چپتر 110: فصل 110
0یو ایلهان با درک اینکه باید کمانی را که آنهمه برایشقدرت زحمت کشیده بود کنار بگذارد، چون پاته هنوز به رده سومبیا نرسیده بود، برای لحظهای جا خورد، اما خیلی زود به خودش آمد.
«آره. سلاحشمهارت واقعاً تافعال این حد خوبه.»
«من واقعاًنکردی از این نگرشتمرینت مثبتت خوشم میاد.»
«خودم همخاطر از اینسومت ویژگیم خوشم میاد.»
«قبل از اینکهبیخودی این حرف رو بزنی،افسانهای اشکات رو پاک کن.»
یو ایلهان که انرژیش تحلیل رفته بود، کمان دیگری ساخت. خوشبختانه این بار هیچ محدودیت کاربریتمرینت بیخودی به آن اضافه نشد و در رتبه افسانهای به پایان رسید. البته، قدرت کلی آنداشت حتی به نصف «مسیر خدای مرگ» هم نمیرسید، اما برای پاته هنوز هم خیلی خوب بود.
«خب، چوننکردی دیر وقته، بیاتمرینت همینجا تمومش کنیم.»
او وضعیت گوشت و خون داخل سطلعلاوه را بررسی کرد و قبل از تمیز کردنمتفاوتی ابزارهای باقیمانده، کمی خون بیشتر داخل آن ریخت.
با این حال، درست وقتی که سطل راپایان به گوشهای از کارگاه هل داد، متوجه چیزیخدای شد؛ اینکه قدرتش بیش از حد بالا بود.
«ها؟ من کهفوقبشری حتی مهارت قدرت فوقبشریاینه رو هم فعال نکردم.»
«این به خاطر اینه که رده سومت رو به دست آوردی. علاوه بردرسته این، فراموش نکردی که به خاطر هزار سال تمرینت، آمار کاملاً متفاوتی نسبتسطح به بقیه انسانها داری، درسته؟ اوه، پاداش افزایش آمار از ماموریت بهشت هم هست.»
حقیقت داشت. از آنجا که او همیشه با موجوداتینکردی قویتر و با سطح بالاتر از خودش میجنگید، فراموش کردهداری بود که خودش هم بسیار بالاتر از حد متوسط است.
«و من با خودم فکرنشد میکردم که قراره تمام اجسادالبته اژدها رو همینجا مصرف کنی.»
«بررسی وضعیت و تماس با کلن خدای رعد در اولویته. بعد ازفراموش اون باید تصمیم بگیرم که به چه تعداد و چه نوع تجهیزاتیدرسته نیاز دارم. همچنین همزمان تاریخ فروش تجهیزات ردهبالاتر رو هم مشخص میکنم.»
اگرچه در ظاهر همهچیز آرام به نظر میرسید، اما تا زمانی که به درستیاوه تحقیق نمیکرد، نمیتوانست از حقیقت باخبر شود. اگر کلن خدای رعد همیشه در خطمیجنگید مقدم علیه هیولاها عمل میکرد، پس آنها میتوانستند اطلاعات لازم را به او بدهند.
«فکر کنم داریاینه بیش از حدآوردی بهش فکر میکنی.»
«حالا میبینیم.»
حتی وقتی یو ایلهان با دو فرشته و یومیر که هنوز خواب بود بههزار آپارتمان برگشت، الفها همچنان در خواب بودند. با این حال، وقتی او شروع به پختنبهشت مقداری رامن با گوشت فراوان کرد، آنها بلافاصله بیدار شدند و از اتاقهایشان بیرون پریدند.
«ایـ... این بو چیه!؟»
«فکرش رو بکن بویی وجود داشته باشهعلاوه که اینقدر میل به غذا خوردن روکاملاً تحریک کنه... این دنیا واقعاً... واو، اعلیحضرت!»
برای الفهایی که به تازگی و پس از یکرسید عمر گیاهخواری شروع به خوردن گوشت کرده بودند، بوی رامن،خوب که آلفا و امگای غذاهای فوری بود، میتوانست کشنده باشد.
علاوه بر این، از آنجا که او در استفاده از گوشتعلاوه کم نگذاشته بود، این رامن قدرتی قابلقیاس با باسِ سیاهچال مخفیانسانها داشت که پس از غول آخر یک بازی نقشآفرینی ظاهر میشد.
«اعلیحضرت؟»
«مـ... ما خیلی متأسفیم! مادست بدون هیچ دغدغهای خوابیده بودیم!هزار ما باید از شما محافظت میکردیم!»
از آنجا که تازه از خواب بیدار شده بودند، چهرههایشان باید وحشتناک میبود،حتی اما این بچهها... با وجود اینکه تازه بیدار شده بودند، چهرههایی فتوژنیک و تماشاییگوشت داشتند. اگر یو ایلهان توسط ظاهر لیرا «آموزش» ندیده بود، قلبش مثل دیوانهها میتپید!
«کی از کیفوقبشری محافظت میکنه؟ فقطخاطر بشینید و بخورید.»
«دلم نمیخواست یههزار الف رو درآمار حال رامن خوردن ببینم...»
«در آینده چیزهای حتیسومت جالبتری هم میبینی، پس منتظرشوننکردی باش، لیرا. حسابی غافلگیر میشی.»
از آنجا که تمام روز چیزی نخورده بودند، رامنی را که یو ایلهان به آنها داده بودمرگ با چنگال و با لذت خوردند. البته، اینطور نبود که یو ایلهان فقط تماشا کند، بلکه او مهارتابزارهای حکمرانی را فعال کرد و آنها را تحت فرمان خود درآورد و حتی آمارشان را نیز بررسی کرد.
«هوم، آمارشون خیلی خوبه.»
همانطور که از بهترین الفهای بازمانده انتظار میرفت، امتیازات آماری آنها بهداری طرز باورنکردنی بالاتر از حد معمول بود. آیا به این دلیل بودموجوداتی که او نوابغ را از میان کل نژاد الفها گلچین کرده بود؟
فقط این نبود. آنها نهتنها تعداد قابلتوجهی مهارت داشتند، بلکه مهارتسال و تسلطشان نیز، شاید به دلیل طول عمر زیادشان، بسیار بالاپاداش بود. آنها بسیار بالاتر از چیزی بودند که یو ایلهان انتظار داشت.
چیز دیگری همبیخودی بود که اورتبه را شگفتزده کرد.
«خوبه، مهارتهای تجزیه همهتون قابلتوجهـه.»
«سرفه بله.»
شاید به این دلیل که در حین غذا خوردن جواب داد،سال جریل پس از سرفه کردن صحبت کرد. برای آنها که بقایشانپاداش یک نبرد دائمی بود، مهارتهای جمعآوری و تجزیه یک ضرورت محسوب میشد!
فرشتگان بالاخرهکاربری متوجه نیتاضافه او شدند.
«قراره به اینفوقبشری بچهها اجازه بدیخاطر تجزیه رو انجام بدن!؟»
«تجزیه اژدهازادهاینکردی رده سوم کارتمرینت هر کسی نیست!»
یو ایلهانخاطر آنها راسومت نادیده گرفت.
«کاری هست که باید بعد از غذاافسانهای خوردن انجام بدید. البته، من آموزشهای سختگیرانهاینصف بهتون میدم، پس لطفاً براش آماده باشید.»
«ما برای هر چیزی آمادهایم!»
پاته با صدایی مطمئن پاسخ داد، اما آیا پس از شنیدن کاری که بایداوه انجام میدادند هم همینقدر مطمئن میماندند؟ اوه، اگر پاداشهایی را که از قبل برایشانمیجنگید آماده کرده بود پس از اتمام کارشان به آنها میداد، حتماً اشک شوق میریختند.
«و لیرا،خاطر میر روسومت بده به من.»
«بیا.»
لیرا، یومیر را که در آغوشش بود به یو ایلهانآوردی داد. الفها که غرق در خوردن رامن بودند، بالاخره پس ازبقیه اینکه او در آغوش یو ایلهان قرار گرفت، متوجه حضورش شدند.
«اون بچه کیه؟ خیلی خوشقیافهست.»
«شبیه اعلیحضرتخاطر هم هست.سومت برادر کوچیکشونه؟»
«پسرمه. اوه،کاربری در ضمن یهنشد اژدها هم هست.»
الفها ازمهارت پاسخ یو ایلهاننکردم زبانشان بند آمد.
با این حال، توضیح دادن همهچیزآمار برای آنها برای یو ایلهان همداری خستهکننده بود. او فقط این را گفت:
«اون خون اژدهایی رو دارهدست که شما رو نجات داد وسال پنهان کرد، پس ازش متنفر نباشید.»
«اوه، البته. حتی اگراضافه اینطور هم نبود، اونپایان پسر اعلیحضرته، چطور میتونیم...»
دزد زن، فیریا، با حواسپرتی پاسخخاطر داد. در همان لحظه یومیر بهفراموش خاطر سروصدا از خواب بیدار شد.
«بیدار شدی؟»
«آره، اوه بابایی!اینه و نوناهای خوشگلآوردی هم هستن و...؟»
یومیر با لبخندی یو ایلهان، لیرا و ارتا را نگاه کرد، اما لحظهای که متوجهمسیر نگاههای خیره چهار الف شد، جیغی کشید و روی پاهایش پرید و قبل از اینکه بهبررسی پشت یو ایلهان برود و به کمرش بچسبد، دور او چرخید. پشت یو ایلهان گرم بود.
«بابایی، اون آدما کیان؟»
«اونا زیردستای منن. آدمایسال آرومی هستن پس نیازیمتفاوتی نیست ازشون بترسی. گاز نمیگیرن.»
«جوری توضیح ندهاینه که انگار الفهاآوردی یه مشت حیوون گیاهخوارن!»
یو ایلهان در حین پاسخ دادن این را حس کرد. بله. این بچه همین امروز بهخدای دنیا آمده بود! هیچ راهی وجود نداشت که یک کودک شش ساعته فقط به این دلیلکرد که کسی با پدرش است، با مهربانی با او سلام و احوالپرسی کند و اسمش را بپرسد.
با این حال،فوقبشری واکنش یومیر فراتر ازاینه تصورات یو ایلهان بود.
«جوری که بهمهزار نگاه میکنن ترسناکه.آمار من هنوز ضعیفم!»
«...»
«من خجالتکاربری میکشم. میخواماضافه قایم شم.»
سپس، با تمامفوقبشری جادویش، ناامیدانه مهارتخاطر پنهانکاری را فعال کرد.
چیزی که شگفتانگیز بود این بود کهکاملاً او در واقع موفق شد حتی بااوه پنهانکاری سطح ۱ از دید الفها ناپدید شود!
«وا... والاحضرت کجا رفتن؟»
«چطور ممکنه؟کاربری تا همیناضافه الان اینجا بود!»
«...»
مهارت پنهانکاری یومیر به سرعت رشد میکند.
مهارت پنهانکاری یومیر به سطح ۱۰ رسید. به دلیل تشدید با سوارکار، او میتواند هنگام نزدیک بودن به سوارکار، مقدار کمی از توانایی پنهانکاری او را قرض بگیرد.
دهان یو ایلهان ازسال تعجب باز ماند. فرشتگانمتفاوتی نیز وضعیتی مشابه داشتند.
یومیر هنوز ازاینه خجالت صورتش را بهعلاوه پشت یو ایلهان میمالید.
«ایلهان...»
«هیچی نگو.»
لیرا میخواست چیزی بگوید، اما یو ایلهان حرفشمتفاوتی را قطع کرد. این به خاطر این بودافزایش که او بهتر از هر کس دیگری میدانست.
یومیر، این بچه، واقعاً از هر نظر شبیهفراموش یو ایلهان بود. نهتنها تواناییهایش، بلکه شخصیتش ونسبت حتی استعداد تبدیل شدن به یک تکرو همهکیهانی!
«این چیز خوبیه.بیخودی با این حال، پنهانکاریافسانهای پسیو که نداره، نه؟»
«آه»
با نگاه به یومیر که در حالی که صورتش را در پشت او پنهاناوه کرده بود پنهانکاری را فعال میکرد، یو ایلهان احساسی غیرقابلوصف پیدا کرد، اما قبلمیجنگید از اینکه او را از پشتش جدا کند و در آغوش بگیرد، آهی کشید.
پنهانکاری او به اجبار از بین رفت و الفها بالاخره توانستندسال دوباره یومیر را ببینند. یومیر متوجه این موضوع شد و در حالیافزایش که سعی میکرد از آغوش یو ایلهان فرار کند، حسابی شلوغکاری کرد.
«میخوام دوباره قایم شم!»
«تو قایم میشیفوقبشری چون از اینکه ضعیفیاینه خجالت میکشی. مگه نه؟»
«آ... آره...»
اگر یک تفاوتاینه قاطع بین آنهاآوردی وجود داشت، همین بود.
اگر یو ایلهان بقیه افراد دنیا را طرد میکرد تا به تنهایی روی پاینصف خودش بایستد، یومیر میخواست پنهان شود چون از خودِ ضعیفش خجالت میکشید. غرور یکخون اژدها پس از برخورد با توانایی یو ایلهان، به شکل عجیبی بروز پیدا کرده بود!
با این حال، بهفعال نظر یو ایلهان، اینسومت موضوع چندان هم بد نبود.
«پس فقط باید قوی بشی.»
«اما من هنوزاینه ضعیفم، برای همینآوردی میخوام قایم بشم.»
«باشه. اما با این وجود، اینرتبه بچهها زیردستهای من هستن، پس مشکلیکلی نیست. بهت نمیخندن یا همچین چیزی.»
با این حرفها، یو ایلهان نگاهی به الفها انداخت و الفها که متوجه شرایط شده بودند، فوراً تأییدکاملاً کرده و به یومیر تعظیم کردند. یومیر که انگار هنوز آرام نشده بود، همچنان میخواست پنهان شود، اماقویتر از آنجا که نمیتوانست از دست استاد پنهانکاری قایم شود، تصمیم گرفت به حرف یو ایلهان گوش دهد.
«پس تحمل میکنم.»
«آره. قایم نشدناینه وقتی که دلت میخوادعلاوه هم یه جور تمرینه.»
«آره.»
یومیر سر تکان داد.فعال آموزش کودکِ یو ایلهانسومت با موفقیت آغاز شد.
یو ایلهان از الفهاییسال که با حیرت بهمتفاوتی این وضعیت نگاه میکردند، پرسید:
«غذاتون تموم شد؟»
«هنوز نه!»
الفها رامن را تا قطرهنکردم آخر تمیز خوردند. ارزیابی یوآوردی ایلهان از الفها بالاتر رفت.
بعد از شستن ظرفها، یو ایلهان آنها را راهنمایی کرد و دوباره به کارگاهاوه رفت. با این حال، او یومیر را به لیرا سپرد تا مراقبش باشد ومیجنگید از خانه نگهداری کنند. هر چه نباشد، نمیتوانست اجازه دهد او تجزیه همنوعانش را ببیند.
«واو، اونخاطر شعله تویسومت کوره چیه؟»
«چه مکان شگفتانگیزی،بیخودی که با جادویرتبه فرشتگان محافظت میشه...»
«توجه کنید.»
یو ایلهاننکردی چند جسد اژدهازادتمرینت را بیرون آورد.
«از الان به بعد،سومت شما این یارو روفراموش با من تجزیه میکنید.»
«اژدهازاد؟ ماکاربری تمام تلاشموناضافه رو میکنیم!»
وقتی فیریا با اطمینانفعال جواب داد، یو ایلهانسومت با لبخند اضافه کرد:
«سی هزار تا ازشون.»
«...»
«...»
«...»
«تمام تلاشمون رو میکنیم!»
فقط فیریا جواب داد. خب، طبیعی بود، چون سطحنکردی مهارت تجزیه او از بقیه بالاتر بود؛ شاید به خاطرداری شغلش به عنوان یک دزد که از خنجر استفاده میکرد.
«سه ساعت آینده برای آموزشه. بعد از اون،پایان باید با قدرت خودتون تجزیه کنید. تا وقتیخدای تمومش نکردید، از تمرین یا شکار خبری نیست.»
«چطور ممکنه!»
«با این حال، اگه تمومشتمرینت کنید، تجهیزاتی رو که خودمبقیه ساختم بهتون میدم. اونا واقعاً عالیان.»
لحظهای که یو ایلهان این را گفت، نگاهفراموش الفها تغییر کرد. آنها هم میدانستند تجهیزاتی کهنسبت او به الفها داده بود، بهترین کارهایش نبودند.
اما حالا قرار بود فقط با انجام یکپایان کارگری ساده، سلاحهای بهتری گیرشان بیاید؟ وفاداریِ ازخدای قبل پرشدهشان، حتی از سقف هم بالاتر رفت.
«قطعاً همهشون رو انجام میدیم!»
«خوبه، همینه.»
آموزش تجزیه یو ایلهان سختگیرانه بود. با این حال، در برابر اشتیاق سوزان الفها،کاملاً سطح مهارت تجزیهشان به سرعت رشد کرد و وقتی حدود یک هزار اژدهازاد راداشت برای تمرین هدر دادند، به سطحی رسیدند که میتوانستند اژدهازادهای رده سوم را تجزیه کنند.
«خوبه، فقطکاربری باید همینطوریاضافه انجامش بدید.»
«چشم، قربان!»
بعد از بیرون آوردن چند اژدهازاد برای اینکه آنها دربقیه کارگاه تجزیه کنند، یو ایلهان کار خودش را شروع کرد. اینداشت همان افسون روحی بود که تا الان به تعویق انداخته بود.
[کروآآآآآر!]
«آره، آره.کاربری الان دارماضافه انجامش میدم.»
یو ایلهان نیزه غولپیکر استخوان سیاه را بیرون آورد. نیزه بعدعلاوه از اتمام صیقلکاری، زیبا شده بود. او مطمئن بود که حداقلانسانها در برابر اژدهازادها، هیچ نیزهای قویتر از این وجود نخواهد داشت.
«افسون روح.»
مهارت کلاس خدای مرگ که رتا داشت. این لحظهاینکردی بود که مهارتی که در صورت استفاده درست میتوانستانسانها تعادل ماده را به هم بزند، روی زمین فعال شد.
[کرارارارارارارار!]
اوروچی متوجه شد که یو ایلهانخاطر در تلاش است تا افکارش رافراموش بیرون بکشد و با خوشحالی غرش کرد.
اگر فقط بیرون کشیده میشد، در یک چشم به هم زدن تکهتکه میشد، امااوه یو ایلهان از قبل بدن جدیدی برای او آماده کرده بود؛ نیزه غولپیکر استخوانمیجنگید سیاه. چیزی که زمانی بخشی از بدن خودش بود، اما حالا بهتر شده بود!
افسون روح. خوشبختانه، شباهتهایی بادست دستورزی مانا داشت که اوهزار به تازگی درکش کرده بود.
ارتقای یک سلاحِ از قبل بینقص به قلمرویی جدید با اضافهقدرت کردن تکه روحی که در هماهنگی کامل با آن بود؛ آزاد کردنهمینجا آن افکار درون سلاح برای استخراج پتانسیل سلاح تا آخرین حد ممکن.
هماهنگیِ نیزه غولپیکر استخوان سیاه و اوروچی، البته که بهترین بود. افکار اوروچینکردی بدون هیچ تردیدی روی نیزه نشست و در آن لحظه، نیزه غولپیکر استخوانپاداش سیاه طوری که انگار زنده باشد، پیچ و تاب خورد و تغییر شکل داد.
بدنه نیزه بلندتر شد و نوک نیزه بهمتفاوتی رنگ بنفش درآمد و حتی تیزتر شد. بالاترافزایش از همه، هالهای خیرهکننده از خود ساطع میکرد.
[نیزه اژدهای هشتدم تکمیل شد.]
[مهارت افسون روح به سطح ۱۳ رسید. اکنون میتوانید قدرت یک روح را راحتتر بیرون بکشید.]
«پففف.»
[کروآآآآآر!]
وقتی یو ایلهان زد زیر خنده، اوروچی که حالادست به بخشی از نیزه اژدهای هشتدم تبدیل شده بود، غرشمتفاوتی کرد، انگار که میخواست به او هشدار دهد که نخندد.
همانطور که انتظار میرفت، اوتمرینت حالا میتوانست کمی درک کندبقیه که تجهیزات چگونه نامگذاری میشوند.
اگرچه به نظر میرسید با فشرده شدن نام به یک اسم سادهتر، گزینههاآمار ناپدید شدهاند، اما واقعیت اینطور نبود. در عوض، در فرآیند ادغام گزینههای آلفا،هست بتا و گاما به یک گزینه، یک نام منحصربهفرد برای آن آرتیفکت ساخته میشد.
اگر یو ایلهان میخواست، میتوانست نام آنها را به همان نامهای واقعاًکلی طولانی برگرداند، اما دلش نمیخواست. او به اراده اوروچی برای به جا گذاشتنکنیم نامش احترام میگذاشت و همچنین میتوانست گزینههای نهفته در آن نام را ببیند.
[نیزه اژدهای هشتدم]
[رتبه – حماسی]
[قدرت حمله – ۷,۰۰۰]
[پایداری – ۱۵,۰۰۰/۱۵,۰۰۰]
[محدودیتهای کاربر – یک خدای مرگ با قدرت کنترل ارواح.]
[گزینهها –
۱. شعلههای بنفش میتوانند فعال شوند.
۲. امکان حمله پس از تقسیم نوک نیزه به هشت قسمت وجود دارد.
۳. در ضربات مهلک، سم میپاشد.
۴. تمام قابلیتها در برابر اژدهازادها ۱۲۰٪ افزایش مییابد.]
[موجودی از دل افسانهها توسط سازندهای که قدرت ارواح را در دست دارد، بازآفرینی شده است. با افزایش قدرت سازنده در کنترل ارواح و انباشته شدن ثبتها، این سلاح تکامل خواهد یافت.]
«خوبه، دومین حماسی.»
با وجود اینکه او این را صرفاً با آهنگری و دستورزی مانا نساخته بود،هزار اما از این جهت که با دستهای خودش دومین سلاح حماسی را خلق کردهماموریت بود، ارزش زیادی داشت. علاوه بر این، قابلیت تکامل، یو ایلهان را خوشحال میکرد.
هرچند توانایی تقویت قدرتهای کلاس خدای مرگ از بین رفته بود، اماداری میشد گفت که این سلاح در اساس و بنیان خود ارتقا یافته بود.قویتر او احساس خوبی داشت چون حس میکرد مسیر درست را پیدا کرده است.
«پس باید الان بهشون پیامدست بدم؟ اگه اتفاق خاصی نیفتادههزار باشه، احتمالاً الان خوابیدن، نه؟»
ارتا گفت: [برنامهات اینه کهنشد بعد از پیام دادن بهشون،البته بشینی سلاح بسازی، مگه نه؟]
«بازم میگم، ذهن منو نخون.»
ساعت نزدیک یک بامداد بود. اگر او خواب بود، بیدار کردنشانسانها کار بدی بود. یو ایلهان پیامرسان را باز کرد و به کانگهمیشه میره، استاد کلن خدای رعد، پیام داد که به زمین برگشته است.
با این حال، پیام فوراً خوانده شد و یک تماس تلفنی دریافتتمرینت کرد. به محض اینکه یو ایلهان با چشمانی گرد شده تماس راماموریت وصل کرد، صدای فریاد یک زن به گوش رسید. صدای کانگ میره بود.
[آقای یو ایلهان!]
یو ایلهانمهارت فهمید کهفعال اتفاقی افتاده است.
«ببخشید که تو چند ماه گذشته تماستونکاملاً رو جواب ندادم. احتمالاً از آقای کانگاوه هاجین شنیدید، ولی من به یه دنیای متروک...»
[همینه! دنیای متروک!]
کانگ میره به ندرتاضافه فریاد میزد. یو ایلهانپایان فقط با تعجب پلک زد.
درست زمانی که میخواستفعال بپرسد چه شده، چون نمیدانستدست چرا او اینقدر آشفته است.
[امروز! همین چند لحظه پیش، مشخص شد که یه سیاهچال تو کره به یه دنیای متروکافزایش متصل شده. کار از کار گذشته و دیگه نمیشه مهر و مومش کرد، با زمین ادغاماست شده و همهجا به هم ریخته! آقای یو ایلهان. واقعاً شانس آوردیم که خیلی دیر برنگشتید...!]
یو ایلهان برای لحظهای نتوانست جواب بدهدعلاوه و همانجا به فکر فرو رفت. اوکاملاً فقط میتوانست به این موضوع فکر کند:
هی، نکنهکاربری مشکل از وجودنشد من روی زمینه؟
یادداشت نویسنده:
شریک تمرینی اولالبته شما یک هیولاحتی نیست، بلکه یک جسده!
یومیر، اژدهای خجالتی. پنهانکاری او تاآمار زمانی که به قویترین در جهانداری تبدیل نشود، از تکامل باز نمیایستد!
حتی قبل از اینکه برگردیآمار هم باید اتفاقات دیگهای رویانسانها زمین افتاده باشه، ایلهان! نگران نباش!
یادداشت مترجم:
وجود اوکاربری همهجا دارهاضافه دردسر درست میکنه...
مترجم: چمبر
ویراستار: کوکوسیدسو