---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 31: من هم به سیاه‌چاله‌ها می‌روم • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 31: من هم به سیاه‌چاله‌ها می‌روم

0

زمان به سرعت سپری شد.

دلش می‌خواست هرچه زودتر پایل بانکر را امتحان کند، اما هنوز کارهای زیادی‌رفتن​ برای انجام دادن داشت. گذشته از ساخت تله‌های ویرانی، چیزهای بسیار دیگری مثل‌تأثیر​ تجهیزات دفاعی کمکی، سلاح‌های جانبی یا وسایل دیگر برای شکار امن هیولاها وجود داشت.

در نهایت، او بیش از یک ماه‌یافت​ در کارگاهش ماند. (یادداشت مترجم: به خاطر‌بسازید​ همین کارهاست که بقیه می‌تونن بهش برسن.)

[تله ویرانی زیرزمینیِ دقیق و ظریف تکمیل شد.]

پنجره سیستم

[مهارت دست‌ورزی مانا به سطح ۲۴ ارتقا یافت. اکنون می‌توانید آرتیفکت‌های بهتری با مانای کمتر بسازید.]

پنجره سیستم

مدت نامعلومی از زمانی‌داد​ که به ساخت تله‌های‌چندمیه​ ویرانی عادت کرده بود، گذشت.

یو ایل‌هان با سردرگمی سرش را کج کرد؛ روند دست‌ورزی‌نشتی​ مانا در مقایسه با اولین باری که آن را انجام‌هستند​ داده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد.

[دوباره... دوباره‌قضیه​ هر دو‌فرشته‌ها​ ویژگی را دارد.]

[باید چیدمان تله‌ها را‌مانا​ تغییر دهیم. ممکن است‌اکنون​ با یک سرریز مواجه شویم.]

چه فرشتگان هول کرده بودند چه‌پرسید​ نه، یو ایل‌هان در سکوت تله ویرانی‌بسازیم​ را تحویل داد و از ارتا پرسید:

«این چندمیه؟»

[هفدهمی. برنامه این است... یعنی بود که ۱۱‌بله​ تای دیگر بسازیم، اما به لطف توانایی تو،‌جریان​ به نظر می‌رسد این تعداد کمتر خواهد شد.]

«به خاطر‌مهارت​ همون قضیه سرریزه‌سطح​ که فرشته‌ها گفتن؟»

[واقعاً تیزهوشی. بله،‌تحویل​ درست است. به‌پرسید​ خاطر سرریز است.]

سرریز. نشتی‌قضیه​ به دلیل فراتر‌گفتن​ رفتن از ظرفیت.

سیاه‌چاله‌ها؟ نه،‌قضیه​ جریان مانای مختص‌گفتن​ به تله‌های ویرانی.

[تله‌های ویرانی که تو می‌سازی بیش از حد استثنایی هستند.‌آرتیفکت‌های​ نه تنها مقیاسشان بزرگ است، بلکه حتی تأثیر تله‌های ویرانی‌بود​ که از قبل روی زمین پراکنده شده‌اند را هم افزایش می‌دهند.]

«منظورت اینه که‌تحویل​ زیادیش هم مثل‌پرسید​ کم بودنش دردسرسازه؟»

[اگر یک تله ویرانیِ واحد، هیولاهای بیشتری را از محدوده وسیع‌تری فرابخواند، در نهایت‌ظرفیت​ یک تله ویرانیِ مازاد باقی می‌ماند. فرض کن تله ویرانی‌ای وجود داشته باشد که‌روی​ با وجود نبود هیچ هیولایی، برای جذب آن‌ها مانا پراکنده کند. چه اتفاقی خواهد افتاد؟]

«...نکنه به جای‌سرریزه​ هیولاها، آدما گرفتار بشن‌تیزهوشی​ یا یه همچین چیزی؟»

[خوشبختانه، نه.]

ارتا که تصورات ترسناک‌داد​ یو ایل‌هان را رد کرده‌هفدهمی​ بود، با لبخندی تلخ گفت:

[ثبت‌های تصادفی آکاشیک رکورد و جریان‌واقعاً​ مانا در تله‌های ویرانی با یکدیگر در‌رفتن​ هم می‌آمیزند تا هیولاهای جدیدی خلق کنند.]

«گفتم یه‌قضیه​ جوری بگو که‌گفتن​ راحت‌تر بشه فهمید.»

[یک هیولای باس فوق‌العاده‌مانا​ قوی، تله ویرانی را‌اکنون​ می‌بلعد و ظاهر می‌شود.]

«خوبه، خیلی سرراست‌تر شد.»

[...مدام این حس به‌فرشته‌ها​ من دست می‌دهد که داری‌درست​ سعی می‌کنی مرا رام کنی.]

«تخیلات خودته.»

حداقل حالا‌مهارت​ می‌دانست که سرریزها‌سطح​ چقدر وحشتناک هستند.

صادقانه بگویم، دلش می‌خواست تا مدتی از رویارویی با هیولاهای رده سوم طفره برود. او برای مبارزه با‌تعداد​ آن پلنگ سیاه که به دلیل تخصصش در پنهان‌کاری، نقطه‌ضعفش را آشکارا به او نشان داده بود، حسابی به‌می‌سازی​ دردسر افتاده بود و اگر هیولایی وجود داشت که این‌طور نبود... فقط تصورش هم او را به وحشت می‌انداخت.

[به همین دلیل است که ما مختصات تله‌های ویرانی را برای‌دلیل​ جلوگیری از سرریز تنظیم می‌کنیم. پس از محاسبه، به نظر می‌رسد‌مقیاسشان​ که تنها با ساخت ۸ تله دیگر، کار تمام خواهد شد.]

[هاا، واقعاً. این یک مشکل است، چون روی‌بله​ زمین فقط اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی رخ می‌دهد. ارتا،‌جریان​ لطفاً آن شخص را به خوبی مدیریت کن.]

آیا این از آن درگیری‌های رایج بین همکاران بود؟ همان لحظه که این‌کمتر​ فکر از ذهن یو ایل‌هان گذشت، ارتا یکی از دستانش را بالا برد.‌روند​ در دستانش، نور جمع شد تا شکلی شبیه به شمشیر به خود بگیرد.

با این حال، صدایی که پس‌پرسید​ از آن از دهانش خارج شد،‌تای​ تیزتر و سردتر از آن شمشیر بود.

[تو مأموریت خودت‌سرریزه​ را انجام بده، شیوتا.‌تیزهوشی​ فقط مأموریت خودت را.]

[...بسیار خب.‌قضیه​ همین کار‌فرشته‌ها​ را می‌کنم.]

وقتی آن فرشته با چهره‌ای خشک و منقبض به عقب پرید، یو ایل‌هان هم متوجه شد که ارتا در حال حاضر عصبانی است.‌سردرگمی​ به نظر می‌رسید بقیه فرشتگان هم متوجه این موضوع شده بودند، چرا که شروع کردند به سرزنش کردن شیوتا و دلداری دادن به‌شویم​ ارتا. آن صحنه کاملاً خنده‌دار بود. یو ایل‌هان خندید و با خودش فکر کرد که کارهای فرشتگان تفاوت چندانی با کارهای انسان‌ها ندارد.

پس از آن زنجیره از هیاهو، فرشتگان در حالی که تله‌های ویرانی را در دست‌توانایی​ داشتند، آنجا را ترک کردند. ارتا که به رفتنشان نگاه می‌کرد، تنها پس از ناپدید‌دلیل​ شدن کامل حضور فرشتگان، شمشیر نوری‌اش را محو کرد و سپس بدنش را کوچک کرد.

سپس، با یو‌سرریزه​ ایل‌هان که بی‌حرکت‌واقعاً​ ایستاده بود صحبت کرد.

[فکرش را بکن، ما که قرار‌واقعاً​ بود بر احساساتمان غلبه کنیم، به این‌رفتن​ روز افتادیم... تو واقعاً شگفت‌انگیزی، یو ایل‌هان.]

«هی! چرا‌مهارت​ ترکش‌هاش به‌مانا​ من می‌خوره؟!»

[مگر واضح نیست؟‌تحویل​ همین الان، آن فرشته‌این​ به تو حسادت می‌کرد.]

با شنیدن حرف‌هایش، فکر کرد که شاید بشود‌بله​ این‌طور هم برداشت کرد. با این حال، یو‌جریان​ ایل‌هان تنها لبخند کوچکی زد و چکش را برداشت.

«باعث افتخاره. به هر حال، اگه‌واقعاً​ پاداش‌هام رو درست و حسابی بگیرم،‌فراتر​ قصد ندارم خودم رو قاطی کارهاشون کنم.»

[ما در حال حاضر‌مانا​ مشغول انتخاب پاداش‌ها هستیم.‌اکنون​ و در میان آن‌ها...]

«در میان اونا؟»

[دو چیز هست‌سرریزه​ که باید از‌واقعاً​ قبل به تو بگویم.]

«چیه؟ چیه؟»

چشمان یو ایل‌هان شروع به درخشیدن کرد. ارتا فکر کرد‌آرتیفکت‌های​ که او کاملاً بامزه به نظر می‌رسد، اما به سرعت سرش‌گذشت​ را تکان داد و این فکر را از سرش بیرون کرد.

[اولین مورد، اطلاعات است.]

به محض شنیدن این‌فرشته‌ها​ حرف، حالت چهره یو‌بله​ ایل‌هان در هم رفت.

«من هیچ‌چیزی‌قضیه​ غیر از‌فرشته‌ها​ آیتم قبول نمی‌کنم.»

[اما اگر‌مهارت​ گوش کنی،‌مانا​ نظرت عوض می‌شود.]

کلمات مطمئن ارتا او را ناامیدتر‌پرسید​ کرد. با این حال، حرف‌های بعدی‌تای​ او واقعاً باعث شد نظرش عوض شود.

[این اطلاعات مربوط به مکان سیاه‌چاله‌ای است که‌بله​ می‌توانی در آن فلزی را به دست آوری‌جریان​ که به تازگی روی زمین ظاهر شده است.]

«بهم بگو!»

[می‌دانستم این را می‌گویی.]

نیزه فولادی‌اش چقدر زجر کشیده بود؟ او هیولاهای رده سوم را‌یعنی​ با سلاحی کشته بود که در قرون وسطیِ زمین استفاده می‌شد، بنابراین‌فرشته‌ها​ نیازی به توضیح نبود که این نیزه چقدر فشار تحمل کرده است.

بله، حالا وقت‌سرریزه​ آن بود که‌واقعاً​ به آن استراحت بدهد!

[دومین مورد یک کیف است.]

در حالی که یو ایل‌هان هیجان‌زده بود، ارتا آیتمی‌می‌توانید​ را از اینونتوری جادویی‌اش بیرون آورد. یک کیف دوشی‌عادت​ چرمی مشکی بود که اصلاً بزرگ به نظر نمی‌رسید.

«...می‌خوای این رو با‌داد​ خودم این‌ور و اون‌ور‌چندمیه​ ببرم؟ برای مد و تیپ؟»

[این آیتمی است که جادوی گسترش فضایی روی‌بله​ آن اعمال شده. می‌توانی حدود ۱۰۰۰ تا از‌جریان​ آن پایل بانکرها را در آن جا بدهی.]

کیف دوشی واقعاً کوچک بود. به نظر نمی‌رسید هرچقدر‌درست​ هم که آن را بکشد حتی یک خربزه در‌می‌سازی​ آن جا شود، بنابراین یو ایل‌هان با احتیاط پرسید:

«ولی فکر کنم‌دست‌ورزی​ موقع گذاشتن وسایل‌ارتقا​ توش پاره بشه...؟»

[اگر پاره شد، یک‌داد​ پاداش جایگزین به تو‌چندمیه​ می‌دهم، پس لطفاً امتحان کن.]

او امتحان کرد.

جا شد.

حالا که دست به کار شده‌ارتقا​ بود، سعی کرد ست نیزه‌های شکارچی‌مانای​ پلنگ را هم داخل آن بگذارد.

جا شد.

با این اوصاف،‌سرریزه​ حتی یک فیل هم‌تیزهوشی​ در آن جا می‌شد.

«اووووووووووه!»

[مثل دهاتی‌ها‌مهارت​ رفتار می‌کنی،‌مانا​ پس بس کن.]

«ارتا، عاشقتم!»

[مـ، من‌قضیه​ نیازی به چنین‌گفتن​ عشق ارزانی ندارم!]

البته، یو ایل‌هان دیگر به حرف‌های ارتا گوش نمی‌داد. او از کش لاستیکی غول، چرم‌ها و سلاح‌های ساخته شده‌استثنایی​ از استخوان شروع کرد و به نظر می‌رسید که بیل‌ها، کلنگ‌ها و تمام تجهیزات کارگاه را یکی‌یکی داخل کیف‌دردسرسازه​ می‌گذارد و در نهایت، تنها زمانی آرام گرفت که چیزی نمانده بود کل کارگاه را هم داخل آن جا دهد.

ارتا با رضایت به او نگاه‌ارتقا​ کرد و بعد، وقتی چیزی به‌مانای​ یادش آمد، به او هشدار داد.

[می‌توانی فقط با یک فکر، هر آیتمی را از داخل کیف بیرون بیاوری. با این حال،‌نظر​ لطفاً در استفاده از آن مراقب باش. مهم نیست چقدر جادوی گسترش فضایی روی آن اعمال‌رفتن​ شده باشد، ظرفیتش حدی دارد و هیچ جادوی کاهش وزنی هم روی آن قرار نگرفته است.]

حالا که این را شنیده بود، حس کرد کیف سنگین‌تر از زمانی شده‌رفتن​ که هیچ‌چیز داخلش نبود. با این حال، از آنجا که بدن فیزیکی‌اش به‌طور‌تأثیر​ مافوق‌طبیعی تقویت شده بود، حمل چیزی حدود ۱ تن حتی قلقلکش هم نمی‌داد.

لحظه‌ای که این فکر‌فرشته‌ها​ از سرش گذشت، جرقه‌ای در‌درست​ ذهن یو ایل‌هان زده شد.

«هی، فکر کنم می‌تونم از این به‌عنوان‌یافت​ سلاح استفاده کنم! می‌تونم ده‌ها تن خرت‌وپرت‌بسازید​ بریزم توش و بعد تو هوا بچرخونمش!»

[احتمالاً در کل‌تحویل​ دنیا فقط تویی که‌این​ می‌توانی این‌طور فکر کنی.]

حالا که کیفی به دست آورده بود که می‌توانست‌درست​ بدون نگرانی سنگ‌های معدنی‌اش را داخلش بگذارد، دیگر نیازی‌می‌سازی​ به تردید نبود. یو ایل‌هان همان‌طور کارگاه را ترک کرد.

البته فراموش نکرد تله ویرانی‌ای که از قبل ساخته بود را هم با‌رفتن​ خود ببرد. این برای آن بود که اگر فرشتگان بعد از بازیابی پیش‌تأثیر​ او آمدند، حتی اگر در کارگاه هم نبود بتواند دست‌ورزی مانا را پیش ببرد.

از آنجا که سیاه‌چاله‌ها هنوز کاملاً فعال نشده‌اکنون​ بودند، دنیا همچنان به همین شکل بود. تاریخ‌نامعلومی​ بشریت از زمان فاجعه بزرگ متوقف شده بود.

حتی در کشورهایی که سیاه‌چاله‌ها به‌درستی جایگاه خود را پیدا کرده بودند،‌تای​ همچنان تهدید ظهور هیولاها وجود داشت، بنابراین دولت‌ها توصیه می‌کردند که مردم‌گفتن​ قبل از بازگشت، حداقل رده اول را در دنیاهای دیگر به دست بیاورند.

«خیابون‌ها واقعاً خالین.»

[آیا یاد روزهای جاماندنت افتادی؟]

«یه کم.»

یو ایل‌هان این‌تحویل​ را گفت و‌پرسید​ لبخند کوچکی زد.

«اما الان فرق‌سرریزه​ می‌کنه. چون همه‌چیز‌واقعاً​ داره تغییر می‌کنه.»

با زمانی که مجبور بود با اضطراب منتظر بازگشت بشریت بماند فرق داشت. زمانِ متوقف‌شده حالا جریان یافته‌می‌سازی​ بود و افرادی مثل امپراتریس که روی زمین مانده بودند تا با هیولاها بجنگند، و کسانی که قدرتشان‌زیادیش​ را در دنیاهای دیگر به دست آورده بودند، همه داشتند تلاش می‌کردند. چون این را می‌دانست، احساس تنهایی نمی‌کرد.

مکانی که ارتا به او گفته بود خوشبختانه در کره قرار داشت. اگرچه در حالت عادی‌نامعلومی​ مشکلی نبود که در یک کشور خارجی باشد، اما در بسیاری از کشورها وضعیت اضطراری اعلام شده‌تمام​ بود. او نمی‌توانست سوار کشتی یا هواپیما شود، بنابراین شاید مجبور می‌شد از ساختن آن‌ها شروع کند.

[پس منظورت این است‌داد​ که اگر در یک کشور‌هفدهمی​ خارجی بود، یک کشتی می‌ساختی...]

او حرف‌های ارتا را نادیده گرفت و دوید. در حالی که بدون‌فراتر​ استراحت می‌دوید، مدام سرعتش را بیشتر می‌کرد و با خودش فکر می‌کرد‌بلکه​ که اگر دنیا دوباره به حالت عادی برگردد، حتماً یک ماشین می‌خرد.

هرچند می‌توانست افسران پلیس در حال گشت‌زنی، سربازان و چند کاربر توانایی معمولی را‌ظرفیت​ ببیند، اما کاملاً بی‌معنی بود چون آن‌ها نمی‌توانستند متوجه حضور یو ایل‌هان شوند. او‌روی​ از اینکه به خاطر عادت کردن به این وضعیت دیگر احساس ناراحتی نمی‌کرد، ناراحت بود.

[شاید کمی ناگهانی باشد.]

در حالی که یو ایل‌هان به‌پرسید​ حوالی یک تپه بی‌نام نزدیک می‌شد،‌تای​ ارتا ناگهان شروع به صحبت کرد.

[می‌دانی هیولاهایی که‌سرریزه​ روی زمین نبودند‌واقعاً​ چطور ظاهر می‌شوند؟]

«مگه نگفتی اگه غلظت‌فرشته‌ها​ مانا به یه حد‌بله​ خاصی برسه پیداشون می‌شه؟»

[آن ابتدایی‌ترین پیش‌نیاز است.]

ارتا با‌سکوت​ این حرف شروع‌ارتا​ کرد و پرسید.

[روی یک کیسه‌سرریزه​ برنج دور انداخته‌شده‌واقعاً​ چه چیزی ظاهر می‌شود؟]

«شپشک برنج.»

[در یک اتاق کثیف که‌سطح​ تکه‌های چیپس بدون تمیز شدن‌آرتیفکت‌های​ در آن پخش شده باشد چطور؟]

«سوسک.»

[دقیقاً همین‌طور است.]

«منظورت رو فهمیدم،‌سرریزه​ ولی واقعاً بدترین مثال‌های‌تیزهوشی​ ممکن رو انتخاب می‌کنی.»

احتمالاً می‌خواست بگوید که هیولاها در محیطی تولید می‌شوند که‌آرتیفکت‌های​ برای زندگی‌شان مناسب‌ترین باشد. هرچند شپشک‌های برنج و سوسک‌ها فقط در‌گذشت​ محیط‌های مناسب خودشان می‌خزند، اما خب، تصویر کلی تفاوت چندانی نداشت.

یو ایل‌هان در حالی که مسیر کوهستانی‌این​ را نادیده می‌گرفت و با استفاده از صخره‌ها‌توانایی​ و درختان به بالا می‌پرید، از او پرسید:

«ولی چرا یهو این بحث رو‌واقعاً​ پیش کشیدی؟ در حالی که هیچ‌فراتر​ هیولای جدیدی روی زمین وجود نداره.»

[نه، ظاهر شده‌اند.]

«ها؟ چی گفتی؟»

[ها؟]

ارتا سرش‌قضیه​ را کج‌فرشته‌ها​ کرد و گفت.

[نه تنها همه هیولاها در دسته‌بندی شکل حیات قرار نمی‌گیرند... بلکه‌دلیل​ برای اینکه فلز جدیدی به دست بیاوری، باید هیولاهایی که داخل سیاه‌چاله‌ای‌بزرگ​ که واردش می‌شوی زندگی می‌کنند را بکشی و قلبشان را استخراج کنی.]

«ها؟ چی گفتی؟»

[خیلی هم خوب شنیدی.]

با اینکه خودش را به کری زد، اما روی ارتا اثری‌دلیل​ نداشت. لعنتی، باید همون موقعی که گفت می‌تونم یه فلز جدید‌مقیاسشان​ «به دست بیارم» و هیچ حرفی از معدن‌کاری نزد، دوزاریم می‌افتاد!

لحظه‌ای پس از فریاد یو ایل‌هان، او در نهایت از‌نشتی​ راه رفتن ایستاد. او به میانه کوه رسیده بود و‌هستند​ دقیقاً جلوی سیاه‌چاله‌ای که ارتا به او گفته بود قرار داشت.

سیاه‌چاله به شکل یک گرداب خاکستریِ تار در مقابل یک‌آرتیفکت‌های​ غار قرار داشت و لحظه‌ای که آن را پیدا کرد،‌بود​ متن [دسترسی محدود برای افراد زیر سطح ۵۰] ظاهر شد.

البته، سطح‌سکوت​ یو ایل‌هان‌داد​ هنوز ۳۶ بود.

«هی.»

[فکر می‌کنی‌قضیه​ چه کسی‌فرشته‌ها​ همراهت است؟]

«یه فرشته مایه خجالت.»

[من یک موجود برتر‌داد​ هستم که تله‌های ویرانی‌چندمیه​ را می‌سازد و مدیریت می‌کند!]

لحظه‌ای که ارتا با لاف‌زنی فریاد زد، چیزی که‌درست​ برای او نادر بود، متن محدودیت دسترسی برای افراد زیر‌استثنایی​ سطح ۵۰ از روی شبکیه چشم یو ایل‌هان ناپدید شد.

[من می‌توانم چنین اقداماتی‌فرشته‌ها​ انجام دهم چون از‌بله​ تمام توانایی‌هایت خبر دارم.]

«به‌طور غیرمنتظره‌ای مفیدی...»

[لطفاً یادت‌سکوت​ باشد، من خیلی‌ارتا​ به دردت می‌خورم!]

یو ایل‌هان همراه با ارتا،‌گفتن​ فرشته‌ای که به‌طور غیرمنتظره‌ای مفید‌نشتی​ بود، قدم به داخل سیاه‌چاله گذاشت.

این لحظه‌ای بود که جامانده،‌گفتن​ برای اولین بار در زندگی‌اش با‌دلیل​ هیولایی از دنیایی دیگر روبرو می‌شد.

یادداشت‌های نویسنده:

۱ ماه گذشته است.‌فرشته‌ها​ این آغاز ارتقا سطح عظیم‌درست​ جنگجوی آماده، یو ایل‌هان است!

پاداش‌های ماموریت یکی‌یکی در‌می‌رسد​ حال اهدا شدن هستند.‌قضیه​ هنوز خیلی‌هایشان باقی مانده‌اند!

قاتل فرشتگان، یو ایل‌هان.

برخلاف هیولاها که به‌طور طبیعی در محیطی با مانا متولد می‌شوند، شپشک‌های برنج تخم‌هایشان را‌سرریزه​ در برنج می‌گذارند و سوسک‌ها در محیط‌های کثیف می‌خزند. آن‌ها با یک پوف! در فضای خالی‌استثنایی​ ظاهر نمی‌شوند! ...هرچند در واقع، نویسنده تا همین چند وقت پیش فکر می‌کرد که این‌طور است...

ها؟ چی گفتی؟‌دست‌ورزی​ : یک بیمار کم‌شنوای‌یافت​ معروف. از جزئیات می‌گذرم.

چون مهم است‌لطف​ تاکید می‌کنم. این‌می‌رسد​ داستان هارم نیست!

یادداشت‌های مترجم انگلیسی:

مورد ۶ را نادیده بگیرید، نویسنده بعداً حرفش‌قضیه​ را پس می‌گیرد و می‌گوید دیگر چیزی نخواهد گفت.‌دلیل​ ظاهراً پایانی در نظر دارد، اما چه کسی می‌داند...

یادداشت‌های ویراستار انگلیسی:

در گوشه‌ای هق‌هق می‌کند چرا این هارمه T.T

ناولها | novelha.net