---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 123: فصل 123 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 123: فصل 123

0

برخلاف آن پیرمرد متوهم، دیدار‌درگیر​ و گفتگو با کانگ می‌ره‌خنده​ بسیار راحت و بی‌دردسر پیش رفت.

یو ایل‌هان مختصراً درباره آنچه در این مدت برایش اتفاق افتاده‌نیستم​ بود صحبت کرد، و او نیز درباره اتفاقات ۳ ماهی که‌می‌رسید​ او نبود حرف زد، بنابراین واقعاً چیز زیادی برای گفتن نمانده بود.

محل تعیین‌شده طبیعتاً طبقه ۱۴ ونگارد بود، جایی که هیچ‌کس نمی‌توانست هر طور که دلش می‌خواهد وارد و خارج شود. خوشبختانه، امروز فقط‌بکشد​ یک دیدار دو نفره بین آن‌ها بود، بدون حضور نا یونای روی اعصاب. هیچ‌کس نبود که از آن کنار اظهار نظر کند، و از‌طوفان​ آنجا که هر دوی آن‌ها در روابط اجتماعی ضعیف بودند، از تمام احوال‌پرسی‌ها و تعارفات پیش‌پاافتاده گذشتند و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتند.

«ارتش شیاطین نابودی، که این‌طور.»

«باید درباره جناح‌های متعالی‌برتر​ از فرشته نگهبان نا‌وقتی​ یونا شنیده باشید، درسته؟»

«تا حدودی، بله... پس تعداد چیزهایی که باید حواسم بهشون‌مجبور​ باشه داره بیشتر می‌شه. هرچند جای شکرش باقیه که هیچ‌وقت‌خنده​ مجبور نیستم مستقیماً با یک موجود برتر درگیر بشم... هوف.»

وقتی کانگ می‌ره آه کشید، یو ایل‌هان به خنده افتاد. به نظر‌هوف​ می‌رسید کانگ می‌ره آن‌قدر احساس راحتی می‌کرد که جلوی او آه بکشد.‌بلافاصله​ او هم بلافاصله متوجه این موضوع شد و حالت چهره‌اش را تغییر داد.

«ببخشید، عذرخواهی می‌کنم.»

«اصلاً. هر کسی‌موجود​ هم این رو‌بشم​ می‌شنید آه می‌کشید.»

«پوف، فوو.»

«میر، مراقب باش، چون‌هیچ‌وقت​ ممکنه آه کشیدنت تبدیل‌موجود​ به یه طوفان بشه.»

یومیر هم‌فقط​ آنجا بود، در‌آن‌ها​ آغوش یو ایل‌هان.

کانگ می‌ره به خاطر شباهت‌های بین پدر و‌وقتی​ پسر، لحظه‌ای به یومیر خیره شد و سپس‌می‌کرد​ سرش را تکان داد و بحث را عوض کرد.

«هرچند نمی‌تونم بگم هیچ اتفاقی روی زمین نیفتاده... اما چیزی نیست که‌مستقیماً​ آقای یو ایل‌هان رو غافلگیر کنه. چند تا از کشورهای کوچیک فروپاشیدن، خشکی‌ها‌راحتی​ تبدیل به دریا شدن، چیز خیلی جدی‌ای نیست. اگه اون مصالحی که من-»

«بده به من!»

«بده به من!»

این یکی کاملاً غافلگیرکننده بود! و‌بشم​ یومیر واقعاً باید این عادتش در‌می‌رسید​ تقلید از پدرش را ترک می‌کرد.

«به خاطر ظهور بیش از حد هیولاها، نمی‌تونستیم روی هر مسئله‌ای تمرکز‌مستقیماً​ کنیم. هرچند جای خوشحالیه که هیولایی قوی‌تر از اونی که تو حادثه‌احساس​ کانتو ظاهر شد نداشتیم، اما تعداد حوادث به شکل انفجاری افزایش پیدا کرده.»

«از میزان قوی شدن مردم‌مجبور​ هم می‌شه این رو فهمید. از‌بشم​ جمله خود شما، خانم کانگ می‌ره.»

«نونای خوشگل‌فقط​ قویه! قوی‌بین​ و مهربون.»

کانگ می‌ره با شنیدن تعریف‌های یو ایل‌هان و یومیر برای لحظه‌ای احساس غرور کرد،‌احساس​ اما دوباره دمغ شد. روی زمین فقط یو ایل‌هان می‌توانست چنین احساسات پیچیده‌ای به‌می‌کنم​ او بدهد. با افکار گیج‌کننده‌ای که در سر داشت، دوباره موضوع را عوض کرد.

«موضوع بعدی، درباره اون زمینیه که پدرم در موردش صحبت کرد. آمارهای تخمینی از‌برتر​ قبل آماده شدن، اما فکر نمی‌کنم بتونم این کار رو به همون سرعتی که‌بکشد​ این ساختمون رو معامله کردیم انجام بدم. افراد خیلی زیادی تو این قضیه درگیر هستن.»

«عجله نکنید. چیز واجبی نیست.»

«بله، از درک‌تون ممنونم. اول از‌بدون​ همه، به‌محض اینکه جمع‌آوری اسناد مربوط بهش‌نظر​ تموم بشه، اون‌ها رو بهتون می‌دم. بعد...»

کانگ می‌ره دهانش را بست. حالا هر چیزی را که می‌خواست بگوید‌می‌رسید​ تمام کرده بود. از آنجا که یو ایل‌هان قبلاً درباره ونگارد با او‌داد​ صحبت کرده بود، مکالمه در همین‌جا به پایان می‌رسید. واقعاً تر و تمیز.

با این حال، چرا با وجود اینکه‌شکرش​ او در چنین سن پایینی بود، احساس‌برتر​ می‌کرد که او این‌قدر سرد و گوشه‌گیر است؟

اوه آره، چیزی برای گفتن‌مجبور​ به ذهنش رسید. کانگ می‌ره قبل‌بشم​ از صحبت کردن لب‌هایش را لیسید.

«درباره اون چیزی که پدرم گفت، نیازی نیست‌یونای​ بهش اهمیت بدید. به نظر می‌رسه بعد از‌دوی​ دیدن اینکه چقدر استثنایی هستید، کمی طمع کرده.»

«من مشکلی ندارم. در عوض‌درگیر​ نگرانم که شما به خاطرش‌خنده​ ناراحت شده باشید، خانم کانگ می‌ره.»

«من...»

کانگ می‌ره می‌خواست چیزی بگوید، اما تصمیم گرفت این کار‌درگیر​ را نکند. با فکر کردن به چهره روی اعصاب پدرش، می‌ترسید‌می‌کرد​ هر چیزی که بگوید معنای عجیبی در پس خود داشته باشد.

پس از مرتب‌نفره​ کردن حرف‌هایش در ذهنش،‌حضور​ دوباره دهان باز کرد.

«من هم... حالم خوبه.‌برتر​ چه شوخی‌های پدرم باشه...‌وقتی​ چه دست‌انداختن‌هاش، بهشون عادت دارم.»

«...باید زندگی سختی داشته باشید.»

«نونا، جایی‌ت‌شکرش​ درد می‌کنه؟‌هیچ‌وقت​ می‌خوای درستت کنم؟»

چهره یومیر که با چشمانی درخشان و در حالی که کمی مثل یو ایل‌هان به‌آنجا​ جلو خم شده بود این را می‌پرسید، واقعاً بامزه بود، بنابراین کانگ می‌ره با وجود‌رفتند​ اینکه یو ایل‌هان داشت تماشا می‌کرد، دستش را دراز کرد تا سر یومیر را نوازش کند.

«من صدمه‌مستقیماً​ ندیدم. اما‌برتر​ ممنون که نگرانمی.»

«نونای مهربون. من گشنمه.»

این امتیاز یک کودک بود که با وجود گفتن‌برتر​ دو جمله کاملاً بی‌ربط، باز هم بامزه به نظر‌آن‌قدر​ برسد. یو ایل‌هان خندید و او را بالا برد.

«آره، حرفای بابا تموم شد، پس‌بدون​ بیا بریم غذا بخوریم. از اونجا که‌نظر​ بچه‌م گشنشه، من دیگه رفع زحمت می‌کنم.»

«صـ... صبر کنید!»

در آن لحظه، کانگ می‌ره با فریادی یو ایل‌هان را متوقف کرد. هم یو ایل‌هان و‌بشم​ هم یومیر با چشمانی گشادشده به عقب برگشتند. با این حال، کسی که بیشتر از همه غافلگیر‌چهره‌اش​ شده بود، خود کانگ می‌ره بود؛ او حتی خودش هم نمی‌دانست چرا آن‌ها را متوقف کرده است.

حالا که آن‌ها را متوقف کرده بود، باید چیزی می‌گفت. با این‌هوف​ حال، درست زمانی که می‌خواست به این فکر کند که چه بگوید،‌بلافاصله​ چهره نا یونا در ذهنش ظاهر شد و دهانش به‌طور خودکار باز شد.

«من، فکر می‌کنم که ما به‌عنوان همکار رابطه خوبی با‌اعصاب​ هم برقرار کردیم. یعنی، به‌عنوان همکارانی که در برابر هیولاها‌بودند​ می‌جنگن. از زمان شروع فاجعه بزرگ، بیش از نیم سال می‌گذره.»

«آره، خب...‌مستقیماً​ منم همین‌طور‌برتر​ فکر می‌کنم.»

یو ایل‌هان نمی‌توانست بفهمد او‌هرچند​ دارد به کجا می‌رسد، اما‌مجبور​ خود حرف‌هایش بسیار منطقی بود.

موقعیت‌های زیادی پیش آمده بود که آن‌ها مجبور بودند با یکدیگر ملاقات کنند، و‌کشید​ او اولین گروه زندگی‌اش را با او تشکیل داده بود و حتی با کلن او‌تغییر​ معاملات زیادی انجام داده بود، بنابراین در این مقطع، هیچ تفاوتی با یک اتحاد نداشت.

نیازی نبود که کانگ می‌ره‌آن‌ها​ این موضوع را تأیید کند. در‌کنار​ این مرحله، آن‌ها همکار محسوب می‌شدند.

درسته؟ می‌تونم این‌طور فکر کنم چون اون اول این حرف رو زد،‌می‌رسید​ نه؟ یو ایل‌هان که از سنجش خودسرانه فاصله بین‌شان و ایجاد شرمساری‌تغییر​ برای خود یا ناراحتی برای دیگران متنفر بود، این‌گونه با خود فکر کرد.

با این حال،‌بیشتر​ حرف‌های کانگ می‌ره‌جای​ تازه شروع ماجرا بود.

«با این حال، اگه... ما‌مجبور​ این‌قدر خشک همدیگه رو خطاب کنیم،‌بشم​ فکر می‌کنم ممکنه کمی ناخوشایند باشه.»

«منظورتون از "خطاب کردن"...؟»

انگار که منتظر‌موجود​ همین بود، بسیار طبیعی‌هوف​ و روان صحبت کرد.

«احساس می‌کنم با صدا زدن همدیگه با نام خانوادگی، بی‌دلیل از هم فاصله می‌گیریم. در آینده موارد خیلی بیشتری پیش میاد‌افتاد​ که در کنار هم بجنگیم، و به همین خاطر فکر می‌کنم بتونیم از لحن دوستانه‌تری استفاده کنیم. نه برای اینکه به‌می‌کشید​ کسی پز بدیم، بلکه به‌عنوان همکار. اشکالی نداره این اجازه رو بدیم؟ این‌طوری ارتباط برقرار کردن تو نبردها هم راحت‌تر می‌شه.»

یو ایل‌هان بالاخره متوجه شد. پس منظورش این بود که بدون‌بشم​ نام خانوادگی همدیگر را صدا بزنند؟ با وجود اینکه هنوز یک سال‌بکشد​ هم از آشنایی‌شان نگذشته بود! آدم‌های اجتماعی واقعاً روش ارتباطی ترسناکی داشتند!

اما راستش را بخواهید، او کاملاً، نه، واقعاً احساس خوشحالی‌اعصاب​ می‌کرد. به غیر از پدر و مادرش و لیرا، هیچ‌کس‌بودند​ دیگری نبود که او را بدون نام خانوادگی‌اش صدا بزند.

همکار. این‌مستقیماً​ کلمه‌ایه که‌برتر​ قبلاً استفاده نکردم.

آیا کسی در دنیا وجود داشت که به خواست خودش تبدیل به یک آدم تنها‌درگیر​ و گوشه‌گیر شده باشد؟ البته، لحظاتی وجود دارد که وقتی شخصی در میان شلوغی و‌متوجه​ افراد زیادی زندگی می‌کند، دلش می‌خواهد تنها باشد، اما هیچ‌کس نمی‌خواهد برای تمام عمرش تنها بماند.

در عوض، یو ایل‌هان یک مورد خاص بود، زیرا‌برتر​ تمام عمرش را به تنهایی زندگی کرده بود. می‌شد‌آن‌قدر​ آن را یک مورد کاملاً «یو ایل‌هانی» در نظر گرفت.

اما این فقط تا امروز‌آن‌ها​ بود. اینجا کسی حضور داشت که‌کنار​ یو ایل‌هان را همکار خودش می‌دانست.

وجود افرادی که فارغ از مسئله‌ی‌بشم​ باور داشتن یا نداشتن، دیدگاه مثبتی به‌آن‌قدر​ او داشتند، برایش واقعاً جای شکرگزاری داشت.

البته، یو ایل‌هان بی‌دلیل یک گوشه‌گیر نبود و اگر یک غریبه یا‌مستقیماً​ کسی که از او متنفر بود، بدون نام خانوادگی صدایش می‌کرد، اصلاً خوشش‌راحتی​ نمی‌آمد، اما در این زمینه، کانگ می‌ره با موفقیت کامل قبول شده بود.

«خوبه‌. اگه این‌طوره... از‌هیچ‌وقت​ این به بعد باید‌موجود​ بهت بگم خانم می‌ره؟»

«بله، آقای ایل‌هان. لطفاً‌بین​ در آینده هم هوای‌یونای​ من رو داشته باشید.»

چهره‌ی کانگ می‌ره وقتی به یو ایل‌هان جواب می‌داد، به وضوح‌افتاد​ روشن‌تر شده بود. هووف، نگران بود که همه‌چیز تا آخرش فقط در‌چهره‌اش​ حد سلام و احوال‌پرسی‌های رسمی بمونه، اما این فقط تصور خودش بود!

یو ایل‌هان دست درازشده‌اش را‌هرچند​ گرفت و لبخند ملایمی زد.‌مجبور​ این لبخندی از صمیم قلبش بود.

«خانم می‌ره هر‌باقیه​ بار چیز جدیدی به‌مستقیماً​ من می‌ده. ازت ممنونم.»

با شنیدن این حرف،‌بین​ قلب کانگ می‌ره یک‌یونای​ بار به شدت تپید.

شبیخون ناگهانی یو ایل‌هان! همان‌طور که از یک خدای مرگ‌خنده​ انتظار می‌رفت، حتی با وجود اینکه در پنهان‌کاری نبود. مشکل اینجا‌موضوع​ بود که شخص شخیص خودش اصلاً از این موضوع خبر نداشت.

«برای من هم همین‌طوره. پس، اِهم، بله. من هم‌هیچ‌وقت​ به لطف آقای ایل‌هان چیزهای زیادی یاد گرفتم. اگه،‌وقتی​ اگه اجازه بدید، اِهم، من دیگه رفع زحمت می‌کنم.»

او که به خاطر شبیخون غیرمنتظره‌ی یو ایل‌هان هول شده بود، موقع جواب دادن کمی لکنت گرفت و بدون‌احساس​ اینکه حتی به پشت سرش نگاه کند، وارد آسانسور شد. با این حال، یو ایل‌هان که از پیدا کردن یک‌فوو​ متحد دیگر که می‌توانست او را با اسم کوچکش صدا بزند احساس رضایت می‌کرد، اصلاً به این موضوع اهمیتی نداد.

«خب، پس.‌فقط​ بیاین بریم‌بین​ غذا بخوریم.»

«اون نونا خیلی خوشگله!»

«در مقایسه‌داره​ با لیرا،‌می‌شه​ کدومشون خوشگل‌ترن؟»

«لیرا نونا!»

پدر و پسر در حالی که با صدای بلند گپ می‌زدند، از اتاق خارج شدند.‌آنجا​ در همین حین، کانگ می‌ره که داخل آسانسور به سمت طبقه‌ی اول می‌رفت، در حالی‌رفتند​ که مشتش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشته بود، با صدای آرامی زیر لب زمزمه می‌کرد.

«من اول‌مستقیماً​ به دستش‌برتر​ آوردم. این خوبه.»

سپس با یادآوری حرف‌های قبلی‌هرچند​ یو ایل‌هان سرخ شد، پیش از‌نیستم​ آنکه دوباره سرش را تکان دهد.

«تجارت، این یه تجارته. یه معامله روی جون همدیگه... احساسات فقط‌بشم​ یه سوءتفاهم هستن. "احساسی" که من دارم فقط تحسینه و عشق‌جلوی​ فقط سوءتفاهم منه... ضربان قلبم هم فقط به خاطر آریتمی قلبیه...»

تک‌گویی او آن‌قدر خوب بود که می‌شد با آن یک آهنگ ساخت،‌اظهار​ اما خودش کاملاً جدی بود. با این حال، هیچ‌کس اطرافش نبود تا این‌گذشتند​ سوءتفاهمش را برطرف کند. حتی اگر کسی هم بود، واقعاً کمک چندانی نمی‌کرد.

چهار روز از آن زمان گذشت. در این مدت یومیر به سطح ۶۵ ارتقا یافت و الف‌ها‌جلوی​ هم مهارت تجزیه‌ی خود را به سطح ۶۵ رساندند. علاوه بر این، مهارت تجزیه‌ی فیریا تازه از‌فوو​ سطح ۷۶ گذشته بود، بنابراین او آماده بود تا روی بقایای یک هیولای رده چهارم کار کند.

«بالاخره تموم شد.»

«واقعاً تموم شد؟»

«آه، اعلی‌حضرت واقعاً شگفت‌انگیزن. حالا‌آن‌ها​ که توی تجزیه به روشنگری‌اعصاب​ رسیدم، دیگه از هیچی نمی‌ترسم!»

«جیرل، تو به روشنگری نرسیدی.»

کارگاه زیرزمینی. یو ایل‌هان پس از‌جای​ جستجو در کوله‌پشتی‌اش، تأیید کرد که هیچ‌موجود​ جسد هیولایی در آن باقی نمانده است.

البته، او خیلی وقت پیش گرگ‌های رده چهارم را تجزیه کرده بود.‌هوف​ او ۶ جسد به دست آورده بود، اما فقط یکی از آن‌ها‌بلافاصله​ سنگ جادو تولید کرد. خب، باز هم درصدش از اژدهایان بیشتر بود.

یک جسد داخل کوله‌پشتی‌اش بود، اما آن‌حضور​ مادر یومیر، لسیدنا بود. یو ایل‌هان قصد داشت‌آنجا​ وقتی یومیر کمی بزرگ‌تر شد، او را بسوزاند.

«شماها تا‌مستقیماً​ الان سخت‌برتر​ کار کردید.»

«اصلاً این‌طور نیست، اعلی‌حضرت.‌می‌شه​ اگه کار بیشتری به‌باقیه​ ما بسپارید، با کمال میل...!»

«اشکالی نداره، اول یه کم‌مجبور​ استراحت کنید. به محض اینکه آماده‌بشم​ بشم، می‌خوام حصار رو فعال کنم.»

«چشم!»

یو ایل‌هان گوشت اژدها و گوشت گرگ را در سطلی که‌افتاد​ پر از خون اژدهای رده سوم بود، قرار داد. از آنجایی که‌چهره‌اش​ کم‌کم داشت از گوشت اژدها خسته می‌شد، حالا داشت تنوع ایجاد می‌کرد.

او هیچ اطمینانی به موفقیت نداشت، اما وقت زیاد بود. یو‌نیستم​ ایل‌هان مطمئن بود که اگر تغییر خون، تغییر گوشت و ترکیبی‌می‌رسید​ از این دو را امتحان کند، دستورالعمل‌های آشپزی‌اش بیشتر خواهد شد.

«به نظر خوشمزه میاد.»

یومیر در حالی که در آغوش لیرا به سطل نگاه می‌کرد، آب دهانش راه افتاده بود. آن‌ها‌روابط​ به او نگفته بودند که گوشت داخل سطل، گوشت اژدهاست. به همین دلیل، یو ایل‌هان قصد داشت‌این‌طور​ در طول این دو ماه هیچ گوشتی از سطل بیرون نیاورد. اژدهازادها خب... مشکلی براشون پیش نمیاد.

«اگه دستور پختش جواب‌برتر​ بده، اون‌قدر بهت گوشت‌وقتی​ می‌دم تا معده‌ت بترکه.»

«آخ جون!»

[اینجا واقعاً کارگاه هرج‌ومرجه.‌هیچ‌وقت​ نمی‌تونی حداقل اون سطل‌موجود​ رو بذاری کنار؟] (اسپیرا)

«نه، این از همه مهم‌تره.»

یو ایل‌هان با رد درخواست اسپیرا، سطل را پس از‌خنده​ پر کردن با خون و گوشت به کناری هل داد‌متوجه​ و در طرف دیگر، یک تکه فلز واقعاً غول‌پیکر بیرون آورد.

آن آیتم ابزاری بود که برای تمرین «نیزه شکافنده کیهان‌مجبور​ کبیر» استفاده می‌شد. اسپیرا درباره‌ی محل قرار دادن آن توده‌ی فلزی‌افتاد​ مدام غر می‌زد و حتی در برنامه‌ریزی زمان‌بندی هم دخالت می‌کرد.

[تو باید حداقل‌باقیه​ ۲۴ ساعت با‌نیستم​ نیزه تمرین کنی.] (اسپیرا)

«گرفتم چی می‌گی.»

سپس، ابزارهای فلزکاری‌اش از جمله سندان و چکش را صیقل داد و چند سنگ جادوی رده دوم را که‌بلافاصله​ در کوله‌پشتی‌اش افتاده بود، به آن‌ها خوراند تا قدرت بیشتری بهشان بدهد. در ادامه، با خواندن صفحه‌ی اصلی ونگارد،‌چون​ اطلاعات مربوط به تجهیزاتی را که باید در داخل حصار می‌ساخت، تأیید کرد و در نهایت، آماده‌سازی‌ها به پایان رسید.

«همین بود دیگه،‌بیشتر​ نه؟ چیزی رو‌جای​ از قلم ننداختم؟»

[صبر کن، یو ایل‌هان.‌هیچ‌وقت​ یه نفر داره سعی‌موجود​ می‌کنه وارد کارگاه بشه.] (ارتا)

این گزارش ارتا بود. وقتی هیچ‌کس نمی‌توانست‌حضور​ وارد کارگاه زیرزمینی شود، آن شخص دقیقاً‌کند​ چه کسی بود؟ یو ایل‌هان در جواب گفت.

«فقط کافیه بندازیشون بیرون.»

[اما... به‌داره​ عنوان متحد‌می‌شه​ شناخته می‌شن...؟] (ارتا)

در حالی که فرشتگان و انسان با‌مستقیماً​ گیجی سرهایشان را کج کرده بودند، درِ‌کشید​ کارگاه باز شد و کسی به داخل آمد.

موهای بلند، مجعد و مشکی و گوش‌های گرگی که‌روی​ در میان آن‌ها تکان می‌خورد. بدنی جذاب که در‌اجتماعی​ تضاد با چهره‌ی جوانش بود. او کسی نبود جز اریکیا.

«ارباب، من بعد از حل‌وفصل تمام کارهایی‌هوف​ که باید انجام می‌دادم، برگشتم. از این‌احساس​ به بعد در کنارتون به شما خدمت می‌کنم.»

زمان‌بندی او آن‌قدر بی‌نقص بود که انگار پیش‌بینی‌باقیه​ کرده بود آن‌ها دقیقاً همین الان می‌خواهند حصار را‌هوف​ فعال کنند! نکند این دختر مهارت پیشگویی هم دارد؟

یو ایل‌هان در حالی که به چنین‌مستقیماً​ چیزهای مزخرفی فکر می‌کرد، لحظه‌ای چشمانش را‌کشید​ ریز کرد، اما در نهایت خنده‌اش گرفت.

«باشه، بد نیست.»

«چی بد نیست؟»

اریکیا با گیجی سرش را کج‌جای​ کرد، اما یو ایل‌هان به او اهمیتی‌موجود​ نداد و ساعت شنی را فعال کرد.

برای دو ماه،‌باقیه​ او خودش این‌نیستم​ موضوع را تجربه می‌کرد.

یادداشت نویسنده:

من، زمان رو‌موجود​ متوقف کردم...! (یو‌بشم​ ایل‌هان به اریکیای گیج‌شده)

تپش قلب به خاطر آریتمیه.

این یه لحظه‌ی تاریخیه. ایل‌هان بالاخره یه متحد «انسانی» به دست آورد... T^T. فقط می‌تونم بگم که داستان خیلی جلو رفته! هرچند معلوم نیست که آیا کانگ می‌ره هم به چشم یه متحد بهش نگاه می‌کنه یا نه، اما به هر حال، از دید ایل‌هان که این‌طوریه.

چی شد؟ مگه همه‌ی کره‌ای‌ها توی همون یه ساعت اولِ آشنایی با یه‌نظر​ غریبه، همدیگه رو با اسم کوچیک صدا نمی‌زنن؟ اِهم، راستش، من هنوز یه سونبه‌سراغ​ که باهاش راحت نیستم رو با اسم کاملش صدا می‌زنم... نه، من گوشه‌گیر نیستم!

یادداشت مترجم:

~~~

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net