چپتر 44: فصل 44
0بعد از اینکه یو ایلهان با موفقیت پایلمیخواد بانکر و مهماتش را ارتقا داد، بدون هیچ تردیدیدرباره شروع به تعقیب آن زوج مرد و زن کرد.
سرعت حرکت آنها به شکل قابلتوجهی بالا بود، اما اصلاً با سرعت یو ایلهان قابل مقایسه نبود.باید برخلاف این واقعیت که یو ایلهان حتی اگر بیحرکت هم میایستاد مورد حمله هیولاها قرار نمیگرفت، آنمیگفت دو مجبور بودند مدام با عقربها و ترولها درگیر شوند، بنابراین طولی نکشید که او به آنها رسید.
«اگه یکمدرباره بیشتر وسوسهاش میکردم،داریم حتماً میاومد پیشمون.»
«خواب دیدی.»
«مگه اینکه مشکل مردونه داشتهنمیکرد باشه، وگرنه چارهای جز اومدن پیشکجا ما نداره. آخه من خیلی خوشگلم!»
«آره، هر چی تو بگی.»
کمی بعد از اینکه تعقیبشان کرد، میتوانست صدای گپ زدن آن دونظر را بشنود. غرور و تکبر زن، و جوابهای بیعلاقه مرد. این مکالمهکانگ یو ایلهان را که فکر میکرد آنها یک زوج هستند، حسابی گیج کرد.
«آخه فقط با ما دو تاااا خیلیخواب سخته. اگه بهش میگفتیم غیر از سموگرنه همه چی رو میدیم بهش، کمکمون نمیکرد؟»
«و اگه بگه همون سم رو میخواد چی؟ یا اگه بپرسه میخوایم کجااستفاده ازش استفاده کنیم؟ تازه، همین که ما درباره سیاهچالها اطلاعات داریم ممکنه بهناعادلانه خودی خود برای بقیه ناعادلانه به نظر برسه. همیشه باید مراقب حرف زدنمون باشیم.»
با شنیدن ضدحملههای تند و تیز کانگ هاجین، یو ایلهان نزدیک بودبقیه از خنده منفجر شود. خیلی جالب بود که با وجود اینکه میگفتتند باید مراقب حرف زدنشان باشند، خودش داشت خیلی بیدقت و راحت حرف میزد.
یو ایلهان به تعقیبشان ادامه داد. او میتوانستخود نا یونا را ببیند که در حالی کهمراقب لب و لوچهاش را آویزان کرده بود غرغر میکرد.
«میتونیم فقط بگیم پاداشحتماً ماموریت بهشته. تازه، هر جورمگه حساب میکنم، اون پسرِ خوبیههههه.»
«واقعاً برام سواله که بانمیکرد این قیافهات، چطور تا این سنکجا اینقدر ساده و معصوم بزرگ شدی.»
«برای اینه کههمین اوپا و میرهاطلاعات ازم محافظت کردن!»
«عمراً.»
به نظر میرسید شرایط خاص خودشان را داشتند. گذشته ازمشکل این، سم؟ یعنی آنها از همان اول به خاطر عقربهاخیلی اینجا بودند و نه ترولها؟ یو ایلهان به ارتا نگاه کرد.
«اگه صادقانههمه بگی واقعاً چهنمیکرد اتفاقی افتاده، میبخشمت.»
[نمیدانستم. واقعاً نمیدانستم. مگر قبلاً نگفتم که فکر میکردم اینخود سیاهچالی است که فقط ترولها در آن زندگی میکنند؟! پسزدنمون لطفاً اینطور از بالا به من نگاه نکن. دارد کلافهام میکند.]
«دارم بیشتر شک میکنم. حتی با اینکه دارمخود با پیشبینی کردنشون حرکت میکنم، فکر میکنم شاید یهحرف پیشزمینه دیگه چیده شده باشه تا منو عذاب بده.»
[لطفاً بس کن. فکرحتماً کنم کلمه پیشزمینه ممکندیدی است باعث فروپاشی گشتالت شود.]
یو ایلهان حتی درکمکمون حین گفتگو با ارتا همبپرسه به فکر کردن ادامه میداد.
اگر بحث سم بود، او بعد از کشتن عقرب شنی غولپیکر یکی بهناعادلانه دست آورده بود. مگر همان را نمیخواستند؟ یک نوع سم متفاوت؟ یا یک نوعهاجین قویتر؟ هرچند اگر نوع دیگری میخواستند مشکلی نبود، اما اگر یک سم قویتر میخواستند...
«عالیه، اوندرباره قطعاً یهاطلاعات هیولای رده سومه.»
[میدانستم این را میگویی.]
یو ایلهان هیجانزده شد. تعقیبنمیکرد کردن آنها واقعاً انتخاب فوقالعادهای بود!کجا هرچند کمی آبزیرکاهانه به نظر میرسید!
[فکر کنم یکهمین عقرب میخواهد بهاطلاعات آنها کمین بزند.]
«عقربها مال منن.»
یو ایلهان در حالی که این جمله را مثل یوزپلنگی کهمردونه به دنبال یک کلوچه آردی است به زبان میآورد، سلاحی بیرون کشید.بگی چیزی که بین شکافهای دستکشش جاسازی شده بود، سیخهای قلب فلزی بودند.
[الان میتوانم عصبانی شوم؟]
«این فقط یه آزمایشه تا قدرتاطلاعات و کارایی آیتمی که با قلبهایبقیه فلزی ساخته شده رو تایید کنم.»
[آزمایشی برای تحقیق در مورد اینکهممکنه چطور میتوانی با سیخهای فلزی درنظر یک ژست خفن قرار بگیری نیست؟]
«خیلی خوب منو میشناسی... چندمیاومد ده سال طول کشید تامشکل لیتا بتونه دستم رو بخونه.»
(یادداشت مترجم: به یاد داشته باشیدبگه که در چند دهه اول، لیتاازش به صورت ۲۴ ساعته پیش او نمیماند)
با این حال، حتی با وجود اینکه دستش روخودی شده بود، هیچ برنامهای برای توقف کارش نداشت! اگر ارادهاشحرف اینقدر ضعیف بود، از همان اول این کار را نمیکرد.
یو ایلهان با یک عزمداریم و اراده بیفایده، چهار سیخ قلبناعادلانه فلزی را از دستکشش پرتاب کرد.
با ترکیب قدرت مهارت پرتاب سطح مکس و گزینه حمله غافلگیرانهای که به زرهشوگرنه متصل بود، ۴ سیخ قلب فلزی با قدرتی باورنکردنی برای چند سیخ ساده، هوازدن را شکافتند و سپس در سر عقربی که داشت دزدکی حرکت میکرد فرو رفتند.
[شما ۶۹۷,۲۹۰ تجربه به دست آوردید.]
«آه، من به یهاطلاعات مقدار مشخص نیاز داشتم، امابرای با یه ضربه کشته شد.»
[در اینوسوسهاش مورد هیچحتماً نظری نمیدهم.]
از آنجا که هنوز با نا یونا و همراهش فاصله داشتند، آن دواستفاده متوجه عقرب شنی نشدند. البته، آنها همچنین نمیدانستند که یو ایلهان سیخهای قلبناعادلانه فلزی را پس گرفته و جسد عقرب را داخل کیف دوشیاش گذاشته است.
«اما چرا فرشته همراهشون متوجه مااطلاعات نمیشه؟ تازه، دفعه قبل هم بهشونبقیه کمین زدن، چرا فرشتههه هیچ کاری نکرد؟»
[فرشتگان نمیتوانند از تمام قدرت خود روی زمین استفاده کنند. علاوه بر این، مگر دفعه قبل به تو نگفتم؟باشیم کارهای زیادی از دست یک فرشته نگهبان برنمیآید. دخالت بیش از حد در زندگی انسانها برخلاف قوانین بهشت است،راحت بنابراین حتی اگر از یک کمین مطلع باشیم، نمیتوانیم جلوی وقوع آن را بگیریم. هرچند، اطلاع دادن مشکلی ندارد.]
«پس بهوسوسهاش عبارت دیگه،حتماً تو بیفایدهای.»
[کوک.]
آنها به تعقیب کردن نا یونا ادامه دادند.ممکنه در حالی که فاصلهای نامشخص را حفظ میکردندهمیشه و عقربهایی را که به دنبالشان میآمدند شکار میکردند.
[شما ۶۵۳,۷۵۵ تجربه به دست آوردید.]
«همونطور که انتظار میرفت، اگهنمیکرد با یه حمله دوربرد سریعمیخوایم حمله کنم، زیاد متوجهم نمیشن.»
[اگر در همین موقعیت با مسلسلاطلاعات شلیک میکردی، متوجه تو میشدند. حملاتبقیه با سیخ به شکل غیرمنتظرهای موثر هستند.]
ارتا نمیخواست این را بپذیرد، اماممکنه یک حمله پنهان در حین پنهانکارینظر گاهی اوقات وضعیت پنهانکاری را حفظ میکرد.
دقیقتر بگوییم، اگر دشمن تا لحظه مورد حمله قرار گرفتن نداند توسط چهباشه چیزی به او حمله شده، شانس بالایی برای حفظ پنهانکاری وجود داشت. البته،میتوانست این یک مسئله احتمالی بود، بنابراین او نمیتوانست کاملاً به آن تکیه کند.
[اگر بخواهی به سمتکمکمون هیولاهای رده سوم سیخمیخواد پرتاب کنی، عصبانی میشوم.]
«نمیکنم. واقعاًتازه این کاردرباره رو نمیکنم.»
و مدتی گذشت تا اینکهداریم مرد و زن متوجه شدند اتفاقناعادلانه عجیبی در حال رخ دادن است.
«چرا کمین عقربها کمتر شده؟»
«نمیدونم. شاید زمینمیدیم تغییر کرده؟ هنوزم بعضیهمون وقتا ترولها رو میبینیم.»
«اگه اون عقربهمین عظیمالجثه هم غیبشاطلاعات بزنه بد میشه.»
«عقرب عظیمالجثهدرباره نیست، اسمشاطلاعات شکارچی مرگ غولپیکره.»
انتظارات یو ایلهان با شنیدن این نام ترسناک که بهمشکل نظر میرسید قطعاً یک هیولای رده سوم است، بالا رفت.خیلی با این حال، مکالمه بعدی انتظاراتش را در هم شکست.
«میتونیم تنهایی بکشیمش؟»
«هر چی باشه آخرش یه هیولای ردهداریم دومه. تازه، اگه نتونیم از پسش بربیایم، فقطبرسه عقبنشینی میکنیم. طومار رو که داری، مگه نه؟»
«بهتره تو نگهش داری، اوپا.»
«میخوای مثل دفعهمیکردم قبل دوباره گیرپیشمون یه عقرب بیفتی؟»
«اون باید مقدمهایمیدیم برای ملاقات بابگه شوالیه تاریکی میبود!»
«خفه شو.»
دث استاکر غولپیکر یه هیولای کلاس دومخودی بود؟ با اینکه همچین اسم خفن وهمیشه طولانیای داشت، فقط یه کلاس دوم ساده بود؟!
دلش میخواست یقه کانگ هاجین رو بگیره و سرش داد بزنه تا مطمئن بشهوگرنه که واقعاً یه هیولای کلاس دومه یا نه، اما به زور خودش رو کنترلزدن کرد. اونا هیچ گناهی نداشتن، فقط یو ایلهان پیش خودش دچار سوءتفاهم شده بود.
یو ایلهان با ناامیدی ونمیکرد صدایی خسته زیر لب غرولند کرد.کجا نگاهش به افق دوخته شده بود.
«پس اونو میذارم برای خودشون.»
[اون چیه؟درباره اوه، پیداشاطلاعات شد، نه؟]
کاملاً مشخص بود که این موجودی که بهش میگفتن دث استاکر غولپیکر،داشته مهارتی مربوط به پنهانکاری داشت. همین که یو ایلهان زودتر متوجهش شدهکمی بود و ارتا با یک قدم تأخیر، این موضوع رو ثابت میکرد.
[چرا بعداً خدای پنهانکاری نمیشی؟]
«اگه منو به همچین چیزی تبدیلاطلاعات کنی، تو رو مال خودم میکنمبقیه و کاری میکنم تمام عمرت زجر بکشی.»
[مـ... مگه میتونی؟سیاهچالها اگه میتونی، خبممکنه چرا امتحانش نمیکنی...؟]
گونههای ارتا سرخ شد. از اونجایی که داشت خودش رو بابت این فکر که «شاید اونقدرها همپیش بد نباشه» سرزنش میکرد، منظرهی دث استاکر غولپیکر رو که با سرعت زیاد در حال عبور ازمکالمه ارتفاعات بود، از دست داد. حوالی همون موقع، کانگ هاجین و نا یونا هم متوجه حضورش شدن.
«کوهک، دلیل اینکه مابهای معمولینمیکرد پیداشون نشد اینه که یهمیخوایم باس این دور و بر بود!»
«واو، چقدر بزرگه.»
«الان وقتدرباره تعجب کردن نیست.داریم باف! زود باش!»
«چشم! اوپاوسوسهاش رو قویترحتماً کن، یااااپ!»
این ورد خوندن مثل همیشه بیربط و مسخره بود! با اینکجا حال، تأثیرش کاملاً قطعی بود. مردی که سپر در دست داشت،خودی با قدرتی غیرقابلقیاس با قبل، به سمت دث استاکر غولپیکر هجوم برد!
«ایاااااااااپ!»
هجوم کانگ هاجین به سمت عقرب با اونخود باف، منظرهی باشکوهی بود؛ مثل حمله دون کیشوتمراقب به آسیاب بادی، و یه جنگجو به یه اژدها.
تازه، یه راهبهی ضعیف هم پشت سرش بود که هرمشکل دو دستش رو به هم گره کرده بود و به اونخوشگلم مرد ایمان داشت! این دقیقاً شخصیت اصلی یه داستان فانتزی بود.
با دیدن این صحنه،کمکمون یو ایلهان حسودیش گلمیخواد کرد و سرش رو برگردوند.
«بیا بریم. اصلاً دلمدرباره نمیخواد اگه بهشون باختمممکنه چیزی رو باهاشون شریک بشم.»
[باید همین کار رو بکنیم. با توجه به حرفهاشون،برای به نظر میرسه حتی اگه تو خطر هم بیفتن راهیباشیم برای فرار دارن. دیگه مهم نیست بهشون ببازی یا نه.]
درست همون لحظهای که یومیاومد ایلهان نگاهش رو از مبارزهمشکل بین عقرب و زوج جنگجو-راهبه گرفت...
ناگهان سایهی واقعاًمیدیم عظیمی رو دید کههمون روی سرشون افتاده بود.
یو ایلهان پرسید:همین «ارتا. فکر میکنی اونداریم ترول هم کلاس دومه؟»
[جواب منو میخوای؟]
«نه.»
یو ایلهان در حالی که به ترولی نگاه میکردبپرسه که هیکل عظیمش برای له کردن همزمان نا یونا،سیاهچالها کانگ هاجین و دث استاکر غولپیکر کافی بود، لبخند زد.
«میکشمش تاتازه نیازی بهدرباره جواب دادنت نباشه.»
و بدون ذرهای تردید،اطلاعات پایل بانکر رو ازخود کیف کراسش بیرون آورد.
[پایل بانکر ضربه مهلک بهشت دیوانه]
[رتبه - منحصربهفرد]
[قدرت حمله - مرحله ۵: ۶,۲۰۰]
[ویژگیها - ۵۰٪ افزایش در حمله، ۱۰۰٪ افزایش در نفوذپذیری، نابودی پس از استفاده]
[پایداری ۱/۱]
[یک سلاح مخرب که تمام توانش در یک حمله متمرکز شده است. ساختار ناپایداری دارد که پس از یک شلیک در هم میشکند، اما حمله این سلاح خودتخریبگر، هدفش را نیز نابود خواهد کرد.]
دستورزی مانایی که انجام داده بود ساده بود. او پایداری پایل بانکر رو نادیده گرفت و کاری کرد که بتونه بارگذاری مرحله پنجمکانگ رو تا زمان شلیک یک گلوله تحمل کنه. اگه به سنگهای جادو و مواد اولیهای که تو این سلاح به کار رفته بود فکرمیتونیم میکرد، این واقعاً یه اقدام جسورانه بود، اما یو ایلهان نمیخواست فقط به خاطر صرفهجویی تو چند تا متریال، با بدترین نتایج روبرو بشه.
از اونجایی که حتی مهمات هم با استفاده از یهداریم سنگ جادوی کلاس دوم ارتقا پیدا کرده بود، این پایلباید بانکر هیچ فرقی با گرونترین آیتم مصرفی روی زمین نداشت.
«واو، فقطازش با دستکنیم گرفتنش دستام میلرزه.»
[کی بهت گفتبرای همچین تغییرات احمقانهاینظر روش پیاده کنی؟]
«ولی فکر نمیکنم بدونداریم این بتونم اون ترولبرای رو بکشم. اینطور نیست؟»
[دقیقاً به خاطر همینه که اینقدر کلافهام.درباره انگار تمام چیزهایی که میسازی رو بعدبرای از خوندن آیندهای که در انتظارته، درست کردی!]
یو ایلهان فقط بهکنیم این غرغرهای ارتا کهسیاهچالها شبیه غرغر نبود، خندید.
با این حال، اوضاع اونقدرها هم آروم نبود. کانگ هاجین از قبل درگیر مبارزه با دث استاکرتیز غولپیکر شده بود و نا یونای دستوپاچلفتی اصلاً متوجه نزدیک شدن یه ترول غولپیکر بهشون نشده بود.ادامه در مقابل، ترول غولپیکر از قبل گرز فلزیش رو بالا برده بود تا اونها رو له کنه.
[یو ایلهان،سیاهچالها برات آرزویداریم موفقیت میکنم.]
«داری درازش مورد چیکنیم حرف میزنی؟»
علاوه بر این، یه چاشنی نهایی هم وجود داشت که تا الان نگهش داشته بود. اونناعادلانه چیزی نبود جز مهارت قدرت فوقبشری! یو ایلهان بلافاصله مهارت رو فعال کرد. بدون استفاده ازخنده مانا، تمام عضلات بدنش قبل از اینکه شروع به ساطع کردن گرما کنن، به هم پیچیدند.
گوشتی که یو ایلهان تا حد افراط خورده بود، به منبعحرف انرژی عضلات تبدیل شد و سوخت. با اینکه در ظاهر تغییرمنفجر زیادی دیده نمیشد، اما خودش میدونست. این مهارت یه برگ برنده بود!
[مهارت قدرت فوقبشری فعال شد. به مدت ۳ دقیقه، تواناییهای فیزیکی ۳۰٪ افزایش مییابد، اما پس از پایان این مدت، قدرت عضلانی شما به مدت ۱۰ دقیقه ۵۰٪ کاهش خواهد یافت.]
او به نرمی از رویتازه زمین پرید. از قبل به آزمایشممکنه کردن قدرت پرش خودش عادت داشت.
یو ایلهان که با تمام توانش پریده بود، شجاعانه به سمت بالا شلیکباشیم شد؛ مثل یه شاتل فضایی که پر از ارادهی بشریت بود. تو هرمیگفت دو دستش پایل بانکری قرار داشت که تا مرحله پنجم بارگذاری شده بود.
{ترول، شکار میکنه.}
ترول در حالی کهکنیم چیزی نامتناسب با هیکلش میگفت،اطلاعات گرزش رو محکم کوبید پایین.
«ها؟ آه،ازش ترول! اوپا،کنیم برگرد! برگرد عقب!»
«منظورت از برگرد چیه! وای!»
{کوهیوااااااااک!}
در حالی که نا یونا، کانگهمین هاجین و دث استاکر غولپیکر بعدخودی از درک موقعیت داشتن جیغ میکشیدن...
«این یهازش کمین با ضریبتازه موفقیت ۱۰۰ درصده!»
یو ایلهان که تا بالای سرنظر ترول پریده بود، با جسارت تمامزدنمون پایل بانکر رو روی سرش کوبید!
یادداشت نویسنده:
فروپاشی گشتالت: ۱۰۰ بار زیر لب بگوهمون «سفید برفی». اگه بعدش نویسنده رو پیداکنیم کردی، اونوقت نویسنده ازت یه سؤال میپرسه...!
یادداشت مترجم:
جای حساس تموم شد!!!!
حیف این جای حساس...