---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 114: فصل 114 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 114: فصل 114

0

«چـ... چه خبره؟»

نیروهای خط‌عوض​ مقدم با‌بگذرید​ حیرت فریاد زدند.

«اون مرد‌چیزی​ یه هیولاست،‌یومیر​ مگه نه؟»

«هیولاها دارن عقب‌نشینی می‌کردن؟»

هم‌زمان با اینکه مرد مو مشکی سرش را به زمین کوبید، هیولاها حملاتشان را‌نیاز​ متوقف کردند و دور او جمع شدند. این رفتار کاملاً با رویکرد تا همین‌پشت​ چند لحظه پیش آن‌ها که بدون ترس از مرگ به جلو یورش می‌بردند، فرق داشت.

مردم زمین کارهای احمقانه‌ای مثل اینکه بگویند «ایول، یه فرصت هگزا-کیل!»‌اینجا​ انجام ندادند، بلکه نسبت به آن مرد محتاط شدند و در‌جمله​ حالی که سلاح‌هایشان را غلاف می‌کردند، گاردشان را بالا نگه داشتند.

غیرقابل انکار بود که هاله آن مرد بسیار قوی است، به همین دلیل، تصمیم‌پرید​ گرفتند به جای اینکه اول حمله کنند و او را خشمگین سازند، بهتر است‌واقعاً​ کمی بعد وضعیت را ارزیابی کنند. خوبه، انتخاب عاقلانه‌ایه. یو ایل‌هان سر تکان داد.

«ما هیچ قصدی برای حمله به این دنیا نداریم! این آخرین‌غلاف​ تلاش ما بود چون دشمنانمون ما رو بیرون کردن، پس خواهش‌قوی​ می‌کنم! جون من رو بگیرید و در عوض از جون هم‌نوعانم بگذرید!»

در همین حین، مرد همچنان در‌می‌زد​ همان حالت فریاد می‌زد، اما در اینجا‌چیزی​ فقط یو ایل‌هان می‌توانست حرف‌هایش را بفهمد.

نه، خب، این چیزی‌بگذرید​ بود که فقط یو‌حالت​ ایل‌هان نیاز داشت بفهمد.

یو ایل‌هان در حالی که یومیر را در آغوش داشت در هوا بود، اما لحظه‌ای که‌آمد​ جمله دوم مرد به پایان رسید، دوباره به سمت زمین پرید و فرود آمد. یو ایل‌هان‌داره​ پشت اولین نیزه عظیمی که به زمین شلیک کرده بود ایستاد و پنهان‌کاری‌اش را غیرفعال کرد.

«واو!»

«واقعاً سوسانو بود.»

«...اما سوسانو‌عوض​ یکی رو‌بگذرید​ تو بغلش داره؟»

یومیر از اینکه توسط این همه آدم قوی‌تر دیده می‌شد خجالت کشید و‌سمت​ سعی کرد وارد پنهان‌کاری شود، اما یو ایل‌هان او را با یک پتو‌کرد​ پوشاند و دوباره در آغوش گرفت. سپس، با مرد مو مشکی روبه‌رو شد.

«فکر کنم‌هگزا​ یه چیزی رو‌ندادند​ اشتباه متوجه شدی.»

یو ایل‌هان با استفاده از زبانی که‌اما​ به تازگی از طریق مهارت مکس‌شده درک‌نیاز​ زبان یاد گرفته بود، جوابش را داد.

«پسر من در واقع یه اژدهاست، اما در‌حالت​ حال حاضر خیلی از تو ضعیف‌تره، بنابراین فکر‌چیزی​ نمی‌کنم درخواست کمک ازش هیچ معنایی داشته باشه.»

«منظورت چیه...؟»

مرد بالاخره سرش را بلند کرد. روبه‌رویش مردی بالغ پوشیده‌سلاح‌هایشان​ در زره قرار داشت که قطعاً بوی انسان می‌داد و‌هاله​ کسی که ظاهرش شبیه انسان بود اما قطعاً بوی اژدها می‌داد.

«...پسر، اژدهاست؟ انسان؟ پدرشه؟»

«آره.»

یو ایل‌هان در حالی‌یومیر​ که یومیر خجالت‌زده را در‌دوم​ آغوشش آرام می‌کرد، پاسخ داد.

«چطور ممکنه...»

مرد مو مشکی حیرت‌زده شد و دهانش باز‌اینجا​ ماند. در همین حین، تعداد هیولاها، عمدتاً گرگ‌ها،‌آغوش​ که از دروازه خارج می‌شدند در حال افزایش بود.

با کوچک و کوچک‌تر شدن فضای حرکتشان، لحظه‌ای فرا رسید که مجبور شدند برای‌حرف‌هایش​ جلوگیری از کباب شدن توسط حصار صاعقه، به پاهایشان فشار بیاورند. درست زمانی که‌پرید​ مرد سعی کرد حصارها را بردارد، یو ایل‌هان با اشاره دست او را متوقف کرد.

«وضعیت رو توضیح بده.»

«اگه اول حصار رو برنداریم...!»

«خیلی خب،‌حین​ یکم بهتون‌همان​ فضا می‌دم.»

یو ایل‌هان پس از اطمینان از اینکه مردم به اندازه کافی‌اینجا​ عقب کشیده‌اند، دستش را تکان داد. با این کار، ده‌ها نیزه‌جمله​ غول‌پیکر دور دروازه در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند!

مرد از این نمایش تکنیک باورنکردنی دهانش باز‌جمله​ ماند، که یو ایل‌هان دوباره دستش را تکان‌آمد​ داد و نیزه‌های جمع‌آوری‌شده شروع به ظاهر شدن کردند.

نیزه‌های غول‌پیکری که کمی بالاتر از سطح زمین ظاهر شده بودند، با صداهای مهیبی در‌نگه​ زمین فرو رفتند و حلقه دیگری تشکیل دادند، اما اگر چیزی متفاوت از دفعه قبل‌کنند​ وجود داشت، این بود که فضای داخلی وسیع‌تر شده بود و حصار الکتریکی ناپدید شده بود.

با این حال، انرژی الکتریکی هنوز آنجا‌اما​ بود، بنابراین اگر کسی مانند امپراتریس آن‌ها را‌یومیر​ کمی تحریک می‌کرد، حصار صاعقه دیگری شکل می‌گرفت.

علاوه بر این، از آنجا که نیزه‌های جدیدی برای جبران محیط طولانی‌تر اضافه‌می‌توانست​ شده بودند، هنوز فرار از بین نیزه‌ها بسیار دشوار بود. اگر همه هیولاهای اینجا‌سمت​ می‌توانستند بپرند شرایط فرق می‌کرد، اما یو ایل‌هان هرگز اجازه چنین کاری را نمی‌داد.

طبیعتاً، مرد شوکه شد و از این صحنه شگفت‌زده ماند. اگرچه‌رسید​ او یک موجود رده چهارم بود، اما از نظر فیزیکی رشد‌کرده​ کرده بود و به همین دلیل در مورد جادو هیچ ایده‌ای نداشت.

«یه انسان می‌تونه‌کیل​ همچین جادوی فضایی سطح‌نسبت​ بالایی رو اجرا کنه؟!»

«من که‌حین​ الکی بابای‌همان​ یه اژدها نیستم.»

بیماری یک آدم گوشه‌گیر که نمی‌توانست بدون لاف زدن یا فریب‌اینجا​ دادن با دیگران ارتباط برقرار کند، فعال شده بود. ارتا که‌جمله​ به اندازه کف دست بود، در حالی که آه می‌کشید پرسید.

«جایی آموزش‌چیزی​ استفاده از‌یومیر​ اینونتوری دیدی؟»

«از انیمه یاد گرفتم.»

بله. با وجود اینکه جلوی آن‌می‌زد​ مرد لاف می‌زد، چیزی که استفاده‌بفهمد​ کرد صرفاً گزینه‌هایی از اینونتوری‌اش بود.

او اول نیزه‌ها را با استفاده از گزینه جمع‌آوری‌می‌زد​ از راه دور جمع کرد، سپس با دقیقاً همان گزینه،‌آغوش​ نیزه‌ها را در حدود یک متری بالای زمین احضار کرد.

در آن زمان، گزینه‌های انتقال وزن و کنترل وزن را اضافه‌رسید​ کرد تا به هر یک از نیزه‌ها حدود صد تن وزن‌کرده​ اضافه کند، بنابراین آن‌ها به طور طبیعی در زمین فرو رفتند.

«...»

به نظر می‌رسید مرد پس از نگاه کردن به یو ایل‌هان مردد شده‌چیزی​ است. با این حال، در نهایت، به نظر می‌رسید که تصمیمش را گرفته‌فرود​ است، چرا که سر تکان داد و دوباره سرش را به زمین کوبید.

«مهم نیست که اژدها هستید یا نه. چیزی که مهمه‌اما​ قدرتیه که در اختیار دارید. لطفاً به ما کمک کنید. حتی‌لحظه‌ای​ اگه اینجا با شما بجنگیم، همه‌چیز به نفع اونا تموم می‌شه!»

«همم.»

لحظه‌ای که این را شنید، یو ایل‌هان پوزخند عمیقی‌حالی​ زد که هیچ‌کس جز ارتا و لیرا نمی‌توانست ببیند،‌انکار​ چرا که آن‌ها می‌توانستند از میان کلاه‌خودش او را ببینند.

همه‌چیز همان‌طور بود که یو ایل‌هان برنامه‌ریزی کرده بود. لحظه‌ای که مرد ظاهر‌چیزی​ شد و سرش را خم کرد، یو ایل‌هان فکر کرد که اگر جنبه‌فرود​ قدرتمند خود را نشان دهد، ممکن است وضعیت به این شکل پیش برود.

هاله یو ایل‌هان در ظاهر قطعاً آن‌قدرها قوی به نظر نمی‌رسید. حداقل، از‌می‌توانست​ دید یک موجود رده چهارم، این‌طور بود. پس او باید فوراً بلند می‌شد‌دوباره​ و یو ایل‌هان را با دست‌های خودش تکه‌تکه می‌کرد، اما این کار را نکرد.

چرا؟ چون چیزی وجود داشت که او باید‌جمله​ از آن محافظت می‌کرد. طرز فکر فعلی‌اش متعلق به‌پشت​ کسی بود که هر نوع کمک ممکنی را می‌خواست.

یو ایل‌هان به‌کیل​ درستی درون قلب‌بلکه​ او را خوانده بود.

«به خاطر همینه که گفتم...»

یو ایل‌هان به مرد نزدیک شد. گرگ‌های اطراف به او خیره شدند،‌فقط​ اما وقتی مرد سرش را تکان داد، فوراً عقب کشیدند. این هیولاها‌پایان​ روش ارتباطی و سلسله مراتب واضحی داشتند. این نشانه کاملاً خوبی بود.

یو ایل‌هان پس از نزدیک شدن به مرد، در‌دوم​ حالی که نگاه تمام مردم و هیولاهای حاضر را‌اولین​ به خود جلب کرده بود، یک حرکت انجام داد.

او مرد‌هگزا​ را از‌انجام​ جا بلند کرد.

«وضعیت رو توضیح بده. اگه برای من و‌اینجا​ این سرزمین فایده‌ای داشته باشه، اون وقت همکاری‌آغوش​ می‌کنم. من بقیه آدما رو هم برات راضی می‌کنم.»

یو ایل‌هان فقط به این دلیل می‌توانست چنین کاری کند که پس از یک بار همکاری با اژدهایان، خصومت‌آغوش​ بی‌قید و شرط خود را نسبت به هیولاها کنار گذاشته بود. به نظر می‌رسید مرد صداقت یو ایل‌هان را‌پنهان‌کاری‌اش​ باور کرده است، چرا که با کشیدن آهی از سر آسودگی سر تکان داد. سپس شروع به توضیح دادن کرد.

«ما دنیای خودمون رو کیروا می‌نامیم. تا همین چند‌دوم​ صد سال پیش، انسان‌ها و ما گرگ‌زادها در تعادل‌اولین​ بودیم، چون متقابلاً پیشرفت می‌کردیم و با هم می‌جنگیدیم.»

گرگ‌زاد، یا حداقل مرد و گرگ‌ها این‌طور نامیده می‌شدند. پس یعنی اگه‌می‌کردند​ اونا رده چهارم بشن به شکل انسان‌نما تکامل پیدا می‌کنن؟ یو ایل‌هان‌دلیل​ در حال فکر کردن بود که لیرا از پشت سرش صحبت کرد.

«من درباره کیروا می‌دونم. مدت کوتاهی پس از دومین فاجعه‌می‌توانست​ بزرگ، هیولاهای گرگ با سرعت باورنکردنی تولیدمثل کردن و انسان‌ها‌دوم​ رو منقرض کردن. البته ما تو اون مقطع عقب کشیدیم.»

یو ایل‌هان پس از شنیدن توضیح لیرا‌همان​ دوباره به فکر فرو رفت؛ او یک‌جورهایی احساس‌بفهمد​ می‌کرد که قبلاً درباره این موضوع شنیده است.

و همان‌طور که انتظارش را‌آغوش​ داشت، حرف‌های بعدی مرد، یو ایل‌هان‌رسید​ را از این حقیقت مطمئن کرد.

«دومین فاجعه بزرگ رخ داد و چند تا از کلنی‌های ما به سرعت رشد کردند. ما قوی‌تر و سریع‌تر‌بود​ شدیم و تعدادمون هم بالا رفت. از اونجا که تعادل به هم خورده بود، جنگ اجتناب‌ناپذیر بود. ما انسان‌ها‌خوبه​ رو منقرض کردیم و دنیای گرگ‌زادها آغاز شد. فکر می‌کردم جنگ همون‌جا تموم می‌شه و دوران صلح فرا می‌رسه.»

«و نرسید؟»

«رؤسای مختلف کلنی‌هایی که به سرعت پیشرفت‌همان​ کرده بودند، نقشه کشیدند. اونا به خاندان‌حرف‌هایش​ سلطنتی سنتی گرگ‌زادها و پرنسس حمله کردند...»

«آهان، باشه.»

بعد از آن همان داستان کلیشه‌ای شورش و عشق و عاشقی بود که در‌بالا​ هر رمان فانتزی‌ای در کتاب‌فروشی‌ها پیدا می‌شد. چطور داستان تا این حد تابلو بود...‌اول​ در حالی که یو ایل‌هان از روی بی‌حوصلگی خمیازه می‌کشید، عنصر جدیدی وارد داستان شد.

«ما بالاخره فهمیدیم:‌همچنان​ اونا گرگ‌زاد بودند، اما‌اما​ در عین حال، نبودند.»

«خب که چی،‌هم‌نوعانم​ یعنی گروه متعالیِ ارتش‌همان​ شیاطین نابودی پشتشون بود؟»

مرد زبانش بند آمد. به نظر می‌رسید یو ایل‌هان‌دوم​ دقیقاً زده بود وسط خال. اگر این فقط یک‌اولین​ نقش‌بازی‌کردن بود، یو ایل‌هان او را یک‌راست می‌برد هالیوود.

«چـ... چطور...»

«بسیار خب،‌حین​ حرفت رو‌همان​ باور می‌کنم.»

لحظه‌ای که پای ارتش شیاطین‌حین​ نابودی به میان آمد، اعتبار‌اما​ اطلاعات سر به فلک کشید.

موجود برتری که در دارئو ملاقات کرده بود، تراکا، با قاطعیت گفته بود که یو ایل‌هان از این به‌نیزه​ بعد خیلی با ارتش شیاطین نابودی روبه‌رو خواهد شد. با اینکه نمی‌دانست این اتفاق به این زودی‌ها می‌افتد، اما‌می‌شد​ حالا که آمده بودند، یو ایل‌هان چاره‌ای جز کشتن همه‌شان نداشت. او ابتدا به سرعت جزئیات باقی‌مانده را بررسی کرد.

«پس گرگ‌زادها به دو جناح تقسیم شدن؟ جناح ارتش شیاطین‌سلاح‌هایشان​ نابودی سعی داره خاندان سلطنتی رو پایین بکشه و قدرت‌هاله​ رو به دست بگیره، و شماها می‌خواین ازشون محافظت کنین.»

«بله. اما‌حین​ ما طرف‌همان​ ضعیف‌تر هستیم!»

«اما از اونجا که تایید شد دنیای شما‌حالت​ به زمین متصل شده، جناح ارتش شیاطین نابودی‌چیزی​ می‌خواد تو همین حین به زمین هم حمله کنه؟»

«کـ... کاملاً درسته. و ما تو این فرآیند قربانی شدیم! اونا ما رو از‌پرید​ دروازه هل دادن تا هم قدرت زمین و هم قدرت ما رو تحلیل ببرن،‌واقعاً​ و بعدش با تمام قوا زمین رو تسخیر کنن... تو اینا رو از کجا می‌دونی!؟»

مرد با چشمانی پر از ناباوری فریاد زد. یو‌حالی​ ایل‌هان دوباره با جمله «الکی که بابای یه اژدها نیستم»‌بود​ جوابش را داد، اما در درون داشت به او می‌خندید.

این یارو اصلاً‌همچنان​ به درد هالیوود نمی‌خورد،‌اما​ چشمانش مثل دیوانه‌ها می‌لرزید.

آن‌ها گرگ‌زادها را از دروازه هل داده بودند؟ این یک‌اما​ دروغ محض بود. خب، بله، آن‌ها از نظر تعداد در‌هوا​ مضیقه بودند، اما سعی کرده بودند به اینجا «فرار» کنند.

آن‌ها ابتدا با پیشاهنگ‌ها امنیت را بررسی می‌کردند، و اگر‌پایان​ تشخیص می‌دادند که این طرف از آن‌ها ضعیف‌تر است، آن‌وقت‌عظیمی​ انسان‌ها را از بین می‌بردند و برای ضدحمله آماده می‌شدند.

نه، با کمی فکر بیشتر، متوجه شد که‌محتاط​ این هم نبود. بالاترین احتمال، یک جنگ سه‌جانبه‌داشتند​ بین گرگ‌زادها، ارتش شیاطین نابودی و زمین بود.

اگر گرگ‌زادها در سراسر زمین پراکنده می‌شدند، آیا خائنانِ ارتش شیاطین‌حرف‌هایش​ نابودی مؤدبانه از مردم زمین اجازه می‌گرفتند و فقط گرگ‌زادها را‌رسید​ شکار می‌کردند؟ آیا انسان‌ها اجازه می‌دادند هیولاها در شهرهایشان آزادانه بچرخند؟

امکان نداشت.

طبیعتاً، زمین غرق در هرج‌ومرج می‌شد و گرگ‌زادها می‌توانستند خاندان سلطنتی‌رسید​ خود را پنهان کنند و حتی به دنبال فرصتی برای تغییر‌کرده​ ورق باشند. در این جنگ سه‌جانبه فقط یک طرف سود می‌برد.

نقشه آن‌ها بی‌نقص بود، اما از قضا، پیشاهنگ‌ها به محض عبور از دروازه تارومار‌بالا​ شدند. حتی نخبگان رده سوم هم نابود شدند. درست در لحظه‌ای که فکر کردند‌اول​ نقشه‌شان شکست خورده، یک جادوی اژدها از آن سوی دروازه به سمتشان پرواز کرد.

بنابراین، آن‌ها فکر کردند که یک جای کار می‌لنگد. به همین دلیل بود‌چیزی​ که یک گرگ‌نمای کاملاً بلندپایه بیرون پرید و سر تعظیم فرود آورد و‌فرود​ دروغی گفت که اصلاً کارساز نبود، تا شاید از بار گناهشان کم کند.

پس از پرسیدن درباره مقیاس نیروهای گرگ‌زادها‌همان​ و ارتش شیاطین نابودی، او یک چیز‌حرف‌هایش​ دیگر را برای آخرین بار تایید کرد.

«محض احتیاط می‌پرسم، باغ‌یومیر​ غروب هم داره به‌جمله​ شماها کمک می‌کنه یا چی؟»

«او... اون دیگه چه گروهیه؟»

گرگ‌نمایی که در دروغگویی افتضاح بود، با حالتی پرسید‌فقط​ که نشان می‌داد واقعاً چیزی نمی‌داند. یو ایل‌هان فقط با‌جمله​ خنده گفت که چیزی نیست و سرش را تکان داد.

باغ غروب، مثل همیشه غیرقابل پیش‌بینی. یو ایل‌هان‌حالت​ با خودش فکر کرد که آن‌ها احمق‌های تمام‌عیاری‌چیزی​ هستند، به بعضی‌ها کمک می‌کنند و به بقیه نه.

«خوبه، من وضعیت رو برای انسان‌ها‌هوا​ توضیح می‌دم. تو هم نیروهات رو‌دوباره​ صدا کن بیان اینجا. راستی، اسمت چیه؟»

«آه، ممنونم! من‌کیل​ فرمانده نگهبانان سلطنتی‌بلکه​ گرگ‌زادها، فلمیر هستم!»

یو ایل‌هان با دیدن فلمیر که نفس‌اما​ راحتی کشید، پوزخندی زد و دستش را تکان‌یومیر​ داد. دایره‌ی گسترش‌یافته این بار کاملاً ناپدید شد.

«بابا خیلی خفنه.»

«آره، تو هم‌نیاز​ می‌تونی بزرگ بشی‌هوا​ و مرد خوبی بشی.»

«آره!»

[ببین چقدر‌حین​ رو داره‌همان​ این بشر...] (ارتا)

[مگه چشه؟‌عوض​ اون خفن‌ترین‌بگذرید​ مرد دنیاست.] (لیرا)

[آه، آره، قطعاً‌نیاز​ همینه. عشق و عاشقیِ‌لحظه‌ای​ خوبی داشته باشین.] (ارتا)

یومیر که تحت‌تاثیر پدرش قرار گرفته بود که این‌طور قاطعانه با یک هیولای رده چهارم صحبت می‌کرد، سعی کرد‌بود​ دوباره خودش را در آغوش یو ایل‌هان جا کند، اما باز هم سرش محکم به زره کوبیده شد. یو ایل‌هان‌انتخاب​ یومیر را طوری در آغوش گرفت که تا حد امکان راحت باشد و سپس رویش را به سمت انسان‌ها برگرداند.

ترس، تحسین، احترام، نفرت،‌همان​ انواع و اقسام احساسات به‌فقط​ سمت او روانه شده بود.

اما بیشتر از همه، تحسین بود. با وجود اینکه هر دو از مردم زمین‌حرف‌هایش​ بودند، او کاری کرد که هیولایی با سطح بالاتر از خودش، در برابرش زانو‌پرید​ بزند و صحبت کند. انسان‌ها نمی‌توانستند یو ایل‌هان را در سطح خودشان قرار دهند.

البته، استثنائاتی هم وجود داشت.

«تو، سوسانو! ما قطعاً #$%#@!»

«اَه، عجب آدم بی‌شرمیه.»

مانند میکائیل اسمیثسون که قبل از‌همچنان​ اینکه توسط دیگر استادان کلن به‌فقط​ عقب کشیده شود، با گستاخی جلو آمد.

«می‌تونیم، درخواست توضیح کنیم؟»

همچنین زنی با چشمان زلال آنجا بود که موقعیت و نقش خود را فراموش نکرده بود، حتی‌غیرقابل​ در حالی که از شکاف بی‌نهایت عمیق‌تری که نسبت به قبل ایجاد شده بود ناامید شده بود؛‌کمی​ آن هم با وجود اینکه فکر می‌کرد تا حد زیادی خودش را به سطح او رسانده است.

«خوبه، پس توضیح می‌دم.»

یو ایل‌هان جواب داد.‌بگذرید​ با انگلیسی‌ای که دست‌کمی‌حالت​ از لحن فاخر او نداشت.

«قبل از اون، یه چیزی.‌آغوش​ من می‌خوام اولویت‌ها رو تو‌پایان​ شکار هیولاها تغییر بدم، نظرتون چیه؟»

یو ایل‌هان به هیولاها اعتمادی نداشت، چه ارتش شیاطین نابودیِ همیشه روی‌اعصاب،‌می‌کردند​ و چه آن حرام‌زاده‌هایی که هوش انسان‌های زمین را دست‌کم می‌گرفتند. در چشمان‌تصمیم​ یو ایل‌هان، هر دوی آن‌ها دشمنانی بودند که باید از شرشان خلاص می‌شد.

یادداشت نویسنده:

برخی بودند که دوست نداشتند یک شخصیت اصلی کره‌ای، «سوسانو» نامیده شود. فکر کنم برای من هم همین‌طور است. با‌هوا​ این حال، از آنجا که او این لقب را در ژاپن به دست آورد، کاری نمی‌شود کرد، نه؟ از آنجا‌کرد​ که او این بار در کره وارد عمل شده، اگر ایده‌ای برای یک لقب دارید، لطفاً به من پیشنهاد دهید.

اینونتوری، اوپی، موفقیت‌آمیز.

یو ایل‌هان دست مرد‌انجام​ را خواند، چون بیشتر‌محتاط​ رمان‌های موجود را خوانده بود.

یادداشت مترجم انگلیسی:

مطمئن نیستم چطور wolf-man را ترجمه کنم، چون گرگینه واقعاً در اینجا صدق نمی‌کند. گرگینه‌ها انسان‌هایی هستند که جهش یافته و ویژگی‌های گرگ‌مانند پیدا کرده‌اند، اما این گرگ‌نما در اینجا در اصل گرگی بوده که جهش یافته و به شکل انسان‌نما درآمده است.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net