---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 43: فصل 43 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 43: فصل 43

0

در حالی که مرد و زن نجات‌یافته‌می‌کنی​ به او خیره شده بودند، یو ایل‌هان‌ضعف​ آهی کشید و مشغول تجزیه عقرب شد.

«آه، تو‌خرچنگ​ این موقعیت هم‌خوشمزه​ نادیده گرفته شدم؟!»

«عجب مهارت تجزیه فوق‌العاده‌ای.»

زن هول کرده بود‌خوشمزه​ و مرد از مهارت‌های‌هیولایی​ یو ایل‌هان شگفت‌زده شده بود.

در همین حال، یو ایل‌هان حین‌نگاه​ تجزیه داشت فکر می‌کرد. اینکه چطور‌نفر​ با آدم‌های به‌شدت اجتماعی معاشرت کند.

در همان لحظه، قار و قور،‌میاد​ صدای شکمی بلند شد. صدای شکم یو‌بکشتت​ ایل‌هان نبود، بلکه از طرف زن بود.

«ببخشید، به فکر‌ازشون​ خوردن خرچنگ افتادم...‌جادوئه​ به نظر خوشمزه میاد.»

«واو، در حالی که داری به‌واو​ هیولایی نگاه می‌کنی که ممکن بود‌بکشتت​ بکشتت، به همچین چیزایی فکر می‌کنی.»

با نگاه به آن دو نفر‌نگاه​ که از گرسنگی ضعف کرده بودند،‌نفر​ یو ایل‌هان در نهایت ناخودآگاه پرسید.

«می‌خواین براتون کبابش کنم؟»

«آره!»

با شنیدن حرف‌های یو ایل‌هان، چهره زن روشن شد و‌می‌کنی​ سر تکان داد. مرد قیافه‌ای کلافه به خود گرفته بود. این‌می‌خواین​ نشان می‌داد که او تنها شخص عادی در این مکان بود.

یو ایل‌هان تجزیه را تمام کرد و در حال برداشتن لاک، خب، نه دقیقاً لاک، بلکه چیزی بود که از‌کبابش​ نظر سختی دست‌کمی از آن نداشت؛ و نیش سمی‌ای که هرگز فرصت استفاده از آن را پیدا نکرده بود، که نا‌لاک​ یونا به سمتش پرید و جلوی گوشت عقربی که تلنبار کرده بود ایستاد. بعد از آن، دست‌هایش را به هم چسباند.

«سم ازشون ناپدید شو، ییییاپ!»

«این جادوئه؟!»

سم ناپدید شد!

پنجره سیستم

برای لحظه‌ای، نور صورتی کم‌رنگی ظاهر شد و قبل از ناپدید شدن،‌ممکن​ توده گوشت را پوشاند. این همان لحظه‌ای بود که سم گوشت عقرب، که‌کنم​ برای خوردنش حداقل به مقاومت در برابر سم نیاز بود، از بین رفت.

[یک توانایی واقعاً شگفت‌انگیز. شنیده بودم‌جادوئه​ که توسط الهه زیبایی برکت یافته‌ای،‌ظاهر​ اما واقعاً قدرت مقدس فوق‌العاده‌ای داری.]

«تُف. می‌دونستم‌افتادم​ خوشگلا به‌خوشمزه​ هیچ دردی نمی‌خورن.»

شخص خاصی هر بار که ارتقا سطح پیدا می‌کرد، در آینه دستشویی خودش را چک‌نهایت​ می‌کرد تا ببیند آیا بهتر شده است یا نه، اما یک فرد ذاتا بااستعداد حتی توسط‌خود​ یک الهه هم برکت یافته بود! مثل همیشه، خشم غیرمنطقی یو ایل‌هان در حال طغیان بود.

«شما ما رو نجات‌نظر​ دادین و حتی عقرب‌داری​ رو هم پختین. ممنونم!»

با این حال، یک خانم زیبا با لبخندی درخشان از او تشکر می‌کرد،‌قبل​ بنابراین نمی‌توانست عصبانی شود. اگرچه به نظر می‌رسید که کمی یه تختش کم است،‌شنیده​ اما آدم بدی به نظر نمی‌رسید. البته که او نمی‌خواست زیاد قاطی ماجرا شود.

با این وجود، تنها چیزی که ذهنش را درگیر کرده‌می‌کنی​ بود این بود که آیا این زن جان خودش و‌پرسید​ گوشت عقرب را در یک سطح قرار می‌داد یا نه.

«نا یونا، چند بار بهت گفتم اگه‌می‌کنی​ با کسی که برای اولین بار می‌بینی‌ضعف​ این‌قدر صمیمی رفتار کنی، ممکنه سوءتفاهم پیش بیاد؟»

«ولی ما تو لس‌آنجلس با‌خوشمزه​ هم جنگیدیم! تازه، فیتا بهم‌نگاه​ گفت که اون آدم خوبیه!»

«آه... به هر‌ازشون​ حال، ممنون که‌جادوئه​ یونا رو نجات دادی.»

«باشه.»

یو ایل‌هان سر تکان داد، سیخ‌های قلب فلزی را بیرون آورد و‌نفر​ گوشت عقرب را به سیخ کشید. اما بعد، زن به او نزدیک‌حرف‌های​ شد و گفت که می‌خواهد کمک کند، و باعث ترس او شد.

این سطح افراطی از مهارت‌های اجتماعی دیگه چی بود؟! آدم‌های به‌شدت اجتماعی همیشه یه معضل‌چیزایی​ بودن، بدون اینکه به این فکر کنن که آدم‌های تنها چه حسی دارن، بهشون نزدیک‌روشن​ می‌شدن. با اینکه قدرت تنهایی او در یک لحظه فاش می‌شد و فضا معذب‌کننده می‌شد!

«واو، چه سیخ‌های خوشگلی. این همون‌جادوئه​ چیزیه که چند لحظه پیش انبرها‌ظاهر​ رو سوراخ کرد، مگه نه؟ خیلی قشنگه!»

«تو اون انبرها رو با یه سیخ‌داری​ سوراخ کردی؟ حتی سرش رو هم تو یه‌نفر​ چشم به هم زدن قطع کردی. آخه چی...»

برخلاف زن که مطیعانه او را تحسین می‌کرد، مرد‌بکشتت​ کمی نسبت به یو ایل‌هان محتاط بود، اما یو‌می‌خواین​ ایل‌هان فکر می‌کرد که این یک واکنش طبیعی است.

علاوه بر این، یو ایل‌هان هم‌میاد​ از این نظر که به آن‌ها‌ممکن​ مشکوک بود، تفاوتی با او نداشت.

یو ایل‌هان خیلی کنجکاو بود. او از لحظه‌ای که‌نور​ وارد سیاه‌چال شده بود تا الان فقط با ترول‌ها‌حداقل​ جنگیده بود، اما چطور آن‌ها با عقرب‌ها روبه‌رو شده بودند!

[به خاطر این‌نظر​ نیست که عقرب‌ها‌واو​ نتونستن پیدات کنن؟]

«خفه شو. این‌طور‌واو​ نیست. لطفاً بگو‌نگاه​ که این‌طور نیست.»

یو ایل‌هان گوشت عقرب را که سمش از بین رفته بود، پس از پاشیدن کمی نمک روی‌گرسنگی​ آن کباب کرد. طولی نکشید که بویی معطر، بهتر از گوشت ترول به مشام رسید. حتی مرد که‌خود​ قیافه‌اش طوری بود که انگار می‌گفت «من از این نمی‌خوام»، به خاطر بوی اشتهاآور به آتش نزدیک شد.

«تو حتی‌چسباند​ مهارت آشپزی‌ناپدید​ هم داری؟!»

«خب، یکی دارم،‌نظر​ اما این فقط‌واو​ یه کباب نمک‌زده‌ست.»

دو فرد گرسنه به‌داری​ محض کباب شدن سیخ‌ها‌ممکن​ شروع به خوردن کردند.

از آنجایی که یو ایل‌هان قبلاً شکمش را با گوشت ترول پر‌ممکن​ کرده بود، فقط یکی خورد و بقیه را به آن‌ها داد، اما‌کبابش​ طعم آن به قدری شگفت‌انگیز بود که او را تحت تأثیر قرار داد.

«این‌طوری نمیشه.‌چسباند​ منم عقرب‌های این‌ییییاپ​ سیاه‌چال رو می‌کشم.»

[از قبل‌افتادم​ می‌دونستم که‌خوشمزه​ اینو می‌گی.]

سیخ‌های عقرب به آیتم داغ امروز تبدیل شدند و در عرض ۱۰ دقیقه‌گرسنگی​ ته کشیدند. با این حال، در حالی که یو ایل‌هان داشت سیخ‌ها را جمع‌تکان​ می‌کرد و آن‌ها را تمیز می‌کرد، نا یونا به او نزدیک شد و پرسید.

«تنهایی حوصله‌ت سر‌افتادم​ نمی‌ره؟ می‌خوای با‌میاد​ ماااا هم‌گروهی بشی؟»

«نه.»

«باشه. راه رفتن کنار‌خوشمزه​ دختر خوشگلی مثل من تو‌نگاه​ یه گروه، خودش تهِ خوشبختیه.»

«نه.»

«واو! اوپا، درجا‌افتادم​ رد شدم! با‌میاد​ اینکه این‌قدر خوشگلم!»

«خوش به حالت.»

کانگ هاجین به او‌خوشمزه​ خندید، و سپس مؤدبانه در‌نگاه​ برابر یو ایل‌هان تعظیم کرد.

«از اینکه یونا رو نجات دادی ممنونم. با این حال، یه ضرب‌المثل هست که می‌گه تو سیاه‌چال به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی اگه‌شنیدن​ اون شخص کسی باشه که فرشته نگهبان داره و کسی باشه که هم‌گروهی من رو نجات داده. متأسفم، اما ما قصد داریم از‌نداشت​ اینجا بریم. با اینکه الان چیزی برای جبران ندارم، اما اگه بعداً با این شماره با من تماس بگیری، قطعاً لطفت رو جبران می‌کنم.»

یو ایل‌هان با این واقعیت که نباید در سیاه‌چال به کسی‌می‌کنی​ اعتماد کرد، موافق بود. البته، او هیچ تجربه‌ای از رفتن به‌می‌خواین​ دنیای دیگر نداشت، بنابراین نمی‌دانست که این حرف درست است یا نه.

یو ایل‌هان با این فکر که او آدم سردی است، کارت شناسایی‌ظاهر​ را گرفت. نام شرکتی که به نظر می‌رسید از جایی به یاد می‌آورد‌واقعاً​ و نام کانگ هاجین. نه، خود کارت شناسایی بسیار آشنا به نظر می‌رسید.

خودشه. این همان کارت‌خوشمزه​ شناسایی‌ای بود که امپراتریس، کانگ‌نگاه​ می‌ره، به او داده بود.

اگرچه برای لحظه کوتاهی جرقه‌ای در ذهنش زده شد،‌بکشتت​ اما از آنجایی که یو ایل‌هان معتقد بود به هر‌براتون​ حال با آن‌ها قاطی نخواهد شد، آن را نادیده گرفت.

«باشه.»

او این‌طور جواب داد، اما از آنجایی که یو ایل‌هان برای نجات آن‌ها نه‌شدن​ روی زمین غلت خورده بود و نه دوش گل گرفته بود، قصد نداشت فقط‌بودم​ به خاطر پاداش با آن‌ها تماس بگیرد. شاید این مرد هم این را می‌دانست؟

شاید او فقط می‌خواست نشان دهد که آدم بی‌رحمی نیست که بعد از کمک گرفتن فرار کند.‌ضعف​ او فقط خنده‌دار به نظر می‌رسید، چون یو ایل‌هان می‌توانست بفهمد که او به چه چیزی فکر می‌کند؛‌نشان​ مغرور بود و می‌خواست جلوی یک زن خودش را نشان دهد. حتی کمی هم بامزه به نظر می‌رسید.

یو ایل‌هان، همان‌طور که از یک گوشه‌گیر انتظار می‌رفت، نتوانست احساسات بی‌ادبانه‌اش را‌گرسنگی​ پنهان کند و در حالی که کارت شناسایی را می‌گرفت، خندید. سپس، نا‌روشن​ یونا دوباره در حالی که بالا و پایین می‌پرید به او نزدیک شد.

یو ایل‌هان با دیدن آن جفت برجستگی عظیم که حتی با لباس راهبه‌ها هم قابل پنهان کردن‌گرسنگی​ نبود، مجبور شد چشمانش را ببندد. او داشت میل جنسی کسی را که جز در برابر موجودات‌کلافه​ برتر واکنشی نشان نمی‌داد، تحریک می‌کرد. او واقعاً کسی بود که توسط الهه زیبایی برکت یافته بود.

«مال من رو هم بگیر! هر وقت خواستی زنگ‌نور​ بزن. ما قصد داریم بعد از اینکه چیزایی که تو‌مقاومت​ این سیاه‌چاااال نیاز داریم رو به دست آوردیم، برگردیم کره.»

«نا یونا!»

«کیاک! گفتنش که مشکلی نداره.»

کارت شناسایی نا یونا هم دقیقاً مثل کارت کانگ هاجین بود. یو ایل‌هان‌بکشتت​ در حالی که به نا یونا که توسط کانگ هاجین از یقه کشیده می‌شد‌شنیدن​ نگاه می‌کرد، کارت‌های شناسایی را در کیف دوشی‌اش گذاشت. سپس زیر لب زمزمه کرد:

«خب، کاملاً مشخصه‌ازشون​ که دوباره تو این‌برای​ سیاه‌چال همدیگه رو می‌بینیم.»

[دست از پیش‌بینی آینده بردار.]

«چون قصد‌میاد​ دارم یه لحظه‌هیولایی​ دیگه بیفتم دنبالشون.»

[این که حتی بدتره!]

«اما اگه بخوام‌ازشون​ عقرب‌ها رو بکشم‌جادوئه​ چاره دیگه‌ای ندارم!»

[آه، چقدر رقت‌انگیزه.]

این واقعیت که ارتا در عین حال‌می‌کنی​ که او را رقت‌انگیز می‌دانست، فکر می‌کرد‌ضعف​ کمی هم بامزه است، یک راز باقی ماند.

یو ایل‌هان بلافاصله دنبالشان نرفت. او نمی‌دانست پنهان‌کاری چه زمانی دوباره‌می‌کنی​ فعال می‌شود و مهم‌تر از همه، حالا که در حال مبارزه‌می‌خواین​ با هیچ هیولایی نبود، قصد داشت کار دست‌ورزی مانا را تمام کند.

تنها پس از آنکه سایه نا یونا و کانگ هاجین در افق ناپدید‌قبل​ شد، نشست و برای کار آماده شد. البته، از آنجا که این کار‌شگفت‌انگیز​ آهنگری نبود، تنها چیزهایی که نیاز داشت بدنش، مواد اولیه و سنگ جادو بود.

«چیکار باید بکنم.»

[چیکار کنی؟]

«سنگ جادوی رده سوم.»

سه چیز وجود داشت‌ناپدید​ که باید ارتقا می‌داد:‌لحظه‌ای​ زرهش، پایل بانکر و مهمات.

اگرچه او نتوانسته بود هیچ سنگ جادویی در سیاه‌چال قلب فلزی به دست آورد، اما با طغیان‌ضعف​ دفعه قبل در لس‌آنجلس و ترول‌هایی که در این سیاه‌چال کشته بود، تعداد سنگ‌های جادوی رده دومش‌خود​ صادقانه سر به فلک می‌کشید. او حتی برای ارتقای مهمات یک‌بارمصرف پایل بانکر هم هیچ تردیدی نداشت.

مشکل تنها سنگ جادوی رده سومی بود که در اختیار داشت.‌چیزایی​ باید آن را روی کدام‌یک استفاده می‌کرد تا بقیه بگویند کار‌آره​ خوبی کرده است؟ نه، خب، بقیه اصلاً نباید این را می‌فهمیدند.

«تصمیمم رو گرفتم.»

چیزی که او برداشت، زره بود. از آنجا که زره همین حالا هم در رتبه افسانه بود،‌خوردنش​ فکر کرد اگر از سنگ جادوی رده سوم استفاده کند، بیشترین رشد را خواهد داشت و دلیل‌اما​ دیگرش هم این بود که سنگ جادو متعلق به پلنگ سایه بود که در پنهان‌کاری تخصص داشت.

مگر ارتا هم همین را نگفته بود؟ اینکه‌هیولایی​ نتیجه کار بر اساس ویژگی‌های سنگ جادویی که‌گرسنگی​ در فرآیند دست‌ورزی مانا استفاده می‌شود، متفاوت خواهد بود.

او در ابتدا می‌خواست میخ‌های فلزی از همه‌جای زره به بیرون شلیک شوند، اما‌ضعف​ از آنجا که باید تمام قدرت آتش خود را در یک ضربه متمرکز می‌کرد،‌داد​ تصمیم گرفت به جای اضافه کردن چنین عملکردهای اضافی، عملکرد خود زره را ارتقا دهد.

ویژگی‌هایی که زره از قبل داشت و ویژگی‌هایی که سنگ جادوی پلنگ سایه‌بکشتت​ داشت و همچنین ویژگی‌های خود یو ایل‌هان، همگی با هم هم‌خوانی داشتند. در‌آره​ این وضعیت سه‌گانه، ارتا هم مشتاقانه منتظر بود ببیند چه محصولی متولد خواهد شد.

البته، اگر این را با صدای بلند می‌گفت، یو ایل‌هان دلسرد‌کم‌رنگی​ می‌شد، اما از آنجا که دست‌ورزی مانا حتی تحت تأثیر توانایی‌های خود‌رفت​ دست‌ورز مانا قرار می‌گرفت، غیرممکن بود که او مشتاق دیدن نتیجه نباشد.

«هووو.»

یو ایل‌هان چشمانش را بست. دست‌ورزی مانا، که به لطف مأموریت‌چیزایی​ بهشت تقریباً تا سطح ۳۰ رشد کرده بود، فعال شد و‌آره​ باعث شد زره و سنگ جادو از خود نور ساطع کنند.

'هر چیز دیگه‌ای مهم نیست.‌خوشمزه​ مخفیانه‌تر، کشنده‌تر. قدرتی که برازنده مسیری‌می‌کنی​ باشه که دارم توش قدم برمی‌دارم.'

اراده پولادین یو ایل‌هان با قدرت سنگ جادو هم‌سو شد تا آن را‌قبل​ هدایت کند. سازگاری بی‌نقص بین سنگ جادو و زره، در کنار سازگاری خود یو‌شنیده​ ایل‌هان، انرژی لرزه‌آوری ایجاد کرد، چرا که یو ایل‌هان نیز همان سازگاری را داشت.

یک نور سیاه و تاریک تمام نور محیط را جذب‌می‌کنی​ کرد تا اندازه خود را بزرگ‌تر کند و سپس ناپدید‌پرسید​ شد، گویی از همان ابتدا هیچ چیزی آنجا نبوده است.

[زره تمام‌تنه سیاه پلنگ سایه به طرز لرزه‌آوری سخت تکمیل شد.]

پنجره سیستم

[زره تمام‌تنه سیاه پلنگ سایه به طرز لرزه‌آوری سخت]

[رتبه – افسانه]

[دفاع – ۵,۳۰۰]

[گزینه‌ها –

۱. دفاع ۴۰٪ افزایش می‌یابد

۲. ۵۰٪ افزایش حمله در یک حمله غافلگیرانه]

[پایداری – ۲,۷۰۰/۲,۷۰۰]

[زره یک کمین‌کننده که برای کسی ساخته شده است که در سایه‌ها قدم برمی‌دارد. حرکات محکم و مخفیانه بدن مانند حرکات یک پلنگ در حال شکار در تاریکی است.]

پنجره سیستم

«تموم شد.»

یو ایل‌هان در همان لحظه‌ای که گزینه‌های آرتیفکت تکمیل‌شده را‌کم‌رنگی​ بررسی کرد، با خوشحالی فریاد زد. با دیدن چیزی که‌نیاز​ دقیقاً می‌خواست، با وجود اینکه چیزی نخورده بود، احساس سیری می‌کرد.

[این به خاطر‌نیش​ اینه که همین‌فرصت​ الان غذا خوردی.]

«پس حالا‌نداشت​ پایل بانکر‌سمی‌ای​ رو ارتقا بدم؟»

او تیکه ارتا را نادیده گرفت. ارتا هم در این‌همچین​ فکر بود که او چگونه پایل بانکر را ارتقا خواهد داد،‌کنم​ بنابراین از نادیده گرفته شدن شکایتی نکرد. همه‌چیز طبق برنامه بود.

[دست‌ورزی مانا واقعاً نتایجی بهتر از چیزی که انتظار داشتی به همراه داشت، اما با این حال، آیا‌مقاومت​ برای کشتن یک هیولای رده سوم با یک ضربه ناکافی نخواهد بود؟ از اونجایی که قبلاً با پلنگ‌تُف​ سایه روبرو شدی، باید از قدرت اونا خبر داشته باشی. داری درست حساب و کتاب می‌کنی، یو ایل‌هان؟]

«البته، مگه نگفتم‌نیش​ که همیشه همه‌چیز‌فرصت​ رو حساب می‌کنم؟»

[مسخره‌بازی درنیار‌نداشت​ و درست‌سمی‌ای​ بهم بگو.]

ارتا در حالی که کمی عصبانی شده بود، این‌بکشتت​ را گفت. از آنجا که یو ایل‌هان می‌دانست او‌می‌خواین​ مشتاقانه منتظر کارش است، با لبخند در جوابش پرسید:

«ارتا، می‌دونی انسان‌ناپدید​ چه زمانی به‌برای​ قوی‌ترین حالت خودش می‌رسه؟»

[نمی‌دونم. شاید وقتی‌نیش​ که داره از یه‌استفاده​ چیز مهم محافظت می‌کنه؟]

«اشتباه می‌کنی.»

یو ایل‌هان پایل بانکر، چند رشته از‌می‌کنی​ کش لاستیکی غول و ۳ سنگ جادوی‌ضعف​ رده دوم را بیرون آورد و اعلام کرد:

«دقیقاً قبل از مرگه. یک‌جادوئه​ انسان درست قبل از مرگش‌کم‌رنگی​ به قوی‌ترین حالت خودش می‌رسه.»

و یو ایل‌هان فکر می‌کرد‌هرگز​ که این موضوع در مورد‌یونا​ یک شیء هم صدق می‌کند.

دلیلش این بود که‌سمی‌ای​ او هرگز سلاح تعیین‌کننده‌ای‌پیدا​ ندیده بود که یک‌بارمصرف نباشد.

یادداشت نویسنده:

یک لایت‌ناول به نام استیگمای باد وجود دارد. شخصیت اصلی از یک روح باد استفاده می‌کند، اما او‌می‌خواین​ زمانی که معشوقه‌اش مرد بیدار نشد، بلکه زمانی بیدار شد که خودش در آستانه مرگ بود. تویکا کسی بود‌مکان​ که در دوران راهنمایی خیلی به این موضوع فکر می‌کرد. واقعاً حیف شد که نویسنده‌اش زود از دنیا رفت.

زوج مرد و زن (قبل از‌برای​ اینکه خودشان بفهمند) تبدیل به طعمه‌ای برای‌شدن​ جذب هیولاها در شکار شخصیت اصلی شدند.

جواب دست‌ورزی مانا بود! یک‌خوشمزه​ ضربه برای من، یک ضربه‌نگاه​ برای تو با یک پایل بانکر!

یادداشت مترجم:

لذت ببرید~! من دیگه استیگمای‌هرگز​ باد رو یادم نمیاد... خیلی وقت‌سمتش​ پیش بود که انیمه‌اش رو دیدم...

این ناول از‌نظر​ این به بعد در‌داری​ سایت کوباتوچاندایسوکی منتشر می‌شه.

مترجم: Chamber

ناولها | novelha.net