وحالا از قضا، او در حال حاضر پایلبانکر را با قدرت حملهای عظیم در اختیار داشت.
اعداد و ارقام شوخیبردار نبودند. مگر تا الانمیتونم چندین بار قدرت مخربش را تجربه نکرده بود؟ اگرنتیجه کارش را درست انجام میداد، غیرممکن به نظر نمیرسید.
«اما در حال حاضر، غیرممکنه. الانخیلی بالا بردن قدرتم هم برام غیرممکنه،مگه پس فقط یه کار میتونم بکنم.»
[و اون چیه؟]
«خودت چی فکر میکنی؟»
ارتا کمی به آنبردن فکر کرد. البته، خیلیمیتونم زود به نتیجه رسید.
[دستورزی ماناست، مگه نه؟]
درست بود. یو ایلهان قصد داشت از دستورزی مانا رویقصد پایلبانکر و زره تمامفلزی استفاده کند. ممکن بود فقط همین کافیاصلاح نباشد، بنابراین قصد داشت یک اصلاح ویژه روی پایلبانکر انجام دهد.
برای این فرآیند اصلاح، نیازرسید بود سنگ جادویی رده سوم کهروی در اختیار داشت را فدا کند.
«حالا که کار بهبردن اینجا کشید، باید بیخیالمیتونم تکامل مهارت استراحت بشم.»
[تازه تونسته بودی تمامکرد پیشنیازها رو برآورده کنی،نتیجه و حالا اینطوری میشه.]
از قضا، ارتا ناامیدتر از خودرسید یو ایلهان به نظر میرسید، بهروی همین دلیل او لبخند ملایمی زد.
«چارهای نیست. حتی اگه بگی این نسخه تکاملیافته مهارت استراحته، باز هم یهاستفاده مهارت جنگی نیست، درسته؟ پس بهتره اول پیشرفت شغل دومم رو تموم کنم وجادویی قبل از تکاملش، یه جوری یه سنگ جادویی رده سوم دیگه به دست بیارم.»
[حق با توئه.بالا منطق درستیه. فقطبرام یکم ناامید شدم.]
دستورزی مانا در اصل بدون سنگ جادویی هم قابل انجام بود. تنهامگه دلیلی که یو ایلهان برای دستورزی مانا به استفاده از سنگهای جادوییاصلاح نیاز داشت، این بود که هیچ تواناییای در استفاده از مانا نداشت.
با این حال، جدا از این مسئله، اینماناست واقعیت هم وجود داشت که اگر کسی ازممکن سنگ جادویی استفاده میکرد، اثر دستورزی مانا افزایش مییافت.
فقط تفاوت بین استفاده از سنگ جادویی یک هیولای رده اول وتمامفلزی سنگ جادویی یک هیولای رده دوم به تنهایی بسیار زیاد بود، پس اگرنیاز از سنگ جادویی یک هیولای رده سوم استفاده میکرد، اثرش چقدر شگفتانگیز میشد؟
برای افزایش احتمال موفقیت در ماموریت، یوفقط ایلهان میتوانست بدون هیچ تردیدی تکامل چیزیالبته مثل مهارت استراحت را به تعویق بیندازد.
«خب، پس.»
[میخوای مستقیمالبته بری سرزود کار، هان.]
«گشنمه، پسخیلی اول بایدنتیجه غذا بخورم.»
[میدونستم... واقعاًغیرممکنه میدونستم قرارهبردن اینو بگی!]
یو ایلهان با مهارت کامل هیزم جمع کرد، چربی ترول را روی آنها پخش کردروی و آتششان زد. او گوشت ترول را به تکههای مناسب تقسیم کرد، آنها را بهسنگ یک سیخ فلزی کشید و سپس روی آتش گذاشت. خیلی زود، بوی دلپذیری به مشام رسید.
«الان دیگه توخیلی مهارت آشپزی خیلیرسید ماهر شدم، نه؟»
[هرچند این مهارتیهزود که با تقلبدستورزی به دست آوردی.]
مهارتها واقعاً شگفتانگیز بودند. مهارت آشپزی هنگام استفاده از هیولاها به عنوانکمی مواد اولیه بسیار افزایش مییافت و با رشد آن، به طور خودکارروی یو ایلهان را به سمت مسیر آشپزی درستتر و خوشمزهتری هدایت میکرد.
البته، اگر او فقط به کباب کردن ترولها ادامه میداد، اینماناست رشد متوقف میشد، اما یو ایلهان رویای جاهطلبانهای داشت تا همهنباشد هیولاها را تبدیل به غذا کند. هدف نهایی او استیک اژدها بود.
«باید بعد از خوردن این سریع برمدستورزی سر کار؟... اگه یه هیولای رده سوماستفاده تو این سیاهچال پیدا بشه کارم راحتتر میشه.»
[با اینکه مطمئنزود نیستم، اما فکردستورزی کنم یکی باشه.]
«چه تصادفی،غیرممکنه منم همینبردن فکر رو میکنم.»
یک ورودیخودت گردابی غولپیکر، والبته این منطقه پهناور.
یو ایلهان مطمئن بود که امکانرسید ندارد در چنین مکان تابلو و واضحی،تمامفلزی یک هیولای رده سوم وجود نداشته باشد.
«نویسندهای که بهش احترام میذارم، آنتون چخوفِ روسی، اینوقصد گفته: اگه تو فصل اول یه مسلسل ظاهر بشه، پسبنابراین رمبو باید تو فصل سوم با اکشن وارد عمل بشه.»
[من بهغیرممکنه این جملهتبردن گیر نمیدم.]
در حالی که یو ایلهان حین خوردنزود گوشت ترول چرتوپرت میگفت، ارتا با چشمانیمانا خسته و کلافه به او نگاه میکرد.
به نظر رسید ارتا سرشنتیجه را بالا آورده و درقصد حالی که ریزریز میخندید گفت.
[به نظرخیلی میاد رمبونتیجه پیداش شده.]
«رمبو؟ یعنی یهبالا هیولای رده سومبرام همین الان ظاهر شده؟»
[بهش فکر کن. مگهکرد تو این سفر فقطنتیجه مسلسل با خودت آوردی؟]
یو ایلهان کمیخیلی فکر کرد ورسید در نهایت متوجه شد.
درست بود. لحظهای که کره را ترک کرد، مگر تپانچهها، مسلسلهایروی دستی و توپها را با خود نیاورده بود؟ در میان آنها،دهد کسانی بودند که به نظر میرسید باید در این فصل ظاهر شوند.
نا یونا وبالا دوستپسرش که دربارهبرام گرند کانیون وراجی میکردند.
لحظهای که به این موضوعالبته فکر کرد، چهره یو ایلهاندستورزی به شدت در هم رفت.
«لعنتی.»
[دارن میان این سمت.]
بلافاصله بعد از اینکه ارتا این حرف را زد، یک عقرب واقعاً غولپیکر درالبته افق خودی نشان داد. یو ایلهان به یاد آورد که نه چندان قبل، آنممکن موجود را که برای یک عقرب به طرز باورنکردنیای سریع حرکت میکرد، دیده بود.
«همونطور که گفتم، آخه چراالبته باید یه عقرب شنی تودستورزی یه منطقه کوهستانی پیدا بشه!»
[فقط بروالبته اون آدما رونتیجه نجات بده دیگه!]
در چنگال چپ یک عقرب شنی عظیم با بدنی بیش از ۴ متر، زنی با لباسهای سفید کشیشی،نباشد یعنی نا یونا، قرار داشت. یو ایلهان که از جادو چیزی سردرنمیآورد نمیدانست، اما او فقط به ایناستراحت دلیل دوام آورده بود که یک مهارت دفاعی روی بدنش اجرا کرده بود، وگرنه از وسط نصف میشد.
[برای همین گفتم مراقب باش!]
«جیااااغ! کمکم کنید! قولکرد میدم از فردا سبزیجاتم رورسید بخورم، پس لطفاً نجاتم بدییییین!»
«لعنتی!»
زنی که در چنگالهای یک عقرب دونده غولپیکر گرفتار شده بود؛روی یک فرشته نگهبان که درست کنار او جیغ میکشید؛ و دردهد نهایت، مردی زرهپوش که آنها را دنبال میکرد. او قطعاً دوستپسرش بود.
اصلاً چطور با وجود یک فرشته نگهبان در چنین موقعیتی گرفتار شده بودند؟! او واقعاً میخواست نادیدهشان بگیرد،رسید اما همانطور که میدید، وضعیت آن زن بسیار خطرناک به نظر میرسید. در حقیقت، جادوی دفاعی او هنوزبرای جای زیادی برای مقاومت داشت، اما از آنجا که یو ایلهان چیزی از جادو نمیدانست، متوجه این موضوع نمیشد.
یو ایلهان آهی کشید و قبل اززود ایستادن، سیخ فلزی را که آب گوشت وروی خون ترول از آن میچکید، در دست گرفت.
«چرا دارن باخیلی یه هیولای به ایندستورزی ضعیفی دستوپنجه نرم میکنن؟»
[اگه کسی غافلگیر بشه، وضعش همین میشه. هرچند،مگه تو هیچوقت اینو نمیفهمی چون نه تا حالاهمین تجربهش کردی و نه تو آینده تجربهش میکنی.]
«میتونم خصومتغیرممکنه رو از حرفاتقدرتم حس کنم... هوپ!»
یو ایلهان پس از اینکه با غرغر جواب ارتا رادستورزی داد، در جای خود موضع گرفت و سیخ فلزی راهمین همانطور پرتاب کرد. ارتا از دیدن این صحنه وحشتزده شد.
[میخوای تنها شانس یهزود حمله غافلگیرانه رو با اونمگه سیخ فلزی به باد بدی!؟]
«نگران نباش،خیلی اون ازنتیجه جنس قلب فلزیه.»
[...یعنی میگی با اونبردن فلز به این ارزشمندیمیتونم یه سیخ ناقابل ساختی؟]
«آره. آرزوم بودکمی که دشمنا رو بازود سیخ کباب شکست بدم.»
سیخ فلزی که یو ایلهان پرتاب کرد، تحت تاثیر مهارتقصد تیراندازی سطح مکس او قرار گرفت و مثل یک گلولهبنابراین هوا را شکافت و مستقیماً در چنگالهای کژدم فرو رفت.
از آنجایی که بیدلیل از قلب فلزی ساختهمگه نشده بود، سیخ فلزی آن پوسته سخت راهمین مثل پنیر سوراخ کرد. واقعاً صحنه مضحکی بود.
{کیااااااااااااااااااا!}
سوراخ شدن چنگالها چقدر درد داشت؟ کژدم شنی غولپیکر نتوانست برای لحظهای این دردمانا را تحمل کند و به خود پیچید و تقلا کرد. در این گیر وفرآیند دار، زنی که در چنگالهایش اسیر بود، به طور طبیعی در هوا رها شد.
در این لحظه، یو ایلهان چیز جدیدی فهمید و آن این بود که با وجود اینکه اوهمین اول حمله کرده بود، کژدم متوجه او نشده بود. به نظر میرسید چون حملهاش بیش از حدبیخیال سریع بود و از نقطهای غیرقابل ردیابی انجام شده بود، پنهانکاری غیرفعال او از بین نرفته بود.
در حالی که با خودش فکر میکرد بعداً باید بیشتر روی این موضوعاستفاده تحقیق کند، یو ایلهان به هوا پرید. کژدم هنوز داشت تقلا میکرد وسنگ زن بیدفاع در حال سقوط بود، بنابراین ممکن بود حتی بیشتر آسیب ببیند.
«کیااااک! هاه؟»
یو ایلهان اول به کنار زن رسید و قبل از اینکه اومگه حتی متوجه شود، یکی از بازوهایش را گرفت و او را پرتاباصلاح کرد. البته، هدف پرتاب او همان مردی بود که دیوانهوار به سمتشان میدوید.
«هییییییییییک!»
«هاه!؟»
از آنجا که زن خیلی ناگهانی به سمتش پرتاب شد، مرد نتوانست او را درستخیلی بگیرد. در حالی که آن دو بعد از برخورد روی زمین غلت میخوردند، یو ایلهان بالاترنباشد پرید، نیزه سیاه خدای مرگ را بیرون کشید و سر کژدم را از تنش جدا کرد.
[ضربه مهلک!]
[شما ۶۶۸,۹۳۸ تجربه به دست آوردید.]
[شما ثبت کژدم شنی غولپیکر سطح ۷۸ را به دست آوردید.]
[مهارت ضربه مهلک به سطح ۹ رسید.]
تنها بعد از بررسی سطحخودت هیولا بود که یو ایلهانزود با تعجب زیر لب گفت:
«هاه؟ سطحش که خیلی بالاست؟»
[حواست خوبمیتونم جمعها. مگهچیه نگفتم حریف ضعیفیه؟]
«چرا.»
واقعاً هم همینطور بود. شاید به خاطرکرد هزار سال تمرین، او تا حدودی میتوانستماناست حس کند که دشمنش چقدر قوی است.
مگر اینکه با یک دشمن به شدت ضعیف یا بیش ازممکن حد قوی روبرو میشد، میتوانست حس کند که «این یکی روسنگ میشه زد» یا «این یکی راحته» و از این قبیل چیزها.
با استانداردهای او، کژدم شنی غولپیکر حریفی بود که مقابله با آنرسید آسان به نظر میرسید. در واقع کشتنش هم راحت بود. با این حال،نباشد سطحش خیلی بالا بود، بنابراین جای تعجب نداشت که او گیج شده باشد.
اما این سوالکرد خیلی زود توسطزود ارتا برطرف شد.
[این واقعاً برای تو حریف ضعیفی بود،کرد یو ایلهان. سلاح اصلی اون سمه، اماماناست تو مقاومت شدید در برابر سم داری.]
«آها، پسدستورزی به خاطرمگه این بود.»
درست مثل زمانی بود که در گذشته باالبته پلنگ سایه جنگیده بود. تخصص آن هیولا در پنهانکاریمانا بود و به همین دلیل، بقیه تواناییهایش ضعیف بودند.
دلیلی که یوکرد ایلهان توانست آن رانتیجه بکشد نیز همین بود.
این کژدم هم فرقی نداشت. تواناییهایش روی سم متمرکز بود، بنابرایننتیجه در بخشهای دیگر ضعف داشت، اما از آنجا که سم اوممکن روی یو ایلهان اثری نداشت، او توانست به راحتی شکارش کند.
بعد از دانستن جواب، یو ایلهان با خیالیتمامفلزی آسوده شروع به تجزیه آن کرد. البته فراموشاصلاح نکرد که سیخ قلب فلزی را هم پس بگیرد.
«کژدم شنی معمولی خوشمزهچیه بود، پس غولپیکرش بایدالبته خوشمزهتر هم باشه، نه؟»
[بازم میخوایکمی همینجا کبابشالبته کنی، مگه نه!]
در حالی که یو ایلهان داشت تجزیه کژدمالبته شنی غولپیکر را شروع میکرد، نا یونا وقصد همراهش، کانگ هاجین، به سختی توانستند روی پاهایشان بایستند.
از آنجا که یو ایلهان هنگام پایان دادن به زندگی کژدمممکن حضور خود را به شدت آشکار کرده بود و حالا همسنگ داشت کژدم عظیمالجثه را تجزیه میکرد، آنها نمیتوانستند متوجه حضور او نشوند.
«آه، این همون آدمههههههه.»
[بله، همون بچهست.]
وقتی نا یونا حرف زد، فرشته نگهبان،کرد فیتا، آن را تایید کرد. بعد ازماناست شنیدن حرفهایشان، کانگ هاجین با گیجی پرسید:
«کدوم آدمه؟»
«نمیدونی، اوپا؟ همون کسیهچیه که تو لسآنجلس همهالبته هیولاها رو نابود کرد.»
«آه، اون زره!کرد ولی به جایزود کلاهخود یه ماسک زده.»
«اینم خیلی باحالهههههه!بکنم همونطور که از شوالیهکرد تاریکی لسآنجلس انتظار میره!»
«پففففت!»
یو ایلهان که نتوانست این آسیب روانی بیرحمانه را تحمل کند، در حالی کهماناست داشت با حرکات اغراقآمیز اما ظریف دستهایش کژدم را تجزیه میکرد، به سرفه افتاد. اودهد واقعاً نمیخواست با این افراد درگیر شود، اما نتوانست در برابر وسوسه پرسیدن مقاومت کند.
«چی؟ لسآنجلس؟»
«همونطور که فیتابکنم گفت، تو واقعاًکمی کرهای حرف میزنی!»
نا یونا با لبخندی درخشان جواب داد. حالا که به آن فکرهمین میکرد، آنها داشتند به زبان کرهای صحبت میکردند! به نظر میرسید فرشتهفدا نگهبان، فیتا، به هر حال به آنها گفته بود که او کرهای است.
با دیدن ارتا که داشت دندانهایش راکرد به هم میسایید، به نظر میرسید کهماناست فیتا بعداً مجازاتش را دریافت خواهد کرد.
«شوالیه تاریکی لسآنجلس!کرد تو فیسبوک خیلیزود سر و صدا کرده.»
«چی، اون...؟»
یو ایلهان با شوک زیر لب گفت. امکان نداشت، کارهای او در لسآنجلس در فیسبوک پخش شدهویژه بود؟ وقتی به نظر میرسید که باورش نشده، نا یونا گوشی هوشمندش را درآورد تا به اوتازه نشان دهد. تصویر زرهپوش او در حال چرخاندن یک شمشیر بزرگ واقعاً به وضوح ثبت شده بود.
«حرفهایی هست که میگنچیه تو یه شوالیه سیاهالبته از طرف دولت آمریکایی.»
«بعضیها همکمی میگن مامورالبته افبیآی هستی.»
با این وضع، ممکن بود به زودی شایعه شود که او یکرسید ربات غولپیکر ترکیبی زیر نظر پنتاگون است. در حالی که یو ایلهانکافی مات و مبهوت مانده بود، ارتا با دندانهای به هم فشرده غرید.
[میدونستم شبکههای اجتماعی فقط هدرقصد دادن زندگیه! همیشه این آدمای شرورنممکن که همهچیز رو خراب میکنن! همیشه!]
«تو چه تروماییبکنم از اینترنت داریکمی که اینقدر باهاش دشمنی...»
یو ایلهان با ناامیدی جواب ارتا رانتیجه داد و با مرد خوشتیپ و دختر زیباییتمامفلزی که به او خیره شده بودند، روبرو شد.
یک چیز مهم وجود داشت.
تفنگ چخوفدستورزی واقعاً شلیکمگه کرده بود.
یادداشت نویسنده:
تفنگ چخوف به «زمینهسازی» اشاره دارد و جمله اصلی این است:روی «اگر در فصل اول بگویید که تفنگی روی دیوار آویزان است،دهد در فصل دوم یا سوم آن تفنگ حتماً باید شلیک کند.»
پیروزیهای پیاپی سر فرگوسن...
ممتحن چونینغیرممکنه در ناروتوبردن خیلی باحال بود...